صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 152
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    704
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 9 دقيقه 34 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 9 ثانيه
    کوتاهترین داستان ترسناک دنیا
    آخرین انسان دنیا در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند...
    یادم نیس از کیه
    معروفه
    JUVE!

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    363
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.19
    نوشته ها
    351
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم ...

    مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ مي كند ،

    آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند . اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

    " پائلو کوئیلو

    همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم
    اگرتنهاترین تنها شوم بازهم خداهست

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    460
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.08
    محل سکونت
    تهرون
    نوشته ها
    137
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    20 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    کوتاهترین داستان ترسناک دنیا
    آخرین انسان دنیا در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند...
    یادم نیس از کیه
    معروفه

    خب نمیشه کاملش کنید ؟؟؟؟ ما هم بدونیم داستان از چه قراره؟؟؟

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    704
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 9 دقيقه 34 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط تازه وارد نمایش پست ها

    خب نمیشه کاملش کنید ؟؟؟؟ ما هم بدونیم داستان از چه قراره؟؟؟
    کامله
    JUVE!

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    اون موقع جِمال تقسیم کِردِنه تِه کِجه دَئی – دَیمه به فکر کِمال"

    جمله یکی از اهالی کیاکلا که در جواب سوال رضا شاه گفته بودبصورت ضرب المثل در بین مازندران رایج گردیده
    تحقیقی که از مردمان این دیار صورت گرفته نماینده سر بلوکهای بخش یک املاک په ل وی شخصی بود بنام "فتح الله مرزبان" که مردم کیاکلا از او به بدی یاد نمی کنند.بلکه از زیرکی و تیز هوشی او سخن می گویند.طبق گفته معتمدین محلی زمانی که رضا شاه به این منطقه می آید می بیند در مسیر راه خیلی گاو و گوسفند می کشند.شاه می پرسد چه کسی این کارها را انجام می دهد.می گویند فتح الله مرزبان،شا ه دستور می دهد که فتح الله مرزبان را به نزدش بیاورند.وقتی او را آوردند شاه می بینند که فتح الله مرزبان شخصی است سیاه چهره که بر اثر آبله از یک چشم کور و ظاهری زشت دارد.شا ه که این وضعیت را می بیند از فتح الله مرزبان می پرسد با این شکل و شمایل که داری، آن زمان که جمال تقسیم می کردند تو کجا بودی؟ فتح الله مرزبان سریعا جواب می دهد من در پی کمال بودم. رضا شاه از حاضر جوابی و زیرکی یک فرد کشاورز آن روز که مردمانی بی سواد بودند خیلی خوشش می آید و می گویند شاه دستور داد مرزبان را نماینده یا رئیس سر بلوکهای 33 روستای کیاکلا کنند.

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه
    آخر و عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
    کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.
    شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.
    کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،* بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،* خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.
    مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د*ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!
    هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .
    مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه
    کریم خان زندومردشاعر
    گویند: شاعری در نزد کریم خان زند رفت و قصیدۀ ستایش آمیز و چاپلوسانه ای را که در مدح او سروده بود٬ بر خواند. وکیل الرعایا٬ دستی برهم زد و آواز داد: ....هی کُره ... صد تومان به این شاعر بدهید.

    شاعر با خشنودی سر فرود آورد و بیرون رفت٬ اما پیش هرکس رفت تا پول را دریافت کند٬ چیزی عایدش نشد و دیگر بار نزد کریم خان بازگشت و گلایه کرد که: کسی پول را نمی دهد.

    کریم خان لبخندی زد و گفت: کُره (پسر) تو دروغ هایی به هم بافتی و خواندی٬ ما را خوش آمد٬ ما هم دروغی گفتیم که تو را خوش آید٬

    دیگر چه جای شکوه و گلایه٬ پول برای چه؟!

  8. Top | #38

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    همدان(همه دانا)

    گویند وقتی بخت النصر پادشاه بابل برای فتح هگمتانه راهی شد به سادگی بر مردم آنجا چیره گشت شب هنگام به مردم

    آن*جا گفت تا فردا صبح به شما فرصت می دهم تا بگویید دلیل این که من به سادگی بر شما پیروز شدم چه بود اگر پاسخی

    در خور داشتید از خون شما می گذرم و گرنه همه را از دم تیغ می گذرانم.

    ریش سفیدان و بزرگان قوم هگمتانه دور هم جمع شدند بلکه پاسخ این سئوال را پیدا کنند و بلکه راهی برای نجات از

    دست بخت النصر پیدا کنند هر چه اندیشیدند راهی نیافتند تا اینکه پسری جوان بر جمع وارد شد و گفت که می تواند

    مشکل را حل کند و تنها به سه چیز احتیاج دارد : یک شتر ،یک بز ، یک خروس .

    صبح وقتی بخت النصر به دنبال جواب خود آمد و لشکرش را آماده خون ریزی کرد دید پسری جوان برای صحبت کردن

    آمده .

    بختالنصر متکبر به او گفت در قوم شما فردی بزرگتر از تو نبود.پسر شتر را نشان داد گفت اگر دنبال فردی بزرگ

    هستی برو با آن شتر صحبت کن.

    بخت النصر به او گفت در قوم شما ریش سفیدی پیدا نمی شد که تو را فرستادند برای صحبت کردن.پسر جوان گفت برو

    با آن بز صحبت کن که ریش سفید هست.

    بخت النصر پریشان شده گفت در قوم شما فردی آشنا به فن بیان و حراف تر یافت نمی شد که تو را فرستادند.پسرجوان

    گفت برو با آن مرغ صحبت کن که همواره در حال حرف زدن هست.

    پسر رو به بخت النصر کرد و گفت ولی اگر دنبال پاسخ سئوال خود می گردی از من بپرس.بخت النصر از دانش و

    فراست پسر یکه خورده بود منتظر پاسخ سئوالش شد.پسر گفت ما چون فقط به فکر جان و مال خودمان بودیم و اتحاد

    نداشتیم شکست خوردیم و تو بر ما غلبه کردی…

    بخت النصر در آن هنگام گفت که مردم این شهر ” همه دانا ” هستند.و او آنجا را ترک کرد…

    از آن به بعد آن شهر اسمش شد “همه دانا”* یا همان ” همدان ” امروزی.

  9. Top | #39

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    همدان(همه دانا)؛به روایتی دیگر

    نقل کرده اند که در روزگاران قدیم در برخی از مناطق رسم بود که وقتی پادشاهشان می مرد، یک پرنده باز را به پرواز در می آوردند تا شاه جدیدشان را انتخاب کند. باز به روی شانه هر کس می نشست، او را شاه خود می کردند. یک بار هم که شاه مرد، مردم در میدان شهر جمع شدند و باز را به پرواز در آوردند. باز دور زد و نشست روی شانه کسی به نام " بخت النصر".
    بخت النصر که بود؟ پسر بدقیافه ای بود که همه از زور بازو و قیافه زشت او می ترسیدند. این پسر، نه پدر داشت، نه مادر. هر دو در زمان کودکی او مرده بودند و او را گرگ ماده ای روزی سه بار شیر داده بود تا بزرگ شده و به آن سن و سال رسیده بود.
    پیران و مردم دانا می گفتند: " نه! بخت النصر کسی است که شیر گرگ خورده و وحشی است. او نباید پادشاه بشود. چرا ما عقلمان را بدهیم به دست یک باز شکاری و با فکر و مشورت برای خودمان شاه انتخاب نکنیم؟ "
    اما دیگران به حرفهای آنها گوش نکردند و لباس شاهی را به تن بخت النصر کردند و او را به تخت پادشاهی نشاندند.
    بخت النصر آدم خونخوار و ظالمی بود. تا به پادشاهی رسید، لشکری گرد آورد و به اینجا و آنجا حمله کرد. به هر جایی می رفت، خانه ها را آتش می زد و مال و دارایی مردم را غارت می کرد .
    جان مردم از ظلم و جور بخت النصر به لبشان رسیده بود. اما هیچ کس جرأت مقابله با او را نداشت. او به هر شهری که حمله می کرد، اول دستور می داد که بزرگان و ریش سفیدهای شهر را جمع کنند و به حضورش بیاورند. بعد رو به آنها می کرد و می گفت: " همه می دانید که من چه کاره ام و چه می کنم. حالا بگویید ببینم، این بلاها که به سر شما می آید، چه دلیلی دارد؟ از خداست یا از من؟ من ظالمم که مردم را می کشم و مال و دارایی شان را می گیرم، یا خدا ظالم است که این بلاها را سر شما می آورد؟"
    اگر بزرگان و ریش سفیدان می گفتند: "*خدا ظالم نیست، تو ظالمی!"، کارشان ساخته بود و به جرم توهین به بخت النصر دستور می داد همه را بکشند.
    اگر هم در جوابش می گفتند: " تو ظالم نیستی، ظلم از طرف خداست." ، بهانه خوبی پیدا می کرد و می گفت: " حالا که می گویید خدا ظالم است، باید کشته شوید."
    کم کم خبر سوالهای بخت النصر همه جا پیچید. مردم فهمیدند که او هدفی جز کشتن مردم ندارد و هر جوابی بدهند، نتیجه ای جز کشت و کشتار نخواهد داشت. بخت النصر همین طور به شهرهای مختلف لشکر کشی می کرد تا این که نوبت حمله به شهر "هگمتانه" *( همدان امروزی ) فرا رسید.
    مردم شهر هگمتانه که شنیدند بخت النصر به زودی به شهرشان حمله می کند، دور هم جمع شدند تا شاید برای سوالهای او جواب تازه ای پیدا کنند و از کشت و کشتار و غارت شهرشان جلوگیری کنند. اما هر چه فکرهای خود را روی هم ریختند، به جایی نرسیدند. بالاخره مرد جوانی رو کرد به بزرگان شهر و گفت: " با این حساب، کار ما هم ساخته است و هر جوابی بدهیم، نابود خوهیم شد. اما من یک پیشنهاد دارم."
    ریش سفیدها پرسیدند: "*چه پیشنهادی؟"
    جوان گفت: "*من فکر می کنم بتوانم جواب به درد بخوری به بخت النصر بدهم. شما یک شتر و یک بز سفید به من بدهید تا پیش از حمله او به شهرمان، به دیدنش بروم. اگر جوابی که دادم باعث نجات شهرمان شد که چه چیزی بهتر از این؛ اگر هم جوابم بخت النصر را قانع نکرد که فرقی نمی کند و او مرا پیش از همه مردم خواهد کشت."
    پیران شهر که دیگر هیچ راه و چاره ای به نظرشان نمی رسید، حرف او را قبول کردند.
    جوان با یک شتر و یک بز راه افتاد و تا دروازه شهررفت. لشکر بخت النصر که به دروازه شهر رسید، جوان جلو رفت و گفت: " مردم شهر طبق دستور شما ریش سفید و بزرگ خود را فرستاده اند تا جواب پرسش هایتان را بدهند."
    بخت النصر گفت:* "من که نه بزرگی می بینم و نه ریش سفیدی".
    جوان گفت: "ما هر چه گشتیم، بزرگ تر از شتر و ریش سفید تر از بز توی شهرمان پیدا نکردیم. آنها آمده اند تا جواب شما را بدهند. اما چون شما زبان آنها را نمی دانید، مردم مرا هم به عنوان مترجم به حضور شما فرستاده اند."
    بخت النصر عصبانی شد و گفت: "مرا مسخره کرده اید؟ بلایی به سر شهرتان بیاورم که در قصه ها بنویسند."
    جوان گفت: " برای شما چه فرقی می کند؟ سوال هایتان را بپرسید، بعد هر بلایی می خواهید به سر شهر ما هم بیاورید."
    بخت النصر مسخره کنان گفت:*"خوب، از آن ها بپرس که من ظالمم یا خدا؟ "
    جوان رو کرد به بز و شتر. صداهای عجیب و غریبی از خودش در آورد و بعد گوشش را برد جلو دهان بز و شتر و طوری وانمود کرد که دارد جوابشان را می شنود.
    بخت النصر که خنده اش گرفته بود، به جوان گفت: "خوب، پسر! بگو ببینم بزرگ شهر و پیر شهر شما چه جوابی دادند؟ من ظالمم یا خدا؟ "
    جوان گفت: " قربان! بزرگ و ریش سفید شهر ما می گویند که نه شما ظالمید نه خدا، ما خودمان ظالمیم که این بلاها سرمان می آید. "
    بخت النصر که تا آن روز چنین جوابی نشنیده بود، جا خورد و گفت: "منظورشان چیست؟ واضح تر بگو!"
    جوان گفت: " جناب شتر و جناب بز می گویند از ماست که بر ماست. اگر ما عقلمان را به پرواز یک باز شکاری نمی سپردیم و با شور و مشورت شاه انتخاب می کردیم، حالا اسیر یک چنین بدبختی و حال و روزی نبودیم."
    بخت النصر که فهمید با مردم این شهر نمی تواند مثل مردم شهرهای دیگر رفتار کند از حمله به آنجا چشم پوشید و گفت: "پس مردم این شهر، همه دانا هستند. "
    از آن به بعد، هر وقت مردم بخواهند به این مطلب اشاره کنند که دلیل همه اتفاقهای خوب و بد، رفتار خودمان است، می گویند: " از ماست که بر ماست."

