صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 25
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,428
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 17 ساعت 21 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه

    Post رویای عیاشی در نیمه فروردین

    رویای عیاشی در نیمه فروردین

    خودش را در آینه برانداز کرد. حالا دیگر برای خودش یک لعنتی درست و حسابی شده... با دقت یقه اش را مرتب کرد. نگاهش افتاد به کمد ،ادکلن حمید را برداشت و چند پیف به کتش زد.
    کفش هایش را پوشید و برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت. با لحن تمسخر آمیزی خودش را "آلفرد" خطاب کرد. نیشش باز شد ،حماقت و شیطنت را در چشم هایش دید، بعد خنده از لبش محو شد. در آینه، تصویر پسری مودب را پشت سرش میدید دست کرد توی جیبش و دستمال خونی را در آورد و انداخت توی سطل آشغال.
    از اتاق بیرون زد. آسانسور خوابگاه دانش خراب بود، از پله ها پایین آمد وقتی به لابی طبقه اول رسید، روی برد تبلیغات جشنواره اندیشه آزاد به چشمش خورد. دوباره همان نیشخند مسخره روی لبانش نشست. از در خوابگاه خارج شد. همه ی راه به نقشه اش فکر می کرد. میدانست که نباید اشتباه کند، به همه جوانب کار فکر کرد. نقصی نداشت. رفت به کانون اندیشه. اول سال بود و دانشگاه خلوت. مجتبی تازه از تهران رسیده بود و داشت کتاب هایش را برمی داشت. ..
    آلفرد به مجتبی گفت: بیا بریم خوابگاه عیاشی کنیم، کسی اتاقمون نیست و من تنهام.
    مجتبی گفت: یه ربع دیگه شهر کلاس دارم، امروز به خاطر اون اومدم دانشگاه، تا الان فقط یه جلسه رو رفتم، باید برم. الفرد چیزی نگفت خیالش راحت بود، مجتبی را می شناخت. با هم به سمت سر در دانشگاه حرکت کردند. از دانشگاه که بیرون آمدند، آلفرد گفت: بیا بریم خلیج ... الفرد دو تا بستنی مگنوم دارک با تخمه آفتاب گردان و کاکائو خرید و بعد از خوش و بش کردن با حسن از مغازه بیرون آمدند. آلفرد دوباره اصرار کرد : نمیای اتاق!!؟؟ مجتبی موبایلش را دراورد و به ساعت نگاهی انداخت. کلاس شروع شده ! الفرد کار خودش را کرده بود و به مجتبی بهانه کافی برای کلاس نرفتن داده بود. با هم به سمت خوابگاه حرکت کردند. در راه مجتبی گفت: چند روزه هرچی به امیرحسین زنگ میزنم جواب نمیده، یه هفته است که سایت نیومده، شهاب و سعید مظاهریم ازش خبر نداشتن. برای جشنواره کار ضروری باهاش دارم نمیدونم چیکار کنم. عقل سرخم غیبش زده. نه تلفن جواب میده، نه پیام خصوصی هیچ کسم ازش خبر نداره. آلفرد چیزی نگفت.
    مجتبی ادامه داد: خیلی کارای جشنواره خستم کرده. یه ماهه همه وقتم رو گرفته. خیلی کار وقت گیر و اعصاب خورد کنیه. دیروز به خاطر همین جشنواره لعنتی با مرتضی دعوام شد. تقصیر من بود، باید از دلش دربیارم. یکی دو نفر دیگه هم از دستم ناراحت شدن. این چیزا همه فکرم رو مشغول کرده و همش ناراحتم میکنه. نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه فکرم جواب نمیده. سگ تو این وضعیت و این سایت و این کانون. پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه نمونم تو این کارا. فقط این جشنواره تموم بشه...
    آلفرد به درد دل مجتبی گوش می داد. دلش به حال مجتبی سوخت. ناگهان نگاه خیلی عجیبی به او کرد، چشم هایش سیاهی رفت و یک پیچ گوشتی تو چشم مجتبی دید.
    مجتبی ترسید و بلند الفرد را صدا زد... الفرد به خودش آمد. مجتبی فکر کرد کمی زیادی از غم و ناراحتی صحبت کرده، برای همین گفت: حالا این چیزا رو ول کن، یه خبر خوب برات دارم، پنجم عید رفتیم منزل آقای کمالی. با دخترشون صحبت کردم. با هم به توافق رسیدیم. باورم نمی شد این قدر زود به نتیجه برسه، یه ماه دیگه هم مراسم عقدمونه.
    الفرد خندید، مجتبی رو بقل کرد و بوسیدش. خوشحال بود، اما پشت سر مجتبی پسر مودب را دید و دوباره خنده اش محو شد.
    وارد اتاق شدند. مجتبی به اتاق خودش رفت تا لپتابش را بیاورد. آلفرد تا مجتبی بیاید، داخل کمد سرک کشید و رو فرشی جدیدی را که خریده بود آورد و کف اتاق پهن کرد.
    مجتبی آمد لباسش را عوض کرده بود و آماده برای عیاشی...
    زیرشلواری سفید به همراه تیشرت مشکی آدیداسش را پوشیده بود. وقتی این لباس ها را میپوشید حس عیاشیش کامل می شد. در و پنجره اتاق را هم باز کرد تا هوای بهاری فروردین قم به اتاق جان دهد . داشت به اوج عیاشی می رسید. چقدر رویایی بود، دانلود فیلم سوئینی تاد که از دیشب با هزار زور و زحمت توانست لینکش را پیدا کند تمام شده بود و الان می خواست توی این هوای بهاری و با فراغت تمام به متکا لم بدهد ، سوئینی تاد ببیند و از بازی شیطانی جانی دپ و جنون کارگردانی تیم برتون لذت ببرد در حالی که تخمه می شکند و با کاکائو چای می نوشد... قبل از همه ی این ها، الفرد برایش یک چای درست و حسابی آماده کرده بود. دو پتو انداخته بود زیر اقا با متکای یزرگی که به به ان لم دهد!! مجتبی با دیدن این بارگاه رویایی حسابی ذوق کرد و سریعا الفرد را بوسید. او هم لبخند محبت آمیز همیشگیش را به مجتبی تحویل دادو مثل همیشه گفت که چقدر از عیاشی کردن مجتبی خوشش می آید.
    مجتبی نشست و لپتاب را روشن کرد.
    آلفرد رفت که چای بیاورد.
    مجتبی طبق عادت همیشگی خود ، گوگل کروم را باز کرد و سری به اندیشه زد.انگار خبر خاصی نیست، به چند تاپیک نگاه انداخت و میزان تشکر ها را سنجید. طاهر از او سه بار تشکر کرده بود بخاطر زیبا ترین تک بیت ها.
    اندیشه را پایین اورد ... دانلود ها باز شد، شروع کرد به دیدن فیلم سوئینی تاد. آلفرد با آب جوش آمد. کتری را زمین گذاشت ،چای خشک ریخت داخلش و گذاشت تا دم بکشد ...در اتاق را قفل کرد. مجتبی هر چند وقت بین فیلم اندیشه آزاد را چک می کرد. وقتی با اکانت مدیریتی خود وارد سایت می شد، هیچ وقت نمی توانست به صورت خودکار از سایت خارج شود، حتی اگر سیستم را استن بای می کرد باز هم خارج نمی شد و وقتی دوباره کروم را بالا می آورد اکانت باز بود.
    چای آماده شد. الفرد آمد کنار مجتبی نشست و برایش چای ریخت. مجتبی فیلم را نگه داشت و بسته کاکائو را باز کرد. باد خنک به داخل اتاق می وزید و مجتبی به نهایت لذت رسیده بود. مدام از همه چیز تعریف می کرد، از بهار قم، از دانشگاه و خوابگاه، از فیلم دیدن در این شرایط رویایی، از چای و کاکائو. چشم الفرد به لپ تاپ خورد.. اندیشه آزاد با اکانت مجتبی باز بود. نگاهی هم به مجتبی کرد، داشت از چایش لذت می برد. آلفرد همین طور در حالت نشسته، از کیفش آچار شلاقی قرمزی در آورد. پشت سر مجتبی پسر مودب را دید. چشم هایش پر از ملامت و نفرین بود. مجتبی تیکه ای بزرگ از کاکائو انداخت دهنش و لیوان جای را سرکشید. در همین حال( آلفرد آچار شلاقی را بلند کرد و با تمام قدرت کوبوند تو صورت مجتبی. لیوان چای خورد شد تو صورتش و خون پاچید تو ریش آلفرد. صورت مجتبی له شده بود. آلفرد با آچار شلاقی آهنی و بزرگش سه بار دیگه کوبید تو سر و کله مجتبی. سرش پوکیده بود و بدنش بی هدف داشت دست و پا میزد. آلفرد از زیر تخت لگن حمام رو آورد و گذاشت زیر سر مجتبی تا خونش بریزه تو تشت . نشست رو بدن مجتبی که دیگه تکون نخوره.....)
    وقتی دست و پا زدنش تمام شد، آلفرد کتری را برداشت و آچار شلاقیش را با چای شست و بعد یک لیوان چای برای خودش ریخت. خون سر مجتبی تمام شده بود. سرش را از لگن دراورد و بدن او را به همراه پتوها و بقیه وسایل خونی شده توی روفرشی گذاشت ،پیچید و بسته بندی کرد اخر سر هم انداخت توی بالکن تا شب از آنجا بیندازتش پایین و آخر شب در بیابان های پشت اتوبان، کنار لاشه های دیگر پرت کند وهمه را بسوزاند. این آخرین قسمت نقشه اش بود. آمد پای لپتاب و با اکانت مجتبی که باز بود به صفحه مدیریت رفت . اکانت نوید و چند نفر دیگر را با اکانت خودش، یعنی اکانت "امین اقبالی مطلق" ادغام کرد. بعد به خانم فتحعلی و خانم توحیدی و سایر مدیران اندیشه پیام داد که:
    "سلام.
    نام های کاربری "رضا"،"گمنام" ،"گیله مرد"، "نوید" و "ملکوت" رو آقای اقبالی ساخته بودن و باهاشون فعالیت می کردن که سایت پر شور بشه. من همه رو با هم ادغام کردم و قرار شد که دیگه با همین اکانت فعالیت کنن.
    اما مسئله مهمی که میخوام بهتون بگم اینه که همین امروز پدرم بهم گفت که سازمان حج بهش ماموریت داده به مدت سه ماه مسئول فرهنگی مدینه بشه و فردا خانوادگی عازم هستیم. خیلی دوست داشتم تو جشنواره باشم، اما مسئله خیلی مهم تری پیش اومده و باید برم. گوشیم هم خراب شده و خاموشه. فقط ازتون درخواست دارم جشنواره رو به بهترین شکل برگزار کنید، همه هماهنگی ها صورت گرفته و هر مشکلی داشتید به آقای علیدوست بگید ایشون همکاری می کنن. راستی حتما نیم سکه رو به کسی بدید که تو اختتامیه جشنواره حضور داشته باشه و بیاد جایزش رو بگیره.
    پیشاپیش از زحمات شما ممنونم
    نائب الزیاره هستم، تا سال بعد خدا نگهدار"
    روی تخت دراز کشید. پسر مودب و پسر روحانی با نفرت نگاهش می کردند. دیوانه وار خنده بلند و شیطانی ای سر داد. باقی مانده کاکائوی مجتبی را برداشت و دهانش گذاشت. تلخ بود...
    ویرایش توسط شیدا : 27-03-14 در ساعت 14:07
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,428
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 17 ساعت 21 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه
    با تشکر فراوان از خانم عطایی که داستان رو خوندن و ویرایش کردن و نقایصش رو بر طرف کردن.
    ویرایش توسط شیدا : 25-03-14 در ساعت 00:46
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.00
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    رویای عیاشی در نیمه فروردین

