نمایش نتایج: از شماره 1 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: من...تو...او...

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    May 2012
    شماره عضویت
    88
    عنوان کاربر
    Member
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    39
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    3
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    من...تو...او...

    *این مطلب رو چند وقت پیش توی یه سایتی خوندم. شاید شما هم قبلا اینو خونده باشید اما الان بهتره توی این فضای دانشجویی نظرمون رو در موردش بگیم و نقدش کنیم شاید با نگاه عمیق تر چیزای جدیدتری یادبگیریم.


    من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

    تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

    او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

    من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

    تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم

    دست بود

    او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

    معلم گفته بود انشا بنویسید

    موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

    من نوشته بودم علم بهتر است

    مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

    تو نوشته بودی علم بهتر است

    شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

    او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

    خودکارش روز قبل تمام شده بود

    معلم آن روز او را تنبیه کرد

    بقیه بچه ها به او خندیدند

    آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

    هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

    خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

    شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

    گاهی به هم گره می خورند

    گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

    من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

    توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

    تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

    بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

    او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

    بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

    سال های آخر دبیرستان بود

    باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

    من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

    تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را

    رقم می زد

    او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می

    گشت


    روزنامه چاپ شده بود

    هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

    من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور

    جستجو کنم

    تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از

    کشور بگردی

    او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را

    کشته بود

    من آن روز خوشحال تر از آن بودم

    که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

    تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

    آن را به به کناری انداختی

    او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

    برای اولین بار بود در زندگی اش

    که این همه به او توجه شده بود !!!

    چند سال گذشت

    وقت گرفتن نتایج بود

    من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

    تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه

    ی پدرت

    او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

    وقت قضاوت بود

    جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

    من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

    تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

    او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

    زندگی ادامه دارد ...

    هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

    من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

    تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

    او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

    من ، تو ، او

    هیچگاه در کنار هم نبودیم

    هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

    اما من و تو اگر به جای او بودیم

    آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!
    ویرایش توسط **منتظر** : 19-11-12 در ساعت 09:54
    اینجا برای از تــو نوشتن هوا کم است...

  2. کاربر مقابل از daneshjo عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (17-06-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    May 2012
    شماره عضویت
    88
    عنوان کاربر
    Member
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    39
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    3
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    Re: من...تو...او...

    به قول قیصر امین پور:
    خارها
    خوار نیستند
    شاخه های خشک
    چوبه های دار نیستند
    میوه های کال کرم خورده نیز
    روی دوش شاخه بار نیستند
    پیش از آنکه برگ های زرد را
    زیر پای خویش
    سرزنش کنی
    خش خشی به گوش میرسد:
    برگ های بی گناه
    با زبان ساده اعتراف میکنند
    خشکی درخت
    از کدام ریشه آب می خورد!
    اینجا برای از تــو نوشتن هوا کم است...

  4. 2 کاربر مقابل از daneshjo عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (10-08-15), setare (17-06-15)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه

    Re: من...تو...او...

    واقعا نمیدونم چی بگم.
    شاید این حقیقت تلخ زندگیست...
    به قول سینا حجازی یه سری چیزا ما داشتیم شما نداشتین:

    ما وام داشتیم شما نداشتین
    شما وان داشتین ما نداشتیم
    ما با دست تو مدرسه آب میخوردیم
    لیوان داشتین ما نداشتیم
    بازیمون تیله و تشتک بود
    مال شما اسکی تو شمشک بود
    ما رو کهنه بمون نمیبستن
    مال شما خوشکل پوشک بود
    آرزوم توی هفت سنگی بود
    عشقت تو تلویزیون رنگی بود
    خواب ما شبا مداد سیاه
    خواب تو مداد رنگی بود
    ما تو رویا خونه ساختیم
    حقیقت رو دور انداختیم
    شما نجگیدین و بردین
    ما جنگیدیم و باختیم
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    ادواردو (07-06-15)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 40 دقيقه 37 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 7 ثانيه

    Re: من...تو...او...

    با تشکر از ایجاد کننده برای این مطلب بجا و مهم
    این حقیقتی که در زندگی ما انسان ها وجود داره و نشون میده که اصولا قضاوت کردن و حکم کردن کار ما انسان ها نیست ( مشخصه که منظورم قضاوت دادگاه که اجتناب نا پذیره نیست) چون ندانسته های ما بی شماره. در همین داستان بالا شاید اگر شخص ثروت مند جای فرد فقیر بود جنایات فجیع تری میکرد اما انصاف کم میکنه که از اون ثروتمند هم دفاع کنیم و بدانیم که معلوم نیست شاید اگر او جای فقیر بود اصلا جنایتی نمیکرد. نمیشه گفت که کدام یک از شخصیت های داستان بهتر بودند یا بد تر.
    پس چه بهتر که ما خودمون رو تمرین بدیم تا این عادت در ما ایجاد بشه که هیچ وقت در مواردی که به ما مربوط نیست و علم کافی در اون مورد نداریم قضاوت نکنیم. گرچه این عادت به سختی ایجاد میشود. باشد که بتوانیم به آیه شریفه سوره حجرات عمل کنیم:"یا ایها الذین آمنو اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم"
    در این آیه امر شده که از ظن و گمان بپرهیزیم و همچنین گفته شده که بعضی از گمان ها و ظن ها گناه است.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (10-08-15), setare (17-06-15)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    162
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    کنج میخانه
    نوشته ها
    477
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    1 ساعت 47 دقيقه 30 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 ثانيه

    Re: من...تو...او...

    فکر کنم اینجا بخش اندیشه آزاده
    خوب مطلب خوب و متاثر کننده ای بود ولی مثل بقیه داستانها فقط بعد احساس رو در نظر میگرفت
    فکر کنم اندیشه از احساس متمایزه

    البته نظر شخصی بود نه به عنوان مدیر سایت
    ما برآن عــهــد که بستیم برآنیــم هنوز...

  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    162
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    کنج میخانه
    نوشته ها
    477
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    1 ساعت 47 دقيقه 30 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 ثانيه
    انتقال داده شد به بخش تخصصی

  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    شماره عضویت
    153
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.44
    محل سکونت
    لبنان
    نوشته ها
    919
    تشکر تشکر کرده 
    10
    تشکر تشکر شده 
    58
    تشکر شده در
    21 پست
    آنلاين
    2 ساعت 21 دقيقه 36 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    خیلی خیلی عالی بود ممنون
    ابلیس نشد ساجد و مردود ادب شد
    آن دم که ملائک همه کردند سجودم

  12. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    184
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    خط تهران- قم
    نوشته ها
    724
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    12 پست
    آنلاين
    21 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    خوب بود مرسی

  13. Top | #9
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    182
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    محل سکونت
    کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
    نوشته ها
    110
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    عالی بود ممنون

  14. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط daneshjo نمایش پست ها
    *این مطلب رو چند وقت پیش توی یه سایتی خوندم. شاید شما هم قبلا اینو خونده باشید اما الان بهتره توی این فضای دانشجویی نظرمون رو در موردش بگیم و نقدش کنیم شاید با نگاه عمیق تر چیزای جدیدتری یادبگیریم.


    من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

    تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

    او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

    من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

    تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم

    دست بود

    او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

    معلم گفته بود انشا بنویسید

    موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

    من نوشته بودم علم بهتر است

    مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

    تو نوشته بودی علم بهتر است

    شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

    او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

    خودکارش روز قبل تمام شده بود

    معلم آن روز او را تنبیه کرد

    بقیه بچه ها به او خندیدند

    آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

    هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

    خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

    شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

    گاهی به هم گره می خورند

    گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

    من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

    توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

    تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

    بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

    او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

    بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

    سال های آخر دبیرستان بود

    باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

    من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

    تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را

    رقم می زد

    او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می

    گشت


    روزنامه چاپ شده بود

    هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

    من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور

    جستجو کنم

    تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از

    کشور بگردی

    او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را

    کشته بود

    من آن روز خوشحال تر از آن بودم

    که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

    تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

    آن را به به کناری انداختی

    او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

    برای اولین بار بود در زندگی اش

    که این همه به او توجه شده بود !!!

    چند سال گذشت

    وقت گرفتن نتایج بود

    من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

    تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه

    ی پدرت

    او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

    وقت قضاوت بود

    جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

    من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

    تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

    او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

    زندگی ادامه دارد ...

    هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

    من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

    تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

    او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

    من ، تو ، او

    هیچگاه در کنار هم نبودیم

    هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

    اما من و تو اگر به جای او بودیم

    آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!
    دقیقا..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  15. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مجتبی (07-06-15)

  16. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    580
    عنوان کاربر
    Administrator
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,315
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,482
    تشکر تشکر شده 
    2,644
    تشکر شده در
    953 پست
    آنلاين
    1 ماه 2 Weeks 3 روز 11 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    54 دقيقه 24 ثانيه
    این موضوع برای قالب قبلیه، کلی کلاسش بالاست
    بهار ما گذشته...
    ولجـ ولجـ


  17. 2 کاربر مقابل از مجتبی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (08-06-15), فاطمه عطایی (07-06-15)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1