صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 30
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    هرچه هستی باش
    اما باش
    با قیصر بودین یا از قیصر بود؟؟؟

  2. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  3. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.55
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 52 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    با قیصر بودین یا از قیصر بود؟؟؟
    سلام
    بخشی از یکی ازسروده های قیصرامین پوره:

    هرچه هستی باش
    اما کاش...
    نه جزاینم آرزویی نیست
    هرچه هستی باش
    اماباش.
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  4. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    دردهای من

    جامه نیستند

    تا ز تن در آورم

    چامه و چکامه نیستند

    تا به رشته ی سخن درآورم

    نعره نیستند

    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی

    دردهای من نهفتنی است

    دردهای من

    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

    درد مردم زمانه است

    مردمی که چین پوستینشان

    مردمی که رنگ روی آستینشان

    مردمی که نامهایشان

    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

    درد می کند

    من ولی تمام استخوان بودنم

    لحظه های ساده ی سرودنم

    درد می کند

    انحنای روح من

    شانه های خسته ی غرور من

    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

    کتف گریه های بی بهانه ام

    بازوان حس شاعرانه ام

    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟

    درد دوستی کجا؟

    این سماجت عجیب

    پافشاری شگفت دردهاست

    دردهای آشنا

    دردهای بومی غریب

    دردهای خانگی

    دردهای کهنه ی لجوج

    اولین قلم

    حرف حرف درد را

    در دلم نوشته است

    دست سرنوشت

    خون درد را

    با گلم سرشته است

    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

    درد

    رنگ و بوی غنچه ی دل است

    پس چگونه من

    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

    دفتر مرا

    دست درد می زند ورق

    شعر تازه ی مرا

    درد گفته است

    درد هم شنفته است

    پس در این میانه من

    از چه حرف می زنم؟

    درد، حرف نیست

    درد، نام دیگر من است

    من چگونه خویش را صدا کنم؟

  5. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  6. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    دردهای من

    جامه نیستند

    تا ز تن در آورم

    چامه و چکامه نیستند

    تا به رشته ی سخن درآورم

    نعره نیستند

    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی

    دردهای من نهفتنی است

    دردهای من

    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

    درد مردم زمانه است

    مردمی که چین پوستینشان

    مردمی که رنگ روی آستینشان

    مردمی که نامهایشان

    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

    درد می کند

    من ولی تمام استخوان بودنم

    لحظه های ساده ی سرودنم

    درد می کند

    انحنای روح من

    شانه های خسته ی غرور من

    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

    کتف گریه های بی بهانه ام

    بازوان حس شاعرانه ام

    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟

    درد دوستی کجا؟

    این سماجت عجیب

    پافشاری شگفت دردهاست

    دردهای آشنا

    دردهای بومی غریب

    دردهای خانگی

    دردهای کهنه ی لجوج

    اولین قلم

    حرف حرف درد را

    در دلم نوشته است

    دست سرنوشت

    خون درد را

    با گلم سرشته است

    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

    درد

    رنگ و بوی غنچه ی دل است

    پس چگونه من

    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

    دفتر مرا

    دست درد می زند ورق

    شعر تازه ی مرا

    درد گفته است

    درد هم شنفته است

    پس در این میانه من

    از چه حرف می زنم؟

    درد، حرف نیست

    درد، نام دیگر من است

    من چگونه خویش را صدا کنم؟

  7. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  8. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    این ترانه بوی نان نمی دهد

    بوی حرف دیگران نمی دهد

    سفره ی دلم دوباره باز شد

    سفره ای که بوی نان نمی دهد

    نامه ای که ساده وصمیمی است

    بوی شعر و داستان نمی دهد:

    ... با سلام و آرزوی طول عمر

    که زمانه این زمان نمی دهد

    کاش این زمانه زیر و رو شود

    روی خوش به ما نشان نمی دهد

    یک وجب زمین برای بغچه

    یک دریچه آسمان نمی دهد

    وسعتی به قدر جای ما دو تن

    گر زمین دهد، زمان نمی دهد

    فرصتی برای دوست داشتن

    نوبتی به عاشقان نمی دهد

    هیچ کس برایت از صمیم دل

    دست دوستی تکان نمی دهد

    هیچ کس به غیر ناسزا تو را

    هدیه ای به رایگان نمی دهد

    کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

    دل به هی هی شبان نمی دهد

    جز دلت که قطره ای است بی کران

    کس نشان ز بیکران نمی دهد

    عشق نام بی نشانه است و کس

    نام دیگر بدان نمی دهد

    جز تو هیچ میزبان مهربان

    نان و گل به میهمان نمی دهد

    نا امیدم از زمین و از زمان

    پاسخم نه این، نه آن... نمی دهد

    پاره های این دل شکسته را

    گریه هم دوباره جان نمی دهد

    خواستم که با تو درد دل کنم

    گریه ام ولی امان نمی دهد...

  9. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  10. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    پیش از اینها فکر میکردم خدا
    خانه ای دارد میان ابرها

    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس خشتی از طلا

    پایه های برجش از عاج و بلور
    بر سر تختی نشسته با غرور

    ماه برق کوچکی از از تاج او
    هر ستاره پولکی از تاج او

    اطلس پیراهن او آسمان
    نقش روی دامن او کهکشان

    رعد و برق شب طنین خنده اش
    سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

    دکمه ی پیراهن او آفتاب
    برق تیر و خنجر او ماهتاب

    هیچ کس از جای او آگاه نیست
    هیچ کس را در حضورش راه نیست

    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
    از خدا در ذهنم این تصویربود

    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان دور از زمین

    بود ،اما در میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود

    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت

    هر چه میپرسیدم از خود از خدا
    از زمین از اسمان از ابر ها

    زود می گفتند این کار خداست
    پرس و جو از کار او کاری خطاست

    هر چه می پرسی جوابش آتش است
    آب اگر خوردی جوابش آتش است

    تا ببندی چشم کورت می کند
    تا شدی نزدیک دورت میکند

    کج گشودی دست ،سنگت می کند
    کج نهادی پا ی لنگت می کند

    تا خطا کردی عذابت می کند
    در میان آتش آبت می کند

    با همین قصه دلم مشغول بود
    خوابهایم خواب دیو و غول بود

    خواب می دیدم که غرق آتشم
    در دهان شعله های سرکشم

    در دهان اژدهایی خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین

    محو می شد نعره هایم بی صدا
    در طنین خنده ی خشم خدا ...

    نیت من در نماز ودر دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه می کردم همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود ..

    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تنبیه مدیر مدرسه

    تلخ مثل خنده ای بی حوصله
    سخت مثل حل صد ها مسئله

    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

    تا که یک شب دست در دست پدر
    راه افتادیم به قصد یک سفر

    در میان راه در یک روستا
    خانه ای دیدیم خوب و آشنا

    زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
    گفت اینجا خانه ی خوب خداست

    گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

    گفتمش پس آن خدای خشمگین
    خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

    گفت :آری خانه ی او بی ریاست
    فرشهایش از گلیم و بوریاست

    مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است

    عادت او نیست خشم و دشمنی
    نام او نور و نشانش روشنی

    خشم نامی از نشانی های اوست
    حالتی از مهربانی های اوست

    قهر او از آشتی شیرینتر است
    مثل قهر مهربان مادر است

    دوستی را دوست معنی می دهد
    قهر هم با دوست معنی می دهد

    هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
    قهری او هم نشان دوستی ست

    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست

    دوستی از من به من نزدیکتر
    از رگ گردن به من نزدیکتر

    آن خدای پیش از این را باد برد
    نام او راهم دلم از یاد برد

    آن خدا مثل خیال و خواب بود
    چون حبابی نقش روی آب بود

    می توانم بعد از این با این خدا
    دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

    می توان با این خدا پرواز کرد
    سفره ی دل را برایش باز کرد

    می توان در بارهی گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

    چکه چکه مثل باران راز گفت
    با دو قطره صد هزاران راز گفت

    می توان با او صمیمی حرف زد
    مثل یاران قدیمی حرف زد

    می توان تصنیفی از پرواز خواند
    با الفبای سکوت آواز خواند

    می توان مثل علف ها حرف زد
    با زبانی بی الفبا حرف زد

    می توان در باره ی هر چیز گفت
    می توان شعری خیال انگیز گفت

    مثل این شعر روان و آشنا:
    پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

  11. 2 کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    زهرا خوش گفتار (26-01-15), عقل سرخ (26-01-15)

  12. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

    سوختم

    خاکسترم آتش گرفت

    چشم واکردم

    سکوتم آب شد

    چشم بستم

    بسترم آتش گرفت

    در زدم

    کسی این قفس را وا نکرد

    پر زدم

    بال و پرم آتش گرفت

    از سرم خواب زمستانی پرید

    آب در چشم ترم آتش گرفت

    حرفی از نام تو آمد بر زبان

    دستهایم

    دفترم آتش گرفت

  13. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  14. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    چرا مردم قفس را آفریدند؟

    چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

    چرا پرواز ها را پر شکستند؟

    چرا آوازها را سر بریدند؟

    پس از کشف قفس پرواز پژمرد

    سرودن بر لب بلبل گره خورد

    کلاف لاله سر در گم فرو ماند

    شکفتن در گلوی گل گره خورد

    چرا نیلوفر آواز بلبل

    به پای میله های سرد پیچید؟

    چرا آواز غمگین قناری

    درون سینه اش از درد پیچید؟

    چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

    چه شد آن آرزوهای بهاری؟

    چرا در پشت میله خط خطی شد

    صدای صاف آواز قناری؟

    چرا لای کتابی خشک کردند

    برای یادگاری پیچکی را؟

    به دفترهای خود سنجاقکی کردند

    پرپروانه و سنجاقکی را؟

    خدا پر داد تا پرواز باشد

    گلویی داد تا آواز باشد

    خدا می خواست باغ آسمانها

    به روی ما همیشه باز باشد

    خدا بال و پر و پرواز شان داد

    ولی مردم درون خود خزیدند

    خدا هفت آسمان باز را ساخت

    ولی مردم قفس را آفریدند

  15. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  16. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    در کتاب چار فصل زندگی
    صفحه ها پشت سر هم می روند
    هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
    لحظه ها با شادی و غم می روند

    آفتاب و ماه یک خط در میان
    گاه پیدا گاه پنهان می شوند
    شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
    بر سر این سفره مهمان می شوند

    گاه اوج خنده ی ما گریه است
    گاه اوج گریه ی ما خنده است
    گریه دل را آبیاری می کند
    خنده یعنی این که دل ها زنده است

    زندگی ترکیب شادی با غم است
    دوست می دارم من این پیوند را
    گرچه می گویند :شادی بهتر است
    دوست دارم گریه با لبخند را

  17. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  18. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    265
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    416
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    8
    تشکر شده در
    7 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    دردهای من

    جامه نیستند

    تا ز تن در آورم

    چامه و چکامه نیستند

    تا به رشته ی سخن درآورم

    نعره نیستند

    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی

    دردهای من نهفتنی است

    دردهای من

    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

    درد مردم زمانه است

    مردمی که چین پوستینشان

    مردمی که رنگ روی آستینشان

    مردمی که نامهایشان

    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

    درد می کند

    من ولی تمام استخوان بودنم

    لحظه های ساده ی سرودنم

    درد می کند

    انحنای روح من

    شانه های خسته ی غرور من

    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

    کتف گریه های بی بهانه ام

    بازوان حس شاعرانه ام

    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟

    درد دوستی کجا؟

    این سماجت عجیب

    پافشاری شگفت دردهاست

    دردهای آشنا

    دردهای بومی غریب

    دردهای خانگی

    دردهای کهنه ی لجوج

    اولین قلم

    حرف حرف درد را

    در دلم نوشته است

    دست سرنوشت

    خون درد را

    با گلم سرشته است

    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

    درد

    رنگ و بوی غنچه ی دل است

    پس چگونه من

    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

    دفتر مرا

    دست درد می زند ورق

    شعر تازه ی مرا

    درد گفته است

    درد هم شنفته است

    پس در این میانه من

    از چه حرف می زنم؟

    درد، حرف نیست

    درد، نام دیگر من است

    من چگونه خویش را صدا کنم؟
    الفبای درد از لبم می تراود
    نه شبنم که خون از شبم می تراود
    سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
    الف لام میم از لبم می تراود

  19. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.15
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟
    خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟

    نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
    طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا؟

    طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
    آن که خنديد چرا، آن که نخنديد چرا؟

    طالع تيره ام از روز ازل روشن بود
    فال کولى به کفم خط خطا ديد چرا؟

    من که دريا دريا غرق کف دستم بود
    حاليا حسرت يک قطره که خشکيد چرا؟

    گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم
    دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟

    آمدم يک دم مهمان دل خود باشم
    ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا

  20. کاربر مقابل از mosafer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (26-01-15)

  21. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.55
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 52 ثانيه

    هشتم آبان,سالروز وفات شاعر عزیز انقلاب,مرحوم قیصر امین پور

    و ((قاف))
    حرف آخر عشق است
    آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  22. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.57
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 16 ثانيه
    هر روز بی تو، روز مباداست...
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  23. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    476
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    1,519
    تشکر تشکر کرده 
    2,147
    تشکر تشکر شده 
    1,880
    تشکر شده در
    718 پست
    آنلاين
    4 روز 12 ساعت 50 دقيقه 48 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 56 ثانيه
    طلوع مى کند آن آفتاب پنهانى
    زسمت مشرق جغرافیاى عرفانى

    دوباره پلک دلم مى پرد، نشانه چیست؟
    شنیده ام که مى آید کسى به مهمانى

    کسى که سبزتر است از هزار بار بهار
    کسى، شگفت کسى، آن چنان که مى دانى

    تو از حوالى اقلیم هر کجاآباد بیا
    که مى رود شهر ما رو به ویرانى

    در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست
    که روشن است در این کوچه هاى ظلمانى

    کنار نام تو لنگر گرفت کشتى عشق
    بیا که نام تو آرامشى است توفانى
    بازم پر کشیده این دله من به کفل العباس...

  24. 2 کاربر مقابل از زهرا خوش گفتار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    s.tohidi (11-02-15), مسعود (26-01-15)

  25. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    476
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    1,519
    تشکر تشکر کرده 
    2,147
    تشکر تشکر شده 
    1,880
    تشکر شده در
    718 پست
    آنلاين
    4 روز 12 ساعت 50 دقيقه 48 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 56 ثانيه
    دیشب باران قرار با پنجره داشت
    روبوسی آبدار با پنجره داشت

    یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
    چک چک، چک چک چکار با پنجره داشت
    بازم پر کشیده این دله من به کفل العباس...

  26. 4 کاربر مقابل از زهرا خوش گفتار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    عقل سرخ (12-02-15), s.tohidi (11-02-15), فطرس (11-02-15), مجتبی (11-02-15)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1