    خودش را در آینه برانداز کرد. حالا دیگر برای خودش یک لعنتی درست و حسابی شده... با دقت یقه اش را مرتب کرد. نگاهش افتاد به کمد ،ادکلن حمید را برداشت و چند پیف به کتش زد.
    کفش هایش را پوشید و برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت. با لحن تمسخر آمیزی خودش را "آلفرد" خطاب کرد. نیشش باز شد ،حماقت و شیطنت را تو چشم هایش دید، بعد خنده از لبش محو شد. در آینه، تصویر پسری مودب را پشت سرش میدید دست کرد توی جیبش و دستمال خونی را در آورد و انداخت توی سطل آشغال.
    از اتاق بیرون زد. آسانسور خوابگاه دانش خراب بود، از پله ها پایین آمد وقتی به لابی طبقه اول رسید، روی برد تبلیغات جشنواره اندیشه آزاد به چشمش خورد. دوباره همان نیشخند مسخره روی لبانش نشست. از در خوابگاه خارج شد. همه راه را به نقشه اش فکر می کرد. میدانست که نباید اشتباه کند، به همه جوانب کار فکر کرد. نقصی نداشت. رفت به کانون اندیشه. اول سال بود و دانشگاه خلوت. مجتبی تازه از تهران رسیده بود و داشت کتاب هایش را برمی داشت. ..
    آلفرد به مجتبی گفت: بیا بریم خوابگاه عیاشی کنیم، کسی اتاقمون نیست و من تنهام.
    مجتبی گفت: یه ربع دیگه شهر کلاس دارم، امروز به خاطر اون اومدم دانشگاه، تا الان فقط یه جلسه رو رفتم، باید برم. الفرد چیزی نگفت خیالش راحت بود، مجتبی را می شناخت. با هم به سمت سر در دانشگاه حرکت کردند. از دانشگاه که بیرون آمدند، آلفرد گفت: بیا بریم خلیج ... الفرد دو تا بستنی مگنوم دارک با تخمه آفتاب گردان و کاکائو خرید و بعد از خوش و بش کردن با حسن از مغازه بیرون آمدند. آلفرد دوباره اصرار کرد : نمیای اتاق!!؟؟ مجتبی موبایلش را دراورد و به ساعت نگاهی انداخت. کلاس شروع شده ! الفرد کار خودش را کرده بود و به مجتبی بهانه کافی برای کلاس نرفتن داده بود. با هم به سمت خوابگاه حرکت کردند. در راه مجتبی گفت: چند روزه هرچی به امیرحسین زنگ میزنم جواب نمیده، یه هفته است که سایت نیومده، شهاب و سعید مظاهریم ازش خبر نداشتن. برای جشنواره کار ضروری باهاش دارم نمیدونم چیکار کنم. عقل سرخم غیبش زده. نه تلفن جواب میده، نه پیام خصوصی هیچ کسم ازش خبر نداره. آلفرد چیزی نگفت.
    مجتبی ادامه داد: خیلی کارای جشنواره خستم کرده. یه ماهه همه وقتم رو گرفته. خیلی کار وقت گیر و اعصاب خورد کنیه. دیروز به خاطر همین جشنواره لعنتی با مرتضی دعوام شد. تقصیر من بود، باید از دلش دربیارم. یکی دو نفر دیگه هم از دستم ناراحت شدن. این چیزا همه فکرم رو مشغول کرده و همش ناراحتم میکنه. نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه فکرم جواب نمیده. سگ تو این وضعیت و این سایت و این کانون. پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه نمونم تو این کارا. فقط این جشنواره تموم بشه...
    آلفرد به درد دل مجتبی گوش می داد. دلش به حال مجتبی سوخت. ناگهان آلفرد نگاه خیلی عجیبی به مجتبی کرد، چشم هایش سیاهی رفت و یک پیچ گوشتی تو چشم مجتبی دید.
    مجتبی ترسید و با صدای بلند الفرد را صدا زد... الفرد به خودش آمد. مجتبی فکر کرد کمی زیادی از غم و ناراحتی صحبت کرده، برای همین گفت: حالا این چیزا رو ول کن، یه خبر خوب برات دارم، پنجم عید رفتیم منزل آقای کمالی. با دخترشون صحبت کردم. با هم به توافق رسیدیم. باورم نمی شد این قدر زود به نتیجه برسه، یه ماه دیگه هم مراسم عقدمونه.
    الفرد خندید، مجتبی رو بقل کرد و بوسیدش. خوشحال بود، اما پشت سر مجتبی پسر مودب را دید و دوباره خنده اش محو شد.
    وارد اتاق شدند. مجتبی به اتاق خودش رفت تا لپتابش را بیاورد. آلفرد تا مجتبی بیاید، داخل کمدش سرک کشید و رو فرشی جدیدی را که خریده بود آورد و کف اتاق پهن کرد.
    مجتبی آمد لباسش را عوض کرده بود و آماده برای عیاشی...
    زیرشلواری سفید به همراه تیشرت مشکی آدیداسش را پوشیده بود. وقتی این لباس ها را میپوشید حس عیاشیش کامل می شد. در و پنجره اتاق را هم باز کرد تا هوای بهاری فروردین قم به اتاق جان دهد . داشت به اوج عیاشی می رسید. چقدر رویایی بود، دانلود فیلم سوئینی تاد که از دیشب با هزار زور و زحمت توانست لینکش را پیدا کند تمام شده بود و الان می خواست توی این هوای بهاری و با فراغت تمام به متکا لم بدهد ، سوئینی تاد ببیند و از بازی شیطانی جانی دپ و جنون کارگردانی تیم برتون لذت ببرد در حالی که تخمه می شکند و با کاکائو چای می نوشد... قبل از همه ی این ها، الفرد برایش یک چای درست و حسابی آماده کرده بود. دو پتو انداخته بود زیر اقا با متکای یزرگی که به به ان لم دهد!! مجتبی با دیدن این بارگاه رویایی حسابی ذوق کرد و سریعا الفرد را بوسید. او هم لبخند محبت آمیز همیشگیش رو به مجتبی تحویل دادو مثل همیشه گفت که چقدر از عیاشی کردن مجتبی خوشش می آید.
    مجتبی نشست و لپتاب را روشن کرد.
    آلفرد رفت که چای بیاورد.
    مجتبی طبق عادت همیشگی خود ، گوگل کروم را باز کرد و سری به اندیشه زد.انگار خبر خاصی نیست، به چند تاپیک نگاه انداخت و میزان تشکر ها را سنجید. طاهر از او سه بار تشکر کرده بود بخاطر زیبا ترین تک بیت ها.
    اندیشه را پایین اورد ... دانلود ها را باز شد، شروع کرد به دیدن فیلم سوئینی تاد. آلفرد با آب جوش آمد. کتری را زمین گذاشت ،چای خشک ریخت داخلش و گذاشت تا دم بکشد ...در اتاق را قفل کرد. مجتبی هر چند وقت بین فیلم اندیشه آزاد را چک می کرد. وقتی با اکانت مدیریتی خود وارد سایت می شد، هیچ وقت نمی توانست به صورت خودکار از سایت خارج شود، حتی اگر سیستم را استن بای می کرد باز هم خارج نمی شد و وقتی دوباره کروم را بالا می آورد اکانت باز بود.
    چایی آماده شد. الفرد آمد کنار مجتبی نشست و برایش چای ریخت. مجتبی فیلم را نگه داشت و بسته کاکائو را باز کرد. باد خنک به داخل اتاق می وزید و مجتبی به نهایت لذت رسیده بود. مدام از همه چیز تعریف می کرد، از بهار قم، از دانشگاه و خوابگاه، از فیلم دیدن در این شرایط رویایی، از چایی و کاکائو. چشم الفرد به لپ تاپ خورد.. اندیشه آزاد با اکانت مجتبی باز بود. نگاهی هم به مجتبی کرد، داشت از چایش لذت می برد. آلفرد همین طور در حالت نشسته، از کیفش آچار شلاقی قرمزی در آورد. پشت سر مجتبی پسر مودب را دید. چشم هایش پر از ملامت و نفرین بود. مجتبی تیکه ای بزرگ از کاکائو انداخت دهنش و لیوان جای را سرکشید. در همین حال آلفرد آچار شلاقی را بلند کرد و با تمام قدرت کوبوند تو صورت مجتبی. لیوان چای خورد شد تو صورتش و خون پاچید تو ریش آلفرد. صورت مجتبی له شده بود. آلفرد با آچار شلاقی آهنی و بزرگش سه بار دیگه کوبید تو سر و کله مجتبی. سرش پوکیده بود و بدنش بی هدف داشت دست و پا میزد. آلفرد از زیر تخت لگن حمام رو آورد و گذاشت زیر سر مجتبی تا خونش بریزه تو تشت . نشست رو بدن مجتبی که دیگه تکون نخوره.
    وقتی دست و پا زدنش تمام شد، آلفرد کتری را برداشت و آچار شلاقیش را با چای شست و بعد یک لیوان چای برای خودش ریخت. خون سر مجتبی تمام شده بود. سرش را از لگن دراورد و بدن او را به همراه پتوها و بقیه وسایل خونی شده توی روفرشی گذاشت ،پیچید و بسته بندی کرد اخر سر هم انداخت توی بالکن تا شب از آنجا بیندازتش پایین و آخر شب در بیابان های پشت اتوبان، کنار لاشه های دیگر پرت کند وهمه را بسوزاند. این آخرین قسمت نقشه اش بود. آمد پای لپتاب و با اکانت مجتبی که باز بود به صفحه مدیریت رفت . اکانت نوید و چند نفر دیگر را با اکانت خودش، یعنی اکانت "امین اقبالی مطلق" ادغام کرد. بعد به خانم فتحعلی و خانم توحیدی و سایر مدیران اندیشه پیام داد که:
    "سلام.
    نام های کاربری "رضا"، "Ali" ،"گمنام" ، "نوید" و "ملکوت" رو آقای اقبالی ساخته بودن و باهاشون فعالیت می کردن که سایت پر شور بشه. من همه رو با هم ادغام کردم و قرار شد که دیگه با همین اکانت فعالیت کنن.
    اما مسئله مهمی که میخوام بهتون بگم اینه که همین امروز پدرم بهم گفت که سازمان حج بهش ماموریت داده به مدت سه ماه مسئول فرهنگی مدینه بشه و فردا خانوادگی عازم هستیم. خیلی دوست داشتم تو جشنواره باشم، اما مسئله خیلی مهم تری پیش اومده و باید برم. گوشیم هم خراب شده و خاموشه. فقط ازتون درخواست دارم جشنواره رو به بهترین شکل برگزار کنید، همه هماهنگی ها صورت گرفته و هر مشکلی داشتید به آقای علیدوست بگید ایشون همکاری می کنن.
    پیشاپیش از زحمات شما ممنونم
    نائب الزیاره هستم، تا سال بعد خدا نگهدار"
    روی تخت دراز کشید. پسر مودب و پسر روحانی با نفرت نگاهش می کردند. دیوانه وار خنده بلند و شیطانی ای سر داد. باقی مانده کاکائوی مجتبی را برداشت و دهانش گذاشت. تلخ بود...
    گفت داستان قشنگی بود ...احسنت *** من

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضویت
    560
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.28
    نوشته ها
    483
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    6 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سوئینی تاد نبین خوو عزیز من!! فیلم اسلشره ! اون تیم برتون دیوونه است!! توام الان تحت فشاری!! پتانسیل هرکاریو داری! :d
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش............................
    .........تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jan 2014
    شماره عضویت
    525
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.73
    محل سکونت
    قم - 45 متری صدوق
    نوشته ها
    1,259
    تشکر تشکر کرده 
    810
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    158 پست
    آنلاين
    4 روز 15 ساعت 27 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 56 ثانيه

    جالب بود

    مرسی

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    215
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.09
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    نوشته ها
    188
    تشکر تشکر کرده 
    3
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    5 پست
    آنلاين
    1 ساعت 11 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    عالی بود سگ تمام خاطرات اون روز برام تکرار شد.
    اونجا سلام مارو هم به خدا برسون.

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    137
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.04
    نوشته ها
    82
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    9 پست
    آنلاين
    40 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط امین اقبالی مطلق نمایش پست ها
    عالی بود سگ تمام خاطرات اون روز برام تکرار شد.
    اونجا سلام مارو هم به خدا برسون.
    باشه اسکندر تو هم آلفرد بودی!

  8. کاربر مقابل از شیرعباس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (21-06-16)

  9. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    با تشکر فراوان از خانم عطایی که داستان رو خوندن و ویرایش کردن و نقایصش رو بر طرف کردن.
    خواهش میکنم.. کاری نکردم من.. لطف دارین
    داستان قشنگی بود مخصوصا خبری رو که توش گفتین.. (پیشاپیش عقدتون رو تبریک میگم ..ایشالا همیشه تو زندگیتون اتفاقای خوب بیفته و جنایت الفردی کم باشه ;-) )
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,428
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 17 ساعت 21 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    خواهش میکنم.. کاری نکردم من.. لطف دارین
    داستان قشنگی بود مخصوصا خبری رو که توش گفتین.. (پیشاپیش عقدتون رو تبریک میگم ..ایشالا همیشه تو زندگیتون اتفاقای خوب بیفته و جنایت الفردی کم باشه ;-) )
    ممنون لطف دارید
    چرا شایعه سازی می کنید، داستان بود فقط، داستان کوتاه اندیشه آزادی نبود که!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    ممنون لطف دارید
    چرا شایعه سازی می کنید، داستان بود فقط، داستان کوتاه اندیشه آزادی نبود که!
    الکی بود ؟؟؟!! شرمنده
    ..فک کردم این قسمتش واقعیه !!!!
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    338
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    بندر انزلی
    نوشته ها
    3,386
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    65
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    1 ساعت 24 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    رویای عیاشی در نیمه فروردین

