دیالوگ سومپوزیون ، یا آنگونه که در زبان های جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium). بدون شک قلّه زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ἔρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد; هربار با تجربه های جدید و لذت های یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه نابِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعّایِ سقراط (Socrates)، تنها هنرِ او عشق باشد ، این نمادِ فلسفه و فیلسوفِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.
عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósionاز فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون، در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسان های دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانی های دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانی های باستان و تجربه انسانی آن ها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون، میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسبِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون، میهمانی انسان های دانا برای گفتگو درباره سئوال های انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنونِ جوانی نیست. شراب ابزارِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردانِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. این فیلوسوفوس Philosophosمستی، شرط لازم برای تحقیقِ خالصانه الهی یعنی philosophia یا همان جستجوی دانش است. مرد، به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگیِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادتِ کامل است.
دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آن چه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر به واسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسان هایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن این که خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما به طریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسانِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسان های حقیر و میان مایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستانِ الهی باشیم. اما با همه این ها سقراط، ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن این که حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میزِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم.
آن کس که می خواهد داستانِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia– را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکیدِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضایِ نقلِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نمادِ کاملِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غارِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسان های عامی و میان مایه سکونت دارند. در عین حال پایانِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آن چنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقلِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهایِ آن ناکجا است.
شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند این بار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند این بار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمندِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.
نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختنِ آن چه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسانِ عاشق می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردنِ آثارِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیق ها و کتاب هایِ جهان حاصل عشق و نیازِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستانِ زیبایِ عشقِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابلِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگامِ مرگِ آدمتوس بجایِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود. حتی پدر و مادرِ پیر و رو به مرگِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جانِ خود بردارند. اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجایِ معشوقِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیایِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیایِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.
اما این تنها عاشق نیست که باید در پایِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پایِ عاشق فداکاری کند زیرا خدایِ عشق در قلبِ عاشق قرار دارد و مقامِ عاشق بسیار والا و الهی است.اگر معشوقی در پایِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهایِ بدنی باشد عشقِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوعِ آن زیباییِ روحِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیباییِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است.
شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمتِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زن ها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آ نرا داشتند که روزی این انسان ها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آن که از قدرت آن ها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسان های امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیازِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسان ها باقی است. آن ها در تمامِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسان ها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه هایِ از هم جدا شده به یکدیگر. هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچ گاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آن ها جزئی از یکدیگر هستند.به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آن ها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آن ها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیازِ آنها تکاملی است که از به هم پیوستنشان حاصل می شود. آن ها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.
آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را به دست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دل ها و ذهن های انسان ها قدم می گذارد. او شجاعترینِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاع تر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچ گاه از ابرازِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آن را به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنانِ خود را برای انتهایِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنانِ زیبا هنوز هم تمامیِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسان ها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیبایی های درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگیِ کوتاه و ناپایدارِانسان هایِ فانی است که می تواند آن ها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیباییِ گفتارِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.