صفحه 43 از 43 نخستنخست ... 33414243
نمایش نتایج: از شماره 631 تا 642 , از مجموع 642
  1. Top | #631

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 48 دقيقه 12 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    یادش بخیر..
    وقتشه یه بار دیگه این زنده کنیم این جو رو...
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (15-03-15)

  3. Top | #632

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    وقتشه یه بار دیگه این زنده کنیم این جو رو...
    چ خوب میشه اگه بشه
    دلمون واسه اون روزها واقعا تنگه
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (15-03-15)

  5. Top | #633

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.87
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    بخشی از یادداشتی که به مناسبت امروز نوشتم رو تقدیم می کنم. به این امید که موردتوجه حضرت خدیجه سلام الله علیها قراربگیره:

    ((تو بر اسلام، مادری کردی...))

    نفس هایش به شماره افتاده است،بانویی که روزگاری بانوان مکه به دوستی اش برخود می بالیدند،پاک تنها مانده است.

    سیده ی حجاز و ملکه ی قریش ،بر بوریای خانه ی شوی بزرگوارش در بستر افتاده و جز او(ص) و دخترخردسالشان فاطمه(س) کسی را درکنار ندارد.

    فضای خانه بسیار سنگین است.

    پیامبر(ص)،فاطمه ی کوچکش،بزرگ ثمره ی ازدواجشان را به بیرون اتاق می فرستد تا مبادا دیدن این وداع دل آشوب،خاطرعزیزش را آزرده سازد.

    دستان سرد خدیجه(س) را بین دستان گرمش گرفته و با همه ی وقار،اشک می ریزد.

    چشمان خدیجه برای آخرین بار از هم گشوده می شود. چشم برچشم صاحب دینش می دوزد،شوهرش.
    همان کسی که به خاطر او وراهش،گذشته ی پرطمطراق خود را زیرپا نهاد تا امروز ((ام المومنین)) بشود وبالاتر از آن ((ام الزهرا))...

    گویی دارد با نگاهش التماس می کند...به سختی زبان باز می کند...

    چه می خواهد بگوید؟ زنی که تمام مال ومقام و عزت دنیایش را به پای دین شوهرخود ورسول خدا قربانی کرده است
    چه خواهشی دارد؟اولین مسلمان ونخست مامومه ی نماز محمد(ص)
    آخرین حرفش چیست؟کسی که محمد (ص) در موردش فرمود:
    ((خدیجه...واین مثل خدیجه؟ صدقتنی حین یکذبنی الناس وایدتنی علی دین الله واعاننی علیه بمالها)) (1)
    خدیجه...وکجاست مثل خدیجه؟اومراتصدیق کردآنگاه که مردم مراتکذیب کردند وبا مال خود مرابردین خداکمک ویاری نمود.

    به سختی زبان می گشاید وحرف دلش را بر زبان جاری می کند:
    ((یارسول الله!ازمن راضی باش...))

    اشک های پیغمبرخدا بیشترمی شود.
    پاسخ می دهد: خدای من ازتو راضی باشد.

    خدیجه (س)آهی می کشد وگویی در ذهنش آینده را مرور می کند ویک سوال: ((فاطمه کو؟))
    محمد(ص) ناراحتی اش دو چندان می شود اما آن را فرو می خورد:
    به خاطرفاطمه نگران نباش...خدای تو نگهبان اوست.

    رسول خدا (ص)روی صورت خدیجه ی باوفایش خم می شود و درگوش او نجوا می کند:
    هم اکنون جبرئیل برمن وارد شده وسلام خدا را به تو می رساند.
    خدیجه (س)لبخندی از سر رضایت برلب می آورد و آخرین جمله اش را به زبان می آورد:

    ((ان الله هو السلام،ومنه السلام ،والیه یعودالسلام وعلی جبرائیل وعلیک یارسول الله السلام...))

    1:سفینه البحار،محدث قمی،جلد1،صفحه381


    به بهانه ی قداست این شب عزیز رفتم و پیداش کردم
    خودمم حال وهواشو دوس دارم واقعا
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  6. 3 کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (27-06-15), شیدا (27-06-15), مشتاق کربلا (27-06-15)

  7. Top | #634

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    سلام.ببخشید یه سوال داشتم ،موضوعات (شعر و داستان )فقط باید درباره ماه رمضان باشه ؟

  8. Top | #635

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    اطلاعیه ی جدید به علت استقبال فوق شدید کاربران ;-)

    دوستان کارهای ازادتون رو هم تا پایان ماه مبارک میتونید در این قسمت قرار بدید..

    بچه ها بذارین دیگه کاراتونو :'( :'(
    سلام.ببخشید یه سوال داشتم ،موضوعات (شعر و داستان )فقط باید درباره ماه رمضان باشه ؟

  9. کاربر مقابل از mehrnaz عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (27-06-15)

  10. Top | #636

    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضویت
    624
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    21
    تشکر تشکر شده 
    75
    تشکر شده در
    20 پست
    آنلاين
    5 ساعت 57 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    19 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن

    یه اتاق تاریک بیست متری. روبروی در، یه پنجره بود که با پرده های نواری پوشیده شده بود، نوارای پرده همیشه نیمه باز بود، جوری که از لابه لای اونا نور با زحمت و راه راه می افتاد تو صورت کسی که جلوی میز می ایستاد. بجز این پنجره راه راه، تنها راه ورود نور به اتاق یه هواکش بود که نور از لای پره هاش که به آرومی می پرخیدن میومد تو.
    پشت میز یه لاشه بزرگ صد و هشتاد کیلویی نشسته بود. تو سی سال گذشته هیچ کسی نه میز رو بدون اون و نه رو جدای از میز دیده بود. تنها چیزی که روی میز بود، یه تلفن سیاه قدیمی بود که فقط بهش زنگ میزدن. تنها وسیله کارش همین تلفن بود. یه پیرن سفید می پوشید که دو بند کشی روش می افتاد. یه کلاه شاپو سیاه هم همیشه سرش بود. یه سطل بزرگ هم کنارش بود که همیشه پر از آشغالای غذاها و تنقلاتی بود که میخورد.
    در باز شد، مرد لاغر با یک پالتوی مشکی و موهای بلند و آشفته وارد شد. مرد چاق از زیر کلاهش یه نگاهی به مرد لاغر انداخت. چند ثانیه مکس کرد و با صدای خش دارش آروم گفت:
    -پس بالاخره اومدی
    مرد لاغر جواب داد: تو تمام این سال ها که غیبت زده بود مثل نود و پنج درصد مردم حاضر بودم بمیرم، اما به توفکر نکنم.
    مرد چاق جواب داد: اما من مثل دو درصد مردم فکر می کردم، به تو فکر می کردم، پس بودی، پس هستی، اما دیگه نباید باشی.
    مرد پالتویی گفت: نه تو جزو اون سه درصدی بودی که فکر می کنن می اندیشن، همه عمرت یه خیال باطل بوده، یه خیال کج، وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف.
    مرد چاق شروع کرد به بلند بلند خندیدن، وقتی می خندید تمام هیکلش می لرزید.
    _هنوزم، دیوانه ای، دیوانه... نمیدونم بی تو چگونه این همه سال رو گذروندم، مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد...

