صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 16 از 16

موضوع: مسافرخونه

  1. #11
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    79
    تشکر تشکر کرده 
    22
    تشکر تشکر شده 
    77
    Thanked in
    77 پست
    آنلاين
    13 ساعت 39 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 29 ثانيه
    عصری که می*زدم بیرون آفتاب پهن بود رو آسفالتا و با گلدون تو دستم باس حایل می*ساختم رو چشمام تا جلوی پام رو درست ببینم. نور زیاد راه رو می*پوشونه جلو پام. برای منی که به ندرت پیش میاد چراغی روشن کنم تو خونه و عمریه به زندگی تو نیمه*تاریک نیمه روشن عادت دادم چشم*هام رو.
    «آدنیومت پوسیده. زیاد آب دادی بهش. گاهی باید رسیدگی نکنی». آقای فروشنده گفت. قصه همین*جا برای من تموم شد. زیاد رسیدگی کردن یعنی ته گذاشتن برای هر ماجرایی با دستای خودت. (آدم حق داره چشم امیدش رو از عزیزاش برداره. حتی اگه دست نشوره ازشون)
    بر که می*گشتم از گلخونه، بارون زده بود. انقدری که وقتی تو آخرین پیچ کوچه بودم، عبور ماشین همسایه از چاله*ی آب جلوم، سر تا پام رو گلی کرد. اما دست نبردم حتی عینکم رو تمیز کنم. آخه گاهی باید رسیدگی نکنی..
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  2. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  3. #12
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    79
    تشکر تشکر کرده 
    22
    تشکر تشکر شده 
    77
    Thanked in
    77 پست
    آنلاين
    13 ساعت 39 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 29 ثانيه
    تو کلانتری وقتی شکایت*نامه تنظیم می*کردم، یه صدایی از پشت شونه*ی راستم گفت «سرکار سه روزه از برادرم خبری نیست. به همه*ی بیمارستانا و درمانگاها هم سر زدیم. ولی هیچ...» سرکار که اسمش عیسی رازگردانی بود، یعنی شونه*ی راستش اینو می*گفت وسط حرفش پرسید «کجا می*شینین». اقاهه که از شونه*ی راستش و حتی چپش نمی*شد چیزی فهمید، وقتی به انتهای آدرس رسید، درست به پلاک چهل و پنج، فهمیدم همسایه*ی ماست. چیزی که تو این سال*ها نفهمیده بودم به همین ختم نمی*شد. اقاهه داشت ادامه می*داد برادرش افسردگی دو قطبی داره و صبحِ قبل از رفتنش به بقیه گفته «شمایید که مریضید، همتون مریضید». «منییِر هم داشت، یهو از رو موتور غش می*کرد می*افتاد» به «داشت» فکر کردم. زود بود بنظرم. «گوشیشم جا گذاشته». موقع گفتن این جمله، شال گردنش افتاد رو شونه*ی چپم و نفسای گرمش مستقیم می*نشست رو زخم*های سر بازم. از این*همه نزدیکی معذب بودم که یکی دیگه از سمت راستم اومد جلوی استیشن. دست*هاش زیر دستبند کبود شده بود و پاهاش رو لخ*لخ می*کشید تا بیاد وسط قصه*ی پلاک چهل و پنج. نتونستم خودم رو بذارم جای عیسی! منی که صبح تا درهای کلانتری واشه، تو کوچه به وسطای «هزار خورشید تابان» رسیده بودم هربار دستام از هیجانِ اتفاقای پشت سرهمش لرزیده بود، جایی نداشتم برای این*همه شنیدن. این*همه قصه! شونه*ی مجرم دست راستی خورد رو ساعدِ آسیب دیده*م وقتی خم می*شد جلوی شیشه. آخم در اومد اما اخم نکردم تو روش. دستش رو از لبه*ی دستبندش سروندم تو شکمش و گفتم «دستم زخمه. اما اگه سالمم بود چون نشستم رو صندلی باس بشینی این*جا». مستاصل به سربازِ پشت سرش نگاه کرد. یعنی که مجبوره. مرد همسایه یه کم خودش رو جمع کرد و زیر لب گفت «ببخشید خانم». اما هنوزم بالای پشتیِ صندلی حسش می*کردم. سرباز از پشت سر مجرم بلند گفت قربان مورد مهریه رو آوردم. عیسی یه کم لای برگه*ها گشت و دست آخر یکیشون رو داد دست سرباز. کل این جابجایی باز رو سر من و شونه*ی چپم انجام شد. عیسی که فهمید اذیت شدم گفت «سرباز بشین نوبتت شه». دیر بود بنظرم!
    به عیسی گفتم «دیرم نیست ولی عادلانه نیست وسط این شلوغی ازم اطلاعات شخصی می*پرسین» ابروهاش رفتن بالا و لبخند ریزی زد اما چیزی نگفت. به همه اشاره کرد بشینن رو صندلی. ازم پرسید «کتک*کاری کجا اتفاق افتاد؟» وقتی گفتم خونه*ی من، ابروهاش که داشتن پایین میومدن پریدن بالا و سریع پرسید «خونه*ی جدا داری؟» تا خواستم بگم آره، باز شونه*ی چپم سنگین شد. نگرانی همسایه جلوی نشستنش رو گرفته بود و مجبوری با اشاره*ی پلک*هام آره رو رسوندم. عیسی نیش داشت «کاری کردی تو خونه*ت که زدنت؟» نه زود بود و نه دیر بنظرم! بی*جا بود. رو صندلی جا بجا شدم و به پشت سرم نگاه کردم «از این آقا بپرسین» همسایه*مون غرغرکنون که «انگار خوردم نوبتش رو» رفت نشست جاش تا تونستم به عیسی که می*خندید بگم «جناب برای علتش این*جا نیستم. نتیجه رو دستامه» خواست بی اعتنایی کنه با حرکت دهنش رو به پایین و انداختن شونه*هاش رو به بالا. ولی چشماش تا لحظه*ی آخر مدام ریز می*شد رو حرکاتم. خودکارم رو که می*گرفت زیرلب گفت «نه خوشم اومد» زیرلبی گفتم «بدم نیومد». تا پاشدم همسایه*مون نشست جام و پشت سرم تا جلوی در چشم غره رفت. وسط سالن، نگاهم افتاد به مجرمه. به سربازه گفتم «شل بگیر کبود شده مچش». نگاه سربازه بین من و دستبند چرخید و دست آخر بی تفاوت تکیه داد به صندلیش. مجرمه نگاهم کرد. طولانی. برگشتم سمت عیسی رو شونه*ی چپِ چهل و پنج! از همون بالا گفتم «یه چیز دیگه*م هست که عادلانه نیست» اخم کرد تو چشام. «دستبند برای جلوگیری از فراره نه از جریان خون» سربازه رو صدا زد و اشاره کرد به مچ خودش عیسی. به موقع صدا زد. لبخندم رو پاشیدم رو اخماش و رفتم.
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  4. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  5. #13
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    79
    تشکر تشکر کرده 
    22
    تشکر تشکر شده 
    77
    Thanked in
    77 پست
    آنلاين
    13 ساعت 39 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 29 ثانيه
    سه وپنجاه وهفت دقیقه*ی صبح، با صدای شدید برخورد بارون با کف حیاط بیدار شدم. یه ماشین از توی چاله*ی آبی که جلو خونه درست شده بود، رد شد. انگار سر تا پام خیس شد : ]
    شیش صبح هم که بار دوم چشمامو باز کردم، یزدان از تو بالکن خونه*ش صدای بارون ضبط کرده و فرستاده بود.
    حالم تعریفی نداره. حتی با این*همه لذتِ ناشتا که بردم. حتی با این قوری دونه*ی بهِ دمی. حتی با صدایِ شییییشِ مدامِ سوختنِ آتیش از لای آهن*پاره*های بخاری. اغلب روز خودم رو می*بندم به کار کردن که ذهنم بره بردگیِ دیگران رو کنه. من زندان*بانِ خوبی برای اسیر کردنش نیستم. مدام لیز می*خوره از لای جمجمه*م..
    صبی تو سه متری، رفتم دوزانو نشستم و سعی کردم تا ریه*هام لوس نشدن، بالا نیام. که صدای آب تکرار شه تو سرم. بارون آخه بند اومده بود هشت صبح.
    دلمه برم رشت زندگی کنم. اون*جا می*شه کلا با چکمه راه رفت. تازه اگه از این پلاستیکی قدیمیا باشه، برام گشادم هست و می*تونم پشت در خونه، قبل از این*که کلید بندازم، چکمه*هامو کج کنم بارونایی که دزدیدم رو پس بدم به زمین. شاید این*طور که بگذره بهم، حالم تعریفی شه.
    وگرنه تعریفی که الان می*تونم از خودم ارائه بدم، هر جمله*ای می*تونه باشه، با هر کلماتی. چون هر دم از این باغ بله و تا سر برمی*گردونم یه بله*ی دیگه*س!
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  6. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (23-12-2019)

