صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 19 از 19

موضوع: عکاسی با خودکار و کیبرد

  1. #11
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 12 ثانيه
    البته خيلي مطمين نيستم جاش اينجا باشه
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  2. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (14-12-2019)

  3. #12
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    چاپ ایران کهن

    خیابان مطهری، نرسیده به چهارراه سهروردی، کوچه سنندج.
    سر کوچه بوی فست فود، البته بهتره بگم بوی ساندویچ های خیلی خوشمزه هوش از سر گشنه من ربود. البته که در یک پاکت پارچه ای ماکارانی و ترشی داشتم که در طول راه و توی تاکسی حسابی منتظرم گذاشته بود که بخورمش. از اون بو گذشتم، شاید ساختمان دوم یا سوم بود، پلاک 6 و ایران کهن رو پیدا کردم. منتظر بودم بوی کاغذ و چاپ و ... بشنوم، اما تا واردش نشدم بوی ساندویچ ها غالب بود.
    زیر زمین بود، مثل ملاگلی قم. کلا خیلی شبیه اونجاست. وارد که شدم، بسیار شلوغ بود. چندین اتاق دور یک سالن کوچیک. اتاق ها با این نام ها:
    بعد از چاپ
    چاپ دیجیتال
    سایت، حسابداری
    بنر
    و ...

    برای قسمت چاپ دیجیتال باید از دستگاه نوبت میگرفتی. شماره نوبت من شد: 208! و تصمیم گرفتم برگه شماره رو نگه دارم به خاطر همین عدد.
    داخل اتاق چاپ دیجیتال، طرف راست دو سری سندلی مشکی چیده شده، جلو چهار صندلی و عقب 6 صندلی. حدودا هم شش هفت نفر نشسته اند روی صندلی ها و منتظر تا نوبتشان شود و یا اینکه سفارششان آماده شود.
    روبروی صندلی ها، یعنی طرف چپ، یک میز سراسری (کانتر) هست که روی آن چهار تبالوی باجه است و شماره ها را صدا می کنند. زیر هر کدام از تابلو های شماره ها، یک ال سی دی است. البته پشت آن ها کسی به صورت ثابت نیست، چون سفارش را که دریافت می کنند می روند تا آن را انجام دهند. عده ای مدام بین یان باجه ها و قسمت دستگاه ها در رفت و آمد هستند.
    پشت باجه ها، دستگاه ها هستند. انواع و اقسام دستگاه های چاپ دیجیتال. یک اسپیلت بزرگ و استاده هست. طرف دیگر آن، ظاهرا راهی اس تبه اتاقی که انبار می باشد و در آن کاغذ ها و ... نگه داری می شود. صدای دستگاه ها بلند است و بوی چاپ پیچیده و افراد زیادی که هر کدام مشغول کاری هستند. اینقدر که فکر می کنید اینجا باید حسابی کارها قاطی شود.
    یک دختر در پشت دستگاه ها ایستاده که به خاطر قد بلندش اول فکر کردم سطح قسمت دستگاه ها بالاتر از این طرف است. اما بعدا متوجه شدم قد او بلند است. البته نه خیلی، فقط نسبت به دخترها بلند است و تقریبا هم قد آقایونی است که در قسمت دستگاه ها مشغول چاپ و انجام سفارشات هستند.
    مدام صداهایی از گرم ها می آید:
    دوست گرم... فرستادم
    80 گرم نداریم...
    و ...

    روبرو، یعنی وقتی که دست راستت صندلی ها هستند و سمت چپت باجه ها، یک میز ساده است با یک ال سی دی و یک کیس بزرگ شیشه ای با ال ای دی های قرمز که درونش را پیدا می کند.
    پشت این میز هم خالی است، یعنی مسئولش در رفت و آمد است. کنار این میز، یعنی در امتداد صندلی ها دستگاه هایی هستند که به نظر می رسد یا خراب هستند و یا قدیمی و در هر صورت در حال حاضر استفاده نمی شوند.
    روی قسمت تابلوی شماره باجه ها، یک تابلو قرار دارد که نکاتی را به مراجعین محترم توجه داده است، از قبیل آنکه فرمت فایل چاپی چطور باشد بهتر است، یا اینکه سی دی و فلش همراه داشته باشند بهتر است، اگر نوبتشان گذشت دوباره نوبت تهیه کنند، حتما بعد از اتمام کار سی دی و فلش خود را بگیرند وگرنه مجتمع مسئولیتی ندارد. حتما نمونه رنگ و فاکتو را چک کنند قبل از چاپ، فلان خدمات یک روز زمان خواهد برد و ...
    عکس جوانی آل پاچینو و همچنین عکس های دیگری در گوشه و کنار هست.
    در کناری شماره تلگرام و واتس آپ و آدرس ایمیل را زده اند.
    یک پوستر از دوره جامع فتوشاپ کاربردی هم در کناری زده شده.
    کاغذ دیواری طرح آجر های سرخ و قهوه ای است که نسبتا قشنگ است.
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  4. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mosafer (19-12-2019)

