صفحه 2 از 43 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 642
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط عقل سرخ نمایش پست ها
    منکه دیگه شعرم نمیاد...
    motasefane sistemam daghoon shode farc type nemikone! chera? chi shode k sheretoon nemiad dge?????

  2. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط f.ebrahimi نمایش پست ها
    هر چند هر هفت آسمان از گریه طوفان بود
    وقتی که مردم تیر در مسمار می کردند
    ای خوش به حال نخل های کوفه که هر شب
    با قطره های اشک تو افطار می کردند...
    fateme jan aaaaaaliiii boood mese hamishe..
    khoshhal shodam oumadi site
    bazam biaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط Naderi نمایش پست ها

    سلام
    به ما که شعر و داستان نمیاد ولی یه دل نوشته دارم
    ماییم و نوای بی نوایی...

    این شب ها، شبهای توست
    و این روزها من، منه بی تو
    روزها بدون خورشید و شبم سیاه و بی ماه است
    شریک بی کسی هام شو
    شبیه تمام رویاهام
    بزن طرح تقدیرم را شبیه لاله ای در خاک
    لا به لای هیاهوی همه تقدیر کشیدنهات
    بکش نقش زیبایی برای این من بی تو


    simin jan mamnoon azinke kare qashangeto gozashti.. mrc k qabel doonesti..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    بخشی از یادداشتی که به مناسبت امروز نوشتم رو تقدیم می کنم. به این امید که موردتوجه حضرت خدیجه سلام الله علیها قراربگیره:

    ((تو بر اسلام، مادری کردی...))

    نفس هایش به شماره افتاده است،بانویی که روزگاری بانوان مکه به دوستی اش برخود می بالیدند،پاک تنها مانده است.

    سیده ی حجاز و ملکه ی قریش ،بر بوریای خانه ی شوی بزرگوارش در بستر افتاده و جز او(ص) و دخترخردسالشان فاطمه(س) کسی را درکنار ندارد.

    فضای خانه بسیار سنگین است.

    پیامبر(ص)،فاطمه ی کوچکش،بزرگ ثمره ی ازدواجشان را به بیرون اتاق می فرستد تا مبادا دیدن این وداع دل آشوب،خاطرعزیزش را آزرده سازد.

    دستان سرد خدیجه(س) را بین دستان گرمش گرفته و با همه ی وقار،اشک می ریزد.

    چشمان خدیجه برای آخرین بار از هم گشوده می شود. چشم برچشم صاحب دینش می دوزد،شوهرش.
    همان کسی که به خاطر او وراهش،گذشته ی پرطمطراق خود را زیرپا نهاد تا امروز ((ام المومنین)) بشود وبالاتر از آن ((ام الزهرا))...

    گویی دارد با نگاهش التماس می کند...به سختی زبان باز می کند...

    چه می خواهد بگوید؟ زنی که تمام مال ومقام و عزت دنیایش را به پای دین شوهرخود ورسول خدا قربانی کرده است
    چه خواهشی دارد؟اولین مسلمان ونخست مامومه ی نماز محمد(ص)
    آخرین حرفش چیست؟کسی که محمد (ص) در موردش فرمود:
    ((خدیجه...واین مثل خدیجه؟ صدقتنی حین یکذبنی الناس وایدتنی علی دین الله واعاننی علیه بمالها)) (1)
    خدیجه...وکجاست مثل خدیجه؟اومراتصدیق کردآنگاه که مردم مراتکذیب کردند وبا مال خود مرابردین خداکمک ویاری نمود.

    به سختی زبان می گشاید وحرف دلش را بر زبان جاری می کند:
    ((یارسول الله!ازمن راضی باش...))

    اشک های پیغمبرخدا بیشترمی شود.
    پاسخ می دهد: خدای من ازتو راضی باشد.

    خدیجه (س)آهی می کشد وگویی در ذهنش آینده را مرور می کند ویک سوال: ((فاطمه کو؟))
    محمد(ص) ناراحتی اش دو چندان می شود اما آن را فرو می خورد:
    به خاطرفاطمه نگران نباش...خدای تو نگهبان اوست.

    رسول خدا (ص)روی صورت خدیجه ی باوفایش خم می شود و درگوش او نجوا می کند:
    هم اکنون جبرئیل برمن وارد شده وسلام خدا را به تو می رساند.
    خدیجه (س)لبخندی از سر رضایت برلب می آورد و آخرین جمله اش را به زبان می آورد:

    ((ان الله هو السلام،ومنه السلام ،والیه یعودالسلام وعلی جبرائیل وعلیک یارسول الله السلام...))

    1:سفینه البحار،محدث قمی،جلد1،صفحه381


    motasefan sisteme man "daghan ;-) ) shode o farc type nemikon.. kheyli khoob bood mamnoon azinke karetoono gozashtin, dir tashakor kardam chon montazer boodam baqi doostan ham karhashoono bezaran o tashakor yeja beshe k nashod
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  5. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    motasefan sisteme man "daghan ;-) ) shode o farc type nemikon.. kheyli khoob bood mamnoon azinke karetoono gozashtin, dir tashakor kardam chon montazer boodam baqi doostan ham karhashoono bezaran o tashakor yeja beshe k nashod
    گوشه سمت راست مانیتورت رو ببینی مشکل سیستمتم حل میشه،ز بزن از بلا و مهتابی بپرس میگنت،چون اونام این مشکل پیش اومد براشون

  6. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    من میتونم هماورد دو رو اینجا بذارم عطایی جونم؟

  7. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه

    Cool

    چپاندن

    یه اتاق تاریک بیست متری. روبروی در، یه پنجره بود که با پرده های نواری پوشیده شده بود، نوارای پرده همیشه نیمه باز بود، جوری که از لابه لای اونا نور با زحمت و راه راه می افتاد تو صورت کسی که جلوی میز می ایستاد. بجز این پنجره راه راه، تنها راه ورود نور به اتاق یه هواکش بود که نور از لای پره هاش که به آرومی می پرخیدن میومد تو.
    پشت میز یه لاشه بزرگ صد و هشتاد کیلویی نشسته بود. تو سی سال گذشته هیچ کسی نه میز رو بدون اون و نه رو جدای از میز دیده بود. تنها چیزی که روی میز بود، یه تلفن سیاه قدیمی بود که فقط بهش زنگ میزدن. تنها وسیله کارش همین تلفن بود. یه پیرن سفید می پوشید که دو بند کشی روش می افتاد. یه کلاه شاپو سیاه هم همیشه سرش بود. یه سطل بزرگ هم کنارش بود که همیشه پر از آشغالای غذاها و تنقلاتی بود که میخورد.
    در باز شد، مرد لاغر با یک پالتوی مشکی و موهای بلند و آشفته وارد شد. مرد چاق از زیر کلاهش یه نگاهی به مرد لاغر انداخت. چند ثانیه مکس کرد و با صدای خش دارش آروم گفت:
    -پس بالاخره اومدی
    مرد لاغر جواب داد: تو تمام این سال ها که غیبت زده بود مثل نود و پنج درصد مردم حاضر بودم بمیرم، اما به توفکر نکنم.
    مرد چاق جواب داد: اما من مثل دو درصد مردم فکر می کردم، به تو فکر می کردم، پس بودی، پس هستی، اما دیگه نباید باشی.
    مرد پالتویی گفت: نه تو جزو اون سه درصدی بودی که فکر می کنن می اندیشن، همه عمرت یه خیال باطل بوده، یه خیال کج، وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف.
    مرد چاق شروع کرد به بلند بلند خندیدن، وقتی می خندید تمام هیکلش می لرزید.
    _هنوزم، دیوانه ای، دیوانه... نمیدونم بی تو چگونه این همه سال رو گذروندم، مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد...

    _بخند لعنتی بخند، به این سیاهی و تباهی من بخند. تو تمام این سالا خودم رو زدم به اون راه، هیچی نفهمیدم زدم به این راه، آخر این راه به تو رسیدم، به تویی که یه زمانی فکر می کردم اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم تو هستی، این بزرگ ترین اشتباهم بود، من خدا رو فراموش کرده بودم. سزای این اشتباه من تنهایی بود و نیشخند های تو به حماقت من! تا میتونی بخند که امروز آخرین روزیه که میتونی بخندی
    مرد چاق خندش رو قورت داد و فریاد زد: ساکت شو!
    کلماتش رو شمرده شمرده و با فریاد، از روی خشم ادا می کرد: نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد، همه میگن عجب شاده، عجب خندان، دل مردم چه میداند که من دنیایی از اشکم.
    سرش رو به سمت سقف گرفت و گفت: این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است، کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
    مرد پالتویی گفت: چرا این همه جنایت کردی؟ چرا با زندگی این همه آدم بازی کردی، چرا این همه آدم کشتی؟
    مرد پشت میز گفت: به خاطر تو، به خاطر توجه تو، قسم به سوره مشکی پالتو ات ای مرد، به درک قدر تو باید فقط سعادت داشت، همه اینکارا رو به خاطر تو کردم، این مدت به این فکر می کردم که کی شود با رطب لعل تو افطار کنم
    مرد لاغر مشکی پوش داد زد: مثل سگ دروغ میگی لعنتی، تو! آشغالی عوضی...
    چاق بین فریاد های مرد لاغر زمزمه کرد: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری
    مرد لاغر فریاد میزد و مرد چاق به آرومی با خودش صحبت می کرد: این همه سال دفتر شعرهایم را سفید گذاشتم، بی تو بودن نوشتن نداشت، درد داشت..
    مرد لاغر همچنان فریاد میزد و به مرد پشت میز بد و بیراه می گفت. مرد چاق زیر بار فریاد های مرد لاغر افتاده بود، به آرومی گفت: بس کن، بس کن...
    مرد پالتویی همچنان بدون توجه به مرد چاق داد می زد، مرد چاق یک دفعه عصبانی شد و بلند داد زد: بس کن... اون قدر بلند داد زد که مرد لاغر ناخودآگاه ساکت شد، مرد چاق با فریاد ادامه داد: فریادم و از پچپچه ها باک ندارم
    مرد لاغر از تاب افتاد، بی حال شده بود، افتاد روی دو زانوش و ناله کرد: چرا اعضای سایت رو کشتی؟ چرا؟
    مرد پشت میز گفت: چه فرقی می کرد؟ من نمیکشتمشون یکی دیگه میکشت، یکی دیگه نمیکشت این دنیای خسته کننده بی رحم اونقدر عذابشون میداد که خودشون رو فراموش می کردن، وقتی هم که همشون رو به ذلت کشیده بود، وقتی که هیچ کس انتظارش رو نداره میکشتشون و همه زندگیشون رو پوچ و بی معنا رها می کرد، همه برنامه هاشون کنسل می شد...
    مرد پالتویی فریاد زد: ما یه سری برنامه ایم که همیشه کنسلیم...
    اما تو حق نداشتی اونا رو کنسل کنی، تو هیچ حقی نداشتی لعنتی می فهمی؟ تو یه موجود ذلیلی که هیچ وقت نخواست حقارت ذاتی خودش رو قبول کنه، تو برای جبران حقارتت دست به هر جور جنایتی زدی... می دونی چیه رفیق، حسابی گند زدی...
    مرد چاق فریاد زد: به من نگو چیکار نباید کنم، تو اون کسی نیستی که به من میگه چیکار کنم چیکار نکنم، من با تو فرق دارم، راه من با تو یکی نیست، من منم ، تو تویی...
    مرد لاغر بلند شد، رنگ صورتش پریده بود، سفید و بی روح، توی چشاش شعله انتقام و نفرت برق میزد، دستش رو برد به جیب بقلش و یه کلت در اورد، کلت رو به سمت مرد چاق نشونه گرفت. مرد چاق ساکت شده بود، ساکتِ ساکت...
    مرد پالتویی گفت: آخرین سنگر سکوته، اما مطمئن باش این سنگر امن نیست، این سنگر رو سرت خراب میشه، وصیت کن که آخرین نفسات رو داری میکشی رفیق.
    مرد چاق گفت: پس بذار برات بگم چی شد که کار به اینجا رسید...
    مرد لاغر پرید وسط حرفش: دست بردار لعنتی، چیزی نه میدونم نه میخوام بدونم...
    مرد چاق با نیشخند گفت: بالاخره تونستم تسلیمت کنم، من تو این بازی پیروز شدم، یه نگاه به خودت بنداز، شدی یه قاتل، یه عوضی، شدی مثل من، تو هم یه جانی شدی
    مرد لاغر گفت: اون دیگه به تو ربطی نداره، پام تو کفش خودم، نه خواهشی نه لطفا...
    مرد لاغر با گفتن این کلمات ماشه رو کشید، و صدای شلیک گلوله اتاق رو پر کرد، دود از لوله هفتیر بلند شد و مرد چاق نگاهی به شکم بزرگش که ازش خون می اومد انداخت. شبیه آدمایی که به ته خط رسیدن شده بود، مظلومانه به مرد لاغر نگاه انداخت، یه قطره اشک آروم از گوشه چشمش غلت زد و افتاد، با خودش شروع کرد به روضه خواندن: روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه، ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه...
    مرد لاغر ناراحت بود، اما ناگهان فکری به نظرش رسید: there is something wrong
    اما دیگه خیلی دیر شده بود، با سرعت و ترس به سمت در رفت، در قفل بود، مرد چاق شروع کرد به بلند بلند خندیدن، وقتی می خندید شکمش می لرزید و خون فواره میزد بیرون. با لحن شیطانی شروع کرد به گفتن: انا الباطل ...ها ها ها... انا الباطل...
    از زیر میز بخار شیمیایی سبز رنگ بیرون اومد و کل اتاق رو گرفت، مرد پالتویی شروع کرد به سرفه کردن، تو این دقایق آخر حسابی به فکر فرو رفته بود، همه دوستاش اومدن جلوی چشاش، طاهر رو میدید که داره از یه باغ سرسبز صداش میکنه...
    لبخند زد و در حالی که داشت می مرد زمزمه کرد: الهی، آنچه میخواستم، نکو شد که نشد...
    ویرایش توسط شیدا : 12-07-14 در ساعت 17:10
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    208
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.14
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,332
    تشکر تشکر کرده 
    1,103
    تشکر تشکر شده 
    412
    تشکر شده در
    234 پست
    آنلاين
    1 هفته 1 روز 18 ساعت 11 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 2 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن

    یه اتاق تاریک بیست متری. روبروی در، یه پنجره بود که با پرده های نواری پوشیده شده بود، نوارای پرده همیشه نیمه باز بود، جوری که از لابه لای اونا نور با زحمت و راه راه می افتاد تو صورت کسی که جلوی میز می ایستاد. بجز این پنجره راه راه، تنها راه ورود نور به اتاق یه هواکش بود که نور .....
    عالی بود
    احسنت ...
    ویرایش توسط شیدا : 12-07-14 در ساعت 17:10
    ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت..

  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,058
    تشکر شده در
    695 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن

    یه اتاق تاریک بیست متری. روبروی در، یه پنجره بود که با پرده های نواری پوشیده شده بود، نوارای پرده همیشه نیمه باز بود، جوری که از لابه لای اونا نور با زحمت و راه راه می افتاد تو صورت کسی که جلوی میز می ایستاد. بجز این پنجره راه راه، تنها راه ورود نور به اتاق یه هواکش بود که نور از لای پره هاش که به آرومی می پرخیدن میومد تو.
    اینقدر بلند بلند خندیدم همه ی اطرافیام با تعجب فقط نگام کردن
    آفرین
    ویرایش توسط شیدا : 12-07-14 در ساعت 17:11
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  10. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    اینقدر بلند بلند خندیدم همه ی اطرافیام با تعجب فقط نگام کردن
    آفرین
    ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند (خرما میگفت بهتر بود!)
    محتاجم از برای خدا یک شکر بخند
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    704
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 9 دقيقه 34 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن
    این که به این نتیجه رسیدی که عنوان مجتبی *** بودن احتیاج به یک نقاب داره و برای ''خودت''بودن باید یک یوزر جدا میساختی
    کاملا محترمه
    ولی خب به نظر من قبلنا که تک یوزر بودی بهتر بود
    سعی کن خودت باشی
    نه چیزی که دیگران دوس دارن
    که البته همه مجتبی *** رو همینجوری دوس دارن نه یک کاربر ک در بحثهای شسته رفته شرکت کنه
    خودتم دو هویتی میشی
    و چقدر ناخوشایند میشه آدم وقتی میخاد در نظر دیگران مقبوول باشه و بدتر زمانی که اون دیگران معیارهاشون صحیح نباشه
    سعی کن همین گام اول در جهت خود کنترلی رو با انتخاب یک عنوان مناسبتر برداری :-)
    ارادتمند ژاندارمری کن
    ویرایش توسط شیدا : 12-07-14 در ساعت 17:11
    JUVE!

  12. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    این که به این نتیجه رسیدی که عنوان مجتبی *** بودن احتیاج به یک نقاب داره و برای ''خودت''بودن باید یک یوزر جدا میساختی
    کاملا محترمه
    ولی خب به نظر من قبلنا که تک یوزر بودی بهتر بود
    سعی کن خودت باشی
    نه چیزی که دیگران دوس دارن
    که البته همه مجتبی *** رو همینجوری دوس دارن نه یک کاربر ک در بحثهای شسته رفته شرکت کنه
    خودتم دو هویتی میشی
    و چقدر ناخوشایند میشه آدم وقتی میخاد در نظر دیگران مقبوول باشه و بدتر زمانی که اون دیگران معیارهاشون صحیح نباشه
    سعی کن همین گام اول در جهت خود کنترلی رو با انتخاب یک عنوان مناسبتر برداری :-)
    ارادتمند ژاندارمری کن
    میدونی نکته جالب کجاست؟ وقتی تصمیم گرفتم شیدا رو بسازم، که فهمیدم باید خودم باشم و نه برای دیگران.
    اون موقع دیدم آدمی که به حرف دیگران گوش بده، همون دیگران سرزنشش می کنن، اون موقع شیدا متولد شد.
    اما شیدا من نیست، شیدا یکی از شخصیت هاییه که در منه، یه ایده ای که فکر میکنم بیشتر از ده سال تو ذهنمه، کسیه که چندین شخصیت رو در درون خودش داره، فکر کنم همه اینجوری باشن.
    تو این داستان، همه شخصیت ها به نفع یکی دیگه کشته میشن، تا جایی که یکی میمونه... نوشتنش خیلی سخته، انشالله که یه روزی نوشته بشه
    اتفاقا یکی از اون شخصیت ها شبیه اون لاشه 180 کیلوییه که پشت میز میشینه
    شاید اگه این پستت رو چند ماه پیش میخوندم، شیدا رو سلاخی می کردم، مثل شخصیت قبلی ای که به خاطر یه رفیق دیگه سلاخیش کردم
    اما نمیتونم، شیدا یک روزه بوجود نیومده که یکروزه بشه نابودش کرد، شاید هیچ وقت این اتفاق نیافته اما فکر میکنم کم کم شیدا هم از بین بره
    مخلص ژرمنی شکرناب
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    239
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    842
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    8 پست
    آنلاين
    2 ساعت 31 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 ثانيه
    افرین داداش جدا لذت بردم
    خوبی داستان این بود که چاقه آخر داستان به لاغره میگه: بفرررررررررررررررررما!!!!!!
    عشق شیری است قوی پنجه که می گوید فاش
    هر که از جان گذرد؛بگذرد از بیشه ی ما......

  14. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط s.tohidi نمایش پست ها
    عالی بود
    احسنت ...
    فقط عالی؟
    بی انصاف،فوق العاده بود،میخوندم و فحش میدادم
    خیییییلی خیلی خوب بود

  15. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.22
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,396
    تشکر شده در
    662 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 39 ثانيه
    اقای *** بااین طنزی که گذاشتید دیگه من روم نمیشه اون نوشته های خودمو بذارم،کنار این زیادی سخیفه!!
    میرم روش دو سه ماه حسابی کار میکنم

صفحه 2 از 43 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1