  10. Top | #40

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    آهنگری کاری نداره!!!

    بیوه زنی پسر خردسالش را به کارآموزی نزد آهنگری گذاشت.امروز و فردایی گذشت. روز سوم بیوه زن به کارگاه آمد و گفت: فکر شاگرد دیگری بکنید پسرم از امروز نخواهد آمد.
    آهنگر گفت چرا چه شده؟
    بیوه زن گفت : هیچ چون آهنگری را کاملاً یاد گرفته دیدم دیگر آمدن و رفتنش فقط کفش و کلاه پاره کردن بی فایده است.
    استاد حیرت کرد که چطور به دو روز آهنگری یاد گرفته؟
    بیوه زن مغرور از داشتن چنان پسری هوشمند خندید: بله می گوید آهنگری کاری ندارد، آهن را پهن می کنی بیل می شود، دمش را می کشی میل می شود.
    استاد که از خنده به خود می پیچید گفت: راستی که عجب پسره ناقلایی است! خودش که یاد گرفته هیچ ، به ننه اش هم یاد داده!.

  11. Top | #41

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    آب ازچشمه گل آلوداست

    خلفای اموی جمعاً چهارده نفر بودند كه از سال ۴۱ تا ۱۳۲ هجری در كشور پهناور اسلامی خلافت كرده اند . اگر چه در میان این خلفاء افراد محیل و مدیری چون معاویه و عبدالملك مروان وجود داشته اند ولی هیچیك از آنها در مقام فضیلت و تقوی و بشر دوستی همتای خلیفه ششم عمربن عبدالعزیز نمی شوند ، این خلیفه بزرگوار تعالیم اسلامی را تمام و كمال اجرا می كرد ودوران كوتاه خلافتش توأم با عدل و داد بوده است .
    نسبت به خاندان رسالت خاصهٔ حضرت علی بن ابیطالب ( ع ) قلباً عشق می ورزید .

    روزی همین خلیفه از عربی شامی می پرسید : عاملان من در دیار شما چه می كنند و رفتارشان چگونه است ؟
    عرب شامی با تبسمی رندانه پاسخ داد : آب اگر در چشمهٔ صاف و زلال باشد در نهرها و جویبارها هم صاف و زلال خواهد بود . همیشه آب از سرچشمه گل آلود است .
    عمر بین عبدالعزیز از پاسخ صریح و كوبندهٔ عرب شامی به خود آمد و درس آموزنده ای آموخت .

  12. Top | #42

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    همنشین حضرت موسى (ع)

    روزى حضرت موسى علیه السلام در ضمن مناجات بپروردگار خود عرض *كرد خدایا مى خواهیم همنشینى كه در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است جبرئیل بر او نازل شد و عرض كرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .
    شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمدید او را بدرون برد حضرت موسى دید جوان غذائى تهیه نمود آنگاه زنبیلى از سقف بزیر آورد و پیرزنى بس فرتوت و كهنسال را از درون زنبیل خارج كرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش به او خورانید. موقعیكه خواست زنبیل را بجاى اول بیاویزد زبان پیرزن بكلماتى كه مفهوم نمیشد حركت نمود بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند حضرت پرسید حكایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض كرد این پیرزن مادر منست چون مرا بضاعتى نیست كه جهت او كنیزى بخرم ناچار خودم كمر بخدمت او بسته ام .
    حضرت پرسید آن كلماتیكه بزبان جارى كرد چه بود؟جوان گفت هر وقت او را شستشو میدهم و غذا باو میخورانم میگوید: خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسى در بهشت باشى بهمان درجه و جایگاه .موسى علیه السلام فرمود اى جوان بشارت میدهم بتو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانیده . جبرئیل بمن خبر داد كه در بهشت تو همنشین من هستى

  13. Top | #43

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    پند شیطان

    حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حیوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نمیشد بالاخره خشمگین شده گفت سوار شو اى شیطان
    شیطان این سخن را شنید، خود را در پى الاغ آویزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خیال میكرد سوار نشده ، همینكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سیر كرد چشم نوح به شیطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسید چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شیطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نیكى درباره من كرده اى میخواهم آنرا جبران نمایم . نوح پرسید آن خدمت چه بوده . در پاسخ گفت : تو دعا كردى قومت بیك ساعت هلاك شدند اگر اینكار را نمیكردى من حیران بودم بچه وسیله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از این زحمت مرا راحت كردى .

    حضرت نوح دانست شیطان او را سرزنش میكند. شروع بگریه نمود، بعد از طوفان پانصد سال گریه میكرد از اینرو نوح لقب یافت پیش از آن عبدالجبار نام داشت .

    خداوند به او وحى كرد كه سخن شیطان را گوش كن . نوح به شیطان گفت آنچه میخواستى بگوئى بگو.

    گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم : اول اینكه از كبر پرهیز كن زیرا اول گناهیكه نسبت بخداوند انجام شد سجده كنم را تكبر نمیكردم و سجده مینمودم مرا از عالم ملكوت خارج نمیكردند.

    دوم از حرص دورى گزین ، زیرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانید از یك درخت او را نهى كرد، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و دید آنچه باید بییند.

    سوم - هیچگاه با زن بیگانه و اجنبى خلوت مكن مگر اینكه شخص ثالثى ؛ با شما باشد اگر بدون كسى خلوت كنى من در آنجا حاضر مى شوم ، آنقدر وسوسه مى نمایم تا به زنا وادارت كنم . خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شیطان را قبول كن .








    نوع مطلب :حکایت
    تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ

  14. Top | #44

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه

    حكايت سلیمان نبی و دزد مرغابی

    مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست.

    حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.

    مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.

  15. Top | #45

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه
    حضرت امام زين العابدين عليه السلام كنيزى داشتند. او را در راه خدا آزاد كردند و سپس وى را به همسرى قانونى خود درآوردند و با او ازدواج كردند.
    جاسوس مخصوص خليفه، اين جريان را براى عبدالملك مروان که لعنت خدا بر او باد گزارش داد. عبدالملك به حضور حضرت زين العابدين عليه السلام نامه تندى به اين مضمون نوشت.
    «به اطلاع من رسيده است كه با كنيز آزادكرده خود، ازدواج نموده ايد؛ با آن كه مى دانستيد در خاندان قريش، زنان وزين و با شخصيتى وجود داشت كه ازدواج با آنها باعث مجد و عظمت شما مى شد و فرزندان نجيب و شايسته اى مى آوردند. شما با اين ازدواج ، نه بزرگى خود را در نظر گرفتى و نه حيثيت فرزندان خويش را مراعات كردى !»
    حضرت سجاد عليه السلام در جواب نوشتند:
    «نامه شما كه حاوى نكوهش من در ازدواج كنيز آزاد شده ام بود، رسيد. نوشته بوديد كه در زنان قريش كسانى هستند كه ازدواج با آنها سبب افتخار من و مايه پديد آمدن فرزندان نجيب است. بدانيد فوق مقام رفيع رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مقامى نيست و كسى در شرف و فضيلت بر آن حضرت فزونى ندارد.»
    يعنى ازدواج با خانواده قريش براى فرزندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باعث مجد و عظمت نخواهد شد.
    «ما هرگز به دیگران افتخار نمى كنيم. كنيزى داشتم براى رضاى خدا آزاد كردم تا از اجر الهى برخوردار شوم. سپس وى را بر طبق قانون اسلام به همسرى خود درآوردم. او زنى شريف و با ايمان ، متقى و پرهيزگار است. كسى كه در دين خدا به پاكى و نيكى قدم برداشته، فقر گمنامى يا سابقه كنيزى، به شخصيت او ضرر نمى زند.
    اسلام، اختلافات طبقاتى را محو كرد. اسلام، پستى هاى موهوم را از ميان برد و نقايص را با تعاليم عاليه خويش جبران كرد. اسلام ريشه هاى ملامت و سرزنش هاى دوران جاهليت را از بيخ و بن برانداخت.

صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1