صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 54
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید

    و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید

    خودت بگو که مگر چند سال داری تو

    جوانِ شهر، خمیدن به تو نمی آید

    هزار بار نگفتم نیا به دنبالم

    میان کوچه دویدن به تو نمی آید

    فقط بلند مشو چونکه زود می افتی

    بدون بال پریدن به تو نمی آید

    تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی

    چنین ندیدن و دیدن به تو نمی آید

    چه خوب بود فقط گوشواره می افتاد

    چه کرده اند شنیدن به تو نمی آید

    تکان نخور قفس سینه ات تکان نخورد

    نفس بلند کشیدن به تو نمی آید

    بمان که دخترمان را خودت عروس کنی

    به آرزو نرسیدن به تو نمی آید
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  2. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    اینجا خلیله در وسط شعله مانده است
    یا نار بهر فاطمه برداً سلام باش ...
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    هر چند پر شکسته شدي و نمي پري
    اما هنوز، مثل هميشه کبوتري

    شکر خدا که پاشدي و راه مي روي
    انگار فاطمه کمي امروز بهتري

    حتي براي دلخوشيِ ما... چه خوب شد
    مشغول کارِ خانه شدي روز آخري

    شانه زدي به موي پريشان دخترم
    مي خواستي نشان بدهي باز مادري

    با اين قنوت نا متعادل چه مي کني
    داري دعا به خانه ي همسايه مي بري!؟

    هر چند خنده مي کني از ديدنم، ولي
    با طرز راه رفتن خود گريه آوري

    بانو! تو را قسم به دلم احتياط کن
    وقتي که دست جانب دستاس مي بري

    کم کم بساط زندگيم جمع مي شود
    آخر نگاه مي کنيــيَم جور ديگري
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  4. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    برخیز و باز مادریت را شروع کن

    فضه حریف ناله طفلان نمیشود
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  5. کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (04-03-15)

  6. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست

    احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

    با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است

    این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

    اینجا به ما حسین حسین وحی میشود

    پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

    سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست

    زهرا برای سیر کمال ولای ماست

    تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است

    چادر نماز مادر ارباب های ماست

    باران به خاطر نوه ی فضه میرسد

    ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

    فرموده اند داخل آتش نمیشویم

    فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
    علی اکبر لطیفیان
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  7. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    شماره عضویت
    322
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.49
    محل سکونت
    پاکدشت
    نوشته ها
    1,082
    تشکر تشکر کرده 
    14
    تشکر تشکر شده 
    29
    تشکر شده در
    15 پست
    آنلاين
    2 ساعت 42 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    جوان ننم
    قد کمان ننم ...
    یا غیاث من لا غیاث له...یا معین من لا معین له

  8. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه

    درلحظه ي گودال پيراهن ندارد...


    گفتن ندارد
    كوچه شلوغ و جاي يك سوزن ندارد

    نامرد مردم
    حق علي و فاطمه خوردن ندارد

    مادر به خود گفت
    شايد كسي كاري به كار زن ندارد

    من از نبي ام
    حتما كسي كاري به كار من ندارد

    افتادن زن
    درپيش چشم ديگران ديدن ندارد

    برخيز مادر
    زينب پناهي غير اين دامن ندارد

    وقتي حسينت
    درلحظه ي گودال پيراهن ندارد
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  9. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    کار مشـکل ســــاز شد
    خـــانه داری با تن تب دار مشـکل ســـاز شد
    ســــعی دارد پـا شـود
    ســعی او هربار شد تکرار مشـکل ســـاز شد
    رفت تا جـــــارو کنـد
    خانه جــاروکردنش این بار مشـکل ســـاز شد
    حــــرف با پهــلو زد و
    نیش تیـز در همان مسمار مشـکل ســـاز شد
    دست سنگین جای خود
    وقت سیلی خوردنش دیوار مشـکل ســـاز شد
    مشــکلاتش یک طرف
    رو گرفتـــن از علی بسیار مشـکل ســـاز شد
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  10. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    551
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    16
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    بهار آمد و او رفت و

    فاطمیّه رسید

    دوباره

    کوچه،

    لگد،

    درد؛
    آه آسمان پژمرد ...

  11. کاربر مقابل از leila عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (04-03-15)

  12. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.04
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    706
    تشکر شده در
    256 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 14 دقيقه 57 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    ﻣﺮﺩﮎ ﭘﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﻤﮏ ﺣﯿﺪﺭﺧﻮﺭﺩ،
    ﻧﻌﺮﻩ ﺯﺩ ﺑﺮﺳﺮﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩ،
    ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﻧﻮﮎ ﭘﻨﺠﻪ ﯼ ﭘﺎ ﺍﻣﺎﺣﯿﻒ،
    ﺩﺳﺘﺶ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩ
    JUVE!

  13. کاربر مقابل از هادی صداقت عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (04-03-15)

  14. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    روضه آن جاست که سرتاسرِ در آتش بود
    رویِ در، نقشِ گل پرپرِ در آتش بود

    باورِ دستِ به هم بسته ی ساقی سخت است
    سخت تر دیدن آن ساغرِ در آتش بود

    پاره ی جان نبی بود، چه می دید خلیل؟
    شعله، دور و برِ پیغمبر در آتش بود

    پدری با کفنی تازه ـ که گویی می سوخت ـ
    داغدار غم این دختر در آتش بود

    پیش زهراـ به خداـ بردن حیدر داغش
    بدتر از داغیِ میخ درِ در آتش بود

    غم پرپر شدن غنچه ی زیبای علی
    غصه ی لاله ی ناباور در آتش بود

    فاطمه، جانِ علی بود، علی هم می سوخت
    ناله ی فاطمه از حیدر در آتش بود

    گفت: ای فضه بیا ! ... عالمی آمد به فغان
    چه غمی در نفس آخر در آتش بود

    پر زدی دورِ علی عمری و دیگر چه نیاز
    آه! پروانه ! به بال و پر در آتش بود

    آنچه خواندم من و مثل پسرت پیرم کرد
    به خدا منظره ی مادر در آتش بود
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  15. کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (04-03-15)

  16. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    چند تایی زدند با پا در
    تا که افتاد روی زهرا، در
    گیرم از دست سنگ ها نشکست!
    چه کند بار شیشه اش با، در
    همه کج رفته اند... حتی میخ
    همه لج کرده اند... حتی در
    کم نیاورده است، اما شال...
    کم نیاورده است، اما در...
    سرش از ازدحام ناچاراً...
    یا به دیوار می خورد یا در
    می کشیدند از توی کوچه
    فاطمه را یکی یکی تا در
    دختری داد می زند: بابا
    دختری داد می زند: مادر

    علی اکبر لطیفیان
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  17. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    آتش گرفت این در و آتش گرفت دل
    افتاده بود مادر و آتش گرفت دل

    در حیرتم دوزخ و درب بهشت ، نه
    می سوخت قلب حیدر و آتش گرفت دل

    بعد از گذر زکوچه که افتاد مادرم
    افتاد بین بستر و آتش گرفت دل

    آن موقعی که پیرهن دست باف را
    می داد دست دختر و آتش گرفت دل

    شعله وسیع تر شد و رفت کربلا
    آنجا که سوخت معجر و آتش گرفت دل
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  18. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.73
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,646
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,208
    تشکر تشکر شده 
    1,551
    تشکر شده در
    617 پست
    آنلاين
    2 روز 15 ساعت 11 دقيقه 7 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 28 ثانيه
    هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم
    حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم
    راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه
    از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم
    این که یک حادثه رخ داده در آن کوچۀ تنگ
    از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم
    این که دیگر نزنی شانه به موی زینب
    از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم
    همه گویند دگر رفتنی است این بیمار
    به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم
    از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟
    حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  19. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Jan 2014
    شماره عضویت
    525
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    قم - 45 متری صدوق
    نوشته ها
    1,259
    تشکر تشکر کرده 
    810
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    158 پست
    آنلاين
    4 روز 15 ساعت 27 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 21 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط aghlesooorkh نمایش پست ها
    شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید

    و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید

    خودت بگو که مگر چند سال داری تو

    جوانِ شهر، خمیدن به تو نمی آید

    هزار بار نگفتم نیا به دنبالم

    میان کوچه دویدن به تو نمی آید

    فقط بلند مشو چونکه زود می افتی

    بدون بال پریدن به تو نمی آید

    تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی

    چنین ندیدن و دیدن به تو نمی آید

    چه خوب بود فقط گوشواره می افتاد

    چه کرده اند شنیدن به تو نمی آید

    تکان نخور قفس سینه ات تکان نخورد

    نفس بلند کشیدن به تو نمی آید

    بمان که دخترمان را خودت عروس کنی

    به آرزو نرسیدن به تو نمی آید
    واقعا ممنون

    شعرایی که گذاشتید واقعا دل آدمو میلرزونه

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1