صفحه 6 از 14 نخستنخست 1234567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 76 تا 90 , از مجموع 205
  1. Top | #76

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه
    واژه ها بی تابند
    باز کن پنجره نگاهت را
    چشمانت زیباترین غزل دنیا میشود
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  2. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  3. Top | #77

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    580
    عنوان کاربر
    Administrator
    میانگین پست در روز
    0.78
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,316
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,512
    تشکر تشکر شده 
    2,644
    تشکر شده در
    953 پست
    آنلاين
    1 ماه 3 Weeks 1 روز 18 ساعت 8 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    54 دقيقه 59 ثانيه
    با اجازه از خانم نادری، چون خودشون اجازه دادن ما هم دلنوشته هامون رو بنویسیم و دعوت کردن ازمون، منم یه دل نوشته قرار میدم، هرچند کمی متفاوت از دلنوشته های ادبی خانم نادری هستن.
    دلنوشته ای که دقیقا میشه گفت: برای هیچ کس، چون دلنوشته است...

    امروز رفتم مسجد نمازم رو خوندم. یه دفعه یاد اباصالح افتادم، اون موقع ها که نماز رو تو مسجد خوندن یکی از برنامه های اصلی زندگیم شده بود. چقدر دلم تنگ شد برای اون دوران. این چند سال همش فکر میکردم اشتباه میکردم میرفتم مسجد. امشب دیدم چه لذتی داشت اون مسجد رفتن ها، شاید اگه برگردم دوباره برم. یادش بخیر، دو تا مسجد نزدیکمون بود، یکی سریع تر میخوند، یکی دیگه خیلی آروم میخوند. یاد حاج آقای مینا بخیر که توی یه نماز مغربش سه چهار تا نماز میخوندم. یاد اون پیرمرد بخیر که دعا میخوند. راستی یکی از بهترین خاطراتم صلوات شعبانیه اون مسجده با صدای دل نشین اون پیرمرد که ازش خوشم می اومد. چقدر مسجد رفتن خوب بود. تا اذان میشد راه می افتادیم. توی راه یه ساختمون نیمه ساز بود که داشتن میساختنش، خیلی ساختمون بزرگ و قشنگی بود، یه جورایی کاخ بود، همیشه بهش نگاه می کردم، همش منتظر بودم تموم بشه ساختش. الان خیلی وقته ساختش تموم شده. با خودم فکر میکردم صاحبش کیه، به نظرم خیلی آدم پولداری بود، شاید، شاید یه جورایی هم حسرتش رو میخوردم.
    یه ماه رمضون همش بعد نماز افطاری میدادن، اون موقع هنوز ماه رمضون اواخر شهریور و اوایل مهر بود. من عاشق اون افطاری بودم، کلا من عاشق افطاری های مسجد هام، مثل افطاری مسجد امام حسن کیش که هیچ وقت مزش از دهم بیرون نمیره. یه شب موقع نماز مغرب به همه گفتم که باهام بیان مسجد، هیچ کسی نیومد، من تنها رفتم. اون شب افطاری چلوکباب دادن. من چه یزیدی شده بودم اون شب! وقتی برگشتم به همه کسایی که بهشون گفته بودم بیان گفتم که چلو کباب دادن، سید مهدی چه آهی کشید، دلم کباب شد و پشیمون شدم از این خبث باطنم.
    همون ایام بود که زلزله قم اومد، همون سالی که آقای فاضل و چند نفر دیگه از علما فوت کردن، تو ایام مراسم های آقای فاضل بود که یه زلزله قم رو لرزوند. یادش بخیر، سید یاسر با اون هیکلش سعی می کرد بره زیر یه میز، اول فکر کردم داره مسخره بازی درمیاره، بعدش متوجه شدم کاملا جدی بود. اباصالح رو خیلی دوست داشتم و دارم، الانش رو نه، طرز مدیریتش رو نه، عقایدشون رو نه، اما مدرسه خودم، مدرسم رو دوست دارم، جایی که توش طلبگی کردم. جایی که دوران شیرین زندگیم رو توش گذروندم. یادش بخیر، پایه اول همیشه وقتی از نماز خونه به سمت خوابگاه میرفتم (فاصلش بیست قدم بود، یعنی فاصله عرض مدرسه) به آسمون نگاه میکردم، دنبال خدا و عظمت خدا میگشتم. به حوض که میرسیدم حتما باید دستم رو به آب میزدم. اکثر مواقع هم توی حوض وضو میگرفتم، وضوی ارتماسی. یه شب تا دیر وقت، بعد از ساعت خاموشی، روی لبه حوض دراز کشیده بودم. فرداش خبرش مخابره شده بود! خوابگاه پایه اولمون زیرزمین بود، از حیات یه ده دوازده پله ای باید پایین می اومدیم. وقتی به سر پله ها میرسیدم، دم پاییام رو با پام پرت میکردم. سید رضا روشش یه چیز دیگه بود، یکی از دمپاییاش رو میکاشت و بعد مثل زربه کاشته شوت می کردش. چقدر شیرین بود که هیچ وقت دمپایی خودمون رو نمیپوشیدیم، اونجا مالکیت خصوصی معنا نداشت، هر کسی هر چی داشت برای همه بود. اصلا دوست داشیتم که از وسایل هم استفاده کنیم. شب ها چارشنبه دعای توسل بود. شبای شیرینی بود. خیلی وقتا چراغ های خوابگاه رو خاموش می کردیم تا کسی نبینه، بعدش فوتبال بازی می کردیم، اونم با توپی که ممد از جوراب ها درست می کرد، جوراب ها رو گوله می کرد و یه توپ بیضی باهاشون درست می کرد. چقدر بازی اون ایام اختراع کردیم، بازی های متنوع با وسایل محدود خوابگاه. با اون توپ جورابی، با یک راکت پینگ پنگ و توپش، با چند تا متکا. یه شب توی یه خوابگاه مستطیل، که فقط چندتا تخت داشت قایمموشک بازی کردیم، مبتکرش من بودم، کسی که چشم میگذاشت، نباید از جاش بلند میشد، باید همین جوری حدس میزد، یکی هم بود که اون وسط نخود آش بود. یادم نیست چیکار کرده بودیم که اون شب اون همه خوش گذشت. من ستاد سالاد و کمیته دوغ و چایخونه زده بودم، با چارپنج تا فلاکس و یه چایی ساز، همیشه چایی خوابگاه به راه بود.
    چقدر ایام خوبی بود. چه ابعاد قشنگی داشت، چه سادگی و صفایی داشت. میخوام از این به بعد دوباره برم مسجد. میخوام مسجد رفتن مثل اون موقع ها جزء زندگیم بشه. هر چند گذشته، گذشته، به قول لاست وات هپن، هپن.
    میخوام این ماه شعبان مناجات شعبانیه بخونم. میخوام...
    ویرایش توسط مجتبی : 03-06-14 در ساعت 23:32
    بهار ما گذشته...
    ولجـ ولجـ


  4. کاربر مقابل از مجتبی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (22-04-15)

  5. Top | #78

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 36 ثانيه
    تمام خاطرات قشنگند حتی تلخ ها یشان
    چون در خاطرند نه در ظاهر
    ...

  6. کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  7. Top | #79

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه

    Lightbulb

    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    با اجازه از خانم نادری، چون خودشون اجازه دادن ما هم دلنوشته هامون رو بنویسیم و دعوت کردن ازمون، منم یه دل نوشته قرار میدم، هرچند کمی متفاوت از دلنوشته های ادبی خانم نادری هستن.
    دلنوشته ای که دقیقا میشه گفت: برای هیچ کس، چون دلنوشته است...

    امروز رفتم مسجد نمازم رو خوندم. یه دفعه یاد اباصالح افتادم، اون موقع ها که نماز رو تو مسجد خوندن یکی از برنامه های اصلی زندگیم شده بود. چقدر دلم تنگ شد برای اون دوران. این چند سال همش فکر میکردم اشتباه میکردم میرفتم مسجد. امشب دیدم چه لذتی داشت اون مسجد رفتن ها، شاید اگه برگردم دوباره برم. یادش بخیر، دو تا مسجد نزدیکمون بود، یکی سریع تر میخوند، یکی دیگه خیلی آروم میخوند. یاد حاج آقای مینا بخیر که توی یه نماز مغربش سه چهار تا نماز میخوندم. یاد اون پیرمرد بخیر که دعا میخوند. راستی یکی از بهترین خاطراتم صلوات شعبانیه اون مسجده با صدای دل نشین اون پیرمرد که ازش خوشم می اومد. چقدر مسجد رفتن خوب بود. تا اذان میشد راه می افتادیم. توی راه یه ساختمون نیمه ساز بود که داشتن میساختنش، خیلی ساختمون بزرگ و قشنگی بود، یه جورایی کاخ بود، همیشه بهش نگاه می کردم، همش منتظر بودم تموم بشه ساختش. الان خیلی وقته ساختش تموم شده. با خودم فکر میکردم صاحبش کیه، به نظرم خیلی آدم پولداری بود، شاید، شاید یه جورایی هم حسرتش رو میخوردم.
    یه ماه رمضون همش بعد نماز افطاری میدادن، اون موقع هنوز ماه رمضون اواخر شهریور و اوایل مهر بود. من عاشق اون افطاری بودم، کلا من عاشق افطاری های مسجد هام، مثل افطاری مسجد امام حسن کیش که هیچ وقت مزش از دهم بیرون نمیره. یه شب موقع نماز مغرب به همه گفتم که باهام بیان مسجد، هیچ کسی نیومد، من تنها رفتم. اون شب افطاری چلوکباب دادن. من چه یزیدی شده بودم اون شب! وقتی برگشتم به همه کسایی که بهشون گفته بودم بیان گفتم که چلو کباب دادن، سید مهدی چه آهی کشید، دلم کباب شد و پشیمون شدم از این خبث باطنم.
    همون ایام بود که زلزله قم اومد، همون سالی که آقای فاضل و چند نفر دیگه از علما فوت کردن، تو ایام مراسم های آقای فاضل بود که یه زلزله قم رو لرزوند. یادش بخیر، سید یاسر با اون هیکلش سعی می کرد بره زیر یه میز، اول فکر کردم داره مسخره بازی درمیاره، بعدش متوجه شدم کاملا جدی بود. اباصالح رو خیلی دوست داشتم و دارم، الانش رو نه، طرز مدیریتش رو نه، عقایدشون رو نه، اما مدرسه خودم، مدرسم رو دوست دارم، جایی که توش طلبگی کردم. جایی که دوران شیرین زندگیم رو توش گذروندم. یادش بخیر، پایه اول همیشه وقتی از نماز خونه به سمت خوابگاه میرفتم (فاصلش بیست قدم بود، یعنی فاصله عرض مدرسه) به آسمون نگاه میکردم، دنبال خدا و عظمت خدا میگشتم. به حوض که میرسیدم حتما باید دستم رو به آب میزدم. اکثر مواقع هم توی حوض وضو میگرفتم، وضوی ارتماسی. یه شب تا دیر وقت، بعد از ساعت خاموشی، روی لبه حوض دراز کشیده بودم. فرداش خبرش مخابره شده بود! خوابگاه پایه اولمون زیرزمین بود، از حیات یه ده دوازده پله ای باید پایین می اومدیم. وقتی به سر پله ها میرسیدم، دم پاییام رو با پام پرت میکردم. سید رضا روشش یه چیز دیگه بود، یکی از دمپاییاش رو میکاشت و بعد مثل زربه کاشته شوت می کردش. چقدر شیرین بود که هیچ وقت دمپایی خودمون رو نمیپوشیدیم، اونجا مالکیت خصوصی معنا نداشت، هر کسی هر چی داشت برای همه بود. اصلا دوست داشیتم که از وسایل هم استفاده کنیم. شب ها چارشنبه دعای توسل بود. شبای شیرینی بود. خیلی وقتا چراغ های خوابگاه رو خاموش می کردیم تا کسی نبینه، بعدش فوتبال بازی می کردیم، اونم با توپی که ممد از جوراب ها درست می کرد، جوراب ها رو گوله می کرد و یه توپ بیضی باهاشون درست می کرد. چقدر بازی اون ایام اختراع کردیم، بازی های متنوع با وسایل محدود خوابگاه. با اون توپ جورابی، با یک راکت پینگ پنگ و توپش، با چند تا متکا. یه شب توی یه خوابگاه مستطیل، که فقط چندتا تخت داشت قایمموشک بازی کردیم، مبتکرش من بودم، کسی که چشم میگذاشت، نباید از جاش بلند میشد، باید همین جوری حدس میزد، یکی هم بود که اون وسط نخود آش بود. یادم نیست چیکار کرده بودیم که اون شب اون همه خوش گذشت. من ستاد سالاد و کمیته دوغ و چایخونه زده بودم، با چارپنج تا فلاکس و یه چایی ساز، همیشه چایی خوابگاه به راه بود.
    چقدر ایام خوبی بود. چه ابعاد قشنگی داشت، چه سادگی و صفایی داشت. میخوام از این به بعد دوباره برم مسجد. میخوام مسجد رفتن مثل اون موقع ها جزء زندگیم بشه. هر چند گذشته، گذشته، به قول لاست وات هپن، هپن.
    میخوام این ماه شعبان مناجات شعبانیه بخونم. میخوام...
    زیبا بود و دلنشین
    مخصوصا اینجاش :به آسمون نگاه میکردم، دنبال خدا و عظمت خدا میگشتم
    ممنون
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  8. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  9. Top | #80

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 36 ثانيه
    راست می گی خانم نادری این جمله زیباست واقعا
    منم وقتی شهرستان دانشجو بودم اطراف محوطه خوابگاه و دانشگاهمون کوه های بلندی بود که هر وقت از دانشکده به خوابگاه برمیگشتم به کوه ها نگاه میکردم و این آیه یادم می اومد: «لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا ...» با این جمله آقای *** یادش افتادم.

  10. کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (22-04-15)

  11. Top | #81

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه
    سالها گذشته از روزی که برای اولین بار زیر باران عاشقت شدم
    و حالا من، پست ترین عبد این خاک
    هر روز عاشق تو میشوم تا جلوه عظمت الوهی ات در تمام من ظهور کند
    ای عزیزترین عبد عصر این زمینی ها...

    تقدیم به حضرت ولیعصر (عج)
    پیشاپیش عید همگی مبارک
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  12. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  13. Top | #82

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    داشتیم با هم فیلم میدیدم به نظرم، یادم نیست درست، خیلی وقت پیش بود.
    ازم پرسید: احد اصلاح طلبه یا اصولگرا؟
    گفتم بچه ی خیلی خوبیه.
    گفت: میدونم، برای همین می پرسم، چون بچه خوبیه، اگه ...(بوق) هم باشه، بیشر باهاش رفیق بشیم.
    هر چی فکر کردم نفهمیدم احد اصولگراست یا اصلاح طلب، تا حالا اینجوری به احد نگاه نکرده بودم، اصلا اینجور نگاه کردن برام عجیب بود.
    الان خیلی وقته گذشته، راست می گفت، باید به همه اینجوری نگاه کرد، بقیه هم که میگن اینچیزا براشون مهم نیست، حرفه، مثل کسایی که میگن تو ازدواج براشون مادیات مهم نیست.
    اما هنوز هم هر چی فکر می کنم نمیتونم بفهمم احد اصولگراست یا اصلاح طلب...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (22-04-15)

  15. Top | #83

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.12
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    706
    تشکر شده در
    256 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 12 دقيقه 40 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 دقيقه 31 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    هر آن باغی که نخلش سر بدر بی
    مدامش باغبان شوریده سر بی
    بباید کندنش از بیخ و از بن
    اگر بارش همه نخل و گهر بی

    ای کاش خیلی از دوستی ها شروع نمیشدن که بخواد این همه ناراحتی بعدش به بار بیاد
    چی شده باز?
    JUVE!

  16. Top | #84

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.49
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 40 ثانيه
    دلم تنگ شده
    برای اردوی جهادی
    عجب صفایی داشت این اردو
    دلم برای عباس آباد و بچه های بامعرفتش تنگ شده
    برای نعمت آباد و سگ ها و معصومه
    برای ایلیخ بلاغی و حاج کریم عابدینی و اردوگاه
    برای شب روستا و دورنمای اتوبان
    برای روز روستا و گرمای نابش و شربت آلبالوهای یخ فراوان مجتبی
    برای استخرصحرایی
    برای علی مراد روستا و علی مراد خودمون
    برای محمد عباسی،روشندل بانمک روستا
    واقعا دلم تنگ شده
    خدا قسمتم کنه دوباره
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  17. کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (22-04-15)

  18. Top | #85

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    215
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.09
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    نوشته ها
    188
    تشکر تشکر کرده 
    3
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    5 پست
    آنلاين
    1 ساعت 11 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    ...... و چایخونه زده بودم، با چارپنج تا فلاکس و یه چایی ساز، همیشه چایی خوابگاه به راه بود.

