صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 154
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    صلاح کار کجا و من خراب کجا....

    مجتبی نگاش کرده بود وگفته بود:یه ساله دارم نازتو می کشم که بیای تو سایت عضوبشی وهربار به یه بهونه ای منو پیچوندی،حالا چی شده که افتادی دنبالم که تو سایت عضو شی؟؟؟ها؟؟؟؟خبریه؟؟؟؟
    بلد نبود چیزی رو توخودش نگه داره،خصوصا جلوی مجتبی که باهم زندگی کرده بودن
    خندید
    طبق معمول مجتبی بلندتر از اون شروع کرد به خندیدن
    نیازی به حرف زدن نبود
    باخنده حرف همو می فهمیدن
    علی گفت نه بابااااا....صبرکن بهت میگم
    مجتبی همونطور که می خندید با لحن خود علی گفت:ببییییییین دیگه واسه من که دیگه...
    حرف تو دهن علی نگفته موند
    تله پاتی لعنتی کارخودشو کرده بود
    دوباره خندیدن
    مجتبی از ته دل می خندید و بلند بلند اما علی مصنوعی و ظاهری،مدل خنده هایی که وقتی تو فوتبال می باخت و می خواست نشون بده براش مهم نیست رو لباش میومد.

    مجتبی تله پاتی رو برده بود

    ((علی عاشق شده بود...))
    .
    .
    .
    .
    خیال کج بزرگشون بود
    هم عقل بزرگترا رو داشت ،هم عشق رو بهتر ازجوونا درک می کرد،انگاری عمری جوونی کرده بود و عاشقی
    داستانو که از مجتبی شنیده بود رفته بود پاتوق حاج اصغر و دو سه نخ سیگار پشت هم رو شن کرده بود و واسه علی یه خط نوشته بود و ارسال کرده بود:

    ((داند خدا که دلم شاد می شود...))
    .
    .
    .
    .
    عباس :حالا کی هست؟
    علی:خانم فاطمی
    عباس چقد میشناسیش؟
    علی:کامل
    عباس:خب بگو بینم چجوریاست؟
    علی:هم خیلی قشنگه ...هم خیلی فهمیدست ...هم فوق العاده مهربونه ...هم...هم...هم...خلاصه همه ی فاکتورای یه معشوقه ی تمام عیارو داره(با خنده)
    عباس: په تو که گفتی کلا دو سه بار دیدیش....اینارو از کجا فهمیدی؟؟؟!!!
    علی:از یکی از پستاش تو سایت
    عباس:جدییییییی
    علی:جدیییییی
    عباس(نگاه عاقل اندر سفیه)
    علی(با لبخند ناشی از حس پیروزی) :
    ((میان عاشق و معشوق رمزها باشد...))
    .
    .
    .
    .
    .
    دوبرابر مجموع پست های همه ی کاربرای دیگه در روز پست میذاشت
    بیست چاری تو سایت بود ومنتظر آنلاین شدن خانم فاطمی

    انتظار همیشگیشو پشت پستای دیگه و کل کل و بحث شوخی وجدی با باقی کاربرا مخفی می کرد
    امکان نداشت خانم فاطمی باشه و علی آنلاین نباشه بجز اون اواخر که حس کرده بود داره تابلو میشه که یکی در میون پیداش می شد

    کارش این بود که کلید میانبر(( مشاهده ی کاربران آنلاین)) رو بزنه و بدنبال معشوق ،سایت نوردی کنه
    هر تاپیکی که خانوم فاطمی می رفت یا همون موقع یا چند لحظه بعد ردپای علی رو هم به خوبی می شد دید.

    خانوم فاطمی که خوشحال بود،تاپیکای ((خنده بازار)) و (( به طرز طنز)) و ((آواتارولوژی)) و... بود که با پستای علی بالا می اومد و خانوم فاطمی که نبود یا ناراحت بود پاتوق علی هم تاپیکای ((نذر ارباب)) بود و((گریه بازار)) و ((زیباترین تک بیت ها))...

    تو یه مدت کوتاه اون قدر پست گذاشته بود و تشکر دریافت کرده بود و تاپیک مفید باز کرده بود که زده بود رو دست تاپ پستر و تاپ تنکد سایت ، ((طاهر)) و شده بود شانس اول دریافت بهترین کاربر از جشنواره.
    .
    .
    .
    .
    .
    همه چیز خیلی خوب وعاشقانه پیش می رفت و علی تو خیال بافیاش روزای خوشبختی شونو با خانوم فاطمی به وضوح می دید
    تا اینکه یه روز علی یادش اومد که نه خونه داره نه ماشین، نه شغل داره و نه مدرک ونه هیچ چیز دیگه ای که بشه یه زندگی که در شان معشوقه اش باشه رو باهاش شروع کنه
    باهمه ی وجود غمگین بود
    پیاده رفت تا قهوه خونه ی دم دانشگاه

    آخه می ترسید اگه ترسی که تو وجودش اومده بود رو به دوستاش بگه اونا بهش حق بدن
    اما دوست نداشت هیچ کس تو این یه مورد بهش حق بده
    پس تنها رفته بود تا باقلیون درد دل کنه
    دلش از همه ی عالم گرفته بود
    قلیون می کشید و حافظه ی شعریشو مرور می کرد

    تا یاد یه بیتی افتاد:

    حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
    آنجا برای عشق شروعی مجدد است

    راهکارو پیدا کرده بود
    حالا دیگه شوق سراسر وجودشو پر کرده بود
    با دوستش تماس گرفت و دو تا بلیط گرفت واسه مشهد

    اومد خوابگاه و ساکشو بست و صبح فردا رفت...
    .
    .
    .
    .
    .
    نگاش که از دور افتاد به گنبدبغضش ترکید
    بلند بلند گریه می کرد
    گریه ...گریه.... گریه.... اشکاش بند نمی اومد
    همه ی وقتی رو که تو حیاط گوهرشاد نشسته بود چشماش به گنبد بود و با نگاه اشکبار همه ی حرفاشو به امام(ع) گفت.
    سبک شده بود
    صلاح کار رو سپرد به حضرت سلطان(ع) و دل رو زد به دریا
    .
    .
    .
    .
    وضو گرفت و نشست پشت لپ تاپ تا بیاد تو سایت و با پیام خصوصی همه چی رو به خانوم فاطمی بگه
    وجودش پر از تلاطم بود
    فورا آدرس سایتو زد و روی ((انجمن)) کلیک کرد
    .
    .
    .
    .
    همه چی تموم شده بود
    برای بهترین کاربر شدن به سایت نیومده بود که حالا بخاطرش تو سایت بمونه...
    علی صفحه رو بست وبرای همیشه از سایت رفت...


    اولین عنوان سایت این بود:

    ((خانوم فاطمی.........پر))




    فوق العادست..
    هزار افرین..
    من فک کردم علی که میره پیش امام رضا بهم میرسن.. به اخرش که رسیدم شکه شدم ..
    واقعا قشنگ بود
    اصن یه وضی..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    یه شب که حماقتش دوباره بالا زده بود، کل قرص خواب از شاهین گرفت و باهاش جماعتی رو چیز خور کرد. از اون به بعد با این نوع قرص های خواب آشنا شد. اسمشون سخت بود، چندین بار از شاهین پرسید تا تونست تو داروخونه چند بسته ازشون بخره. مریض نبود که برای خوابیدن به قرص نیاز داشته باشه، نه، اما مثل اکثر کارای زندگیش که در یک تعارض همیشگی بین واقعیت و آرمانش بود، همیشه در آرزوش زندگی ای رو تصور می کرد که از ساعت نه ده شب میخوابه و صبحم از ساعت چهار بامداد بیدار میمونه. اما مگه تو شرایط خوابگاه (و حتی خونه) میشه شب زود خوابید! دوای کار قرص خواب بود! اما قرص ها یه مشکلی داشتن، استفاده زیادشون عوارض بدی داشت، برای همین نمیشد هر شب از این قرص ها استفاده کرد، باید چند شب قرص می خورد و سعی می کرد بدنش رو عادت بده به زود خوابیدن و زود بیدار شدن. اما هر دفعه که این تصمیم رو می گرفت، فرداش دوباره شب دیر می خوابید و دیر هم بلند میشد. یه مشکلی داشت، و اون این که حتی وقتایی هم که زود می خوابید، باز صبحش خوابش می اودم و ممکن بود صبح باز هم دیر از خواب بلند بشه.
    مشکل بزرگش این شده بود که چه جوری صبح ها بیدار بمونه. دنبال یه چیزی مثل قرص خواب بود که با خوردنش خواب از سر آدم بپره، یه چیزی که بیدار شدن در صبح رو هم تضمین کنه. اما چنین چیزی پیدا نمی کرد. یه بار «بیگ بر» (انرژی زا) خرید که امتحان کنه، بچه ها شب خوردنش و به صبح نرسید، قهوه و نسکافه و چای رو هم که خیلی امتحان کرده بود، جواب نمیدادن.
    صبح با استاد کبیر کلاس داشت، ترم قبل خیلی غیبت داشت و مقاله آخر ترم رو هم نداده بود. خیلی شرمنده استاد بود و میخواست ذهنیت استاد که بهش بد شده بود رو اصلاح کنه. شب به بچه ها سپرد که برا کلاس بیدارش کنن، ساعت هم گذاشت، اما مگه این چیز ها می تونست بیدارش کنه؟! کسی رو که وقتی برای پیچوندن کلاس، دلیل پیدا نمی کرد، بی دلیل کلاساش رو میپیچوند، یا یه دفعه که بیدار شد و دید که نیم ساعت از وقت امتحانش گذشته خوشحال شد که دیگه کار از کار گذشته و نمیتونه کاری کنه، چون اینجوری می تونست راحت بخوابه.
    شب نزدیک ساعت سه خوابید.نزدیکای طلوع آفتاب به زور با صدای آلارم گوشیش از خواب بیدار شد، وقتی دکمه گوشی رو می زد که صدای آلارم قطع بشه، یه اس ام اس باز شد، از «علی!» بود. نوشته بود داستان کوتاه اندیشه آزادی رو بخونه که تازه توش پست گذاشته. به زور از خواب بلند شد و تلو تلو خوران رفت وضو بگیره، تو راهرو چشمش بسته بود. برگشت، نماز صبحش رو تو خواب خوند. اومد داز بکشه بخوابه، اما لپ تاپ باز بود و روشن، چون شب گذاشته بودش که چیزی رو دانلود کنه و برای همین تا صبح روشن بود. دیگه اندیشه آزاد رفتن راحت بود، رفت و بدون این که با نام کاربریش وارد بشه رفت سایت و تاپیک داستان کوتاه اندیشه آزادی. با خودش گفت یه نگاه میندازم ببینم چی نوشته و میخوابم، حتی تشکر از پست هم باشه برای فردا.
    داستان کوتاه رو خوند، خواب از سرش پرید، جواب سوالش رو پیدا کرده بود، از این به بعد شب ها با قرص، خواب رو به چشماش میکشونه و صبح ها، با اندیشه آزاد، خواب رو از سرش می پرونه...
    علی شخصیت واقعیه؟!
    هر چی جلوتر میریم و داستانا رو میخونیم بیشتر شکه میشیم...!
    به اخرش برسیم سکته رو زدیم..
    داستان شما هم خیلییی قشنگ بود.. اما در مورد قرص من به شما سیپروهپتادین رو پیشنهاد میکنم خواب اور شدید بدون هیچ گونه عارضه ای.. (فقط "یه کم" ! اشتها اوره )
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    فوق العادست..
    هزار افرین..
    من فک کردم علی که میره پیش امام رضا بهم میرسن.. به اخرش که رسیدم شکه شدم ..

    خیلی لطف دارید
    ممنون
    منم همینطوری فکر می کردم
    اما انگار مصلحت این نبود
    وعسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم...
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها
    اوخ اوخ اوخ واقعا بپرون بود

    پایان بندیش عالی بود

    خوب شد اینترنت قطع بود همون ساعت چهار صبح نخوندم

    یه برقی اومد تو چشمام ! قهقهه ای زدم اما رو لبم فقط یه لبخند بود!!!!!!!!!!!!!
    بیخودی که نگفتم خیال کج خیلی خوب تر از ما عشقو می فهمید
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    تو نمیگی برف میاد گرگا دیوونه میشن? این چه پستیه!!!! نفسم بند اومد اول صب
    دیشب زود خوابیدم نصفه شب بیداری به سرم زد اومدم تو سایتو بدون زمینه ی قبلی اینو نوشتم
    ببخشید برار جان
    البته خودمم قسمتای امام رضا (ع) چشام خیس بود
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    توصیف خیلی خوبی کردی، یه برق چشم و خنده که توش خیلی چیزا پیدا میشه، از خنده سطحی که وقتی انسان مبهوت تر از اونیه که گریه کنه تا عرق سرد.

    خیلی تصویر جالبی تو ذهنم بوجود اومده، یکی پشت میز کامپیوتر نشسته که فقط تو تاریکی که نور مانیتور رو صورتش میتابه و روشنش می کنه، بعد از خوند پست عرق سرد می کنه و یه قهقه چند ثانیه ای میزنه، از اون قهقه یه لبخند سر و بی روح و زشت رو لباش می مونه و کل صورتش با بهت و تعجب خیره شده به مانیتور...
    آفرین
    نفسم نمی کشه یا خیلی آروم می کشه
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.30
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,365
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    325
    تشکر تشکر شده 
    702
    تشکر شده در
    253 پست
    آنلاين
    6 روز 5 ساعت 47 دقيقه 1 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    8 دقيقه 18 ثانيه
    مجبورم کردی طاهر....



    صبح با سوزی که بصورتش خورد از خواب بیدار شد سرما رو نزدیکی صورتش حس میکرد
    چشماشو که باز کرد همون لحظه بخار بازدمش از جلوی چشماش عبور کرد بدنش جوری کرخت شده بود
    که انگار توی گور خوابیده به سختی روی پاش بلند شد و به فضای بیرون رفت
    چاره ی دیگه نداشت این جبر زمستونه صدای له شدن برف رو زیر پاش حس میکرد
    حس خوبی بود اما سکوت درختا دلش رو میلرزوند از یه طرف ین فکرو داشت که برگرده خونه از طرف دیگه اون فضا لذت عجیبی رو به اعماق روحش تزریق میکرد
    بی هدف چرخید چیزی پیدا کرد تا گرسنگیشو برطرف کنه
    و نا امید با همون حس تهی شدگی به خونه برگشت وقتی برگشت چیزی رو دید که پاهاش لرزید نفسش خشک شد و چشماش خیس
    بی صدا زوزه کشید بدون هیچ صدایی
    همخوناش بچه شو تیکه تیکه کرده بودن
    ''وقتی برف میاد گرگها دیوونه میشن''
    JUVE!

  8. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    مجبورم کردی طاهر....



    صبح با سوزی که بصورتش خورد از خواب بیدار شد سرما رو نزدیکی صورتش حس میکرد
    چشماشو که باز کرد همون لحظه بخار بازدمش از جلوی چشماش عبور کرد بدنش جوری کرخت شده بود
    که انگار توی گور خوابیده به سختی روی پاش بلند شد و به فضای بیرون رفت
    چاره ی دیگه نداشت این جبر زمستونه صدای له شدن برف رو زیر پاش حس میکرد
    حس خوبی بود اما سکوت درختا دلش رو میلرزوند از یه طرف ین فکرو داشت که برگرده خونه از طرف دیگه اون فضا لذت عجیبی رو به اعماق روحش تزریق میکرد
    بی هدف چرخید چیزی پیدا کرد تا گرسنگیشو برطرف کنه
    و نا امید با همون حس تهی شدگی به خونه برگشت وقتی برگشت چیزی رو دید که پاهاش لرزید نفسش خشک شد و چشماش خیس
    بی صدا زوزه کشید بدون هیچ صدایی
    همخوناش بچه شو تیکه تیکه کرده بودن
    ''وقتی برف میاد گرگها دیوونه میشن''
    شما چه علاقه ای دارین به گرگ بودن؟؟؟!!! این روزا گرگا زیاد شدن واسه همینم دیگه از مد رفته..
    بهتره روباه باشین.. خیلی هم شیک و مجلسی

    تازه فهمیدم که باید در میان گرگ ها
    زندگی با شیوه ی روباه را پیدا کنم..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  9. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    مجبورم کردی طاهر....



    صبح با سوزی که بصورتش خورد از خواب بیدار شد سرما رو نزدیکی صورتش حس میکرد
    چشماشو که باز کرد همون لحظه بخار بازدمش از جلوی چشماش عبور کرد بدنش جوری کرخت شده بود
    که انگار توی گور خوابیده به سختی روی پاش بلند شد و به فضای بیرون رفت
    چاره ی دیگه نداشت این جبر زمستونه صدای له شدن برف رو زیر پاش حس میکرد
    حس خوبی بود اما سکوت درختا دلش رو میلرزوند از یه طرف ین فکرو داشت که برگرده خونه از طرف دیگه اون فضا لذت عجیبی رو به اعماق روحش تزریق میکرد
    بی هدف چرخید چیزی پیدا کرد تا گرسنگیشو برطرف کنه
    و نا امید با همون حس تهی شدگی به خونه برگشت وقتی برگشت چیزی رو دید که پاهاش لرزید نفسش خشک شد و چشماش خیس
    بی صدا زوزه کشید بدون هیچ صدایی
    همخوناش بچه شو تیکه تیکه کرده بودن
    ''وقتی برف میاد گرگها دیوونه میشن''
    خیلی عالی بود داداش
    خیلی هم سخت بود
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  10. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.30
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,365
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    325
    تشکر تشکر شده 
    702
    تشکر شده در
    253 پست
    آنلاين
    6 روز 5 ساعت 47 دقيقه 1 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    8 دقيقه 18 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    شما چه علاقه ای دارین به گرگ بودن؟؟؟!!! این روزا گرگا زیاد شدن واسه همینم دیگه از مد رفته..
    بهتره روباه باشین.. خیلی هم شیک و مجلسی

    تازه فهمیدم که باید در میان گرگ ها
    زندگی با شیوه ی روباه را پیدا کنم..
    تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست?!
    JUVE!

  11. Top | #41

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست?!
    فقط شوخی بود
    خداییش من نه میدونم رمل و ماسه چیه نه گرگ و روباه نه صادق هدایت نه هادی صداقت!
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  12. Top | #42

    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    شماره عضویت
    160
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    240
    تشکر تشکر کرده 
    30
    تشکر تشکر شده 
    27
    تشکر شده در
    14 پست
    آنلاين
    1 ساعت 15 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 ثانيه

    Red face

    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    یه شب که حماقتش دوباره بالا زده بود، کل قرص خواب از شاهین گرفت و باهاش جماعتی رو چیز خور کرد. از اون به بعد با این نوع قرص های خواب آشنا شد. اسمشون سخت بود، چندین بار از شاهین پرسید تا تونست تو داروخونه چند بسته ازشون بخره. مریض نبود که برای خوابیدن به قرص نیاز داشته باشه، نه، اما مثل اکثر کارای زندگیش که در یک تعارض همیشگی بین واقعیت و آرمانش بود، همیشه در آرزوش زندگی ای رو تصور می کرد که از ساعت نه ده شب میخوابه و صبحم از ساعت چهار بامداد بیدار میمونه. اما مگه تو شرایط خوابگاه (و حتی خونه) میشه شب زود خوابید! دوای کار قرص خواب بود! اما قرص ها یه مشکلی داشتن، استفاده زیادشون عوارض بدی داشت، برای همین نمیشد هر شب از این قرص ها استفاده کرد، باید چند شب قرص می خورد و سعی می کرد بدنش رو عادت بده به زود خوابیدن و زود بیدار شدن. اما هر دفعه که این تصمیم رو می گرفت، فرداش دوباره شب دیر می خوابید و دیر هم بلند میشد. یه مشکلی داشت، و اون این که حتی وقتایی هم که زود می خوابید، باز صبحش خوابش می اودم و ممکن بود صبح باز هم دیر از خواب بلند بشه.
    مشکل بزرگش این شده بود که چه جوری صبح ها بیدار بمونه. دنبال یه چیزی مثل قرص خواب بود که با خوردنش خواب از سر آدم بپره، یه چیزی که بیدار شدن در صبح رو هم تضمین کنه. اما چنین چیزی پیدا نمی کرد. یه بار «بیگ بر» (انرژی زا) خرید که امتحان کنه، بچه ها شب خوردنش و به صبح نرسید، قهوه و نسکافه و چای رو هم که خیلی امتحان کرده بود، جواب نمیدادن.
    صبح با استاد کبیر کلاس داشت، ترم قبل خیلی غیبت داشت و مقاله آخر ترم رو هم نداده بود. خیلی شرمنده استاد بود و میخواست ذهنیت استاد که بهش بد شده بود رو اصلاح کنه. شب به بچه ها سپرد که برا کلاس بیدارش کنن، ساعت هم گذاشت، اما مگه این چیز ها می تونست بیدارش کنه؟! کسی رو که وقتی برای پیچوندن کلاس، دلیل پیدا نمی کرد، بی دلیل کلاساش رو میپیچوند، یا یه دفعه که بیدار شد و دید که نیم ساعت از وقت امتحانش گذشته خوشحال شد که دیگه کار از کار گذشته و نمیتونه کاری کنه، چون اینجوری می تونست راحت بخوابه.
    شب نزدیک ساعت سه خوابید.نزدیکای طلوع آفتاب به زور با صدای آلارم گوشیش از خواب بیدار شد، وقتی دکمه گوشی رو می زد که صدای آلارم قطع بشه، یه اس ام اس باز شد، از «علی!» بود. نوشته بود داستان کوتاه اندیشه آزادی رو بخونه که تازه توش پست گذاشته. به زور از خواب بلند شد و تلو تلو خوران رفت وضو بگیره، تو راهرو چشمش بسته بود. برگشت، نماز صبحش رو تو خواب خوند. اومد داز بکشه بخوابه، اما لپ تاپ باز بود و روشن، چون شب گذاشته بودش که چیزی رو دانلود کنه و برای همین تا صبح روشن بود. دیگه اندیشه آزاد رفتن راحت بود، رفت و بدون این که با نام کاربریش وارد بشه رفت سایت و تاپیک داستان کوتاه اندیشه آزادی. با خودش گفت یه نگاه میندازم ببینم چی نوشته و میخوابم، حتی تشکر از پست هم باشه برای فردا.
    داستان کوتاه رو خوند، خواب از سرش پرید، جواب سوالش رو پیدا کرده بود، از این به بعد شب ها با قرص، خواب رو به چشماش میکشونه و صبح ها، با اندیشه آزاد، خواب رو از سرش می پرونه...

    یه بار هم دوره ارشد از قرصای شاهین خورده بود، و تلو تلو توی راهروی خوابگاه این ور اون ور می رفت که وارد اتاق ما شد و با کله رفت توی دیوار، اولش فکر می کردند، که داره ادا در میاره و بعد کاشف به عمل اومد که شاید چیزی بهش خوروندن، به خصوص وقتی جلوی اتاقش رسید، استفراغ کرد و همه داشتن یقین می کردن که شنگولیات خوروندن(خودش که نمیخورد، بچه سر به راهی بود) ولی کار قرصای شاهین بود

  13. Top | #43

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,270
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,015
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 2 روز 1 ساعت 21 دقيقه 50 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط احد نمایش پست ها

    یه بار هم دوره ارشد از قرصای شاهین خورده بود، و تلو تلو توی راهروی خوابگاه این ور اون ور می رفت که وارد اتاق ما شد و با کله رفت توی دیوار، اولش فکر می کردند، که داره ادا در میاره و بعد کاشف به عمل اومد که شاید چیزی بهش خوروندن، به خصوص وقتی جلوی اتاقش رسید، استفراغ کرد و همه داشتن یقین می کردن که شنگولیات خوروندن(خودش که نمیخورد، بچه سر به راهی بود) ولی کار قرصای شاهین بود
    سرشبشم رفته بود سایت، فرداشم که از خواب پا شد، رفت سایت

    اینم ربطش به اندیشه آزاد!
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #44

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    482
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    46
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    1 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    مجبورم کردی طاهر....



    صبح با سوزی که بصورتش خورد از خواب بیدار شد سرما رو نزدیکی صورتش حس میکرد
    چشماشو که باز کرد همون لحظه بخار بازدمش از جلوی چشماش عبور کرد بدنش جوری کرخت شده بود
    که انگار توی گور خوابیده به سختی روی پاش بلند شد و به فضای بیرون رفت
    چاره ی دیگه نداشت این جبر زمستونه صدای له شدن برف رو زیر پاش حس میکرد
    حس خوبی بود اما سکوت درختا دلش رو میلرزوند از یه طرف ین فکرو داشت که برگرده خونه از طرف دیگه اون فضا لذت عجیبی رو به اعماق روحش تزریق میکرد
    بی هدف چرخید چیزی پیدا کرد تا گرسنگیشو برطرف کنه
    و نا امید با همون حس تهی شدگی به خونه برگشت وقتی برگشت چیزی رو دید که پاهاش لرزید نفسش خشک شد و چشماش خیس
    بی صدا زوزه کشید بدون هیچ صدایی
    همخوناش بچه شو تیکه تیکه کرده بودن
    ''وقتی برف میاد گرگها دیوونه میشن''
    تو فقط واسم فضا ترسیم کن... فضا سازیت عالی بود سعی کن بیشتر مجبور شی
    ما بی تو بی قرار و تو بی ما چه می کنی ؟

  15. Top | #45

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    482
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    46
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    1 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست?!
    یه سوال : الان تو بازار نقل چنده؟؟!!!نمیدونم
    ما بی تو بی قرار و تو بی ما چه می کنی ؟

صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1