    خودش را در آینه برانداز کرد. حالا دیگر برای خودش یک لعنتی درست و حسابی شده... با دقت یقه اش را مرتب کرد. نگاهش افتاد به کمد ،ادکلن حمید را برداشت و چند پیف به کتش زد.
    کفش هایش را پوشید و برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت. با لحن تمسخر آمیزی خودش را "آلفرد" خطاب کرد. نیشش باز شد ،حماقت و شیطنت را تو چشم هایش دید، بعد خنده از لبش محو شد. در آینه، تصویر پسری مودب را پشت سرش میدید دست کرد توی جیبش و دستمال خونی را در آورد و انداخت توی سطل آشغال.
    از اتاق بیرون زد. آسانسور خوابگاه دانش خراب بود، از پله ها پایین آمد وقتی به لابی طبقه اول رسید، روی برد تبلیغات جشنواره اندیشه آزاد به چشمش خورد. دوباره همان نیشخند مسخره روی لبانش نشست. از در خوابگاه خارج شد. همه ی راه به نقشه اش فکر می کرد. میدانست که نباید اشتباه کند، به همه جوانب کار فکر کرد. نقصی نداشت. رفت به کانون اندیشه. اول سال بود و دانشگاه خلوت. مجتبی تازه از تهران رسیده بود و داشت کتاب هایش را برمی داشت. ..
    آلفرد به مجتبی گفت: بیا بریم خوابگاه عیاشی کنیم، کسی اتاقمون نیست و من تنهام.
    مجتبی گفت: یه ربع دیگه شهر کلاس دارم، امروز به خاطر اون اومدم دانشگاه، تا الان فقط یه جلسه رو رفتم، باید برم. الفرد چیزی نگفت خیالش راحت بود، مجتبی را می شناخت. با هم به سمت سر در دانشگاه حرکت کردند. از دانشگاه که بیرون آمدند، آلفرد گفت: بیا بریم خلیج ... الفرد دو تا بستنی مگنوم دارک با تخمه آفتاب گردان و کاکائو خرید و بعد از خوش و بش کردن با حسن از مغازه بیرون آمدند. آلفرد دوباره اصرار کرد : نمیای اتاق!!؟؟ مجتبی موبایلش را دراورد و به ساعت نگاهی انداخت. کلاس شروع شده ! الفرد کار خودش را کرده بود و به مجتبی بهانه کافی برای کلاس نرفتن داده بود. با هم به سمت خوابگاه حرکت کردند. در راه مجتبی گفت: چند روزه هرچی به امیرحسین زنگ میزنم جواب نمیده، یه هفته است که سایت نیومده، شهاب و سعید مظاهریم ازش خبر نداشتن. برای جشنواره کار ضروری باهاش دارم نمیدونم چیکار کنم. عقل سرخم غیبش زده. نه تلفن جواب میده، نه پیام خصوصی هیچ کسم ازش خبر نداره. آلفرد چیزی نگفت.
    مجتبی ادامه داد: خیلی کارای جشنواره خستم کرده. یه ماهه همه وقتم رو گرفته. خیلی کار وقت گیر و اعصاب خورد کنیه. دیروز به خاطر همین جشنواره لعنتی با مرتضی دعوام شد. تقصیر من بود، باید از دلش دربیارم. یکی دو نفر دیگه هم از دستم ناراحت شدن. این چیزا همه فکرم رو مشغول کرده و همش ناراحتم میکنه. نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه فکرم جواب نمیده. سگ تو این وضعیت و این سایت و این کانون. پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه نمونم تو این کارا. فقط این جشنواره تموم بشه...
    آلفرد به درد دل مجتبی گوش می داد. دلش به حال مجتبی سوخت. ناگهان نگاه خیلی عجیبی به او کرد، چشم هایش سیاهی رفت و یک پیچ گوشتی تو چشم مجتبی دید.
    مجتبی ترسید و بلند الفرد را صدا زد... الفرد به خودش آمد. مجتبی فکر کرد کمی زیادی از غم و ناراحتی صحبت کرده، برای همین گفت: حالا این چیزا رو ول کن، یه خبر خوب برات دارم، پنجم عید رفتیم منزل آقای کمالی. با دخترشون صحبت کردم. با هم به توافق رسیدیم. باورم نمی شد این قدر زود به نتیجه برسه، یه ماه دیگه هم مراسم عقدمونه.
    الفرد خندید، مجتبی رو بقل کرد و بوسیدش. خوشحال بود، اما پشت سر مجتبی پسر مودب را دید و دوباره خنده اش محو شد.
    وارد اتاق شدند. مجتبی به اتاق خودش رفت تا لپتابش را بیاورد. آلفرد تا مجتبی بیاید، داخل کمد سرک کشید و رو فرشی جدیدی را که خریده بود آورد و کف اتاق پهن کرد.
    مجتبی آمد لباسش را عوض کرده بود و آماده برای عیاشی...
    زیرشلواری سفید به همراه تیشرت مشکی آدیداسش را پوشیده بود. وقتی این لباس ها را میپوشید حس عیاشیش کامل می شد. در و پنجره اتاق را هم باز کرد تا هوای بهاری فروردین قم به اتاق جان دهد . داشت به اوج عیاشی می رسید. چقدر رویایی بود، دانلود فیلم سوئینی تاد که از دیشب با هزار زور و زحمت توانست لینکش را پیدا کند تمام شده بود و الان می خواست توی این هوای بهاری و با فراغت تمام به متکا لم بدهد ، سوئینی تاد ببیند و از بازی شیطانی جانی دپ و جنون کارگردانی تیم برتون لذت ببرد در حالی که تخمه می شکند و با کاکائو چای می نوشد... قبل از همه ی این ها، الفرد برایش یک چای درست و حسابی آماده کرده بود. دو پتو انداخته بود زیر اقا با متکای یزرگی که به به ان لم دهد!! مجتبی با دیدن این بارگاه رویایی حسابی ذوق کرد و سریعا الفرد را بوسید. او هم لبخند محبت آمیز همیشگیش را به مجتبی تحویل دادو مثل همیشه گفت که چقدر از عیاشی کردن مجتبی خوشش می آید.
    مجتبی نشست و لپتاب را روشن کرد.
    آلفرد رفت که چای بیاورد.
    مجتبی طبق عادت همیشگی خود ، گوگل کروم را باز کرد و سری به اندیشه زد.انگار خبر خاصی نیست، به چند تاپیک نگاه انداخت و میزان تشکر ها را سنجید. طاهر از او سه بار تشکر کرده بود بخاطر زیبا ترین تک بیت ها.
    اندیشه را پایین اورد ... دانلود ها باز شد، شروع کرد به دیدن فیلم سوئینی تاد. آلفرد با آب جوش آمد. کتری را زمین گذاشت ،چای خشک ریخت داخلش و گذاشت تا دم بکشد ...در اتاق را قفل کرد. مجتبی هر چند وقت بین فیلم اندیشه آزاد را چک می کرد. وقتی با اکانت مدیریتی خود وارد سایت می شد، هیچ وقت نمی توانست به صورت خودکار از سایت خارج شود، حتی اگر سیستم را استن بای می کرد باز هم خارج نمی شد و وقتی دوباره کروم را بالا می آورد اکانت باز بود.
    چای آماده شد. الفرد آمد کنار مجتبی نشست و برایش چای ریخت. مجتبی فیلم را نگه داشت و بسته کاکائو را باز کرد. باد خنک به داخل اتاق می وزید و مجتبی به نهایت لذت رسیده بود. مدام از همه چیز تعریف می کرد، از بهار قم، از دانشگاه و خوابگاه، از فیلم دیدن در این شرایط رویایی، از چای و کاکائو. چشم الفرد به لپ تاپ خورد.. اندیشه آزاد با اکانت مجتبی باز بود. نگاهی هم به مجتبی کرد، داشت از چایش لذت می برد. آلفرد همین طور در حالت نشسته، از کیفش آچار شلاقی قرمزی در آورد. پشت سر مجتبی پسر مودب را دید. چشم هایش پر از ملامت و نفرین بود. مجتبی تیکه ای بزرگ از کاکائو انداخت دهنش و لیوان جای را سرکشید. در همین حال( آلفرد آچار شلاقی را بلند کرد و با تمام قدرت کوبوند تو صورت مجتبی. لیوان چای خورد شد تو صورتش و خون پاچید تو ریش آلفرد. صورت مجتبی له شده بود. آلفرد با آچار شلاقی آهنی و بزرگش سه بار دیگه کوبید تو سر و کله مجتبی. سرش پوکیده بود و بدنش بی هدف داشت دست و پا میزد. آلفرد از زیر تخت لگن حمام رو آورد و گذاشت زیر سر مجتبی تا خونش بریزه تو تشت . نشست رو بدن مجتبی که دیگه تکون نخوره.....)
    وقتی دست و پا زدنش تمام شد، آلفرد کتری را برداشت و آچار شلاقیش را با چای شست و بعد یک لیوان چای برای خودش ریخت. خون سر مجتبی تمام شده بود. سرش را از لگن دراورد و بدن او را به همراه پتوها و بقیه وسایل خونی شده توی روفرشی گذاشت ،پیچید و بسته بندی کرد اخر سر هم انداخت توی بالکن تا شب از آنجا بیندازتش پایین و آخر شب در بیابان های پشت اتوبان، کنار لاشه های دیگر پرت کند وهمه را بسوزاند. این آخرین قسمت نقشه اش بود. آمد پای لپتاب و با اکانت مجتبی که باز بود به صفحه مدیریت رفت . اکانت نوید و چند نفر دیگر را با اکانت خودش، یعنی اکانت "امین اقبالی مطلق" ادغام کرد. بعد به خانم فتحعلی و خانم توحیدی و سایر مدیران اندیشه پیام داد که:
    "سلام.
    نام های کاربری "رضا"،"گمنام" ،"گیله مرد"، "نوید" و "ملکوت" رو آقای اقبالی ساخته بودن و باهاشون فعالیت می کردن که سایت پر شور بشه. من همه رو با هم ادغام کردم و قرار شد که دیگه با همین اکانت فعالیت کنن.
    اما مسئله مهمی که میخوام بهتون بگم اینه که همین امروز پدرم بهم گفت که سازمان حج بهش ماموریت داده به مدت سه ماه مسئول فرهنگی مدینه بشه و فردا خانوادگی عازم هستیم. خیلی دوست داشتم تو جشنواره باشم، اما مسئله خیلی مهم تری پیش اومده و باید برم. گوشیم هم خراب شده و خاموشه. فقط ازتون درخواست دارم جشنواره رو به بهترین شکل برگزار کنید، همه هماهنگی ها صورت گرفته و هر مشکلی داشتید به آقای علیدوست بگید ایشون همکاری می کنن. راستی حتما نیم سکه رو به کسی بدید که تو اختتامیه جشنواره حضور داشته باشه و بیاد جایزش رو بگیره.
    پیشاپیش از زحمات شما ممنونم
    نائب الزیاره هستم، تا سال بعد خدا نگهدار"
    روی تخت دراز کشید. پسر مودب و پسر روحانی با نفرت نگاهش می کردند. دیوانه وار خنده بلند و شیطانی ای سر داد. باقی مانده کاکائوی مجتبی را برداشت و دهانش گذاشت. تلخ بود...
    خیلی خوب بود.چه قلمی داری پسر! هم هیجان داشت هم تعلیق و از همه مهم تر اسم منو آورده بودی
    ادامه بده
    این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست
    کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

  13. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,428
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 17 ساعت 21 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه
    نقل قول نوشته اصلی توسط امیرحسین نمایش پست ها
    خیلی خوب بود.چه قلمی داری پسر! هم هیجان داشت هم تعلیق و از همه مهم تر اسم منو آورده بودی
    ادامه بده
    ممنون نظر لطفته
    تو هم یه داستان بنویس توش اسم من رو بیار
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.52
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 45 ثانيه
    اسم منو هم خیلی بی جهت آوردی
    اصلا بیخود آوردی
    حیفه اسمی که ازتو آورده بودم
    حیفه نقشی که به تو داده بودم...
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  15. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.52
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    رویای عیاشی در نیمه فروردین

    خودش را در آینه برانداز کرد. حالا دیگر برای خودش یک لعنتی درست و حسابی شده... با دقت یقه اش را مرتب کرد. نگاهش افتاد به کمد ،ادکلن حمید را برداشت و چند پیف به کتش زد.
    کفش هایش را پوشید و برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت. با لحن تمسخر آمیزی خودش را "آلفرد" خطاب کرد. نیشش باز شد ،حماقت و شیطنت را تو چشم هایش دید، بعد خنده از لبش محو شد. در آینه، تصویر پسری مودب را پشت سرش میدید دست کرد توی جیبش و دستمال خونی را در آورد و انداخت توی سطل آشغال.
    از اتاق بیرون زد. آسانسور خوابگاه دانش خراب بود، از پله ها پایین آمد وقتی به لابی طبقه اول رسید، روی برد تبلیغات جشنواره اندیشه آزاد به چشمش خورد. دوباره همان نیشخند مسخره روی لبانش نشست. از در خوابگاه خارج شد. همه ی راه به نقشه اش فکر می کرد. میدانست که نباید اشتباه کند، به همه جوانب کار فکر کرد. نقصی نداشت. رفت به کانون اندیشه. اول سال بود و دانشگاه خلوت. مجتبی تازه از تهران رسیده بود و داشت کتاب هایش را برمی داشت. ..
    آلفرد به مجتبی گفت: بیا بریم خوابگاه عیاشی کنیم، کسی اتاقمون نیست و من تنهام.
    مجتبی گفت: یه ربع دیگه شهر کلاس دارم، امروز به خاطر اون اومدم دانشگاه، تا الان فقط یه جلسه رو رفتم، باید برم. الفرد چیزی نگفت خیالش راحت بود، مجتبی را می شناخت. با هم به سمت سر در دانشگاه حرکت کردند. از دانشگاه که بیرون آمدند، آلفرد گفت: بیا بریم خلیج ... الفرد دو تا بستنی مگنوم دارک با تخمه آفتاب گردان و کاکائو خرید و بعد از خوش و بش کردن با حسن از مغازه بیرون آمدند. آلفرد دوباره اصرار کرد : نمیای اتاق!!؟؟ مجتبی موبایلش را دراورد و به ساعت نگاهی انداخت. کلاس شروع شده ! الفرد کار خودش را کرده بود و به مجتبی بهانه کافی برای کلاس نرفتن داده بود. با هم به سمت خوابگاه حرکت کردند. در راه مجتبی گفت: چند روزه هرچی به امیرحسین زنگ میزنم جواب نمیده، یه هفته است که سایت نیومده، شهاب و سعید مظاهریم ازش خبر نداشتن. برای جشنواره کار ضروری باهاش دارم نمیدونم چیکار کنم. عقل سرخم غیبش زده. نه تلفن جواب میده، نه پیام خصوصی هیچ کسم ازش خبر نداره. آلفرد چیزی نگفت.
    مجتبی ادامه داد: خیلی کارای جشنواره خستم کرده. یه ماهه همه وقتم رو گرفته. خیلی کار وقت گیر و اعصاب خورد کنیه. دیروز به خاطر همین جشنواره لعنتی با مرتضی دعوام شد. تقصیر من بود، باید از دلش دربیارم. یکی دو نفر دیگه هم از دستم ناراحت شدن. این چیزا همه فکرم رو مشغول کرده و همش ناراحتم میکنه. نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه فکرم جواب نمیده. سگ تو این وضعیت و این سایت و این کانون. پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه نمونم تو این کارا. فقط این جشنواره تموم بشه...
    آلفرد به درد دل مجتبی گوش می داد. دلش به حال مجتبی سوخت. ناگهان نگاه خیلی عجیبی به او کرد، چشم هایش سیاهی رفت و یک پیچ گوشتی تو چشم مجتبی دید.
    مجتبی ترسید و بلند الفرد را صدا زد... الفرد به خودش آمد. مجتبی فکر کرد کمی زیادی از غم و ناراحتی صحبت کرده، برای همین گفت: حالا این چیزا رو ول کن، یه خبر خوب برات دارم، پنجم عید رفتیم منزل آقای کمالی. با دخترشون صحبت کردم. با هم به توافق رسیدیم. باورم نمی شد این قدر زود به نتیجه برسه، یه ماه دیگه هم مراسم عقدمونه.
    الفرد خندید، مجتبی رو بقل کرد و بوسیدش. خوشحال بود، اما پشت سر مجتبی پسر مودب را دید و دوباره خنده اش محو شد.
    وارد اتاق شدند. مجتبی به اتاق خودش رفت تا لپتابش را بیاورد. آلفرد تا مجتبی بیاید، داخل کمد سرک کشید و رو فرشی جدیدی را که خریده بود آورد و کف اتاق پهن کرد.
    مجتبی آمد لباسش را عوض کرده بود و آماده برای عیاشی...
    زیرشلواری سفید به همراه تیشرت مشکی آدیداسش را پوشیده بود. وقتی این لباس ها را میپوشید حس عیاشیش کامل می شد. در و پنجره اتاق را هم باز کرد تا هوای بهاری فروردین قم به اتاق جان دهد . داشت به اوج عیاشی می رسید. چقدر رویایی بود، دانلود فیلم سوئینی تاد که از دیشب با هزار زور و زحمت توانست لینکش را پیدا کند تمام شده بود و الان می خواست توی این هوای بهاری و با فراغت تمام به متکا لم بدهد ، سوئینی تاد ببیند و از بازی شیطانی جانی دپ و جنون کارگردانی تیم برتون لذت ببرد در حالی که تخمه می شکند و با کاکائو چای می نوشد... قبل از همه ی این ها، الفرد برایش یک چای درست و حسابی آماده کرده بود. دو پتو انداخته بود زیر اقا با متکای یزرگی که به به ان لم دهد!! مجتبی با دیدن این بارگاه رویایی حسابی ذوق کرد و سریعا الفرد را بوسید. او هم لبخند محبت آمیز همیشگیش را به مجتبی تحویل دادو مثل همیشه گفت که چقدر از عیاشی کردن مجتبی خوشش می آید.
    مجتبی نشست و لپتاب را روشن کرد.
    آلفرد رفت که چای بیاورد.
    مجتبی طبق عادت همیشگی خود ، گوگل کروم را باز کرد و سری به اندیشه زد.انگار خبر خاصی نیست، به چند تاپیک نگاه انداخت و میزان تشکر ها را سنجید. طاهر از او سه بار تشکر کرده بود بخاطر زیبا ترین تک بیت ها.
    اندیشه را پایین اورد ... دانلود ها باز شد، شروع کرد به دیدن فیلم سوئینی تاد. آلفرد با آب جوش آمد. کتری را زمین گذاشت ،چای خشک ریخت داخلش و گذاشت تا دم بکشد ...در اتاق را قفل کرد. مجتبی هر چند وقت بین فیلم اندیشه آزاد را چک می کرد. وقتی با اکانت مدیریتی خود وارد سایت می شد، هیچ وقت نمی توانست به صورت خودکار از سایت خارج شود، حتی اگر سیستم را استن بای می کرد باز هم خارج نمی شد و وقتی دوباره کروم را بالا می آورد اکانت باز بود.
    چای آماده شد. الفرد آمد کنار مجتبی نشست و برایش چای ریخت. مجتبی فیلم را نگه داشت و بسته کاکائو را باز کرد. باد خنک به داخل اتاق می وزید و مجتبی به نهایت لذت رسیده بود. مدام از همه چیز تعریف می کرد، از بهار قم، از دانشگاه و خوابگاه، از فیلم دیدن در این شرایط رویایی، از چای و کاکائو. چشم الفرد به لپ تاپ خورد.. اندیشه آزاد با اکانت مجتبی باز بود. نگاهی هم به مجتبی کرد، داشت از چایش لذت می برد. آلفرد همین طور در حالت نشسته، از کیفش آچار شلاقی قرمزی در آورد. پشت سر مجتبی پسر مودب را دید. چشم هایش پر از ملامت و نفرین بود. مجتبی تیکه ای بزرگ از کاکائو انداخت دهنش و لیوان جای را سرکشید. در همین حال( آلفرد آچار شلاقی را بلند کرد و با تمام قدرت کوبوند تو صورت مجتبی. لیوان چای خورد شد تو صورتش و خون پاچید تو ریش آلفرد. صورت مجتبی له شده بود. آلفرد با آچار شلاقی آهنی و بزرگش سه بار دیگه کوبید تو سر و کله مجتبی. سرش پوکیده بود و بدنش بی هدف داشت دست و پا میزد. آلفرد از زیر تخت لگن حمام رو آورد و گذاشت زیر سر مجتبی تا خونش بریزه تو تشت . نشست رو بدن مجتبی که دیگه تکون نخوره.....)
    وقتی دست و پا زدنش تمام شد، آلفرد کتری را برداشت و آچار شلاقیش را با چای شست و بعد یک لیوان چای برای خودش ریخت. خون سر مجتبی تمام شده بود. سرش را از لگن دراورد و بدن او را به همراه پتوها و بقیه وسایل خونی شده توی روفرشی گذاشت ،پیچید و بسته بندی کرد اخر سر هم انداخت توی بالکن تا شب از آنجا بیندازتش پایین و آخر شب در بیابان های پشت اتوبان، کنار لاشه های دیگر پرت کند وهمه را بسوزاند. این آخرین قسمت نقشه اش بود. آمد پای لپتاب و با اکانت مجتبی که باز بود به صفحه مدیریت رفت . اکانت نوید و چند نفر دیگر را با اکانت خودش، یعنی اکانت "امین اقبالی مطلق" ادغام کرد. بعد به خانم فتحعلی و خانم توحیدی و سایر مدیران اندیشه پیام داد که:
    "سلام.
    نام های کاربری "رضا"،"گمنام" ،"گیله مرد"، "نوید" و "ملکوت" رو آقای اقبالی ساخته بودن و باهاشون فعالیت می کردن که سایت پر شور بشه. من همه رو با هم ادغام کردم و قرار شد که دیگه با همین اکانت فعالیت کنن.
    اما مسئله مهمی که میخوام بهتون بگم اینه که همین امروز پدرم بهم گفت که سازمان حج بهش ماموریت داده به مدت سه ماه مسئول فرهنگی مدینه بشه و فردا خانوادگی عازم هستیم. خیلی دوست داشتم تو جشنواره باشم، اما مسئله خیلی مهم تری پیش اومده و باید برم. گوشیم هم خراب شده و خاموشه. فقط ازتون درخواست دارم جشنواره رو به بهترین شکل برگزار کنید، همه هماهنگی ها صورت گرفته و هر مشکلی داشتید به آقای علیدوست بگید ایشون همکاری می کنن. راستی حتما نیم سکه رو به کسی بدید که تو اختتامیه جشنواره حضور داشته باشه و بیاد جایزش رو بگیره.
    پیشاپیش از زحمات شما ممنونم
    نائب الزیاره هستم، تا سال بعد خدا نگهدار"
    روی تخت دراز کشید. پسر مودب و پسر روحانی با نفرت نگاهش می کردند. دیوانه وار خنده بلند و شیطانی ای سر داد. باقی مانده کاکائوی مجتبی را برداشت و دهانش گذاشت. تلخ بود...
    بر این می بوسه بازی ها! ببند ای ***!!! چشمت را

    که می ترسم بر این آیین، دهی بر باد دینت را!
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  16. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    416
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.12
    نوشته ها
    227
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    رویای عیاشی در نیمه فروردین

    خودش را در آینه برانداز کرد. حالا دیگر برای خودش یک لعنتی درست و حسابی شده... با دقت یقه اش را مرتب کرد. نگاهش افتاد به کمد ،ادکلن حمید را برداشت و چند پیف به کتش زد.
    کفش هایش را پوشید و برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت. با لحن تمسخر آمیزی خودش را "آلفرد" خطاب کرد. نیشش باز شد ،حماقت و شیطنت را در چشم هایش دید، بعد خنده از لبش محو شد. در آینه، تصویر پسری مودب را پشت سرش میدید دست کرد توی جیبش و دستمال خونی را در آورد و انداخت توی سطل آشغال.
    از اتاق بیرون زد. آسانسور خوابگاه دانش خراب بود، از پله ها پایین آمد وقتی به لابی طبقه اول رسید، روی برد تبلیغات جشنواره اندیشه آزاد به چشمش خورد. دوباره همان نیشخند مسخره روی لبانش نشست. از در خوابگاه خارج شد. همه ی راه به نقشه اش فکر می کرد. میدانست که نباید اشتباه کند، به همه جوانب کار فکر کرد. نقصی نداشت. رفت به کانون اندیشه. اول سال بود و دانشگاه خلوت. مجتبی تازه از تهران رسیده بود و داشت کتاب هایش را برمی داشت. ..
    آلفرد به مجتبی گفت: بیا بریم خوابگاه عیاشی کنیم، کسی اتاقمون نیست و من تنهام.
    مجتبی گفت: یه ربع دیگه شهر کلاس دارم، امروز به خاطر اون اومدم دانشگاه، تا الان فقط یه جلسه رو رفتم، باید برم. الفرد چیزی نگفت خیالش راحت بود، مجتبی را می شناخت. با هم به سمت سر در دانشگاه حرکت کردند. از دانشگاه که بیرون آمدند، آلفرد گفت: بیا بریم خلیج ... الفرد دو تا بستنی مگنوم دارک با تخمه آفتاب گردان و کاکائو خرید و بعد از خوش و بش کردن با حسن از مغازه بیرون آمدند. آلفرد دوباره اصرار کرد : نمیای اتاق!!؟؟ مجتبی موبایلش را دراورد و به ساعت نگاهی انداخت. کلاس شروع شده ! الفرد کار خودش را کرده بود و به مجتبی بهانه کافی برای کلاس نرفتن داده بود. با هم به سمت خوابگاه حرکت کردند. در راه مجتبی گفت: چند روزه هرچی به امیرحسین زنگ میزنم جواب نمیده، یه هفته است که سایت نیومده، شهاب و سعید مظاهریم ازش خبر نداشتن. برای جشنواره کار ضروری باهاش دارم نمیدونم چیکار کنم. عقل سرخم غیبش زده. نه تلفن جواب میده، نه پیام خصوصی هیچ کسم ازش خبر نداره. آلفرد چیزی نگفت.
    مجتبی ادامه داد: خیلی کارای جشنواره خستم کرده. یه ماهه همه وقتم رو گرفته. خیلی کار وقت گیر و اعصاب خورد کنیه. دیروز به خاطر همین جشنواره لعنتی با مرتضی دعوام شد. تقصیر من بود، باید از دلش دربیارم. یکی دو نفر دیگه هم از دستم ناراحت شدن. این چیزا همه فکرم رو مشغول کرده و همش ناراحتم میکنه. نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه فکرم جواب نمیده. سگ تو این وضعیت و این سایت و این کانون. پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه نمونم تو این کارا. فقط این جشنواره تموم بشه...
    آلفرد به درد دل مجتبی گوش می داد. دلش به حال مجتبی سوخت. ناگهان نگاه خیلی عجیبی به او کرد، چشم هایش سیاهی رفت و یک پیچ گوشتی تو چشم مجتبی دید.
    مجتبی ترسید و بلند الفرد را صدا زد... الفرد به خودش آمد. مجتبی فکر کرد کمی زیادی از غم و ناراحتی صحبت کرده، برای همین گفت: حالا این چیزا رو ول کن، یه خبر خوب برات دارم، پنجم عید رفتیم منزل آقای کمالی. با دخترشون صحبت کردم. با هم به توافق رسیدیم. باورم نمی شد این قدر زود به نتیجه برسه، یه ماه دیگه هم مراسم عقدمونه.
    الفرد خندید، مجتبی رو بقل کرد و بوسیدش. خوشحال بود، اما پشت سر مجتبی پسر مودب را دید و دوباره خنده اش محو شد.
    وارد اتاق شدند. مجتبی به اتاق خودش رفت تا لپتابش را بیاورد. آلفرد تا مجتبی بیاید، داخل کمد سرک کشید و رو فرشی جدیدی را که خریده بود آورد و کف اتاق پهن کرد.
    مجتبی آمد لباسش را عوض کرده بود و آماده برای عیاشی...
    زیرشلواری سفید به همراه تیشرت مشکی آدیداسش را پوشیده بود. وقتی این لباس ها را میپوشید حس عیاشیش کامل می شد. در و پنجره اتاق را هم باز کرد تا هوای بهاری فروردین قم به اتاق جان دهد . داشت به اوج عیاشی می رسید. چقدر رویایی بود، دانلود فیلم سوئینی تاد که از دیشب با هزار زور و زحمت توانست لینکش را پیدا کند تمام شده بود و الان می خواست توی این هوای بهاری و با فراغت تمام به متکا لم بدهد ، سوئینی تاد ببیند و از بازی شیطانی جانی دپ و جنون کارگردانی تیم برتون لذت ببرد در حالی که تخمه می شکند و با کاکائو چای می نوشد... قبل از همه ی این ها، الفرد برایش یک چای درست و حسابی آماده کرده بود. دو پتو انداخته بود زیر اقا با متکای یزرگی که به به ان لم دهد!! مجتبی با دیدن این بارگاه رویایی حسابی ذوق کرد و سریعا الفرد را بوسید. او هم لبخند محبت آمیز همیشگیش را به مجتبی تحویل دادو مثل همیشه گفت که چقدر از عیاشی کردن مجتبی خوشش می آید.
    مجتبی نشست و لپتاب را روشن کرد.
    آلفرد رفت که چای بیاورد.
    مجتبی طبق عادت همیشگی خود ، گوگل کروم را باز کرد و سری به اندیشه زد.انگار خبر خاصی نیست، به چند تاپیک نگاه انداخت و میزان تشکر ها را سنجید. طاهر از او سه بار تشکر کرده بود بخاطر زیبا ترین تک بیت ها.
    اندیشه را پایین اورد ... دانلود ها باز شد، شروع کرد به دیدن فیلم سوئینی تاد. آلفرد با آب جوش آمد. کتری را زمین گذاشت ،چای خشک ریخت داخلش و گذاشت تا دم بکشد ...در اتاق را قفل کرد. مجتبی هر چند وقت بین فیلم اندیشه آزاد را چک می کرد. وقتی با اکانت مدیریتی خود وارد سایت می شد، هیچ وقت نمی توانست به صورت خودکار از سایت خارج شود، حتی اگر سیستم را استن بای می کرد باز هم خارج نمی شد و وقتی دوباره کروم را بالا می آورد اکانت باز بود.
    چای آماده شد. الفرد آمد کنار مجتبی نشست و برایش چای ریخت. مجتبی فیلم را نگه داشت و بسته کاکائو را باز کرد. باد خنک به داخل اتاق می وزید و مجتبی به نهایت لذت رسیده بود. مدام از همه چیز تعریف می کرد، از بهار قم، از دانشگاه و خوابگاه، از فیلم دیدن در این شرایط رویایی، از چای و کاکائو. چشم الفرد به لپ تاپ خورد.. اندیشه آزاد با اکانت مجتبی باز بود. نگاهی هم به مجتبی کرد، داشت از چایش لذت می برد. آلفرد همین طور در حالت نشسته، از کیفش آچار شلاقی قرمزی در آورد. پشت سر مجتبی پسر مودب را دید. چشم هایش پر از ملامت و نفرین بود. مجتبی تیکه ای بزرگ از کاکائو انداخت دهنش و لیوان جای را سرکشید. در همین حال( آلفرد آچار شلاقی را بلند کرد و با تمام قدرت کوبوند تو صورت مجتبی. لیوان چای خورد شد تو صورتش و خون پاچید تو ریش آلفرد. صورت مجتبی له شده بود. آلفرد با آچار شلاقی آهنی و بزرگش سه بار دیگه کوبید تو سر و کله مجتبی. سرش پوکیده بود و بدنش بی هدف داشت دست و پا میزد. آلفرد از زیر تخت لگن حمام رو آورد و گذاشت زیر سر مجتبی تا خونش بریزه تو تشت . نشست رو بدن مجتبی که دیگه تکون نخوره.....)
    وقتی دست و پا زدنش تمام شد، آلفرد کتری را برداشت و آچار شلاقیش را با چای شست و بعد یک لیوان چای برای خودش ریخت. خون سر مجتبی تمام شده بود. سرش را از لگن دراورد و بدن او را به همراه پتوها و بقیه وسایل خونی شده توی روفرشی گذاشت ،پیچید و بسته بندی کرد اخر سر هم انداخت توی بالکن تا شب از آنجا بیندازتش پایین و آخر شب در بیابان های پشت اتوبان، کنار لاشه های دیگر پرت کند وهمه را بسوزاند. این آخرین قسمت نقشه اش بود. آمد پای لپتاب و با اکانت مجتبی که باز بود به صفحه مدیریت رفت . اکانت نوید و چند نفر دیگر را با اکانت خودش، یعنی اکانت "امین اقبالی مطلق" ادغام کرد. بعد به خانم فتحعلی و خانم توحیدی و سایر مدیران اندیشه پیام داد که:
    "سلام.
    نام های کاربری "رضا"،"گمنام" ،"گیله مرد"، "نوید" و "ملکوت" رو آقای اقبالی ساخته بودن و باهاشون فعالیت می کردن که سایت پر شور بشه. من همه رو با هم ادغام کردم و قرار شد که دیگه با همین اکانت فعالیت کنن.
    اما مسئله مهمی که میخوام بهتون بگم اینه که همین امروز پدرم بهم گفت که سازمان حج بهش ماموریت داده به مدت سه ماه مسئول فرهنگی مدینه بشه و فردا خانوادگی عازم هستیم. خیلی دوست داشتم تو جشنواره باشم، اما مسئله خیلی مهم تری پیش اومده و باید برم. گوشیم هم خراب شده و خاموشه. فقط ازتون درخواست دارم جشنواره رو به بهترین شکل برگزار کنید، همه هماهنگی ها صورت گرفته و هر مشکلی داشتید به آقای علیدوست بگید ایشون همکاری می کنن. راستی حتما نیم سکه رو به کسی بدید که تو اختتامیه جشنواره حضور داشته باشه و بیاد جایزش رو بگیره.
    پیشاپیش از زحمات شما ممنونم
    نائب الزیاره هستم، تا سال بعد خدا نگهدار"
    روی تخت دراز کشید. پسر مودب و پسر روحانی با نفرت نگاهش می کردند. دیوانه وار خنده بلند و شیطانی ای سر داد. باقی مانده کاکائوی مجتبی را برداشت و دهانش گذاشت. تلخ بود...
    بسیار جالب و زیبا بود.احسنت.بسی لذت بردیم.

    فقط یه مقدار خشونت توش موج میزد و از همه مهمتر که اسم سیاست مدار سایت(خودم)رو نیاوردید.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1