  5. #13
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 12 ثانيه
    چقدر خوب توصیف کردید. انگار ادم داره میبینه
    منتها زبانتون خیلی جاها عامیانه شده
    از اون بو گذشتم =از ان بو گذشتم
    اقایونی = اقایانی
    برگه شماره رو نگه دارم =رگه شماره را نگه دارم
    و... چندتا دیگه م هست خودتون بازخوانی کنید
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  6. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  7. #14
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 12 ثانيه
    یه نکته ی دیگه. بنظرم توضیح بدید جرا عدد 208 رو میخواید نگه دارید. حتی اگه علتی نداره، رو هوا بودنش رو با یه عبارتی کلمه ای چیزی مشخص کنید
    الان که مشخص نکردید ادم فکر میکنه فقط خواستید سطر پر کنید!
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  8. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  9. #15
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 12 ثانيه
    امروز اولین روز کاریم تو خونه*س. حس عجیبیه دیدن قر و فرِ آفتابی که از لای نیمه*ی بازِ پنجره می*خزه لابلای گلستونِ فرشا. و شنیدن صدای یاکریمای حیاط، صدای اذون ظهر از مسجد سر کوچه، توپ*بازی بچه*های همسایه.. اوممم بوی غذای خونگی... آره حس عجیبیه. عجیب گاهی معنای تلخ و شیرین رو با هم داره. زندگی پره از پارادوکسای وحشی. می*خوای شاد باشی می*بینی کمی. البته قدر کافی هم غصه برای خوردن نیست اون لا لو ها. آخه آدم زاده شده بپیچه به خودش. که قرار نگیره. (قرار رو کی داده کی گرفته..)
    در حیاط باز می*شه. زنگ بالا رو زدن. صاب*خونه با عجله پله*ها رو پایین میاد. صدای سلام علیکشون حواسم رو از کار و بارم پرت می*کنه تا اون*جا که دستم می*خوره به لیوان عنابِ دم*شده، چپه می*شه رو فرش. با این*که هوای خونه هنوز اونقدرام عوض نشده ولی می*خوام پاشم پنجره رو ببندم که نشنوم.. اما فرش رو با اسکاج نکشم نوچ می*شه. نمی*خوام گوش بدم ولی عملکرد گوشام مثل مغزمه. ارادی نیست. همسایه*مون داره می*گه پری*روز سعی داشتن کیف دخترش رو تو کوچه بزنن. صاب*خونه*م داره دلگرمی می*ده که دزدا از محله*ی خودمون نیستن. از محله*های پایین میان که دست پر برگردن. حالم داره بهم می*خوره. البته این جدای از تهوع فراگیریه که پشت*بند همه*ی اتفاقات سراغم میاد. می*خوام پاشم پنجره رو ببندم. ولی عنابا به موکت هم زدن. فرش رو می*دم بالا. همسایه*مون می*پرسه «رغد خانم این مستاجرت کلاس چندمه؟» ریز می*خندم به تصور قیافه*ش وقتی صاب*خونه می*گه «همسن پسرمه». البته به حیدر کم*تر می*خوره. (باس پاشم قیافه*ی خودمم تو آینه ببینم).
    «آخه پسرم چند روز پیشا تو میوه*فروشی احمدآقا دیدتش. خدا شاهده محسنِ من از این اخلاقا نداره*ها ولی خب جوونه دیگه. اومده می*گه مامان این همسا...» پنجره رو می*بندم. بی*شعورم آخه. تو این زمینه شعورم هنوز خیلی پایینه. اونقد که تاثیرش رو بذاره و برای چند لحظه هر دو سکوت کنن از شوک وارد شده! بعد هم یه زمزمه*ی ریزی میاد که شکرخدا نمی*شنوم چیه. می*خوام بالا بیارم. حتی پشت*بندِ تمیزکاریِ این تیکه*ی فرش. ولی ترجیحا نزنه به موکت. آخه تنِ موکت تو این چند سال انقدری نازک شده زیر پاهام که یه روز یه بارکی دلش بترکه تو رفتنا و اومدنام. حس عجیبی دارم. انگار یه بارکی دلم بترکه ولی دیواره*ی سدش رو نشکنه. بریزه تو خودش. صاب*خونه داره صدام می*زنه..
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  10. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  11. #16
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 12 ثانيه
    شناورِ ساعت پنج به مقصد هرمز، از بندرعباس راه می*افته روی حرکت*های آرومِ دریا تا لحظه*ی غروب ویرونِ خلیج*فارس باشیم. قبل از تعطیلی*ها جزیره، آروم و ساکته. واقعا زمینِ خداست. خدایی که انگار حوصله*ی شلوغی نداره.
    توی اسکله با همه*ی چشم*هامون از آخرین نفسایِ خورشید و بادی که موج هایِ منظمی انداخته رویِ سطح آب با ذوق زدگیِ تمام عکس میگیریم. بی هیچ فیلتری. این*جا خودش سوژه*ی آماده*ایه که به دوربین سیییب رو گفته.
    هوا تاریک شده، و ما کاملا ناآشنا به جزیره، راه می*افتیم به سمتِ نوکِ جزیره یعنی قلعه*ی پرتغالی*ها. مقصد نزدیکه ولی دیر می*رسیم. جذابیت*های راه انقدی هست که مسیر برامون عین مقصد باشه. مثل همه*ی عمرمون که حیرونِ راهیم، حالا چرخ می*خوریم بین قشنگی*هایی که رو هم سوارن. تا می*خوایم غرقِ خاک*بازی و خنده*ی از ته دل بچه*های نزدیک قلعه بشیم، خاکِ براقش حواسمون رو می*دزده.
    با همین دنده خودمون رو می*رسونیم تنها مسجدی که اون*جاست، برای این*که بشری نماز بخونه و من، بشینم به تماشای سادگیِ آدم*ها. یکی از محلی*ها با سادگیِ نارنجیِ حنا کف دست*هاش، برام ترکیبِ دلنشینی از زنجبیل و شکر و شیر میاره. غرقم ته فنجونم که بشری با دستِ پر میاد. حلوا، یه ساندویچ، نوشابه و پرتقال.. خرج کردنِ این حجم از محبت جاهای دیگه کار ساده*ای نیست.. فی الواقع خریدار هم نداره
    فارغ از دغدغه*ی اینکه شب رو کجای یه شهر غریب باید سپری کرد راه می*افتیم. در واقع راه جوریه که خودش می*افته جلوی پات. مثل خانمای چادر به دوشی که یه گوشه جمع شدن به نون پختن و صدامون می*زنن که پختِ آخرشون رو به ما بدن. نون رایگان با ترکیبِ ماهی و ادویه و خاکِ سرخِ هرمز. یه سری ترکیب*ها منحصرا مختص یه نقطه*ست و تو دیگه نمی*تونی هیچ جای دنیا تجربه*ش کنی. برای این حسِ منحصر به فرد، هیچ کلمه*ی خاصی نداریم جز یه سری کلمات مشترک برای تشکر.
    داریم راهمون رو بی مقصد ادامه می*دیم. ولی با امیدِ پیدا کردن یه نقطه*ی خوب برای شب رو خوابیدن. راه خودش زودتر دست به کار می*شه. نوری که از سمتِ جنگلِ حرا چشمک می*زنه، می*کشوندمون کنار خط ساحلی.
    علی و هاشم دو تا جوونی*ان که راهشون از همون اطراف با ما مشترک می*شه. همراهِ خوب می*تونه مسیر آدم رو عوض کنه یا دست*کم چشم*های آدم رو روی نادیدنی*های مسیر باز کنه. مثل هاشم که گفت میخوان برن ساحلِ چند درخت که بعد از جنگله، تا بتونن فتوپلانگتونای ریزِ روشن رو توی تلاقیِ دریا و ساحل تو وقت تاریکی ببینن.
    چهارتایی جوری قدم برمی*داشتیم که انگار پادشاهای اون جزیره*ایم، آزاد و رها، با قهقهه*های گاها شیطانی. انقد غرقِ نقش پادشاهی شده بودم که وقتی یه سه چرخه نزدیکمون شد سوارمون کنه، همچنان حس می*کردم روی ارابه*های هزار و هفتصد سال قبل از میلاد سوارم و نیازی به سه چرخه نیست. تاریخ رو جلوتر هم که فرض می*کردم جای فرش قرمز یه بغل نقطه*یِ آبیِ ریز تویِ آب دور پاهامون رو احاطه کردن وقتی رسیدیم. پلانگتون*ها اومده بودن به استقبالمون.
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  12. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (19-12-2019)

  13. #17
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    چقدر خوب توصیف کردید. انگار ادم داره میبینه
    منتها زبانتون خیلی جاها عامیانه شده
    از اون بو گذشتم =از ان بو گذشتم
    اقایونی = اقایانی
    برگه شماره رو نگه دارم =رگه شماره را نگه دارم
    و... چندتا دیگه م هست خودتون بازخوانی کنید
    ممنون
    نمیدونید چقدر سخته منتظر نوبتت باشی و در شرایط سخت باشی تازه بخوای دقیق هم بنویسی.
    هدف اصلیم این بود که کار دربیاد.
    در مورد 208 عدد معناداریه برای من
    در کل این مطلب بدرد این میخوره که بعدا ازش استفاده بشه. برای این مورد بخصوص حتی میدونم کجا میخوام ازش استفاده بکنم.
    یعنی به این مطلب، به صورت یک مطلب مستقل و نهایی نگاه نمی کنم، یک ماده اولیه و مصالحه که بعدا ازش استفاده بشه، پس روش خیلی وقت نمیگذارم که به عنوان یک مطلب مجزا جذاب باشه
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  14. #18
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    دکتر برزویی یک کت و شلوار سورمه ای پوشیده. کروان سورمه ای با گل های ستاره ای و سفید. دکمه وسط کت را بسته اند.
    ایشان یک سوال در مورد کارکرد و عملکرد مطرح کرده اند. پرسیدند کارکرد شما چیست؟
    بابک خوشجان گفت: من تعادل هستی را برقرار کرده ام. و استاد درخواست کف زدن برایش کرد. بابک قبادی هم هم گفت: من تعادل هستی رو بهم می زنم با بابک خوشجان آن را برقرار کند.
    برای من فرق بین عملکرد و کارکرد کاملا مبهم است. یه دلیلش آن است که در خود کلمات دنبال معنا هستم و معنای این دو یکی است. کار همان عمل است و کردشانهم که مشترک: کارکرد=عملکرد
    اما اینکه استاد چه منظوری دارند برایم هم مبهم است و هم کمی نسبت به آن بدبینم.
    بحث به ماشین ها کشیده شده است. همچنین مدل کانو هم مطرح است.
    دکتر برزویی: مدل کانو طیف مشتریان از عدم رضایت تا مشعوف سازی است. بین این ها رضایت مندی است.
    هر چقدر عملکرد کوالیتی (کیفیت) بالاتری داشته باشد به مشعوف سازی نزدیک تر است.
    مشعوف سازی، دادن چیزی به مشتری است که حتی فکرشم نمی کرده و انتظارش را هم نداشته است. عبارت مشعوف سازی، دیلایت است.
    آقای سیاری اول کلاس بود اما وسط آن رفت بیرون. وسط من نشستم و برزو و آقای کلهر و آقای فرهادیه روبرویم نشسته است. میز دوم وسط که نزدیک به استاد است خانم اردبیلی (اسمش الان یادم نیست) نشسته است. همان کسی که هر هفته از اردبیل می آید برای این کلاس.
    استاد بحث تقاضا را مطرح می کند.
    چهار مسئله بود: نیاز، خواسته، تقاضا و ...
    نیاز و خواسته هفته قبل بحث شد و الان بحث تقاضا مطرح می شود.
    استاد: تقاضا یعنی دست بکن جیب مشتری ببین تمول مالیش چقدره.
    خودم: در واقع تقاضا خواسته ای است که بابت آن قرار است پول بدهند.
    امروز کلاس خیلی شلوغ است. کسانی هستند که نمی شناسم. مثل اکثر اوقات خانم متقیان در میز های کناری اولین صندلی نزیک به استاد نشسته اند. روبرویش یعنی نزدیک ترین صندلی از صرف دیگر میزهای کناری، خانم دانشجویی که الان اسمش را یادم نیست نشسته اند. کنار خانم دانشجو علیرضا محمدی است، بعدش بابک قبادی، کنارش خانم زارع، که خانم زارع دقیقا پشت من قرار گرفت هاست. کنارشان به ترتیب آقای ...، خانم فرانک محمدی و آقایی که جدید است و نامش را نمی دانم. میزهای کناری تمام می شود و میزهای مدیریتی که روبروی استاد دارند شروع می شود. آقای استخری (اسمش را یادم نیست) اول است، آقای جدیدی که نامش را نمی دانم دوم، جای خالی آقای سیاری و آقای علی و در نهایت خشایار نشسته است.
    میزهای کناری آن طرف شروع می شود با بابک خوشجان، آقای جدید، آقای حق سیرت، خانم نیکنام، سالار، آقای خندان و در نهایت خانم متقیان.
    استاد: از اول ازدواج به خانمم گفتم وقتت رو برای آشپزی تلف نکن از رستوران میگیریم. ما کلا غذای خانه ای نداریم و فقط فست فود و ...
    راجع به اینکه در برخی از کشور ها اصلا آشپزخانه نیست!!!! (یا للعجب!) و در ایران هم تا 5 سال دیگر آشپزخانه رخت بر می بندد صحبت می شود.
    لباس ها کامل است، یعنی کاپشن یا کت تنشان است و این به خاطر سرمای امروز صبح است. من هنوز هم دستانم کمی سرد است.
    خشایار که در حوزه خودرو و این صنعت تخصص دارد، دارد نکاتی را در تکمیل مثال دوستان مطرح می کند.
    معمولا اینطور است که مثال هایی که افراد می زنند، دقیق نیست و اگر کسی که اطلاع دارد حضور داشته باشد مچش را میگیرد.
    حالا که مثالشان این است و با همین مثال استدلال می کنند، پس قوت حرفشان به چه حد است!
    باتری تبلتم دارد تموم می شود و من هم مستقیما دارم این مطالب را در اندیشه می نویسم.
    حیف این کلاس با این همه اتفاق خنده دار.
    الان بحث از کرج است و اینکه هویت شهری ندارند. بحث از همان خودرو شروع شد که یک مثال بود، ولی کار به اینجاها کشیده است.
    مناطق لاکچری کرج چسبیده اند به حلبی آبادها.
    استاد: میدان خراسان با عرض پوزش، وقتی کسی می رود دستشویی، کل کوچه می فهمند که کی رفته دستشویی.
    استاد یک جدول تی شکل روی تخته کشیده است و می خواهد که ما آن را تمام کنیم.
    یک طرف: نوع تقاضا
    طرف دیگر: محصول یا خدمات
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  15. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mosafer (25-12-2019)

  16. #19
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    امروز دیر رسیدم و در صندلی رئسا نشستم و چون دیگه به موضوع بحث نمیتونم خیلی توجه بکنم، خیلی خوب میتونم به دکتر برزویی توجه داشته باشم.
    مخصوصا ابروهاش!

    دکتر برزویی، کت شلوار مشکی پوشیده و پیراهن آبی کمرنگ و کروات آبی پررنگ با گل های آبی کمرنگ. تیپ دکتر برزویی، ترکیبیه از سنگینی و کمی هم اسپرت بودن، که بار اسپرت بودن و شاد بودن (شایدم کمی جلف بودن) رو کروات هاشون به عهده می کشه. این سبک، فقط مخصوص به لباس پوشیدن ایشون نیست، کلا شخصیت ایشون ترکیبیه از این دو عامل، تلاش برای در عین حال سنگین بودن و همچنین اسپرت و جوان و جذاب بودن. در نوع حرف زدن هم این کاملا مشهوده.
    نوع و لحن صحبت کردن، سنگین و نسبتا سنجیده است. کلمات و جملات با دقت استفاده میشن. لحن هم کاملا حساب شده است، یک لحن با کلاس و سنگین که در عین حال، همون مسئله سادگی رو هم داره.
    اما از همه مهم تر، رفتار ابروهای ایشون هست. وقتی نکته جالبی رو بیان می کنن، قسمت نزدیک به هم دو ابرو بالا میاد و حالت فلش و مثلث رو به بالا شکل میگیره.
    چه وقتی یک مطلب خنده دار می شوند یا می گویند، و چه وقتی یک نکته ای که از نظر خودشون جذابه رو بیان می کنند.
    وقتی دو طرف دور ابروها بالا می رود و باعث می شود ابروها به صورت مستطیل بالا رود، حالت تعجب و دقت در یک مسئله مهم است.
    در حالت عادی و جدی، ابروها در حالت خط قرار دارند و دقیقا بالای چشم ها هستند.
    وقتی به سوالات و حرف ها گوش می دهند، حالت جالبی دارند. سعی می کنند کاملا آرام باشند و با دقت به حرف های طرف مقابل گوش دهند. در عین حال، ذهنشان مشغول فکر کردن به اینه که طرف مقابل چی میخواد بگه، و هر وقت به نتیجه برسه سعی می کنه خودش رو کنترل کنه تا طرف مقابل حرفش تموم بشه و جوابش رو بده.
    به ظواهر و آداب اهمیت بسیاری می دهند. در مسائل خیلی عمیق نیستند. منظم، اهل مطالعه و درس خوندن و انجام کارهای روتین هستند.
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  17. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mosafer (03-01-2020)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •