صفحه 3 از 43 نخستنخست 1234567813 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 642
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    من میتونم هماورد دو رو اینجا بذارم عطایی جونم؟
    اره حتما بذار مسافرجان..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن

    واقعا عالی.. میخوندم و میخندیدم ;-)
    راضیم از کمدی جنایی اندیشه ایتون..
    حقا که اون عکسه تو اواتارولوژی خودخودتون بود جناب شیدا..
    راستی چرا تیره رو زد تو شکمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ معمولا تیر یا میخوره تو جمجه یا قلب.. ینی اخر خلاقیت بودا
    ویرایش توسط شیدا : 12-07-14 در ساعت 18:09
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    میدونی نکته جالب کجاست؟ وقتی تصمیم گرفتم شیدا رو بسازم، که فهمیدم باید خودم باشم و نه برای دیگران.
    اون موقع دیدم آدمی که به حرف دیگران گوش بده، همون دیگران سرزنشش می کنن، اون موقع شیدا متولد شد.
    اما شیدا من نیست، شیدا یکی از شخصیت هاییه که در منه، یه ایده ای که فکر میکنم بیشتر از ده سال تو ذهنمه، کسیه که چندین شخصیت رو در درون خودش داره، فکر کنم همه اینجوری باشن.
    تو این داستان، همه شخصیت ها به نفع یکی دیگه کشته میشن، تا جایی که یکی میمونه... نوشتنش خیلی سخته، انشالله که یه روزی نوشته بشه
    اتفاقا یکی از اون شخصیت ها شبیه اون لاشه 180 کیلوییه که پشت میز میشینه
    شاید اگه این پستت رو چند ماه پیش میخوندم، شیدا رو سلاخی می کردم، مثل شخصیت قبلی ای که به خاطر یه رفیق دیگه سلاخیش کردم
    اما نمیتونم، شیدا یک روزه بوجود نیومده که یکروزه بشه نابودش کرد، شاید هیچ وقت این اتفاق نیافته اما فکر میکنم کم کم شیدا هم از بین بره
    مخلص ژرمنی شکرناب
    منم حس میکنم شیدا با مجتبی *** خیلیییییییییی فرق داره
    نمیشه گفت مجتبی *** با نقاب شیدا یا شیدا با نقاب مجتبی ***.. یه شباهتایی دارنا ولی دو تا شخصیت متفاوتن..
    مثلا زیر پستای بچه ها میبینیم یه چیزایی رو مجتبی *** تشکر زده که شیدا تزده یه جاهاییم دو تاشون از یه چی خوششون اومده این یعنی این دوتا یکی نیستن . منم یه مدتی دزیره بودم و فاطمه عطایی ولی دیدم باهاش یکی نیستم انگار. بعدش شدم سنگ صبور ، به اونم نزدیک نبودم فاطمه عطایی واسم بیشتر از همه چی شکل خودم بود واس همین از اول تا اخرش فاطمه عطایی موندم خوب و بدمو "میخواستم" ولی "نمیشد" پنهان کنم ..
    اینکه اخرش مجتبی *** زنده بمونه یا شیدا معلوم نیست واسه بعضیا مثه من شیدا محبوب تره خیلیام مجتبی *** رو بیشتر میپسندن .. اون چیزی که مهمه سلیقه ی دیگران نیست اما مطمینم اخرش یکی از این دو تا میمونه یکی پیروز میشه و اون یکی جا میزنه..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    577
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    جا خواب
    نوشته ها
    573
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    10 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    منم حس میکنم شیدا با مجتبی *** خیلیییییییییی فرق داره
    نمیشه گفت مجتبی *** با نقاب شیدا یا شیدا با نقاب مجتبی ***.. یه شباهتایی دارنا ولی دو تا شخصیت متفاوتن..
    مثلا زیر پستای بچه ها میبینیم یه چیزایی رو مجتبی *** تشکر زده که شیدا تزده یه جاهاییم دو تاشون از یه چی خوششون اومده این یعنی این دوتا یکی نیستن . منم یه مدتی دزیره بودم و فاطمه عطایی ولی دیدم باهاش یکی نیستم انگار. بعدش شدم سنگ صبور ، به اونم نزدیک نبودم فاطمه عطایی واسم بیشتر از همه چی شکل خودم بود واس همین از اول تا اخرش فاطمه عطایی موندم خوب و بدمو "میخواستم" ولی "نمیشد" پنهان کنم ..
    اینکه اخرش مجتبی *** زنده بمونه یا شیدا معلوم نیست واسه بعضیا مثه من شیدا محبوب تره خیلیام مجتبی *** رو بیشتر میپسندن .. اون چیزی که مهمه سلیقه ی دیگران نیست اما مطمینم اخرش یکی از این دو تا میمونه یکی پیروز میشه و اون یکی جا میزنه..
    خانم عطایی..
    شما که اهل شعر و ادب و فرهنگ و هنرید دیگه چرا؟!
    من دیگه حرفی ندارم!!!

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط جاوید نمایش پست ها
    خانم عطایی..
    شما که اهل شعر و ادب و فرهنگ و هنرید دیگه چرا؟!
    نکته ی باحالی بود..
    مرسی از نمکتون ;-)
    ولی من خیلی شکر خوردم اگه اهل ادب و فرهنگ و هنرم
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.12
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 23 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    نکته ی باحالی بود..
    مرسی از نمکتون ;-)
    ولی من خیلی شکر خوردم اگه اهل ادب و فرهنگ و هنرم
    ئه عطایی:-)
    بهر دلیلی سگ و حیوون و میمون رو نباس بگیم،یادت رفته داعشیا رو؟:-)
    بهر دلیلی:-)

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.13
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    706
    تشکر شده در
    256 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 12 دقيقه 40 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 دقيقه 39 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    میدونی نکته جالب کجاست؟ وقتی تصمیم گرفتم شیدا رو بسازم، که فهمیدم باید خودم باشم و نه برای دیگران.
    اون موقع دیدم آدمی که به حرف دیگران گوش بده، همون دیگران سرزنشش می کنن، اون موقع شیدا متولد شد.
    اما شیدا من نیست، شیدا یکی از شخصیت هاییه که در منه، یه ایده ای که فکر میکنم بیشتر از ده سال تو ذهنمه، کسیه که چندین شخصیت رو در درون خودش داره، فکر کنم همه اینجوری باشن.
    تو این داستان، همه شخصیت ها به نفع یکی دیگه کشته میشن، تا جایی که یکی میمونه... نوشتنش خیلی سخته، انشالله که یه روزی نوشته بشه
    اتفاقا یکی از اون شخصیت ها شبیه اون لاشه 180 کیلوییه که پشت میز میشینه
    شاید اگه این پستت رو چند ماه پیش میخوندم، شیدا رو سلاخی می کردم، مثل شخصیت قبلی ای که به خاطر یه رفیق دیگه سلاخیش کردم
    اما نمیتونم، شیدا یک روزه بوجود نیومده که یکروزه بشه نابودش کرد، شاید هیچ وقت این اتفاق نیافته اما فکر میکنم کم کم شیدا هم از بین بره
    مخلص ژرمنی شکرناب
    اوهوم کاملا درک میکنم با توجه به شناختی که ازت دارم
    فی الجمله سگ زرد برادر شغاله :-)
    JUVE!

  8. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    577
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    جا خواب
    نوشته ها
    573
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    10 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    نکته ی باحالی بود..
    مرسی از نمکتون ;-)
    ولی من خیلی شکر خوردم اگه اهل ادب و فرهنگ و هنرم

    خواستم بگم پستارو دقیق میخونم حالا اینکه فرصت نمیکنم جواب بدم و یا تشکر کنم و... دیگه دوستان باید ببخشن
    من دیگه حرفی ندارم!!!

  9. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.12
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 23 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    اوهوم کاملا درک میکنم با توجه به شناختی که ازت دارم
    فی الجمله سگ زرد برادر شغاله :-)
    کبود شدم،آفرین
    بهترین کل کل ها:-)
    یه بارم اقا *** اون ایه گاو بنی اسرائیلی رو راجب خودشون گذاشته بودن،لونها +صفراء فاقع:-)
    وای خدا هیچ کدومتون رو از سایت نگیره

  10. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    577
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    جا خواب
    نوشته ها
    573
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    11
    تشکر شده در
    10 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    میدونی نکته جالب کجاست؟ وقتی تصمیم گرفتم شیدا رو بسازم، که فهمیدم باید خودم باشم و نه برای دیگران.
    اون موقع دیدم آدمی که به حرف دیگران گوش بده، همون دیگران سرزنشش می کنن، اون موقع شیدا متولد شد.
    اما شیدا من نیست، شیدا یکی از شخصیت هاییه که در منه، یه ایده ای که فکر میکنم بیشتر از ده سال تو ذهنمه، کسیه که چندین شخصیت رو در درون خودش داره، فکر کنم همه اینجوری باشن.
    تو این داستان، همه شخصیت ها به نفع یکی دیگه کشته میشن، تا جایی که یکی میمونه... نوشتنش خیلی سخته، انشالله که یه روزی نوشته بشه
    اتفاقا یکی از اون شخصیت ها شبیه اون لاشه 180 کیلوییه که پشت میز میشینه
    شاید اگه این پستت رو چند ماه پیش میخوندم، شیدا رو سلاخی می کردم، مثل شخصیت قبلی ای که به خاطر یه رفیق دیگه سلاخیش کردم
    اما نمیتونم، شیدا یک روزه بوجود نیومده که یکروزه بشه نابودش کرد، شاید هیچ وقت این اتفاق نیافته اما فکر میکنم کم کم شیدا هم از بین بره
    مخلص ژرمنی شکرناب
    *** هم رشتۀ گیسوی بتان دارد دوست
    هوس سبحۀ صد دانه اگر بگذارد...
    من دیگه حرفی ندارم!!!

  11. Top | #41

    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    23
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.16
    نوشته ها
    393
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    15
    تشکر شده در
    9 پست
    آنلاين
    3 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    اوهوم کاملا درک میکنم با توجه به شناختی که ازت دارم
    فی الجمله سگ زرد برادر شغاله :-)

    پس پولاشونو جمع میکنن برن پدر بخرن.....

    قارقارقارقار

    ..من زیره کاری های کرمانم

  12. Top | #42

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    هر چه می خواهی بگو ای نازنین...جان من قربان تو ای بهترین
    تو گلی من خاک به سر همسر تو را...زن ذلیلم گشته ام من خر تو را
    با نگاهت لرزه افتاد برتنم...با صدایت زیر و رو شد پیکرم
    دستپختت هر چه که باشد خوشمزست...سخت نگیر فرقی ندارد بامزست
    بامزه این است که من آن را خورم...تلخی آن را به جانم می خرم
    دستپخت دیروز تو سوختش ولی...خوردم آن را با کمال میل بلی

  13. Top | #43

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.12
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,400
    تشکر شده در
    665 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 23 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    هر چه می خواهی بگو ای نازنین...جان من قربان تو ای بهترین
    تو گلی من خاک به سر همسر تو را...زن ذلیلم گشته ام من خر تو را
    با نگاهت لرزه افتاد برتنم...با صدایت زیر و رو شد پیکرم
    دستپختت هر چه که باشد خوشمزست...سخت نگیر فرقی ندارد بامزست
    بامزه این است که من آن را خورم...تلخی آن را به جانم می خرم
    دستپخت دیروز تو سوختش ولی...خوردم آن را با کمال میل بلی
    آخی:-) بالاخره اومدید
    مگه روزه نبودید؟؟

  14. Top | #44

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    549
    تشکر شده در
    215 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 52 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    آخی:-) بالاخره اومدید
    مگه روزه نبودید؟؟
    روزه بودم ولی خودمو به هر زحمتی بود رسوندم

  15. Top | #45

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,465
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 16 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 22 ثانيه

    یکی بود یکی نبود

    صدای اذان بلند شد..
    زل زدم به ادم هایی که حرکاتشان برای زود رسیدن به سفره های افطار تند و تندتر میشد .ایستاده بودم توی ایستگاه و منتظر تاکسی..
    بیشتر وقت ها تنهایی بیرون رفتن را ترجیح میدهم چون میتوانم هی راه بروم و فکر کنم . فکر وفکر و فکر.. البته کنار شیشه ی ماشین نشستن و در خیال فرورفتن هم خیلی کیفورم میکند مخصوصا اگر شیشه ی عقب صندلیِ پشتِ راننده باشد که هم بتوانی بیرون را دید بزنی و هم توی اینه ی جلوی ماشین خودت را ورنداز کنی.همیشه برای نشستن انجا را انتخاب میکنم خیلی میچسبد اما بیرون آمدنِ امروز برای این خوش گذرانی ها نبود نمیتوانستم بشینم توی خانه و منتظر بمانم. این انتظار ها کشنده است باید یک جوری خودم را سرگرم میکردم.
    زنی که کنارم ایستاده میپرسد" ببخشید میتونم گوشیتونو چند لحظه قرض بگیرم شارژ خودم تموم شده " و من بلافاصله و بدون شرمندگی جواب میدهم " نه ، متاسفم" نگاه خجالت زده ای به من میاندازد و انگار که از حرفش پشیمان شده باشد میگوید " خیلی ممنون"
    سوار ماشین میشوم اولین چیزی که به ذهنم می آید کلمه ی اعتماد است که این روزها به خیلی ها ندارم و بعد فکرم میرود پیش سارا و پیامی که هنوز نرسیده. نگاهم می افتد به کفش های مسافرکناری.حواسم پرت میشود "هه مثل کفشای یاقوتی جادوگر شهر از! مردم باخودشون چی فکر میکنن!"
    دو تا ایستگاه گذشته . پیاده میشوم و راهم را میگیرم به سمت ناکجا .خیره میشوم به قدم هایی که بر میدارم و گاهی این فکر میرسد به سرم که مغز من از توده های به هم گره خورده ای تشکیل شده که توی هم مچاله شده انده و دلیل فکرهای متنوعی که هر لحظه به سرم میزند و میخواهد کله ام را منفجر کند شاید همین باشد دلم میخواهد مغزم را بکشم بیرون ، صاف و سیف کنم ،مسواکش بزنم مرتب بشود انگار خیلی کثیف و درهم تنیده است.
    گوشی که توی دستم خوابیده را مدام نگاه میکنم . دوباره میگویم : "خر این که سایلنت نیست خوب اس بده میشنوی دیگه"
    اما من ادم استرس و اضطرابم ،ادم انتظار .مدام گوشی را چک میکنم "پس چرا اس ام اس نمیومد"
    توی خیابان نگاهم میافتد به سر دریک کتابخانه.. چند دقیقه ای مکث میکنم اصلا نمیدانم چه مرگیست وقتی کتابخانه را میبینم بند دلم پاره میشود حالت تهوع میگیرم بدم می اید از هر چه کتاب وپیشرفت وعلم است..میروم جلوتر مینشینم روی لبه ی حوض محوطه جلوی ساختمان . دوباره گوشی را چک میکنم.. نه انگار خبری نیست .. سارا خودش به من میگفت همه چیز خوب است میگفت نه نباید بترسی رو به راه میشود غصه نخورپس حالا چرا جواب نمیدهد.این دومین بار بود که این بیماری لعنتی نشانه هایش را بروز میداد چندین بار وسیله های توی دستم ناگهانی روی زمین افتاد این اوخر هم گاهی چشمم تار میشد و چیزی جلوی خودم نمیدیدم. انگار داشت دنیا خراب میشد روی سرم هی فکر میکردم اگر خبری نیست پس چرا پریروز دوربین از دستم افتاد اگر مشکلی نیست چرا یک دفعه نقش زمین شدم.. خدایا میترسم
    داشتم فکر میکردم که اگر مریض بشوم چند راه پیش رو دارم "یا باهاش کنار بیا یا خودتو بنداز جلو یه ماشین . نه فکر خوبی نیس شاید نمیرم و بدترشه . قرصم بدچیزی نیس یا بی خبر برو شمال خودتو غرق کن این مورد آخری مرگ رویاییه اما گزینه ی خوبیه دوسش دارم .."
    بین همه ی این فکر ها حس میکردم نوک انگشانم دارد میسوزد سرم تیر میکشد.. اشک میریختم همه ی این ها راهکارهای ذهنی بودکه درد میکشید . توی اب حوض صورت خودم را دیدم "نمیذارم کسی بفهمه مامان من اخه چقد غصه بخوره میرم خودمو نابود میکنم بذا همه اسوده شن"
    فکر ها توی سرم می اید ،ویران میکند و میرود.. "اگه بخوام قرص بخرم از کجا پیدا کنم قیمتش چنده!؟ ینی یه دفه ای میکشه!؟ دردم داره!!!؟ اسم نماز مرده ها چی بود؟ بمیرم واس منم میخونن!!؟؟ چرا سارا پیام نمیده!! ینی نتیجه ازمایشم چی شد!!"
    عصبی شده ام دوست دارم گوشی را پرت کنم توی حوض.. دلم میخواهد همه چیز زودتر تمام شود از این کابوس لعنتی رها شوم قهقهه بزنم و بخندم مثل خیلی ها.."
    اصلا گوربابای همه چیز به فکرم میرسد گوشی را پرت کنم توی حوض وخودم را از این همه انتظارراحت کنم همه ی شماره ها عکس ها پیام ها عشق ها امیدها همه وهمه را بندازم توی اب پدرشان در بیاید .گوشی میافتد توی اب عکس های که برایم خاطره بود نیست و نابود میشود پیام هایی که روزی صد بار مرورشان میکردم میمیرند شماره ی بعضی ها که توی حافظه ام نیست از بین میرود و خیلی چیزها که باید باشد دیگر نیست . تلفن مییرود ته آب .دستم را دراز میکنم چیزی گیرم نمی اید لباسم خیس میشود ..
    صدای گوشی توی دستم بلند شد از فکر پریدم.با خودم میگویم "چه خوب شد ننداختیش تو حوض" با ترس و دلهره اس ام اس را باز میکنم ساراست..
    نتیجه ی آزمایش معلوم شد..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

صفحه 3 از 43 نخستنخست 1234567813 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1