صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 67891011
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 154 , از مجموع 154
  1. Top | #151

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.52
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 45 ثانيه
    چقد چندصفحه اولش خوب و نوستالژیک بود
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  2. 3 کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (12-08-15), شیدا (12-08-15), مسعود (14-08-15)

  3. Top | #152

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    پیرمرد و جزیره

    پیرمرد از درخت کنار غار یک آناناس کند و جلوی غار نشست. یک لک لک آفریقایی از بالای سرش گذشت و صدایی در آورد. پیرمرد به کف دستانش نگاه کرد. خراش های عمیقی برداشته بودند. دیگر مثل چالاکی گذشته را نداشت. با سنگ باریک و تیزی که داشت آناناس را نصف کرد و تکه ای در دهان گذاشت. درخت های کنار غار دیگر میوه زیادی نداشتند. احتمالا تا یک ماه دیگر تمام خوردنی های آن اطراف تمام می شد. قبلا خیلی زودتر این اتفاق می افتاد. زمانی که همه آوارگان در جزیره بودند. چند ساعت از نیمه روز می گذشت و آفتاب تندی خود را از دست داده بود. آسمان کمی تیره شده بود. سه هفته بود که پیرمرد از غار دور نشده بود. نگاهی به آسمان کرد. چند تکه ابر سفید در آسمان بودند. کمی به آن ها نگاه کرد. بعد از چند دقیقه از دیدش خارج شدند. آهی کشید و نگاهی به دست هایش انداخت. کمی می سوختند. چوب دستی اش را برداشت و راه افتاد. از کنار غار راهی بود به صخره بزرگی که در شمال غربی جزیره قرار داشت. وقتی به بلندی رسید هوا تیره تر شده بود. نگاهی به اقیانوس آبی انداخت. تا چشم کار می کرد آب بود و آب. پیش تر هر روز بالای این صخره می آمد و اقیانوس را رصد می کرد، شاید کشتی ای بیاید، یا قایقی برسد. گاهی اوقات هم امواج تنی چند از کشتی شکستگان را به ساحل می کشاندند که به استقبالشان می رفت. آخرین کسی که امواج به جزیره آورده بودند. مردی بسیار جدی و کم طاقت بود که خیلی برای نجات آواره ها تلاش کرد، اما بعد از مدتی خسته شد و دل به دریا زد و رفت. پیرمرد نگاهی به جزیره انداخت. چیزی که جدیدا سخت از آن می گریخت. هر گوشه جزیره برایش یاد آور خاطره ای تلخ بود. وقتی با آوارگان پای بر این جزیره نهادند کاملا بکر بود. کم کم شروع کردند به گشت و گذار. گوشه به گوشه جزیره را زیر و رو کردند. آن روزها خیلی شیرین بود. هر روز ماجرایی بود. هر چند وقت یک گوشه از جزیره را پیدا می کردند و آنقدر در آن می ماندند که خوراکی هایش تمام شود و وقتی دیگر برایشان تکراری می شد، به گوشه ای دیگر می رفتند. پیرمرد به درختان موز نگاهی انداخت. یادش آمد که با مرد شماره دوازده یک خوشه موز از آن چیده بودند. وقتی پایین آمدند یک اژدهای کومودو پنج متر آن طرف تر نگاهشان می کرد. قبلا یکی از آوارگان به خاطر گاز یک اژدهای کومودو مرده بود. به هم نگاهی انداخت بودند و با تمام توانشان فرار کرده بودند تا کنار چشمه. تمام آن روز را در چشمه آب تنی کردند و موز خوردند. پیرمرد آهی دوباره کشید. این خاطرات عذابش می دادند. چشم هایش را از جزیره بر داشت، هر گوشه جزیره برایش حسرت نامه بود. به آسمان نگاهی کرد. به یک ابر سفید بزرگ و چند تکه خیره شد. هنوز مشاعرش را از دست نداده بود. کم کم آواره ها از جزیره رفتند. گروهی یک کلک ساختند و به اقیانوس زدند. پیرمرد هنوز نمی داند توانستند نجات پیدا کنند یا نه. چند نفر از بهترین دوستان پیرمرد مردند. مرده ها را کنار چشمه خاک کردند و بر سر خاکشان سنگ گذاشتند. آخرین گروه چند سال پیش رفتند. وقتی یک قایق بزرگ به جزیره آمد. پیرمرد دیگر نمیخواست از جزیره برود. به پنج شش نفر باقی مانند هم گفت که نروند. اما آنها سرشان را پایین انداختند و از کنار پیرمرد رد شدند. پیرمرد کنار ساحل ایستاده بود و به رفتن آخرین گروه خیره شده بود. یکی از آن ها از درون قایق به پیرمرد نگاه می کرد. اشکی از چشمش غلطید و به اقیانون افتاد. اما این اشک چیزی را عوض نکرد و آرام آرام از جزیره دور شدند. آن شب پیرمرد تا صبح کنار ساحل ماند به اقیانوس خیره ماند. با طلوع افتاب به کنار چشمه رفت و با چشمانش برای مرده ها درد و دل کرد. چشمان با گذشته فرق کرده بودند. نگاهش عمیق بود. از آن روز دیگر فقط با چشمانش حرف می زد و دهانش بسته بود. قیافه ای جدی، ابروهای پرپشت که همیشه حالتی از اخم داشتند که صورت تکیده پیرمرد را جدی تر نشان می دادند. چین های روی صورت لاغرش خشک شده بودند و صورتش را کهنه می نمایاندند. کنار چشمه یک اژدهای کومودو دید، اما این بار فقط نگاهش کرد. اژدها راهش را گرفت و رفت. اژدها زبان این نگاه را می فهمید. پیرمرد به آسمان آبی خیره شده بود. دیگر هیچ خبری از ابر نبود. خیلی آرام از صفحه آبی آسمان محو شده بودند. دیگر جستجو فایده ای نداشت، ابرها دیگر رفته بودند. پیرمرد نگاهش را به اقیانوس دوخت. اقیانوس هم نگاه پیرمرد را می فهمید. در عمق چشمانش، در میان آن همه غم و حسرت و تنهایی، در میان آن همه درد، هنوز چیزی برق می زد، چشمان پیرمرد هنوز چیزی را جستجو می کرد، هنوز منتظر بود...
    ویرایش توسط شیدا : 25-12-15 در ساعت 00:18
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    زهرا خوش گفتار (24-12-15), علمدار (01-01-16), فاطمه عطایی (01-01-16), پریسا (30-12-15)

  5. Top | #153

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.52
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    پیرمرد و جزیره

    پیرمرد از درخت کنار غار یک آناناس کند و جلوی غار نشست. یک لک لک آفریقایی از بالای سرش گذشت و صدایی در آورد. پیرمرد به کف دستانش نگاه کرد. خراش های عمیقی برداشته بودند. دیگر مثل چالاکی گذشته را نداشت. با سنگ باریک و تیزی که داشت آناناس را نصف کرد و تکه ای در دهان گذاشت. درخت های کنار غار دیگر میوه زیادی نداشتند. احتمالا تا یک ماه دیگر تمام خوردنی های آن اطراف تمام می شد. قبلا خیلی زودتر این اتفاق می افتاد. زمانی که همه آوارگان در جزیره بودند. چند ساعت از نیمه روز می گذشت و آفتاب تندی خود را از دست داده بود. آسمان کمی تیره شده بود. سه هفته بود که پیرمرد از غار دور نشده بود. نگاهی به آسمان کرد. چند تکه ابر سفید در آسمان بودند. کمی به آن ها نگاه کرد. بعد از چند دقیقه از دیدش خارج شدند. آهی کشید و نگاهی به دست هایش انداخت. کمی می سوختند. چوب دستی اش را برداشت و راه افتاد. از کنار غار راهی بود به صخره بزرگی که در شمال غربی جزیره قرار داشت. وقتی به بلندی رسید هوا تیره تر شده بود. نگاهی به اقیانوس آبی انداخت. تا چشم کار می کرد آب بود و آب. پیش تر هر روز بالای این صخره می آمد و اقیانوس را رصد می کرد، شاید کشتی ای بیاید، یا قایقی برسد. گاهی اوقات هم امواج تنی چند از کشتی شکستگان را به ساحل می کشاندند که به استقبالشان می رفت. آخرین کسی که امواج به جزیره آورده بودند. مردی بسیار جدی و کم طاقت بود که خیلی برای نجات آواره ها تلاش کرد، اما بعد از مدتی خسته شد و دل به دریا زد و رفت. پیرمرد نگاهی به جزیره انداخت. چیزی که جدیدا سخت از آن می گریخت. هر گوشه جزیره برایش یاد آور خاطره ای تلخ بود. وقتی با آوارگان پای بر این جزیره نهادند کاملا بکر بود. کم کم شروع کردند به گشت و گذار. گوشه به گوشه جزیره را زیر و رو کردند. آن روزها خیلی شیرین بود. هر روز ماجرایی بود. هر چند وقت یک گوشه از جزیره را پیدا می کردند و آنقدر در آن می ماندند که خوراکی هایش تمام شود و وقتی دیگر برایشان تکراری می شد، به گوشه ای دیگر می رفتند. پیرمرد به درختان موز نگاهی انداخت. یادش آمد که با مرد شماره دوازده یک خوشه موز از آن چیده بودند. وقتی پایین آمدند یک اژدهای کومودو پنج متر آن طرف تر نگاهشان می کرد. قبلا یکی از آوارگان به خاطر گاز یک اژدهای کومودو مرده بود. به هم نگاهی انداخت بودند و با تمام توانشان فرار کرده بودند تا کنار چشمه. تمام آن روز را در چشمه آب تنی کردند و موز خوردند. پیرمرد آهی دوباره کشید. این خاطرات عذابش می دادند. چشم هایش را از جزیره بر داشت، هر گوشه جزیره برایش حسرت نامه بود. به آسمان نگاهی کرد. به یک ابر سفید بزرگ و چند تکه خیره شد. هنوز مشاعرش را از دست نداده بود. کم کم آواره ها از جزیره رفتند. گروهی یک کلک ساختند و به اقیانوس زدند. پیرمرد هنوز نمی داند توانستند نجات پیدا کنند یا نه. چند نفر از بهترین دوستان پیرمرد مردند. مرده ها را کنار چشمه خاک کردند و بر سر خاکشان سنگ گذاشتند. آخرین گروه چند سال پیش رفتند. وقتی یک قایق بزرگ به جزیره آمد. پیرمرد دیگر نمیخواست از جزیره برود. به پنج شش نفر باقی مانند هم گفت که نروند. اما آنها سرشان را پایین انداختند و از کنار پیرمرد رد شدند. پیرمرد کنار ساحل ایستاده بود و به رفتن آخرین گروه خیره شده بود. یکی از آن ها از درون قایق به پیرمرد نگاه می کرد. اشکی از چشمش غلطید و به اقیانون افتاد. اما این اشک چیزی را عوض نکرد و آرام آرام از جزیره دور شدند. آن شب پیرمرد تا صبح کنار ساحل ماند به اقیانوس خیره ماند. با طلوع افتاب به کنار چشمه رفت و با چشمانش برای مرده ها درد و دل کرد. چشمان با گذشته فرق کرده بودند. نگاهش عمیق بود. از آن روز دیگر فقط با چشمانش حرف می زد و دهانش بسته بود. قیافه ای جدی، ابروهای پرپشت که همیشه حالتی از اخم داشتند که صورت تکیده پیرمرد را جدی تر نشان می دادند. چین های روی صورت لاغرش خشک شده بودند و صورتش را کهنه می نمایاندند. کنار چشمه یک اژدهای کومودو دید، اما این بار فقط نگاهش کرد. اژدها راهش را گرفت و رفت. اژدها زبان این نگاه را می فهمید. پیرمرد به آسمان آبی خیره شده بود. دیگر هیچ خبری از ابر نبود. خیلی آرام از صفحه آبی آسمان محو شده بودند. دیگر جستجو فایده ای نداشت، ابرها دیگر رفته بودند. پیرمرد نگاهش را به اقیانوس دوخت. اقیانوس هم نگاه پیرمرد را می فهمید. در عمق چشمانش، در میان آن همه غم و حسرت و تنهایی، در میان آن همه درد، هنوز چیزی برق می زد، چشمان پیرمرد هنوز چیزی را جستجو می کرد، هنوز منتظر بود...
    همیشه عاشق داستانای نویسنده های درد کشیده و رنجور آفریقایی بودم
    آناناسا چیکار کردن باهات
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  6. کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (01-01-16)

  7. Top | #154

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    پیرمرد و جزیره

    پیرمرد از درخت کنار غار یک آناناس کند و جلوی غار نشست. یک لک لک آفریقایی از بالای سرش گذشت و صدایی در آورد. پیرمرد به کف دستانش نگاه کرد. خراش های عمیقی برداشته بودند. دیگر مثل چالاکی گذشته را نداشت. با سنگ باریک و تیزی که داشت آناناس را نصف کرد و تکه ای در دهان گذاشت. درخت های کنار غار دیگر میوه زیادی نداشتند. احتمالا تا یک ماه دیگر تمام خوردنی های آن اطراف تمام می شد. قبلا خیلی زودتر این اتفاق می افتاد. زمانی که همه آوارگان در جزیره بودند. چند ساعت از نیمه روز می گذشت و آفتاب تندی خود را از دست داده بود. آسمان کمی تیره شده بود. سه هفته بود که پیرمرد از غار دور نشده بود. نگاهی به آسمان کرد. چند تکه ابر سفید در آسمان بودند. کمی به آن ها نگاه کرد. بعد از چند دقیقه از دیدش خارج شدند. آهی کشید و نگاهی به دست هایش انداخت. کمی می سوختند. چوب دستی اش را برداشت و راه افتاد. از کنار غار راهی بود به صخره بزرگی که در شمال غربی جزیره قرار داشت. وقتی به بلندی رسید هوا تیره تر شده بود. نگاهی به اقیانوس آبی انداخت. تا چشم کار می کرد آب بود و آب. پیش تر هر روز بالای این صخره می آمد و اقیانوس را رصد می کرد، شاید کشتی ای بیاید، یا قایقی برسد. گاهی اوقات هم امواج تنی چند از کشتی شکستگان را به ساحل می کشاندند که به استقبالشان می رفت. آخرین کسی که امواج به جزیره آورده بودند. مردی بسیار جدی و کم طاقت بود که خیلی برای نجات آواره ها تلاش کرد، اما بعد از مدتی خسته شد و دل به دریا زد و رفت. پیرمرد نگاهی به جزیره انداخت. چیزی که جدیدا سخت از آن می گریخت. هر گوشه جزیره برایش یاد آور خاطره ای تلخ بود. وقتی با آوارگان پای بر این جزیره نهادند کاملا بکر بود. کم کم شروع کردند به گشت و گذار. گوشه به گوشه جزیره را زیر و رو کردند. آن روزها خیلی شیرین بود. هر روز ماجرایی بود. هر چند وقت یک گوشه از جزیره را پیدا می کردند و آنقدر در آن می ماندند که خوراکی هایش تمام شود و وقتی دیگر برایشان تکراری می شد، به گوشه ای دیگر می رفتند. پیرمرد به درختان موز نگاهی انداخت. یادش آمد که با مرد شماره دوازده یک خوشه موز از آن چیده بودند. وقتی پایین آمدند یک اژدهای کومودو پنج متر آن طرف تر نگاهشان می کرد. قبلا یکی از آوارگان به خاطر گاز یک اژدهای کومودو مرده بود. به هم نگاهی انداخت بودند و با تمام توانشان فرار کرده بودند تا کنار چشمه. تمام آن روز را در چشمه آب تنی کردند و موز خوردند. پیرمرد آهی دوباره کشید. این خاطرات عذابش می دادند. چشم هایش را از جزیره بر داشت، هر گوشه جزیره برایش حسرت نامه بود. به آسمان نگاهی کرد. به یک ابر سفید بزرگ و چند تکه خیره شد. هنوز مشاعرش را از دست نداده بود. کم کم آواره ها از جزیره رفتند. گروهی یک کلک ساختند و به اقیانوس زدند. پیرمرد هنوز نمی داند توانستند نجات پیدا کنند یا نه. چند نفر از بهترین دوستان پیرمرد مردند. مرده ها را کنار چشمه خاک کردند و بر سر خاکشان سنگ گذاشتند. آخرین گروه چند سال پیش رفتند. وقتی یک قایق بزرگ به جزیره آمد. پیرمرد دیگر نمیخواست از جزیره برود. به پنج شش نفر باقی مانند هم گفت که نروند. اما آنها سرشان را پایین انداختند و از کنار پیرمرد رد شدند. پیرمرد کنار ساحل ایستاده بود و به رفتن آخرین گروه خیره شده بود. یکی از آن ها از درون قایق به پیرمرد نگاه می کرد. اشکی از چشمش غلطید و به اقیانون افتاد. اما این اشک چیزی را عوض نکرد و آرام آرام از جزیره دور شدند. آن شب پیرمرد تا صبح کنار ساحل ماند به اقیانوس خیره ماند. با طلوع افتاب به کنار چشمه رفت و با چشمانش برای مرده ها درد و دل کرد. چشمان با گذشته فرق کرده بودند. نگاهش عمیق بود. از آن روز دیگر فقط با چشمانش حرف می زد و دهانش بسته بود. قیافه ای جدی، ابروهای پرپشت که همیشه حالتی از اخم داشتند که صورت تکیده پیرمرد را جدی تر نشان می دادند. چین های روی صورت لاغرش خشک شده بودند و صورتش را کهنه می نمایاندند. کنار چشمه یک اژدهای کومودو دید، اما این بار فقط نگاهش کرد. اژدها راهش را گرفت و رفت. اژدها زبان این نگاه را می فهمید. پیرمرد به آسمان آبی خیره شده بود. دیگر هیچ خبری از ابر نبود. خیلی آرام از صفحه آبی آسمان محو شده بودند. دیگر جستجو فایده ای نداشت، ابرها دیگر رفته بودند. پیرمرد نگاهش را به اقیانوس دوخت. اقیانوس هم نگاه پیرمرد را می فهمید. در عمق چشمانش، در میان آن همه غم و حسرت و تنهایی، در میان آن همه درد، هنوز چیزی برق می زد، چشمان پیرمرد هنوز چیزی را جستجو می کرد، هنوز منتظر بود...
    هی پیرمرد...

    چقدر این داستان زبان حال خوبیه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 67891011

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1