    سلام مجتبی جان این همون چای سازی نبود که من سوزوندمش؟
    اگه همون باشه خیلی دارم کیف میکنم.
    کلا مخالفم همه جا همه چیز درسته

  19. 2 کاربر مقابل از امین عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    setare (22-06-15), مشتاق کربلا (22-04-15)

  20. Top | #86

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 19 ثانيه
    نادری جونم با اجازه
    حنا یاد گرفته به جوجو میگه دوجو
    به خاله میگه آخا
    به یاسین میگه آشین
    بیشتر از این جرات نکرده دهن وا کنه
    چون تا زبونش تو حلقش میچرخه همه میریزیم سرش گاز گازیش میکنیم،لپ براش نمونده بچم
    (حالا ما رو افطار دعوت نمیکنی سیمین نه؟:-) ببین چه بلایی سر تاپیکت بیارم)

  21. Top | #87

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    دل دیوانه ام دیوانه تر بی
    خراب خانه ام آواره تر بی

    دلم گرفته...
    خیلی زیاد
    این حالت رو دوست دارم
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  22. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  23. Top | #88

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    نادری جونم با اجازه
    حنا یاد گرفته به جوجو میگه دوجو
    به خاله میگه آخا
    به یاسین میگه آشین
    بیشتر از این جرات نکرده دهن وا کنه
    چون تا زبونش تو حلقش میچرخه همه میریزیم سرش گاز گازیش میکنیم،لپ براش نمونده بچم
    (حالا ما رو افطار دعوت نمیکنی سیمین نه؟:-) ببین چه بلایی سر تاپیکت بیارم)
    آخ آخ دعوت نکردم؟؟؟؟
    مطمينی؟
    ای داد بیداد
    حالا چیکار کنم؟؟؟
    هرکاری دوس داری بکن فرزان من این تاپیکو سپردم به اهل دل اندیشه آزاد خودم که این روزا دلی ندارم که براش بنویسم...
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  24. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  25. Top | #89

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه
    دلم بدجوری گرفته بود
    هرشبکه ای میزدم یه گوشه از صحن و سراشو نشون میداد
    بغضم هربار بیشتر میشد
    هندزفریمو گذاشتم تو گوشم سرمو گذاشتم رو بالش
    دوباره نم نم بارون صدای شرشره بارون دل بازم بی قراره...
    تو حرمش بودم ، چسبیده به ضریحش دور تا دوره ضریح قشنگشو بوسیدم عجیب بود با این که روز ولادتش بود ،خلوت بود انگار یه مهمونی خاص بود منم یکی از مهموناش چشمام پره اشک بود دیگه بغضی نمونده بود
    آقا بازم با همه گناهام قبولم کرده بود،تموم دلتنگیامو ،غربتمو ازم گرفت و یه آرامش بهم داد.
    از خواب بیدارشدم
    دیگه وقتی تلوزیون دسته دسته زایرا رو نشون میداد حسودیم نمیشد...


    فقط اینو میدونم که امام مهربانی هاست....
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  26. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    setare (22-06-15)

  27. Top | #90

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.21
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط Naderi نمایش پست ها
    دلم بدجوری گرفته بود
    هرشبکه ای میزدم یه گوشه از صحن و سراشو نشون میداد
    بغضم هربار بیشتر میشد
    هندزفریمو گذاشتم تو گوشم سرمو گذاشتم رو بالش
    دوباره نم نم بارون صدای شرشره بارون دل بازم بی قراره...
    تو حرمش بودم ، چسبیده به ضریحش دور تا دوره ضریح قشنگشو بوسیدم عجیب بود با این که روز ولادتش بود ،خلوت بود انگار یه مهمونی خاص بود منم یکی از مهموناش چشمام پره اشک بود دیگه بغضی نمونده بود
    آقا بازم با همه گناهام قبولم کرده بود،تموم دلتنگیامو ،غربتمو ازم گرفت و یه آرامش بهم داد.
    از خواب بیدارشدم
    دیگه وقتی تلوزیون دسته دسته زایرا رو نشون میداد حسودیم نمیشد...


    فقط اینو میدونم که امام مهربانی هاست....
    خوشا به سعادتتون
    پس من برم بخوابم شاید...
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  28. 2 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    setare (22-06-15), مشتاق کربلا (22-04-15)

صفحه 6 از 14 نخستنخست 1234567891011 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1