  7. #14
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    73
    تشکر تشکر کرده 
    107
    تشکر تشکر شده 
    19
    Thanked in
    19 پست
    آنلاين
    2 Weeks 1 روز 4 ساعت 6 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    23 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    سه وپنجاه وهفت دقیقه*ی صبح، با صدای شدید برخورد بارون با کف حیاط بیدار شدم. یه ماشین از توی چاله*ی آبی که جلو خونه درست شده بود، رد شد. انگار سر تا پام خیس شد : ]
    شیش صبح هم که بار دوم چشمامو باز کردم، یزدان از تو بالکن خونه*ش صدای بارون ضبط کرده و فرستاده بود.
    حالم تعریفی نداره. حتی با این*همه لذتِ ناشتا که بردم. حتی با این قوری دونه*ی بهِ دمی. حتی با صدایِ شییییشِ مدامِ سوختنِ آتیش از لای آهن*پاره*های بخاری. اغلب روز خودم رو می*بندم به کار کردن که ذهنم بره بردگیِ دیگران رو کنه. من زندان*بانِ خوبی برای اسیر کردنش نیستم. مدام لیز می*خوره از لای جمجمه*م..
    صبی تو سه متری، رفتم دوزانو نشستم و سعی کردم تا ریه*هام لوس نشدن، بالا نیام. که صدای آب تکرار شه تو سرم. بارون آخه بند اومده بود هشت صبح.
    دلمه برم رشت زندگی کنم. اون*جا می*شه کلا با چکمه راه رفت. تازه اگه از این پلاستیکی قدیمیا باشه، برام گشادم هست و می*تونم پشت در خونه، قبل از این*که کلید بندازم، چکمه*هامو کج کنم بارونایی که دزدیدم رو پس بدم به زمین. شاید این*طور که بگذره بهم، حالم تعریفی شه.
    وگرنه تعریفی که الان می*تونم از خودم ارائه بدم، هر جمله*ای می*تونه باشه، با هر کلماتی. چون هر دم از این باغ بله و تا سر برمی*گردونم یه بله*ی دیگه*س!
    اون فضا رو من خیلی دوست دارم
    عاشقشم واقعا، بارون، صبح، آتیش بخاری و قوری. خیسی زمین و ....

