نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.02
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه

    قصیده های زیبا

    حکیم میرفندرسکی

    چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
    صورتی در زیر دارد هر چه در بالاستی
    صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
    بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
    این سخن را در نیابد هیچ فهم ظاهری
    گر ابونصرستی و گربوعلی سیناستی
    جان اگر نه عارض استی زیر آن چرخ کبود
    این بدنها نیز دائم زنده و بر پاستی
    هر چه عارض باشد آنرا گوهری باید نخست
    عقل بر این دعوی ما شاهد و گو یاستی
    صورت عقلی که بی پایان و بی جاویدان بود
    با همه و بی همه مجموعه و یکتاستی
    هفت ره بر فرق ما از آسمان بگشوده اند
    هفت ره از سوی دنیا جانب عقباستی
    می توانی از رهی آسان شدن بر آسمان
    راست باش و راست رو اینجا نباشد کاستی
    ره نیابد بر دری از آسمان دنیا پرست
    در نه بگشایند بر وی گر چه درها واستی
    هر که فانی شد به او یابد حیات جاودان
    ور بخود افتاد کارش بی شک از موتاستی
    این گهر در رمز دانایان پیشین سفته اند
    پی برد بر رمز ها هر کس که او داناستی
    زاین سخن بگذرکه این مهجور اهل عالم است
    راستی پیدا کن و این راه رو گر راستی
    هر چه بیرون است از ذاتت نیابد سودمند
    خویشتن را ساز اگر امروز اگر فرداستی
    خواهشی اندر جهان مر خواهشی رادر پی است
    خواهشی خواهم که بعد از وی نباشد خواستی
    نفس را این آرزو پابند دارد در جهان
    تا به بند آرزویی بند این دنیاستی
    عقل کشتی ، آرزو گرداب، دانش بادبان
    حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
    نیست حدی و نشانی کردگار پاک را
    نی برون از ما و نی بی ما و نی باماستی
    قول زیبا نیست بی کردار زیبا سودمند
    قول با کردار زیبا لایق و زیباستی
    گفتن نیکو و نیکوئی نه چون کردن بود
    نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستی
    این جهان و آن جهان و با جهان و بی جهان
    هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی
    گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشر
    هر عمل امروز کرد او را جزا فرداستی
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.02
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه
    پروین اعتصامی...

    محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
    مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
    گفت مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
    گفت جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
    گفت می باید تورا تا خانهٔ قاضی برم
    گفت رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
    گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
    گفت والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟
    گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
    گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
    گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
    گفت کار شرع، کار درهم و دینار نیست
    گفت از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم
    گفت پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست
    گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
    گفت در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
    گفت می بسیار خوردی زان سبب بیخود شدی
    گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
    گفت باید حد زند هشیار مرد مست را
    گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.02
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه
    اين قصيده ي واقعا زيبا از خاقاني رو تازه پيدا کردم و خوندم و لذت بردم و گفتم براي شما بذارم شايد شما هم لذت ببريد!!!



    هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
    ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

    یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
    وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

    خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون گویی
    کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

    بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
    گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

    از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
    خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

    بر دجله گری نونو وز دیده زکاتش ده
    گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

    گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
    نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش دان

    تا سلسله ی ایوان بگسست مدائن را
    در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

    گه گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
    تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

    دندانه ی هر قصری پندی دهدت نو نو
    پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

    گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
    گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

    از نوحه ی جغد الحق ماییم به درد سر
    از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

    آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
    جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

    ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
    بر قصر ستم کاران تا خود چه رسد خذلان

    گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش را
    حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

    بر دیده ی من خندی کاینجا ز چه می گرید
    گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

    نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
    نه حجره ی تنگ این کمتر ز تنور آن

    دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
    از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

    این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
    خاک در او بودی دیوار نگارستان

    این است همان درگه کورا ز شهان بودی
    دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

    این است همان صفه کز هیبت ار بردی
    بر شیر فلک حمله، شیر تن شاد روان

    پندار همان عهد است از دیده ی فکرت بین
    در سلسله ی درگه، در کوکبه ی میدان

    از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
    زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

    نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
    پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

    ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
    شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

    مست است زمین زیرا خورده است بجای می
    در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

    بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
    صد پنو نوست اکنون در مغز سرش پنهان

    کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
    بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

    پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
    کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

    پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
    زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

    گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
    ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

    بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
    دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

    خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
    ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

    چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
    این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

    از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
    این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

    خاقانی ازین درگه دریوزه ی عبرت کن
    تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

    امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
    فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

    گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری
    تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

    این بحر بصیرت بین بی شربت ازو مگذر
    کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

    اخوان که ز راه آیند آرند ره آوردی
    این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان

    بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
    مهتوک مسیحا دل، دیوانه ی عاقل جان
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    215
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.09
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    نوشته ها
    188
    تشکر تشکر کرده 
    3
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    5 پست
    آنلاين
    1 ساعت 11 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    سلام خداییش قالب شعرو نمیدونستم دیگه مجبور شدم اینجا بذارمش ولی خدایی محتواش خیلی قشنگه
    زني را مي شناسم من

    که شوق بال و پر دارد

    ولي از بس که پر شور است

    دو صد بيم از سفر دارد

    *

    زني را مي شناسم من

    که در يک گوشه ي خانه

    ميان شستن و پختن

    درون آشپزخانه

    *

    سرود عشق مي خواند

    نگاهش ساده و تنهاست

    صدايش خسته و محزون

    اميدش در ته فرداست

    *

    زني را مي شناسم من

    که مي گويد پشيمان است



    چرا دل را به او بسته

    کجا او لايق آنست

    *

    زني هم زير لب گويد

    گريزانم از اين خانه

    ولي از خود چنين پرسد

    چه کس موهاي طفلم را

    پس از من مي زند شانه؟

    *

    زني آبستن درد است

    زني نوزاد غم دارد

    زني مي گريد و گويد

    به سينه شير کم دارد

    *

    زني با تار تنهايي

    لباس تور مي بافد

    زني در کنج تاريکي

    نماز نور مي خواند

    *



    زني خو کرده با زنجير

    زني مانوس با زندان

    تمام سهم او اينست

    نگاه سرد زندانبان

    *

    زني را مي شناسم من

    که مي ميرد ز يک تحقير

    ولي آواز مي خواند

    که اين است بازي تقدير

    *

    زني با فقر مي سازد

    زني با اشک مي خوابد

    زني با حسرت و حيرت

    گناهش را نمي داند

    *

    زني واريس پايش را

    زني درد نهانش را

    ز مردم مي کند مخفي

    که يک باره نگويندش

    چه بد بختي چه بد بختي

    *

    زني را مي شناسم من

    که شعرش بوي غم دارد

    ولي مي خندد و گويد

    که دنيا پيچ و خم دارد

    *

    زني را مي شناسم من

    که هر شب کودکانش را

    به شعر و قصه مي خواند

    اگر چه درد جانکاهي

    درون سينه اش دارد

    *

    زني مي ترسد از رفتن

    که او شمعي ست در خانه

    اگر بيرون رود از در

    چه تاريک است اين خانه

    *

    زني شرمنده از کودک

    کنار سفره ي خالي

    که اي طفلم بخواب امشب

    بخواب آري

    و من تکرار خواهم کرد

    سرود لايي لالايي

    *

    زني را مي شناسم من

    که رنگ دامنش زرد است

    شب و روزش شده گريه

    که او نازاي پردرد است

    *

    زني را مي شناسم من

    که ناي رفتنش رفته

    قدم هايش همه خسته

    دلش در زير پاهايش

    زند فرياد که بسه

    *

    زني را مي شناسم من

    که با شيطان نفس خود



    هزاران بار جنگيده

    و چون فاتح شده آخر

    به بدنامي بد کاران

    تمسخر وار خنديده

    *

    زني آواز مي خواند

    زني خاموش مي ماند

    زني حتي شبانگاهان

    ميان کوچه مي ماند

    *

    زني در کار چون مرد است

    به دستش تاول درد است

    ز بس که رنج و غم دارد

    فراموشش شده ديگر

    جنيني در شکم دارد

    *

    زني در بستر مرگ است

    زني نزديکي مرگ است



    سراغش را که مي گيرد

    نمي دانم؟

    شبي در بستري کوچک

    زني آهسته مي ميرد

    *

    زني هم انتقامش را

    ز مردي هرزه مي گيرد

    ...

    زني را مي شناسم من


    ...

    شاعر : فریبا شش بلوکی

    از مجموعه شعر شبانه
    کلا مخالفم همه جا همه چیز درسته

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    545
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 3 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط امین نمایش پست ها
    سلام خداییش قالب شعرو نمیدونستم دیگه مجبور شدم اینجا بذارمش ولی خدایی محتواش خیلی قشنگه
    زني را مي شناسم من

    که شوق بال و پر دارد

    ولي از بس که پر شور است

    دو صد بيم از سفر دارد

    *

    زني را مي شناسم من

    که در يک گوشه ي خانه

    ميان شستن و پختن

    درون آشپزخانه

    *

    سرود عشق مي خواند

    نگاهش ساده و تنهاست

    صدايش خسته و محزون

    اميدش در ته فرداست

    *

    زني را مي شناسم من

    که مي گويد پشيمان است



    چرا دل را به او بسته

    کجا او لايق آنست

    *

    زني هم زير لب گويد

    گريزانم از اين خانه

    ولي از خود چنين پرسد

    چه کس موهاي طفلم را

    پس از من مي زند شانه؟

    *

    زني آبستن درد است

    زني نوزاد غم دارد

    زني مي گريد و گويد

    به سينه شير کم دارد

    *

    زني با تار تنهايي

    لباس تور مي بافد

    زني در کنج تاريکي

    نماز نور مي خواند

    *



    زني خو کرده با زنجير

    زني مانوس با زندان

    تمام سهم او اينست

    نگاه سرد زندانبان

    *

    زني را مي شناسم من

    که مي ميرد ز يک تحقير

    ولي آواز مي خواند

    که اين است بازي تقدير

    *

    زني با فقر مي سازد

    زني با اشک مي خوابد

    زني با حسرت و حيرت

    گناهش را نمي داند

    *

    زني واريس پايش را

    زني درد نهانش را

    ز مردم مي کند مخفي

    که يک باره نگويندش

    چه بد بختي چه بد بختي

    *

    زني را مي شناسم من

    که شعرش بوي غم دارد

    ولي مي خندد و گويد

    که دنيا پيچ و خم دارد

    *

    زني را مي شناسم من

    که هر شب کودکانش را

    به شعر و قصه مي خواند

    اگر چه درد جانکاهي

    درون سينه اش دارد

    *

    زني مي ترسد از رفتن

    که او شمعي ست در خانه

    اگر بيرون رود از در

    چه تاريک است اين خانه

    *

    زني شرمنده از کودک

    کنار سفره ي خالي

    که اي طفلم بخواب امشب

    بخواب آري

    و من تکرار خواهم کرد

    سرود لايي لالايي

    *

    زني را مي شناسم من

    که رنگ دامنش زرد است

    شب و روزش شده گريه

    که او نازاي پردرد است

    *

    زني را مي شناسم من

    که ناي رفتنش رفته

    قدم هايش همه خسته

    دلش در زير پاهايش

    زند فرياد که بسه

    *

    زني را مي شناسم من

    که با شيطان نفس خود



    هزاران بار جنگيده

    و چون فاتح شده آخر

    به بدنامي بد کاران

    تمسخر وار خنديده

    *

    زني آواز مي خواند

    زني خاموش مي ماند

    زني حتي شبانگاهان

    ميان کوچه مي ماند

    *

    زني در کار چون مرد است

    به دستش تاول درد است

    ز بس که رنج و غم دارد

    فراموشش شده ديگر

    جنيني در شکم دارد

    *

    زني در بستر مرگ است

    زني نزديکي مرگ است



    سراغش را که مي گيرد

    نمي دانم؟

    شبي در بستري کوچک

    زني آهسته مي ميرد

    *

    زني هم انتقامش را

    ز مردي هرزه مي گيرد

    ...

    زني را مي شناسم من


    ...

    شاعر : فریبا شش بلوکی

    از مجموعه شعر شبانه
    نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم...تا کجا صرف شود مایه عقبایی ما

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.75
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 2 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط امین نمایش پست ها
    سلام خداییش قالب شعرو نمیدونستم دیگه مجبور شدم اینجا بذارمش ولی خدایی محتواش خیلی قشنگه
    زني را مي شناسم من

    زنان این قبیله مظلوم...
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1