صفحه 1 از 11 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 152
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه

    داستانک و داستان کوتاه

    داستان ” دختر کوچولو و عروسک زشت “
    دختر کوچـک به مــهمان گفت : میخوای عروسکـامو ببینی ؟
    مهمان با مهربانی جواب داد : بله ، حتما !
    دخترک دویــد و همه ی عروسکهارو آورد ، بعضی از اونـا خیلی بانــمک بودن ولی دربین اونا یک عروسک خیلی قشــنگ دیگه هم بود …
    مهــمان از دختــرک پرسید : کــدومشونو بــیشتر از هــمه دوست داری ؟ و پــیش خــودش فــکر کـرد : حتما اونی که از همه قشنگتره …
    اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروســک تــکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اینو بیشتر از همه دوســـت دارم !
    مهمان با کنجکاوی پرسید : این که زیـاد خوشگل نیست ؟!
    دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستــش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنـــه و دوستش داشته باشه ؛ اونوقت دلش میشکنه …
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه
    داستان ” تلاش معنادار”
    گنجشکی با عــجله و تمام توان به آتش نزدیک میشد و برمی گشت !
    پرسیدند : چه مــی کنی ؟
    پاسخ داد : در ایــن نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نـــوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم …
    گفتند : حجم آتش در مقایـــسه با آبـــی که تو می آوری بســیار زیاد است و این آب فـــایده ای ندارد !
    گفت : شایــد نتـــوانم آتش را خـــاموش کنم اما آن هنــگامی که خداوند از مـــن می پرسد : “زمــانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدهــم : هــر آنچه از من برمی آمــد !
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه
    . از گورخری پرسیدم: «تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟»
    گورخر به جای جواب دادن پرسید:
    تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب داری؟
    ساکتی بعضی وقتها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقتها ساکت میشی؟
    ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
    لباسهات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
    و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
    و من هنوز تو فکرم و دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نمیپرسم.
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه
    فقر واقعی
    روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
    در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
    پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
    پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
    پسر پاسخ داد: بله پدر!
    و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
    پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
    با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
    متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه
    دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره
    شنید که کودکی می پرسد:
    خدا کجاست؟
    صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم.
    کودک می پرسید: چه کار می کند؟
    مادر می گفت: دارد نردبان می سازد.
    دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد
    سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت.
    از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید:
    خدا چرا نردبان می سازد؟
    ╬═♥╬
    ╬♥═╬
    ╬♥═╬
    ╬═♥╬
    ╬♥═╬
    ╬═♥╬
    ╬♥═╬
    ╬═♥╬
    حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها
    پیش،از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت:
    برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد..
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.99
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 57 ثانيه
    ازدواج ناموفق...

    پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود ، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده و یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر» .

    پدر پیشقدم شد و با بدترین پیش داوری های ذهنی نامه را خواند:

    سلام پدر عزیزم...
    من با کمال شرمندگی باید بگم که بر خلاف میل شما و مامان با دوس دخترم که دوسش داشتم ازدواج کردم !
    درسته که شما مخالف بودید اما من اونو دوس داشتم !
    حالا مهم نیست که اون تو ازدواج قبلیش شکست خورده یا اینکه اعتیاد داره ! من با زنم رفتیم تو جنگل
    زندگی می کنیم و مرجان کلی خشخاش و مواد مخدر دیگه اینجا کاشته البته فقط واسه مصرف خودمون!
    فقط به خاطر اینکه دردی رو که از بیماری سرطان میکشه رو تحمل کنه...!
    البته میدونی که چون بیماری ایدز که داره میخام این اخر عمری بهمون خوش بگذره ...!
    من الان با ماشینی که دزدیدم اومدم اینجا زندگی می کنم ! حالا مهم نیست که ۱۵ سال از من بزرگتره...!
    ولی من با همین سن کمم که ۱۲ سالمه قول میدم شوهر موفقی باشم !
    بابا جون شرمنده شوخی کردم...!
    من تو طبقه بالا خونه دوستم هستم فقط میخواستم بهت بفهمونم که "چیزای خیلی بدتری هم تو زندگی
    ادما هست نسبت به کارنامه من که که رو میزه...! "

    هر وقت واسه برگشتن به خونه امن بود زنگ بزن
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    ﭼﻬﺎﺭﻧﻔﺮﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ
    ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ
    ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار كنن !
    ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ
    ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت
    ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ.
    ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ
    ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ،ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بكن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره؟!؟!!

    بهش گفت بابا راننده منم،فقط بگين چي شده؟؟!

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    ﯾﻪﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ،

    ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻩ ﺑﻬﺶ ﮐﺎﺭ

    ﻧﻤﯿﺪﻥ

    ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﻼﺵ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ

    ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!!

    ﻣﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ

    ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ!...ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ

    ﻣﯿﮕﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﻧﻬﻀﺖ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ! ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ

    ﻫﻢ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!!ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ

    ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ، ﺍﯾﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺗﺎ

    ﻣﺴﺎﺣﺖ ﯾﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻪ!

    ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ ﮐﻪ

    ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻦ

    ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮ!....

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    یه مرد انگلیسی نشسته بود داشت تلویزیون تماشا میکرد که یهو مرگ اومد پیشش !

    مرگ گفت : الان نوبت تو رسیده که ببرمت !

    مرده که یکم ٱشفته شده بود گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بزار واسه بعداً ...

    مرگ : نه اصلا راه نداره ! همه چی طبق برنامه ست ! طبق لیست من الان نوبت توئه

    مرده گفت : حداقل بزار یه شربت بیارم خستگیت در بره ؛ بعدش جونمو بگیر...

    مرگ قبول کرد و مرده رفت تا شربت بیاره ! توی شربت دو تا قرص خواب آور خیلی قوی ریخت !

    مرگ وقتی شربت رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...

    مرده طی مدتی که مرگ خواب بود لیستو برداشت و اسمشو از اول لیست پاک کرد و آخر لیست نوشت و منتظر شد تا مرگ بیدار شه

    مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی ، خستگیم در رفت ! منم بخاطر این محبتت بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:

    شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است .

    بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .

    مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند : پایش( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،* دستگاه تولید اشعه ایکس ومانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذکور تجهیز گردید .

    سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی های خالی جلوگیری نمایند.

    نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرج تر حل کرد :

    تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

  11. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،
    تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
    چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.

    جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
    گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آور
    و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
    گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”

    اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق
    و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
    جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”
    جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت
    و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت نیم ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”

    متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”

    و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.

  12. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    در روایات آمده، بانویی فقیر و بی نوا در عصر حضرت داوود (ع) با اندکی پول وخرید پشم و پنبه و تبدیلش

    به کلاف نخ و فروش آن معاش خود و بچه هایش را فراهم میکرد . یک روز پس از تحمل سختی های

    فراوان و تهیه کلاف، آماده رفتن به بازار بود که ناگهان کلاغی با سرعت نزد او آمد و آن کلاف را از او ربود.آن

    زن جهت شرح ماجرا پیش حصرت داوود(ع) آمد و آخرش گفت (عدالت خدا در کجاست؟))

    از سوی دیگر گروهی در میان کشتی از دریا عبور میکردند که بر اثر سوراخ شدن کشتی در خطر غرق

    شدن قرار گرفتند. نذر کردند که اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیری بدهند .خداوند از لطف خود آن کلاغ را

    مامور کرد تا آن کلاف را از دست آن بانو برباید و به درون کشتی بیندازد و سر نشینان به وسیله آن کلاف

    خود را از غرق شدن نجات دادند.وقتی به ساحل رسیدند برای ادای نذر خود نزد حصرت داوود(ع) رسیدند

    و ماجرای نجات خود را شرح دادند و رفتند . حضرت داوود (ع) آن زن را پیش خود طلبید و حکمت و عدالت و

    احساس خداوند ی را برای او بیان کرد و آن هزار دینار را به او داد . آن زن بسیار خشنود شد و دریافت که

    عادل تر از خدا کسی نیست

  13. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مزاحمش میشد ؛ پدر صفحه ای از روزنامه با عکس نقشه جهان را قطعه قطعه کرد و به پسر داد و گفت : ببینم میتوانی جهان را دقیقا همانطور که هست بچینی ؟ میدانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل برگشت … پدر پرسید : جغرافی بلدی ؟ چگونه این نقشه را چیدی ؟
    پسر گفت : نه پشت این صفحه عکس یک آدم بود ؛ “وقتی آن آدم را دوباره ساختم ، دنیا را هم ساختم …”

  14. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    بهلول روزی سکه طلایی دردست داشت و با آن بازی می کرد.شیادی به او گفت:

    اگر این سکه را به من بدهی در مقابل ده سکه به همین رنگ به تو میدهم!بهلول چون سکه های شیّاد را دید دریافت که از مس است.بنابراین به او گفت:

    به این شرط میدهم که سه بار مثل خر عرعر کنی!نیشخندشیاد پذیرفت و سه مرتبه عرعر کرد. بهلول رو به شیاد کرد و گفت:تو با این خریت فهمیدی که سکه ی من از طلاست،آن وقت توقع داری من نفهمم که سکه های تو از مس است؟؟!!؟

  15. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    روزی خلیفه بهلول را احضار کرد که:خوابی دیده ام و میخواهم تعبیرش کنی
    بهلول گفت:چیست؟

    خلیفه گفت:خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم میبرم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود میبینم در هم شکسته و می بلعم.حالا بگو تعبیرش چیست؟

    بهلول گفت:من تعبیر واقعیت ندانم فقط خواب تعبیر میکنم!!!

صفحه 1 از 11 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1