    شما دارید به ژانر شیدائیات خیلی نزدیک میشید...
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  8. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mosafer (04-02-2020)

  9. #15
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    79
    تشکر تشکر کرده 
    22
    تشکر تشکر شده 
    77
    Thanked in
    77 پست
    آنلاين
    13 ساعت 39 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 29 ثانيه
    چیزایی که چشمام می*بینن از چیزایی که مغزم ازشون می*فهمه، ساده*ترن. یه خانم مسن از سمت چپ پله*های پل با جورابای پارزینش بالا می*ره و پشت بندش آقای یه*کم جوون*تری که می*تونه از دست راست بزنه جلو. مغزم آلارم می*ده که پیرمرده هم تو تار و پودِ جوراب خانمه داره قد نیازش حال می*کنه. یه وانتیه داره می*پیچه تو اصلی و یه*کم مونده تصادف کنه با تاکسی زردی که می*خواد جلو پای من بایسته. خوب می*دونم مردم دارن به سختی نون در میارن. تو کوچه*مون یه آقایی دس تنها ماشینش رو هول (هل؟) می*ده. کوله*م رو دو بنده می*ندازم برای کمک بهش. دست می*کشه از کار و من اینو می*فهمم که معجزه خیلی یهویی میاد.
    امروز حاج*خانمِ همسایه*مون که فراموشی داره و طبق معمول منو جا دخترش صدا زد، محکم و طولانی بغلم کرد. جم نخوردم. دست و پا نزدم. فقط در جواب چرا نمیای خونه*ی مادرت، آروم گفتم خسته*م ننه. خسته
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  10. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (23-12-2019)

  11. #16
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    79
    تشکر تشکر کرده 
    22
    تشکر تشکر شده 
    77
    Thanked in
    77 پست
    آنلاين
    13 ساعت 39 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 29 ثانيه
    زندگی زالو وار چسبیده به رگ*های گردنم و مثل کسی*که قلیون کشیدن بلد نیست، بجای مکیدن داره لحظه به لحظه حیات رو دم می*ده تو مزرعه*ی آفت*زده*ی تنم، که آفت*ها سفرشون هر لحظه پربرکت*تر باشه. اینا که گفتم غم ندارن، داشتن، دیگه ندارن. دیگه صداش می*زنم تجربه. و من بیمارگونه پی کسب تجربه*م و هر وقت که زندگی نوزادانه خوابش می*بره و از کارش می*افته، دودستی بیدارش می*کنم. که پاشو مرد، چه نشستی، من به زخم*های بیش*تری رو سطح پوستم نیاز دارم که خودمو سر هر تیزی، عمیقا مورد عنایت ق ار ندم و زخمای عمیق*تری برندارم. اینا که گفتم شاید اگه بخوایم اسم بهش بدیم، دیواره*ی دفاعی بد نباشه براش. ولی من ترجیحمه، بی اسم، بی*نشون، بپذیرمش
    پذیرش. سه بخش/سه ضرب..
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •