صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 107
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Jan 2014
    شماره عضویت
    525
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.73
    محل سکونت
    قم - 45 متری صدوق
    نوشته ها
    1,259
    تشکر تشکر کرده 
    810
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    158 پست
    آنلاين
    4 روز 15 ساعت 27 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط heydar نمایش پست ها
    آفرین خوب بود ولی از ین به بعد خواستی قش کنی با این "غ" غش کن

    آقا ایوووول

    من گفتم چرا خوندنی این کلمه انقد برام ناشناخته بود

    پس مشکلش این بود

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    به خاطر مجتبی

    هنوز چندروزی به رسیدن فصل بهار مونده بود ک دوستم اومد وبهم گفت :تلویزییون دیشب اسم تو رو اورده وگفته سوپرایز بزرگی در انتظارتوئه گفتم به چه مناسبتی ،گفت تو یه مراسم قرعه کشی بوده واسم تو در اومده،گفتم بابا ول کن یه چیزی گفتن ما از این شانسا نداریم،حرفایی که تو تلویزیون ما گفته می شه رو باید از این گوش بشنوی واز اون گوش بریزی بیرون ،اینجا فقط دروغ می گن...بگذریم ولی ناگهان چند روز بعد دیدم یکی داره درمیزنه،خیلی بی رمق وآهسته رفتم تا درو باز کنم،تا درو باز کردم دیدم یکی با دو تا گونی بزرگ وایساده لب در،بهش گفتم فرمایش:گفت من رییس جمهورم،گفتم من اعصاب معصاب ندارما با من شوخی نکن گفت: شوخی نمیکنم من خود رییس جمهورم،گفتم رییس جمهور کجا اینجا کجا،زود بگو کی هستی تا اعصابم بیشتر از این خط خطی نشده؛ناگهان دیدم دستشو برد داخل گونی وبعد وقتی دستشو بیرون اورد دیدم تو دستاش پر از سکه است گفت این سکه ها واین دوتا گونی پر از سکه واسه توئه،تا این حرفو زد ناگهان یه حالت شوک بسیار شدیدی بهم وارد شد ،افتادم روی زمینو وقش کردم،وقتی به هوش اومدم دیدم داخل خونم ورییس جمهور بالای سرمه وداره زاز زار گریه می کنه،گفتم واسه چی دارید گریه می کنیدگفت چون خبر بی مقدمه من باعث قش کردن شما شد،همون لحظه بود که واسه دلجویی از من به یه جا زنگ زدو گفت :یه گونی پر از سکه دیگه برام بیارن وقتی گونی رو اوردن ناگهان یه فکر بکر به سرم زد(بکر به زعم خودم وکثیف به زعم شما)گفتم چه خوبه دوباره قش کنم بلکه یه گونی دیگه برام بیاد،پس الکی قش کردم ودوباره همون اتفاق افتاد یعنی گریه رییس جمهور وسفارش یه گونی پر از سکه دیگه برا من،به این ترتیب من این بازیو تا ده مرتبه به طور احسنت انجام دادم،تا اینکه با خودم گفتم بسه دیگه این همه پول برا 100تا نسل بعد از خودتم کافیه...در حالی که از شدت خوشحالی داشتم بال در می اوردم دیدم رییس جمهور به من گفت می خوای رییس جمهور بشی ،من بهش گفتم تو رو به خدا بامن شوخی نکنین ،من نه تجربشو دارم ،نه تخصشو ونه تونایشو،گفت:داری چی می گی خود من هیچکدوم از اینا رو نداشتم وحالا رییس جمهور شدم ،تو چیت کمتر از منه،تو این کشور کاری راحت تر از رییس جمهوری نیست!!!...بهش گفتم فعلا که شما رییس جمهورید،دو تا پادشاه تو یه اقلیم نمی گنجه،گفت من میرم همین فردا استعفا مومی دم واونوقت تو مشغول به کار می شی ...گفتم ،چرا استعفا؟گفت من دیگه پیر شدم ودیگه نو بت امثال توئه که به مردم خدمت کنن!!!

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه

    Red face

    نقل قول نوشته اصلی توسط heydar نمایش پست ها
    آفرین خوب بود ولی از ین به بعد خواستی قش کنی با این "غ" غش کن
    خیلی ممنون،چشم با اون غ قش می کنم

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    239
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    842
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    8 پست
    آنلاين
    2 ساعت 31 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    به خاطر مجتبی

    هنوز چندروزی به رسیدن فصل بهار مونده بود ک دوستم اومد وبهم گفت :تلویزییون دیشب اسم تو رو اورده وگفته سوپرایز بزرگی در انتظارتوئه گفتم به چه مناسبتی ،گفت تو یه مراسم قرعه کشی بوده واسم تو در اومده،گفتم بابا ول کن یه چیزی گفتن ما از این شانسا نداریم،حرفایی که تو تلویزیون ما گفته می شه رو باید از این گوش بشنوی واز اون گوش بریزی بیرون ،اینجا فقط دروغ می گن...بگذریم ولی ناگهان چند روز بعد دیدم یکی داره درمیزنه،خیلی بی رمق وآهسته رفتم تا درو باز کنم،تا درو باز کردم دیدم یکی با دو تا گونی بزرگ وایساده لب در،بهش گفتم فرمایش:گفت من رییس جمهورم،گفتم من اعصاب معصاب ندارما با من شوخی نکن گفت: شوخی نمیکنم من خود رییس جمهورم،گفتم رییس جمهور کجا اینجا کجا،زود بگو کی هستی تا اعصابم بیشتر از این خط خطی نشده؛ناگهان دیدم دستشو برد داخل گونی وبعد وقتی دستشو بیرون اورد دیدم تو دستاش پر از سکه است گفت این سکه ها واین دوتا گونی پر از سکه واسه توئه،تا این حرفو زد ناگهان یه حالت شوک بسیار شدیدی بهم وارد شد ،افتادم روی زمینو وقش کردم،وقتی به هوش اومدم دیدم داخل خونم ورییس جمهور بالای سرمه وداره زاز زار گریه می کنه،گفتم واسه چی دارید گریه می کنیدگفت چون خبر بی مقدمه من باعث قش کردن شما شد،همون لحظه بود که واسه دلجویی از من به یه جا زنگ زدو گفت :یه گونی پر از سکه دیگه برام بیارن وقتی گونی رو اوردن ناگهان یه فکر بکر به سرم زد(بکر به زعم خودم وکثیف به زعم شما)گفتم چه خوبه دوباره قش کنم بلکه یه گونی دیگه برام بیاد،پس الکی قش کردم ودوباره همون اتفاق افتاد یعنی گریه رییس جمهور وسفارش یه گونی پر از سکه دیگه برا من،به این ترتیب من این بازیو تا ده مرتبه به طور احسنت انجام دادم،تا اینکه با خودم گفتم بسه دیگه این همه پول برا 100تا نسل بعد از خودتم کافیه...در حالی که از شدت خوشحالی داشتم بال در می اوردم دیدم رییس جمهور به من گفت می خوای رییس جمهور بشی ،من بهش گفتم تو رو به خدا بامن شوخی نکنین ،من نه تجربشو دارم ،نه تخصشو ونه تونایشو،گفت:داری چی می گی خود من هیچکدوم از اینا رو نداشتم وحالا رییس جمهور شدم ،تو چیت کمتر از منه،تو این کشور کاری راحت تر از رییس جمهوری نیست!!!...بهش گفتم فعلا که شما رییس جمهورید،دو تا پادشاه تو یه اقلیم نمی گنجه،گفت من میرم همین فردا استعفا مومی دم واونوقت تو مشغول به کار می شی ...گفتم ،چرا استعفا؟گفت من دیگه پیر شدم ودیگه نو بت امثال توئه که به مردم خدمت کنن!!!
    به نحو احسن
    تخصصشو و توانایی شو
    البته احتمالا چون سریع مینویسین اشتباه مینویسین
    عشق شیری است قوی پنجه که می گوید فاش
    هر که از جان گذرد؛بگذرد از بیشه ی ما......

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط heydar نمایش پست ها
    به نحو احسن
    تخصصشو و توانایی شو
    البته احتمالا چون سریع مینویسین اشتباه مینویسین
    نمی دونم چرا اینجوری شدم...من همه املا هام بیست بود...معلمون خیلی تند تر از اینا می گفت و من می نوشتم ولی باز اشتباه نمی کردم...تو 5 دقیقه 40 تا لغت می گفت وهر چی می گفتیم آروم تر بگو گوشش به این حرفا بدهکار نبود

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    -آقای محترم شما داری خواسته ی غیر قانونی مطرح میکنی،الان آخر ساله و مجوز پروانه ی تبدیل واحد اداری به تجاری حداقل 2 ماه طول میکشه
    -چی؟! دو ماااااااه؟! چه خبره خانم؟! سرمایه گذار ما دوهفته بیشتر ایران نیست بعدم سه هفته دیگه عیده،دوماه شما ینی 3 ماه در واقع،کی گفته انقد طول میکشه؟! من خودم در جریانم! شما الکی میخواید مارو ببرید بیارید تا اون ور سال شه تا پول بیشتری بگیرید،همینه
    -آقای محترم! احترام خودتون رو نگه دارید!! قانونه،قا نوووووووووووو نه،اصلا من نمیدونم،مثل اینکه شما منظور منو متوجه نمیشید این پروندتون،اینم رسیدتون برید پیش آقای حمزه،اون زبون شمارو بهتر از من میفهمه
    موقع ادای این جملات تقریبا داشت جیغ میکشید
    -بده من بابا از اولشم باید میرفتم پیش رئیست،بده من
    پرونده رو که کاغذا از بالا پایینش بیرون زده بود زدم زیر بغلم و از روی تابلوها اتاق حمزه رو پیدا کردم،یه جوون لاغر و باریک با صورت کشیده و یه ریش مشکی کاملا آنکارد شده،چشاش هم یکم باریک بود جوری که وقتی داشت با همکارش میگفت و میخندید چشاش تبدیل به دوتا خط شبیه ترک نون قندی میشد،شیرین میخندید،چهره و خندش یکم آرومم کرد،حواسم نبود چند دقیقه است توی چارچوب وایساده بودم و بهش خیره شده بودم
    ازون سالها کلی تصویر مبهم تو ذهنمه که بعضی وقتا به دلخواه خودم تغییرشون میدم اما چندتا تصویر انقدر واضحه که بخوامم نمیتونم توش دست ببرم،اولی چهره ی خانوم فرخی با اون جای آکنه های رو صورتش و اون دماغ کوفته برنجیشه،مخصوصا اون روزی که مامانم آخر دفتر شطرنجیم متنی نوشته بود با این مضمون که این پسر من را در خانه بسیار اذیت میکند،لطفا او را تنبیه کنید!! و من که هنوز شش سالم بود و از نعمت سواد بی بهره با ذوق و شوق فراوان این یادداشتو به خانم فرخی نشون دادم و این یکی از تلخ ترین لحظه های من توی کودکستان محسنیه بود وقتی لبخند خانم فرخی محو شد و طی فرآیند هولناکی تبدیل به یک اخم پیچیده شد که تا لحظه ای که آخرین سنگ لحد رو بذارن روم از خاطرم پاک نمیشه!!

    تصویر دوم اما انقدرا بد نبود،ینی فکر نمیکردم انقدر بد بوده باشه،توی همه ی این سالها هروقت یادش میفتادم احساس غرور ناشی از تُخس بودن بهم دست میداد و با افتخار واسه همه تعریفش میکردم،

    نوروز 1373 بچه ها به صف وایساده بودن با شوق و ذوق به تنگهای ماهی که دم در کودکستان چیده بودن نگاه میکردن،خانم عباسی پیرزن سرایدار کودکستان یکی یکی یه دست رو سر بچه ها میکشید،یه بوس از سرشون میکرد،یه تنگ ماهی بهشون میداد و میگفت عیدت مبارک عزیزم،خوشگلم،اما به من که رسید گفت:مراقبش باشی ها!! نبری بلایی سرش بیاری!! خدا خیلی ماهیا رو دوس داره!! اذیتش کنی خدا میبرتت جهنم!! و به جای اینکه به رسم معهود منو هم بوس کنه به کشیدن لپم اکتفا کرد!!
    منتظر سرویس بودیم و مربیا هی داد میزدن بچه ها آروم! بیاید کنار تا ماشین وایسه!! توی سرویس بچه ها همش به تنگشون نگاه میکردن!
    من اما نه!
    من تو نخ تنگ و ماهی یکی دیگه بودم!! همونی که همیشه هر کاری میکردم مینداختم گردنش و اون مثل مادر مرده ها فقط گریه میکرد! حرف نمیزد فقط گریه میکرد،اوایل مربیا باور میکردن اما کم کم که ماهیت منون شناختن دیگه میدونستن که کار خودمه و دروغ میگم!
    تموم این سالها ازینکه وقتی از سرویس پیاده شدیم چسبوندمش به دیوار و مجبورش کردم تنگ ماهیشو بده به من احساس افتخار میکردم!!
    ازینکه ماهی خودمو انداختم زمین و شاهد جوون دادنش بودم فقط به گناه اینکه زیادی کوچیک بود و باله نداشت!
    و حالا صاحب ماهی اون شده بودم که هم درشت بود هم باله هاش شبیه تور عروسا بود!
    اما حالا که بعد از نوزده سال اشکاش میریخت روی پرونده ی تغییر پروانه فهمیدم غلط فکر میکردم!!
    فهمیدم غلط کردم!!
    فهمیدم اصلا تو تموم این سالها هیچ فرقی نکرده!!
    ریش دراوردن و مرد شدن هیچی رو تغییر نداده!! این تصویر همون قدر که واسه من واضحه واسه اونم واضحه!
    هنوز فقط گریه میکنه،بی حرف!
    چشاش دو تا خط میشه که فقط ازش اشک میومد پایین!! داغ اون روز که بدون ماهی رفته بود خوونه امروز بعد از بیست سال گولّه های اشک میشد میریخت رو پرونده ی تقاضای تغییر پروانه ......

    پی نوشت:داستان واقعیه
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

  7. کاربر مقابل از saman kianfar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (15-03-15)

  8. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    239
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    842
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    8 پست
    آنلاين
    2 ساعت 31 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    نمی دونم چرا اینجوری شدم...من همه املا هام بیست بود...معلمون خیلی تند تر از اینا می گفت و من می نوشتم ولی باز اشتباه نمی کردم...تو 5 دقیقه 40 تا لغت می گفت وهر چی می گفتیم آروم تر بگو گوشش به این حرفا بدهکار نبود
    پیش میاد گلم!!!!
    عشق شیری است قوی پنجه که می گوید فاش
    هر که از جان گذرد؛بگذرد از بیشه ی ما......

  9. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    شماره عضویت
    322
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    پاکدشت
    نوشته ها
    1,082
    تشکر تشکر کرده 
    14
    تشکر تشکر شده 
    29
    تشکر شده در
    15 پست
    آنلاين
    2 ساعت 42 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط saman kianfar نمایش پست ها
    -آقای محترم شما داری خواسته ی غیر قانونی مطرح میکنی،الان آخر ساله و مجوز پروانه ی تبدیل واحد اداری به تجاری حداقل 2 ماه طول میکشه
    -چی؟! دو ماااااااه؟! چه خبره خانم؟! سرمایه گذار ما دوهفته بیشتر ایران نیست بعدم سه هفته دیگه عیده،دوماه شما ینی 3 ماه در واقع،کی گفته انقد طول میکشه؟! من خودم در جریانم! شما الکی میخواید مارو ببرید بیارید تا اون ور سال شه تا پول بیشتری بگیرید،همینه
    -آقای محترم! احترام خودتون رو نگه دارید!! قانونه،قا نوووووووووووو نه،اصلا من نمیدونم،مثل اینکه شما منظور منو متوجه نمیشید این پروندتون،اینم رسیدتون برید پیش آقای حمزه،اون زبون شمارو بهتر از من میفهمه
    موقع ادای این جملات تقریبا داشت جیغ میکشید
    -بده من بابا از اولشم باید میرفتم پیش رئیست،بده من
    پرونده رو که کاغذا از بالا پایینش بیرون زده بود زدم زیر بغلم و از روی تابلوها اتاق حمزه رو پیدا کردم،یه جوون لاغر و باریک با صورت کشیده و یه ریش مشکی کاملا آنکارد شده،چشاش هم یکم باریک بود جوری که وقتی داشت با همکارش میگفت و میخندید چشاش تبدیل به دوتا خط شبیه ترک نون قندی میشد،شیرین میخندید،چهره و خندش یکم آرومم کرد،حواسم نبود چند دقیقه است توی چارچوب وایساده بودم و بهش خیره شده بودم
    ازون سالها کلی تصویر مبهم تو ذهنمه که بعضی وقتا به دلخواه خودم تغییرشون میدم اما چندتا تصویر انقدر واضحه که بخوامم نمیتونم توش دست ببرم،اولی چهره ی خانوم فرخی با اون جای آکنه های رو صورتش و اون دماغ کوفته برنجیشه،مخصوصا اون روزی که مامانم آخر دفتر شطرنجیم متنی نوشته بود با این مضمون که این پسر من را در خانه بسیار اذیت میکند،لطفا او را تنبیه کنید!! و من که هنوز شش سالم بود و از نعمت سواد بی بهره با ذوق و شوق فراوان این یادداشتو به خانم فرخی نشون دادم و این یکی از تلخ ترین لحظه های من توی کودکستان محسنیه بود وقتی لبخند خانم فرخی محو شد و طی فرآیند هولناکی تبدیل به یک اخم پیچیده شد که تا لحظه ای که آخرین سنگ لحد رو بذارن روم از خاطرم پاک نمیشه!!

    تصویر دوم اما انقدرا بد نبود،ینی فکر نمیکردم انقدر بد بوده باشه،توی همه ی این سالها هروقت یادش میفتادم احساس غرور ناشی از تُخس بودن بهم دست میداد و با افتخار واسه همه تعریفش میکردم،

    نوروز 1373 بچه ها به صف وایساده بودن با شوق و ذوق به تنگهای ماهی که دم در کودکستان چیده بودن نگاه میکردن،خانم عباسی پیرزن سرایدار کودکستان یکی یکی یه دست رو سر بچه ها میکشید،یه بوس از سرشون میکرد،یه تنگ ماهی بهشون میداد و میگفت عیدت مبارک عزیزم،خوشگلم،اما به من که رسید گفت:مراقبش باشی ها!! نبری بلایی سرش بیاری!! خدا خیلی ماهیا رو دوس داره!! اذیتش کنی خدا میبرتت جهنم!! و به جای اینکه به رسم معهود منو هم بوس کنه به کشیدن لپم اکتفا کرد!!
    منتظر سرویس بودیم و مربیا هی داد میزدن بچه ها آروم! بیاید کنار تا ماشین وایسه!! توی سرویس بچه ها همش به تنگشون نگاه میکردن!
    من اما نه!
    من تو نخ تنگ و ماهی یکی دیگه بودم!! همونی که همیشه هر کاری میکردم مینداختم گردنش و اون مثل مادر مرده ها فقط گریه میکرد! حرف نمیزد فقط گریه میکرد،اوایل مربیا باور میکردن اما کم کم که ماهیت منون شناختن دیگه میدونستن که کار خودمه و دروغ میگم!
    تموم این سالها ازینکه وقتی از سرویس پیاده شدیم چسبوندمش به دیوار و مجبورش کردم تنگ ماهیشو بده به من احساس افتخار میکردم!!
    ازینکه ماهی خودمو انداختم زمین و شاهد جوون دادنش بودم فقط به گناه اینکه زیادی کوچیک بود و باله نداشت!
    و حالا صاحب ماهی اون شده بودم که هم درشت بود هم باله هاش شبیه تور عروسا بود!
    اما حالا که بعد از نوزده سال اشکاش میریخت روی پرونده ی تغییر پروانه فهمیدم غلط فکر میکردم!!
    فهمیدم غلط کردم!!
    فهمیدم اصلا تو تموم این سالها هیچ فرقی نکرده!!
    ریش دراوردن و مرد شدن هیچی رو تغییر نداده!! این تصویر همون قدر که واسه من واضحه واسه اونم واضحه!
    هنوز فقط گریه میکنه،بی حرف!
    چشاش دو تا خط میشه که فقط ازش اشک میومد پایین!! داغ اون روز که بدون ماهی رفته بود خوونه امروز بعد از بیست سال گولّه های اشک میشد میریخت رو پرونده ی تقاضای تغییر پروانه ......

    پی نوشت:داستان واقعیه
    سامان خیلی واسم جالب بود، واقعا آخرش فقط یه لبخند روی لبام نشست، یه لبخند تو ام با تلخی،
    راستی سامان خیلی خوب مینویسی،
    یا غیاث من لا غیاث له...یا معین من لا معین له

  10. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 13 ساعت 50 دقيقه 57 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط saman kianfar نمایش پست ها
    -آقای محترم شما داری خواسته ی غیر قانونی مطرح میکنی،الان آخر ساله و مجوز پروانه ی تبدیل واحد اداری به تجاری حداقل 2 ماه طول میکشه
    -چی؟! دو ماااااااه؟! چه خبره خانم؟! سرمایه گذار ما دوهفته بیشتر ایران نیست بعدم سه هفته دیگه عیده،دوماه شما ینی 3 ماه در واقع،کی گفته انقد طول میکشه؟! من خودم در جریانم! شما الکی میخواید مارو ببرید بیارید تا اون ور سال شه تا پول بیشتری بگیرید،همینه
    -آقای محترم! احترام خودتون رو نگه دارید!! قانونه،قا نوووووووووووو نه،اصلا من نمیدونم،مثل اینکه شما منظور منو متوجه نمیشید این پروندتون،اینم رسیدتون برید پیش آقای حمزه،اون زبون شمارو بهتر از من میفهمه
    موقع ادای این جملات تقریبا داشت جیغ میکشید
    -بده من بابا از اولشم باید میرفتم پیش رئیست،بده من
    پرونده رو که کاغذا از بالا پایینش بیرون زده بود زدم زیر بغلم و از روی تابلوها اتاق حمزه رو پیدا کردم،یه جوون لاغر و باریک با صورت کشیده و یه ریش مشکی کاملا آنکارد شده،چشاش هم یکم باریک بود جوری که وقتی داشت با همکارش میگفت و میخندید چشاش تبدیل به دوتا خط شبیه ترک نون قندی میشد،شیرین میخندید،چهره و خندش یکم آرومم کرد،حواسم نبود چند دقیقه است توی چارچوب وایساده بودم و بهش خیره شده بودم
    ازون سالها کلی تصویر مبهم تو ذهنمه که بعضی وقتا به دلخواه خودم تغییرشون میدم اما چندتا تصویر انقدر واضحه که بخوامم نمیتونم توش دست ببرم،اولی چهره ی خانوم فرخی با اون جای آکنه های رو صورتش و اون دماغ کوفته برنجیشه،مخصوصا اون روزی که مامانم آخر دفتر شطرنجیم متنی نوشته بود با این مضمون که این پسر من را در خانه بسیار اذیت میکند،لطفا او را تنبیه کنید!! و من که هنوز شش سالم بود و از نعمت سواد بی بهره با ذوق و شوق فراوان این یادداشتو به خانم فرخی نشون دادم و این یکی از تلخ ترین لحظه های من توی کودکستان محسنیه بود وقتی لبخند خانم فرخی محو شد و طی فرآیند هولناکی تبدیل به یک اخم پیچیده شد که تا لحظه ای که آخرین سنگ لحد رو بذارن روم از خاطرم پاک نمیشه!!

    تصویر دوم اما انقدرا بد نبود،ینی فکر نمیکردم انقدر بد بوده باشه،توی همه ی این سالها هروقت یادش میفتادم احساس غرور ناشی از تُخس بودن بهم دست میداد و با افتخار واسه همه تعریفش میکردم،

    نوروز 1373 بچه ها به صف وایساده بودن با شوق و ذوق به تنگهای ماهی که دم در کودکستان چیده بودن نگاه میکردن،خانم عباسی پیرزن سرایدار کودکستان یکی یکی یه دست رو سر بچه ها میکشید،یه بوس از سرشون میکرد،یه تنگ ماهی بهشون میداد و میگفت عیدت مبارک عزیزم،خوشگلم،اما به من که رسید گفت:مراقبش باشی ها!! نبری بلایی سرش بیاری!! خدا خیلی ماهیا رو دوس داره!! اذیتش کنی خدا میبرتت جهنم!! و به جای اینکه به رسم معهود منو هم بوس کنه به کشیدن لپم اکتفا کرد!!
    منتظر سرویس بودیم و مربیا هی داد میزدن بچه ها آروم! بیاید کنار تا ماشین وایسه!! توی سرویس بچه ها همش به تنگشون نگاه میکردن!
    من اما نه!
    من تو نخ تنگ و ماهی یکی دیگه بودم!! همونی که همیشه هر کاری میکردم مینداختم گردنش و اون مثل مادر مرده ها فقط گریه میکرد! حرف نمیزد فقط گریه میکرد،اوایل مربیا باور میکردن اما کم کم که ماهیت منون شناختن دیگه میدونستن که کار خودمه و دروغ میگم!
    تموم این سالها ازینکه وقتی از سرویس پیاده شدیم چسبوندمش به دیوار و مجبورش کردم تنگ ماهیشو بده به من احساس افتخار میکردم!!
    ازینکه ماهی خودمو انداختم زمین و شاهد جوون دادنش بودم فقط به گناه اینکه زیادی کوچیک بود و باله نداشت!
    و حالا صاحب ماهی اون شده بودم که هم درشت بود هم باله هاش شبیه تور عروسا بود!
    اما حالا که بعد از نوزده سال اشکاش میریخت روی پرونده ی تغییر پروانه فهمیدم غلط فکر میکردم!!
    فهمیدم غلط کردم!!
    فهمیدم اصلا تو تموم این سالها هیچ فرقی نکرده!!
    ریش دراوردن و مرد شدن هیچی رو تغییر نداده!! این تصویر همون قدر که واسه من واضحه واسه اونم واضحه!
    هنوز فقط گریه میکنه،بی حرف!
    چشاش دو تا خط میشه که فقط ازش اشک میومد پایین!! داغ اون روز که بدون ماهی رفته بود خوونه امروز بعد از بیست سال گولّه های اشک میشد میریخت رو پرونده ی تقاضای تغییر پروانه ......

    پی نوشت:داستان واقعیه
    به به، این همه اهل فضل تو سایت داشتیم خبر نداشیم، نوسنده ها یکی یکی دارن رو میشن.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط حسین نمایش پست ها
    سامان خیلی واسم جالب بود، واقعا آخرش فقط یه لبخند روی لبام نشست، یه لبخند تو ام با تلخی،
    راستی سامان خیلی خوب مینویسی،
    نظر لطفته داداش حسین
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

  12. Top | #41

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    به به، این همه اهل فضل تو سایت داشتیم خبر نداشیم، نوسنده ها یکی یکی دارن رو میشن.
    اختیار داری! فضل کجا من کجا! آش دهن سوزی هم نی حالا!!
    ر.نوشت: اس.توحیدی
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

  13. Top | #42

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    239
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    842
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    8 پست
    آنلاين
    2 ساعت 31 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 ثانيه
    سامان افرین خیلی خوب بود. به نظر من داستان تو و هادی صداقت فعلا از همه بهتر باشه
    عشق شیری است قوی پنجه که می گوید فاش
    هر که از جان گذرد؛بگذرد از بیشه ی ما......

  14. Top | #43

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط heydar نمایش پست ها
    سامان افرین خیلی خوب بود. به نظر من داستان تو و هادی صداقت فعلا از همه بهتر باشه
    ممنونم وحید جان،خیلی محبت داری
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

  15. Top | #44

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    [SIZE=2]چند روز به بهار مونده بود که تصمیم گرفتم سیگار کشیدنو ترک کنم گفتم حالا که همه چی داره نو میشه چه خوبه منم نو بشم ...دیگه خسته شده بودم از بس ک برا خانواده فیلم بازی کرده بودم خسته شده بودم از نصیحت های پدرم که دائم به سیگار کشیدنم گیر می داد،می گفت :بدبخت بکش تا نابود شی،خسته شده بودم از اینکه همیشه دنبال یه سوراخی بودم تا سیگارو وفندکمو داخلش قایم کنم ،خسته شده بودم از اینهمه پنهان کاری...قبلا هم چندین بار تصمیم گرفته بودم ک سیگار نکشم ولی هر بار عهدمو شکسته بودم ولی این دفعه دیگه مثل دفعه های قبل نبود این دفعه دیگه تصمیم قاطعی گرفته بودم برا ترک اون؛اینجوری هم جسم سالمتری می داشتم وهم می تونستم با نشاط تر به زندگی ادامه بدم...پس رفتم سراغ اون سوراخی ک جعبه سیگارمو داخلش پنهان کرده بودم،جعبه سیگارمو برداشتم و آوردم و روبروی پدرم وانداختمش روی زمین وزیر پام لهش کردم... گفتم بابا ایندفعه آخرین دفعست که قول می دم وبه قولم وفا نمی کنم .پدرم که از شدت خوشحالی داشت بال درمی اورد دوید و منو تو آغوشش گرفت وبعد گفت آفرین چه تصمیم خوبی،خدا رو شکر...چند ماه بعد که حسابی بدنم اومده بود روی فرم رفتم پی علاقم یعنی فوتبال،رفتم وتو یه کلاس فوتبال ثبت نام کردم،با جدیت تمرینای مربی رو انجام می دادم...مربی که خیلی به من امیدوار شده بود یه روز اومد پیش من و بهم گفت با این روند تا چند وقت دیگه شاهدحضور تو تولیگ برتریم،حتی بهم گفت:تو می تونی جز بزرگترین بازیکنای فوتبال جهان بشی،همین حرف وتشویقای دیگه ایشون باعث شد که من با جدیت بیشتری کار رو دنبال کنم،همین طور داشتم به روند روبه رشدم ادامه می دادم که یه روز دیدم گوشی موبایلم زنگ می خوره،شاید بگید زنگ خوردن گوشی چیز زیاد مهمی نیست،ولی چرا مهم بود ایندفعه با دفعات قبلی فرق داشت،رفتم سراغ گوشیم و دیدم یه شماره ناشناس داره تو صفحه گوشیم چشمک می زنه،گوشی رو برداشتم و گفتم :الو دیدم یکی می گه بخور پلو، شوخی کردم،او مدیر عامل باشگاه پرسپولیس بود که با هزار خواهش وتمنا ازم خواست برم وبرا این باشگاه توپ بزنم،رفتم جوابشو بدم که دیدم تلفنمون داره زنگ می زنه،پس به آقای مدیر عامل گفتم:لطفا چند دقیقه صبر کنید،رفتم سراغ تلفن ودیدم بازم یه شماره ناشناسه دیگست،گوشیو برداشتم دیدم یکی داره می گه:گوشی رو بردار تاصدات یه خورده آرومم کنه این...،شوخی کردم،اون مدیر عامل باشگاه تراکتور سازی بودومثل مدیر عامل باشگاه پرسپولیس با هزار خواهش والتماس ازم خواست برم برا باشگاشون بازی کنم،حالا من تو بد شرایطی قرار گرفته بودم برم برا پرسپولیسی که بهش علاقه دارم بازی کنم یابرم برا هم زبونام که ترک بودن بازی کنم ،در حال فکر کردن درباره این موضوع بودم که دیدم یکی داره درخونمونو میزنه ،گفتم اول برم ببینم لب درکیه بعدا جواب اون دوتا رو می دم ،رفتم درو باز کردم ،اگه گفتید کی بود...نمی خواد خودم می گم ،اون کسی نبود جز آقای کیروش،سرمربی تیم فوتبال کشورمون،او که انگار یه حالت اظطرابی داشت بهم گفت که تا نیم ساعت دیگه تیم ملی با آرژانتین مسابقه داره،واگه تو نباشی یه نتیجه افتضاح برا تیم ملی رقم می خوره،اگه تو نباشی ما از پیش باخته ایم،من گفتم باشه می آم ولی اینجا کجا برزیل کجا،ما ،ما چی جوری می تونیم تا نیم ساعت دیگه برزیل باشیم،گفت تو کاری با اون کارا نداشته باش زود کاراتو بکن وبیا لب در بقیش بامن،اومدم تو خونه تا حاضر شم،ناگهان گوشی وتلفن ودیدم ،یادم افتاد که دوتا مدیر عاملو معطل کردم ومنتظر جواب منن،سریع گوشیا رو برداشتم به اونا گفتم من دارم میرم جام جهانی،دارم میرم برزیل،خیلی دوست داشتم واکنش اونا رو ببینم،به همین دلیل گوشیارو قطع نکردم وزدم رو بلندگو ورفتم که آماده شم،دیدم دوتا مدیر عامل دارن قاه قاه میخندن،آخه خنده دارم بود،چون تیم ملی تا نیم ساعت دیگه بازی داشت ومن هنوز تو خونه بودم،تو 5 دقیقه حاضر شدم و رفتم لب در،گفتم آقای کیروش من حاضرم حالاچی جوری تو این فرصت کم خودمون وبرسونیم برزیل،تا اینو گفتم دیدم دو تا صندلی ناگهان روی زمین سبز شد،و به من گفت بنشین روی صندلی ،من که خیلی ترسیده بودم،پاک گیج شده بودم ،دو تا سیلی محکم زدم تو گوشم ،دیدم نه مثل اینکه بیدارم، گفتم اینا دیگه چیه ،عمرا من بشینم،گفت بیشین،به من اعتماد کن،بلاخره با هزار ترس ولرز نشستم وتا پلک به هم زدنی دیدم تو استادیوم محل بازی ام،آقای کیروش بهم گفت سریع آماده شو ویه جفت لباس بهم داد وگفت اینا رو بپوش...من سریع پوشیدم و وارد زمین شدم وچند دقیقه تمرین کردم ،وبعد این داور بود که سوت شروع بازیو زد...خلاصش کنم من تو اون بازی 20 تا گل به تیم آرژانتین زدم،وباعث افتخار آفرینی برا کشورم شدم،اون جامو هرگز یادم نمیره ،جامی که تو اون قهرمان جهان شدیم،من تو این جام با زدن 200 گل آقای گل جهان شدم...من بهترین بازیکن جهانم[/SIZE]

  16. Top | #45

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    اینو امشب گفتم...اگه خدا توفیق بده فردا ادامشو میگم ومیذارم...گفتم تا تازست بذارم...فکر کنم جایزه داره کمکم نصیبم میشه...

    چند روز به بهار مونده بود که تصمیم گرفتم سیگار کشیدنو ترک کنم گفتم حالا که همه چی داره نو میشه چه خوبه منم نو بشم ...دیگه خسته شده بودم از بس ک برا خانواده فیلم بازی کرده بودم خسته شده بودم از نصیحت های پدرم که دائم به سیگار کشیدنم گیر می داد،می گفت :بدبخت بکش تا نابود شی،خسته شده بودم از اینکه همیشه دنبال یه سوراخی بودم تا سیگارو وفندکمو داخلش قایم کنم ،خسته شده بودم از اینهمه پنهان کاری...قبلا هم چندین بار تصمیم گرفته بودم ک سیگار نکشم ولی هر بار عهدمو شکسته بودم ولی این دفعه دیگه مثل دفعه های قبل نبود این دفعه دیگه تصمیم قاطعی گرفته بودم برا ترک اون؛اینجوری هم جسم سالمتری می داشتم وهم می تونستم با نشاط تر به زندگی ادامه بدم...پس رفتم سراغ اون سوراخی ک جعبه سیگارمو داخلش پنهان کرده بودم،جعبه سیگارمو برداشتم و آوردم و روبروی پدرم وانداختمش روی زمین وزیر پام لهش کردم...
    ینی عاشق اینم که مثل فیلمای سینمایی اول یه دِمو تریلر میدی مخاطبو تشنه میکنی بعد! آفرین! :d
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1