صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 40

موضوع: اشعار آزادی

  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    "آزادی"
    بر روی دفتر های مشق ام
    بر روی درخت ها و میز تحریرم
    بر برف و بر شن
    می نویسم نامت را.
    روی تمام اوراق خوانده
    بر اوراق سپید مانده
    سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
    می نویسم نامت را.

    بر تصاویر فاخر
    روی سلاح جنگیان
    بر تاج شاهان
    می نویسم نامت را.
    بر جنگل و بیابان
    روی آشیانه ها و گل ها
    بر بازآوای کودکیم
    می نویسم نامت را.
    بر شگفتی شبها
    روی نان سپید روزها
    بر فصول عشق باختن
    می نویسم نامت را.
    بر ژنده های آسمان آبی ام
    بر آفتاب مانده ی مرداب
    بر ماه زنده ی دریاچه
    می نویسم نامت را.
    روی مزارع ، افق
    بر بال پرنده ها
    روی آسیاب سایه ها
    می نویسم نامت را.
    روی هر وزش صبحگاهان
    بر دریا و بر قایقها
    بر کوه از خرد رها
    می نویسم نامت را.
    روی کف ابرها
    بر رگبار خوی کرده
    بر باران انبوه و بی معنا
    می نویسم نامت را.
    روی اشکال نورانی
    بر زنگ رنگها
    بر حقیقت مسلم
    می نویسم نامت را.
    بر کوره راه های بی خواب
    بر جاده های بی پایاب
    بر میدان های از آدمی پُر
    می نویسم نامت را.
    روی چراغی که بر می افروزد
    بر چراغی که فرو می رد
    بر منزل سراهایم
    می نویسم نامت را.
    بر میوه ی دوپاره
    از آینه و از اتاقم
    بر صدف تهی بسترم
    می نویسم نامت را.
    روی سگ لطیف و شکم پرستم
    بر گوشهای تیز کرده اش
    بر قدم های نو پایش
    می نویسم نامت را.
    بر آستان درگاه خانه ام
    بر اشیای مأنوس
    بر سیل آتش مبارک
    می نویسم نامت را.
    بر هر تن تسلیم
    بر پیشانی یارانم
    بر هر دستی که فراز آید
    می نویسم نامت را.
    بر معرض شگفتی ها
    بر لبهای هشیار
    بس فراتر از سکوت
    می نویسم نامت را.
    بر پناهگاه های ویرانم
    بر فانوس های به گِل تپیده ام
    بر دیوار های ملال ام
    می نویسم نامت را.
    بر ناحضور بی تمنا
    بر تنهایی برهنه
    روی گامهای مرگ
    می نویسم نامت را.
    بر سلامت بازیافته
    بر خطر ناپدیدار
    روی امید بی یادآورد
    می نویسم نامت را.
    به قدرت واژه ای
    از سر می گیرم زندگی
    از برای شناخت تو
    من زاده ام
    تا بخوانمت به نام:
    آزادی.

  2. Top | #17

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    گفت آزاد شدی، هرچه دلت خواست بگو
    فقط هر نکته که بی مورد و بی جاست نگو
    فی المثل از ملخ و عقرب و از مار بگو
    ولی از مرغ و از آن گربه که زیباست نگو
    یخمک و پشمک و کشک است تماما آزاد
    ولی از نرخ پنیر و شکر و ماست نگو
    تو ز امثال و حکم گوی سخن پشت سخن
    و از آن مردک مجنون که دیوانه لیلاست نگو
    ز ره و راهی و سالک یک نفس حرف بزن
    ولی از سنگ وز آن درد که در پاست نگو
    بگو از آنکه بخفت و خبر از سیل نداشت
    ولی از هر که نشست یا که بپاخاست نگو
    نکته هرچند عیان است، بیانش منما
    و دگر نکته که مخفی و نه پیداست نگو
    بگو از کوچه گذشتی ، بر آن جوی نشستی
    ولی از آنطرف کوچه که دعواست نگو
    حرف دیروز مزن چونکه به امروز رسید
    نقل امروز که خود دیشب فرداست نگو
    مژده، آزاد شدی هرچه دلت خواست بگو
    فقط از صد کلمه یک کلمه "راست " نگو

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    غربتم


    بی انتهاست
    خسته در خاکم و افلاک
    همان آبی آبيست که بود
    ته اين جنگل شب

    می رسد پای سپيدار به رود

    غرقه ی تحقيرم
    تشنه ی آزادی

    همه ی افکارم منعکس در نگاهيست
    که به رويای شفق می نگرد
    که تو هم در شفقی
    و منم دلتنگ
    به تو می انديشم

    تو مرا می بينی
    تو مرا ميشنوی
    تو مرامی خوانی

    من تورا می خواهم

  4. Top | #19

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
    کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
    آب مي خواهم، سرابم مي دهند
    عشق مي ورزم عذابم مي دهند
    خود نميدانم کجا رفتم به خواب

    از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
    خنجري بر قلب بيمارم زدند
    بي گناهي بودم و دارم زدند
    دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
    از غم نامردمي پشتم شکست
    سنگ را بستند و سگ آزاد شد
    يک شبه بيداد آمد داد شد
    عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
    تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
    عشق اگر اينست مرتد مي شوم
    خوب اگر اينست من بد مي شوم
    بس کن اي دل نابساماني بس است
    کافرم ديگر مسلماني بس است
    در ميان خلقسردرگمشدم
    عاقبت آلوده مردم شدم
    بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
    هر چه در دل داشتم رو مي کنم
    نيستم از مردم خنجر بدست
    بت پرستم بت پرستم بت پرست
    بت پرستم ،بت پرستي کار ماست
    چشم مستي تحفه ي بازار ماست
    درد مي بارد چو لب تر مي کنم
    طالعم شوم است باور مي کنم
    من که با دريا تلاطم کرده ام
    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
    قفل غم بر درب سلولم مزن
    من خودم خوش باورم گولم مزن!
    من نمي گويم که خاموشم مکن
    من نمي گويم فراموشم مکن
    من نمي گويم که با من يار باش
    من نمي گويم مرا غم خوار باش
    من نمي گويم ،دگر گفتن بس است
    گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
    روزگارت باد شيرين! شاد باش
    دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
    آه! در شهر شما ياري نبود
    قصه هايم را خريداري نبود!!!
    واي! رسم شهرتان بيداد بود
    شهرتان از خون ما آباد بود
    از درو ديوارتان خون مي چکد
    خون من، فرهاد، مجنون مي چکد
    خسته ام از قصه هاي شوم تان
    خسته از همدردي مسموم تان
    اينهمه خنجر دل کس خون نشد
    اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
    آسمان خالي شد از فريادتان
    بيستون در حسرت فرهادتان
    کوه کندن گر نباشد پيشه ام
    بويي از فرهاد دارد تيشه ام
    عشق از من دورو پايم لنگ بود
    قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
    گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
    تيشه گر افتاد دستم بسته بود
    هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
    هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه !
    هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
    هيچ کس اشکي براي ما نريخت
    هر که با ما بود از ما مي گريخت
    چند روزي هست حالم ديدنيست
    حال من از اين و آن پرسيدنيست
    گاه بر روي زمين زل مي زنم
    گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
    حافظ ديوانه فالم را گرفت
    يک غزل آمد که حالم را گرفت:
    "ما زياران چشم ياري داشتيمخود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"


  5. Top | #20

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    شهر من غربت ديار بي کسياندکي پايينتر از دلواپسي
    چند متري مانده تا آوارگي
    ده قدم پايينتر از بيچارگي
    جنب يک ويرانه ميپيچي به راست
    ميرسي در کوچه اي کزآن ماست
    داخل بن بست تنهايي و درد
    هست منزلگاه چندين دوره گرد
    خسته و وامانده از اين ماجرا
    در ميان اطراف ميبيني مرا



    تو که از اين غم دل آگه و گه بي خبري
    به در خانه سبزت تو مرا مي نگري
    تو در اين مستي رمز نگهت خوابم کن
    چه بسا مي کشم از هجر رخت دربدري
    نفست حس تنم غنچه بستان دلم
    تو در اين وادي دل با دل من همسفري
    لب تو لعل شکر قصر تنت محضر عشق
    ندهد چون تو دگر ميکده شادان پسري
    نغمه عشق سرايم به تمناي دلت
    که تو از مرز دلم بي غم دنيا گذري


  6. Top | #21

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
    در بهاري روشن از امواج نور
    در زمستاني غبار آلود و دور
    يا خزاني خالي از فرياد و شور
    مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
    روزي از اين تلخ و شيرين روزها
    روز پوچي همچو روزان دگر
    سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
    ديدگانم همچو دالانهاي تار
    گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
    ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
    من تهي خواهم شد از فرياد درد
    مي خزند آرام روي دفترم
    دستهايم فارغ از افسون شعر
    ياد مي آرم كه در دستان من
    روزگاري شعله ميزد خون شعر
    خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
    مي رسند از ره كه در خاكم نهند
    آه شايد عاشقانم نيمه شب
    گل به روي گور غمناكم نهند


  7. Top | #22

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    نقش او در دل چه زيبا مي نشست
    سنگدل آيينه ي ما را شكست
    آينه صد پاره شد در پاي دوست
    باز در هر پاره عكس روي اوست
    آينه درعشق بازي صادق است
    آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است
    سال ها آيينه بي تصوير ماند
    آه كاين بي روشنايي دير ماند
    مانده در كنج شبستان ناصبور
    ديده ي بيدارش از ديدار دور
    روزگارش چهره پوشيد از غبار
    تا چه ماند از غبار روزگار
    شامگاهان با شفق خون مي گريست
    صبحدم بي مهر افزون مي گريست


  8. Top | #23

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    کاش مي شد هيچ کس تنها نبود
    کاش مي شد ديدنت رويا نبود
    گفته بودي با تو ميمونم ولي
    رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
    ساليان سال تنها مانده ام
    شايد اين رفتن سزاي ما نبود
    من دعا کردم براي بازگشت
    دستهاي تو ولي بالا نبود
    بازهم گفتي که فردا مي رسي
    کاش روز ديدنت فردا نبود


  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
    که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
    با چراغي همه جا گشتمو گشتم به شهر
    هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
    لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
    هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
    جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
    خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

  10. Top | #25

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
    به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
    تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
    و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
    تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
    و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
    تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
    و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
    بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
    ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
    شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
    هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
    تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
    و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
    و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
    تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
    و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
    تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
    و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
    شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
    و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
    تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
    كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
    غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
    و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
    به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
    قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
    بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
    دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    خوش باوران زحمت کشان در خوابند
    شب به دستان بت پرستان بیدار
    ای جانبازان رزمندگان اکنون کجایید
    انسانی مرد انسانی رفت آزادی کو
    یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت
    ای طلوع خونین از شب تو بگریز
    صبح خونبار با خون من با نور آمیز
    همخاک من هم وطنم یک دو برپاخیز
    شب فرو ریز با نور آمیز ای هم صدا
    تو دستات خورشید بر لبهات امید
    بر دشمن بستیز بر دشمن بستیز

  12. Top | #27

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    چون سایه های بی امان
    بازیچه دست زمان
    در این دنیا ماندم چنان
    افسرده و حیران
    سرگشته و حیران
    چون آدمک زنجیر
    بر دست و پایم
    از پنجه تقدیر
    من کی رهایم
    ای که تو دادی جانم
    گو به من تا کی بمانم
    آدمی چون آدمک
    مخلوقی سرگردان
    چون آدمک زنجیر
    بر دست و پایم
    از پنجه تقدیر
    من کی رهایم

  13. Top | #28

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    349
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    699
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    مردم از درد نمی*آیی به بالینم هنوز

    مرگ
    خود می*بینم و رویت نمی*بینم هنوز


    بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

    شمع را نازم که می*گرید به بالینم هنوز




    آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

    غم نمی*گردد جدا از جان مسکینم هنوز



    روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

    گل به دامن می*فشاند اشک خونینم هنوز



    گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

    در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز



    سیم*گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند

    صبح*دم خندید من در خواب نوشینم هنوز



    خصم را از ساده*لوحی دوست پندارم رهی

    طفلم و نگشوده چشم مصلحت*بینم هنوز



    رهی معیری

  14. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    شماره عضویت
    153
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    لبنان
    نوشته ها
    919
    تشکر تشکر کرده 
    10
    تشکر تشکر شده 
    58
    تشکر شده در
    21 پست
    آنلاين
    2 ساعت 21 دقيقه 36 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    فقط یه چی میگم:
    باریکلا به همتت پسر
    ابلیس نشد ساجد و مردود ادب شد
    آن دم که ملائک همه کردند سجودم

  15. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    251
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    دل
    نوشته ها
    1,544
    تشکر تشکر کرده 
    542
    تشکر تشکر شده 
    474
    تشکر شده در
    178 پست
    آنلاين
    1 روز 10 ساعت 11 دقيقه 41 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 29 ثانيه
    آفرین‏ ‏به‏ ‏ا‏یییین‏ ‏همه‏ ‏مقاومت‏ ‏!!!
    بیچاره کشوری است که قاجار، حاکمش...
    خوشبخت ملتی که امیرش کبیر بود

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1