نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: داستان زهیر 1

  1. #1
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه

    داستان زهیر 1

    سلام
    یک داستان از زهیر نقدی پور رو در اینجا میگذارم تا با هم تکمیلش کنیم
    البته با اجازه اولی الامر:

    یک روز یک آدمک تنها بود. رفت به جنگل. بعدش آدموک رو دید و با هم دوست شدن


    لطفا ادامه بدید...
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  2. #2
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    آدموک به آدمک گفت بیا بریم بیرون جنگل، اونجا میتونیم کلی بازی کنیم
    آدمک قبول کرد، ولی وقتی از جنگل بیرون اومدن بنزین گرون شد، مردم حمله کردن و شروع کردن همه جا رو آتیش زدن
    آدمک و آدموک ترسیدن و دوباره به سمت جنگل فرار کردن.
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  3. #3
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 11 ثانيه
    اما يه باره وسط راه يكي از جنگل بانا که فکر میکرد اشرار بعد از خرابکاری در حال فرارن به آدومک شلیک کرد و پاش رو زخمی کرد. آدمک دو دل بود که تا جنگل بان نیومده سر وقتشون، فرار کنه یا بمونه و آدومک رو بغل بگیره تا با هم فرار کنن! دو راهی سختی بود. یه طرف اسیری با رفیقش یه طرف اما ازادی بدون دوست! هر دو منظره براش خاکستری رنگ بودن تا یهو...
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  4. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (14-12-2019)

  5. #4
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    اما يه باره وسط راه يكي از جنگل بانا که فکر میکرد اشرار بعد از خرابکاری در حال فرارن به آدومک شلیک کرد و پاش رو زخمی کرد. آدمک دو دل بود که تا جنگل بان نیومده سر وقتشون، فرار کنه یا بمونه و آدومک رو بغل بگیره تا با هم فرار کنن! دو راهی سختی بود. یه طرف اسیری با رفیقش یه طرف اما ازادی بدون دوست! هر دو منظره براش خاکستری رنگ بودن تا یهو...
    آدمک آدومک رو کول کرد و آروم آروم فرار کردن. اما خبری از جنگل بان نبود. اینقدر رفتن تا به یه رودخونه رسیدن. آدومک گفت باید از رودخونه رد بشن، وگرنه آتیش که به جنگل برسه همه درختا رو میسوزونه و به اونا میرسه.
    اما آدمک گفت نمیشه از این رودخونه رد بشن. آبش خیلی زیاده نمیشه رفت پیاده. بعدشم معلوم نیست آتیش به جنگل رسیده باشه. الان که هیچی معلوم نیست
    اما آدومک گفت که از رودخونه رد میشه. آدمک گفت نمتونه بیاد. آدموک گفت خب باید از هم جدا بشن. اصلا اونا تازه یه روزه که با هم دوست شدن.
    آدمک سعی کرد جلوی آدومک رو بگیره، ولی آدومک زد به دل رودخونه، آب رودخونه آدومک رو با خودش برد. آدمک ولی نتونست کاری بکنه. موند کنار رودخونه
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  6. #5
    Member mosafer آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2019
    نوشته ها
    69
    تشکر تشکر کرده 
    17
    تشکر تشکر شده 
    71
    Thanked in
    71 پست
    آنلاين
    12 ساعت 13 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    17 دقيقه 11 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    آدمک آدومک رو کول کرد و آروم آروم فرار کردن. اما خبری از جنگل بان نبود. اینقدر رفتن تا به یه رودخونه رسیدن. آدومک گفت باید از رودخونه رد بشن، وگرنه آتیش که به جنگل برسه همه درختا رو میسوزونه و به اونا میرسه.
    اما آدمک گفت نمیشه از این رودخونه رد بشن. آبش خیلی زیاده نمیشه رفت پیاده. بعدشم معلوم نیست آتیش به جنگل رسیده باشه. الان که هیچی معلوم نیست
    اما آدومک گفت که از رودخونه رد میشه. آدمک گفت نمتونه بیاد. آدموک گفت خب باید از هم جدا بشن. اصلا اونا تازه یه روزه که با هم دوست شدن.
    آدمک سعی کرد جلوی آدومک رو بگیره، ولی آدومک زد به دل رودخونه، آب رودخونه آدومک رو با خودش برد. آدمک ولی نتونست کاری بکنه. موند کنار رودخونه
    اينجوري كه شما داستان رو خراب كرديد باس ادامه بديم: و يه باره ادمك تصميم گرفت همه ی آب رودخونه رو بخوره تا دوستش غرق نشه! و بعد اشتباهی ادومکم خورد و قصه ی مام به سر رسید:/
    من قصه رو اکشن کردم که یه کم تعقیب و گریز داشته باشه اخه چرا یه بارکی جنگل بان رو هضم کردید؟ خب چی شد که جنگل بان با اینکه سرعتش طبیعتا از یه ادمکی که ادومک حمل میکنه بیشتره ولی عقب افتاد یا ناپدید شد؟
    امضا گرفتن مراحل اداری داره

  7. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (14-12-2019)

  8. #6
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    اينجوري كه شما داستان رو خراب كرديد باس ادامه بديم: و يه باره ادمك تصميم گرفت همه ی آب رودخونه رو بخوره تا دوستش غرق نشه! و بعد اشتباهی ادومکم خورد و قصه ی مام به سر رسید:/
    من قصه رو اکشن کردم که یه کم تعقیب و گریز داشته باشه اخه چرا یه بارکی جنگل بان رو هضم کردید؟ خب چی شد که جنگل بان با اینکه سرعتش طبیعتا از یه ادمکی که ادومک حمل میکنه بیشتره ولی عقب افتاد یا ناپدید شد؟

    اصلا جنگل بان نباید میومد
    بیخود انداختیدش وسط، منم یه جوری ماست مالیش کردم

    آدموک یه عالمه اونور تر، یه جایی تونست از رودخونه بیاد بیرون. وقتی اومد بیرون، یادش تازه یاد آدمک افتاد. اما با خودش گفت این کاری بود که باید می کرد و تقصیر خود آدمک بود که باهاش نیومد. آدموک به راه خودش وسط جنگل ادامه داد. اما هر چند وقت به این فکر می کرد که آتیش به آدمک رسیده یا نه

    اما بشنوید از آدمک
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  9. #7
    Administrator شیدا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    68
    تشکر تشکر کرده 
    100
    تشکر تشکر شده 
    15
    Thanked in
    15 پست
    آنلاين
    1 هفته 6 روز 17 ساعت 13 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    22 دقيقه 7 ثانيه
    یک اخطار به شیدا

    شیدا داستان رو خراب کرد، به این دلیل که اونچیزی که تو ذهنش بود رو میخواست حتما بشه، در واقع داستان رو ادامه نداد، بلکه برگردوند به چیزی که خودش میخواست.

    این کار آفت این نوع داستان پروریه. همه کسایی که اینجا میان حواسشون باشه
    از دل آتش برا پرواز کن
    باز ای دل عاشقی آغاز کن
    همچو ققنوس از درون شعله ها
    سر بکش هو حق بخوان پرواز کن

  10. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mosafer (15-12-2019)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •