صفحه 1 از 11 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 154
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه

    Exclamation داستان کوتاه اندیشه آزادی!

    وارد سایت شد. جهت اطلاع شمایَش 6 بود، شِش پیام خصوصی و پیغام بازدید کنندگان. سایت هم شلوغ بود! همه بودند
    بله، به تاپیک هایش هم جواب داده بودند. جهت اطلاع شما را باز کرد و پیام ها را یکی کی با نیو تب باز کرد، همچنین تاپیک هایی که دنبالشان بود.
    صفحه کاربران آنلاین رو هم باز کرد. همه چیز برای یک عیش اندیشه آزادی آماده بود و با کلی ذوق داشت فکر می کرد که از کدام بخش این سفره رنگارنگ شروع کند و اول به سراغ کدام غذا و پیش غذا و دسر برود...
    صدای اذان بلند شد. کمی مکث کرد. تصمیم گرفت اول نماز بخواند، با خود گفت: این (اندیشه آزاد) همیشه هست، این نماز اول وقت است که موقت است.
    داشت بند می شد از جایش که ناگهان به فکری عمیق فرو رفت، صدایی می گفت: این خداست که همیشه هست و باقی
    فان!

    کل من علیها...
    ویرایش توسط شیدا : 31-01-14 در ساعت 03:29
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    ارغوان (12-08-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    ادامه بدید!
    داستان کوتاه اندیشه آزادی!
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    208
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,328
    تشکر تشکر کرده 
    1,068
    تشکر تشکر شده 
    402
    تشکر شده در
    226 پست
    آنلاين
    1 هفته 21 ساعت 39 دقيقه 48 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 32 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    وارد سایت شد. جهت اطلاع شمایَش 6 بود، شِش پیام خصوصی و پیغام بازدید کنندگان. سایت هم شلوغ بود! همه بودند
    بله، به تاپیک هایش هم جواب داده بودند. با نیو تب، جهت اطلاع شما را باز کرد و پیام ها را یکی کی با نیو تب باز کرد، همچنین تاپیک هایی که دنبالشان بود.
    صفحه کاربران آنلاین رو هم باز کرد. همه چیز برای یک عیش اندیشه آزادی آماده بود و با کلی ذوق داشت فکر می کرد که از کدام بخش این سفره گشوده شروع کند و اول به سراق کدام غذا و پیش غذا و دسر برود...
    صدای اذان بلند شد. کمی مکث کرد. تصمیم گرفت اول نماز بخواند، با خود گفت: این (اندیشه آزاد) همیشه هست، این نماز اول وقت است که موقت است.
    داشت بند می شد از جایش که ناگهان به فکری عمیق فرو رفت، صدایی می گفت: این خداست که همیشه هست و باقی
    فان!

    کل من علیها...


    فبای الاء ربکما تکذبان

    خیلی عالی ...
    ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت..

  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.44
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    ادامه بدید!
    داستان کوتاه اندیشه آزادی!
    یک چشمش به ساعت یک چشمش به نیو تب ها بود....دیگر نای بیدار ماندن نداشت
    با خود گفت اگه یه کم دیگه شارژ بمونم میتونم نماز صبحمم بخونم بعد بخوابم تا ظهر
    بالاخره این نیو تبها در گوشه ای از زندگی به دردش خورد و او ازاد اندیشی اش را اول وقت به درگاه خدا شکر گذارد....

  6. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    یک چشمش به ساعت یک چشمش به نیو تب ها بود....دیگر نای بیدار ماندن نداشت
    با خود گفت اگه یه کم دیگه شارژ بمونم میتونم نماز صبحمم بخونم بعد بخوابم تا ظهر
    بالاخره این نیو تبها در گوشه ای از زندگی به دردش خورد و او ازاد اندیشی اش را اول وقت به درگاه خدا شکر گذارد....
    خیلی خوب بود. قبول باشه.
    ویرایش توسط شیدا : 01-02-14 در ساعت 00:31
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.44
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها


    خیلی خوب بود. قبول باشه.
    منکه متوجه نشدم اما هرچی گفتید خودتونید
    گ م س می توو
    ویرایش توسط شیدا : 01-02-14 در ساعت 00:31

  8. Top | #7

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    545
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 21 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    ادامه بدید!
    داستان کوتاه اندیشه آزادی!
    به خودش اومد ویادش اومد اندیشه آزاد همیشگی نیست،یاد اون روزی افتاد که اندیشه آزاد واسه چند روزی فیلتر شده بود،واو هرچی به سایت سرمی زد دست رد به سینش می خورد،بلاخره تصمیم گرفت نمازشو اول وقت بخونه ولی مگه این شیطون می ذاره،به هر حال شیطونو پیچوند وشروع کرد به نمازخوندن با خودش گفت با این نماز با یه تیر دوتانشون میزنم هم ثواب نماز اول وقتو میبرم وهم برای آزادی اندیشه آزاد دست به دعا میشم...

  9. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    یه روز طاهر به مجتبی میگه: تو اندیشه آزادی؟
    مجتبی میگه: نه
    در حالی که بود!
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    وارد سایت شد. جهت اطلاع شمایَش 6 بود، شِش پیام خصوصی و پیغام بازدید کنندگان. سایت هم شلوغ بود! همه بودند
    بله، به تاپیک هایش هم جواب داده بودند. جهت اطلاع شما را باز کرد و پیام ها را یکی کی با نیو تب باز کرد، همچنین تاپیک هایی که دنبالشان بود.
    صفحه کاربران آنلاین رو هم باز کرد. همه چیز برای یک عیش اندیشه آزادی آماده بود و با کلی ذوق داشت فکر می کرد که از کدام بخش این سفره رنگارنگ شروع کند و اول به سراغ کدام غذا و پیش غذا و دسر برود...
    صدای اذان بلند شد. کمی مکث کرد. تصمیم گرفت اول نماز بخواند، با خود گفت: این (اندیشه آزاد) همیشه هست، این نماز اول وقت است که موقت است.
    داشت بند می شد از جایش که ناگهان به فکری عمیق فرو رفت، صدایی می گفت: این خداست که همیشه هست و باقی
    فان!

    کل من علیها...
    :-d خیلیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییی باحال بود .. (واژه ی دیگه ای نتونستم پیدا کنم ببخشید) افرین
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    سردرد شدیدی داشت.. به مرز انفجار رسیده بود دلش میخواست یه سنگ برداره و بکوبه به کلش شاید همه چی روبه راه شه ..شاید ذهنش متلاشی شدو دیگه به چیزی فکر نکرد
    چه حس خوبیه فک نکردن به هیچی.. سیستم رو روشن کرد دیرتر از همیشه بالا اومد _حتما دوباره ویروسی شده! مثل مغز من
    بی هدف زل زد به مانیتور.. به سرش زد یه اهنگ گوش بده شاید فکرش متمرکز شه.. صدای خفیفی از هدفون جاری شد صدا بالا و بالاتر رفت تا به نرون ها مغزش رسید.. فایرفاکس رو باز کرد چشمش افتاد به صفحه ی history
    نگاهش دقیق تر شدandisheazad2.ir
    یاد تابستون افتاد روزایی که بیشتر "می اندیشید" اما حالا چقدر فاصله گرفته بود، چقدر فکر نمیکرد و چقدر.. ماه رمضون در ذهنش تداعی شد .از سحر تا افطار پرسه زدنای اندیشه ازادی .. گل از گلش شکفت چه روزهای زیبایی.. لبخندی عمیق نشست روی دلش
    کلیک کرد، انجمن باز شد.. " ترانه های خاطره انگیز " بالا بود.. هنوز اهنگ در گوشش میپیچید و عصبای ذهنشو به بازی گرفته بود. تاپیک رو باز کرد : دست هاش روی کیبرد نشست و حرف به حرف ترانه ای رو مینوشت :
    در این شب سرد، بیدارم و بس ...
    لبخندش عمیق تر شد.. کل کل و بحث های کاربرا رو که میخوند فهمید چقدر دلش برای اندیشه تنگ شده و چقدر صمیمیته بچه ها به دلش میشینه.انگار همه اعضای یه خونوادن اعضای خونواده ی "اندیشه آزاد"
    حالا از حالِ یک ساعت پیش فاصله گرفته این بار دوست داشت "فقط" فکر کنه
    سردرد یادش رفت..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.87
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    سردرد شدیدی داشت.. به مرز انفجار رسیده بود دلش میخواست یه سنگ برداره و بکوبه به کلش شاید همه چی روبه راه شه ..شاید ذهنش متلاشی شدو دیگه به چیزی فکر نکرد
    چه حس خوبیه فک نکردن به هیچی.. سیستم رو روشن کرد دیرتر از همیشه بالا اومد _حتما دوباره ویروسی شده! مثل مغز من
    بی هدف زل زد به مانیتور.. به سرش زد یه اهنگ گوش بده شاید فکرش متمرکز شه.. صدای خفیفی از هدفون جاری شد صدا بالا و بالاتر رفت تا به نرون ها مغزش رسید.. فایرفاکس رو باز کرد چشمش افتاد به صفحه ی history
    نگاهش دقیق تر شدandisheazad2.ir
    یاد تابستون افتاد روزایی که بیشتر "می اندیشید" اما حالا چقدر فاصله گرفته بود، چقدر فکر نمیکرد و چقدر.. ماه رمضون در ذهنش تداعی شد .از سحر تا افطار پرسه زدنای اندیشه ازادی .. گل از گلش شکفت چه روزهای زیبایی.. لبخندی عمیق نشست روی دلش
    کلیک کرد، انجمن باز شد.. " ترانه های خاطره انگیز " بالا بود.. هنوز اهنگ در گوشش میپیچید و عصبای ذهنشو به بازی گرفته بود. تاپیک رو باز کرد : دست هاش روی کیبرد نشست و حرف به حرف ترانه ای رو مینوشت :
    در این شب سرد، بیدارم و بس ...
    لبخندش عمیق تر شد.. کل کل و بحث های کاربرا رو که میخوند فهمید چقدر دلش برای اندیشه تنگ شده و چقدر صمیمیته بچه ها به دلش میشینه.انگار همه اعضای یه خونوادن اعضای خونواده ی "اندیشه آزاد"
    حالا از حالِ یک ساعت پیش فاصله گرفته این بار دوست داشت "فقط" فکر کنه
    سردرد یادش رفت..
    خیلی قشنگ بود
    آفرین
    به قشنگی امضاتون
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  13. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    سردرد شدیدی داشت.. به مرز انفجار رسیده بود دلش میخواست یه سنگ برداره و بکوبه به کلش شاید همه چی روبه راه شه ..شاید ذهنش متلاشی شدو دیگه به چیزی فکر نکرد
    چه حس خوبیه فک نکردن به هیچی.. سیستم رو روشن کرد دیرتر از همیشه بالا اومد _حتما دوباره ویروسی شده! مثل مغز من
    بی هدف زل زد به مانیتور.. به سرش زد یه اهنگ گوش بده شاید فکرش متمرکز شه.. صدای خفیفی از هدفون جاری شد صدا بالا و بالاتر رفت تا به نرون ها مغزش رسید.. فایرفاکس رو باز کرد چشمش افتاد به صفحه ی history
    نگاهش دقیق تر شدandisheazad2.ir
    یاد تابستون افتاد روزایی که بیشتر "می اندیشید" اما حالا چقدر فاصله گرفته بود، چقدر فکر نمیکرد و چقدر.. ماه رمضون در ذهنش تداعی شد .از سحر تا افطار پرسه زدنای اندیشه ازادی .. گل از گلش شکفت چه روزهای زیبایی.. لبخندی عمیق نشست روی دلش
    کلیک کرد، انجمن باز شد.. " ترانه های خاطره انگیز " بالا بود.. هنوز اهنگ در گوشش میپیچید و عصبای ذهنشو به بازی گرفته بود. تاپیک رو باز کرد : دست هاش روی کیبرد نشست و حرف به حرف ترانه ای رو مینوشت :
    در این شب سرد، بیدارم و بس ...
    لبخندش عمیق تر شد.. کل کل و بحث های کاربرا رو که میخوند فهمید چقدر دلش برای اندیشه تنگ شده و چقدر صمیمیته بچه ها به دلش میشینه.انگار همه اعضای یه خونوادن اعضای خونواده ی "اندیشه آزاد"
    حالا از حالِ یک ساعت پیش فاصله گرفته این بار دوست داشت "فقط" فکر کنه
    سردرد یادش رفت..
    خیلی خوب بود، علاوه بر قلم خیلی زیبا، محتواش هم خیلی دل نشین بود، مخصوصا اشاره ای که به روز های خوب ماه رمضون اندیشه داشت.
    عالی بود.
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.31
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,365
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    325
    تشکر تشکر شده 
    702
    تشکر شده در
    253 پست
    آنلاين
    6 روز 5 ساعت 47 دقيقه 1 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    8 دقيقه 19 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها

    خیلی خوب بود. قبول باشه.
    اوه اوه فازت چیه؟
    ویرایش توسط شیدا : 01-02-14 در ساعت 00:32
    JUVE!

  15. Top | #14

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    545
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 21 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    به خودش اومد ویادش اومد اندیشه آزاد همیشگی نیست،یاد اون روزی افتاد که اندیشه آزاد واسه چند روزی فیلتر شده بود،واو هرچی به سایت سرمی زد دست رد به سینش می خورد،بلاخره تصمیم گرفت نمازشو اول وقت بخونه ولی مگه این شیطون می ذاره،به هر حال شیطونو پیچوند وشروع کرد به نمازخوندن با خودش گفت با این نماز با یه تیر دوتانشون میزنم هم ثواب نماز اول وقتو میبرم وهم برای آزادی اندیشه آزاد دست به دعا میشم...
    ...وقتی نمازش تموم شد حمله ورشد به سمت سایت،آخه اون عاشق نظرات ابوالفضل شده بود ومی خواست ببینه ایندفعه چی گفته،وقتی نظرشو خوند کلی کیف کرد وخواست خارج بشه که ناگهان یه تاپیک توجهش جلب کرد.تاپیکی که قبلا نبود والان ایجاد شده بودتوسط مجتبی او دراین تاپیک از موفقیت جدیدی صحبت کرده بود...او باصراحت تمام اعلام کرده بودکه فیلتر اندیشه با کوششهای شبانه روزیش رفع شده...او(شخصیت اصلی داستان)خیلی خوشحال شد ازاین که حقانیت اندیشه ازاد ثابت شد وفعالیت های بچه ها تواندیشه دیگه غیر قانونی نیست ...به هر حال او طاقت نیاورد وسریع مشخصاتشو وارد کردو وارد سایت شدوبه مجتبی مسئول سایت این موفقیت بزرگ رو تبریک گفت

  16. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    ...وقتی نمازش تموم شد حمله ورشد به سمت سایت،آخه اون عاشق نظرات ابوالفضل شده بود ومی خواست ببینه ایندفعه چی گفته،وقتی نظرشو خوند کلی کیف کرد وخواست خارج بشه که ناگهان یه تاپیک توجهش جلب کرد.تاپیکی که قبلا نبود والان ایجاد شده بودتوسط مجتبی او دراین تاپیک از موفقیت جدیدی صحبت کرده بود...او باصراحت تمام اعلام کرده بودکه فیلتر اندیشه با کوششهای شبانه روزیش رفع شده...او(شخصیت اصلی داستان)خیلی خوشحال شد ازاین که حقانیت اندیشه ازاد ثابت شد وفعالیت های بچه ها تواندیشه دیگه غیر قانونی نیست ...به هر حال او طاقت نیاورد وسریع مشخصاتشو وارد کردو وارد سایت شدوبه مجتبی مسئول سایت این موفقیت بزرگ رو تبریک گفت
    مجتبی وارد سایت شد، این پست ابوالفضل رو دید یه حال و احوال خاصی پیدا کرد که گفتنی نیست، فقط همین که همه شکلک های اندیشه آزاد به ترتیب و خیلی سریع در صورتش نمایان شد، این شکلی:












    همه این شکلک ها خیلی سریع بر صورتش گذشت، هاج و واج!
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 1 از 11 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1