    _بخند لعنتی بخند، به این سیاهی و تباهی من بخند. تو تمام این سالا خودم رو زدم به اون راه، هیچی نفهمیدم زدم به این راه، آخر این راه به تو رسیدم، به تویی که یه زمانی فکر می کردم اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم تو هستی، این بزرگ ترین اشتباهم بود، من خدا رو فراموش کرده بودم. سزای این اشتباه من تنهایی بود و نیشخند های تو به حماقت من! تا میتونی بخند که امروز آخرین روزیه که میتونی بخندی
    مرد چاق خندش رو قورت داد و فریاد زد: ساکت شو!
    کلماتش رو شمرده شمرده و با فریاد، از روی خشم ادا می کرد: نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد، همه میگن عجب شاده، عجب خندان، دل مردم چه میداند که من دنیایی از اشکم.
    سرش رو به سمت سقف گرفت و گفت: این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است، کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
    مرد پالتویی گفت: چرا این همه جنایت کردی؟ چرا با زندگی این همه آدم بازی کردی، چرا این همه آدم کشتی؟
    مرد پشت میز گفت: به خاطر تو، به خاطر توجه تو، قسم به سوره مشکی پالتو ات ای مرد، به درک قدر تو باید فقط سعادت داشت، همه اینکارا رو به خاطر تو کردم، این مدت به این فکر می کردم که کی شود با رطب لعل تو افطار کنم
    مرد لاغر مشکی پوش داد زد: مثل سگ دروغ میگی لعنتی، تو! آشغالی عوضی...
    چاق بین فریاد های مرد لاغر زمزمه کرد: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری
    مرد لاغر فریاد میزد و مرد چاق به آرومی با خودش صحبت می کرد: این همه سال دفتر شعرهایم را سفید گذاشتم، بی تو بودن نوشتن نداشت، درد داشت..
    مرد لاغر همچنان فریاد میزد و به مرد پشت میز بد و بیراه می گفت. مرد چاق زیر بار فریاد های مرد لاغر افتاده بود، به آرومی گفت: بس کن، بس کن...
    مرد پالتویی همچنان بدون توجه به مرد چاق داد می زد، مرد چاق یک دفعه عصبانی شد و بلند داد زد: بس کن... اون قدر بلند داد زد که مرد لاغر ناخودآگاه ساکت شد، مرد چاق با فریاد ادامه داد: فریادم و از پچپچه ها باک ندارم
    مرد لاغر از تاب افتاد، بی حال شده بود، افتاد روی دو زانوش و ناله کرد: چرا اعضای سایت رو کشتی؟ چرا؟
    مرد پشت میز گفت: چه فرقی می کرد؟ من نمیکشتمشون یکی دیگه میکشت، یکی دیگه نمیکشت این دنیای خسته کننده بی رحم اونقدر عذابشون میداد که خودشون رو فراموش می کردن، وقتی هم که همشون رو به ذلت کشیده بود، وقتی که هیچ کس انتظارش رو نداره میکشتشون و همه زندگیشون رو پوچ و بی معنا رها می کرد، همه برنامه هاشون کنسل می شد...
    مرد پالتویی فریاد زد: ما یه سری برنامه ایم که همیشه کنسلیم...
    اما تو حق نداشتی اونا رو کنسل کنی، تو هیچ حقی نداشتی لعنتی می فهمی؟ تو یه موجود ذلیلی که هیچ وقت نخواست حقارت ذاتی خودش رو قبول کنه، تو برای جبران حقارتت دست به هر جور جنایتی زدی... می دونی چیه رفیق، حسابی گند زدی...
    مرد چاق فریاد زد: به من نگو چیکار نباید کنم، تو اون کسی نیستی که به من میگه چیکار کنم چیکار نکنم، من با تو فرق دارم، راه من با تو یکی نیست، من منم ، تو تویی...
    مرد لاغر بلند شد، رنگ صورتش پریده بود، سفید و بی روح، توی چشاش شعله انتقام و نفرت برق میزد، دستش رو برد به جیب بقلش و یه کلت در اورد، کلت رو به سمت مرد چاق نشونه گرفت. مرد چاق ساکت شده بود، ساکتِ ساکت...
    مرد پالتویی گفت: آخرین سنگر سکوته، اما مطمئن باش این سنگر امن نیست، این سنگر رو سرت خراب میشه، وصیت کن که آخرین نفسات رو داری میکشی رفیق.
    مرد چاق گفت: پس بذار برات بگم چی شد که کار به اینجا رسید...
    مرد لاغر پرید وسط حرفش: دست بردار لعنتی، چیزی نه میدونم نه میخوام بدونم...
    مرد چاق با نیشخند گفت: بالاخره تونستم تسلیمت کنم، من تو این بازی پیروز شدم، یه نگاه به خودت بنداز، شدی یه قاتل، یه عوضی، شدی مثل من، تو هم یه جانی شدی
    مرد لاغر گفت: اون دیگه به تو ربطی نداره، پام تو کفش خودم، نه خواهشی نه لطفا...
    مرد لاغر با گفتن این کلمات ماشه رو کشید، و صدای شلیک گلوله اتاق رو پر کرد، دود از لوله هفتیر بلند شد و مرد چاق نگاهی به شکم بزرگش که ازش خون می اومد انداخت. شبیه آدمایی که به ته خط رسیدن شده بود، مظلومانه به مرد لاغر نگاه انداخت، یه قطره اشک آروم از گوشه چشمش غلت زد و افتاد، با خودش شروع کرد به روضه خواندن: روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه، ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه...
    مرد لاغر ناراحت بود، اما ناگهان فکری به نظرش رسید: there is something wrong
    اما دیگه خیلی دیر شده بود، با سرعت و ترس به سمت در رفت، در قفل بود، مرد چاق شروع کرد به بلند بلند خندیدن، وقتی می خندید شکمش می لرزید و خون فواره میزد بیرون. با لحن شیطانی شروع کرد به گفتن: انا الباطل ...ها ها ها
    ý

    بسیار ، بسیار لذت بردم
    فقط نمیتوانم چرا با خوندن نظرات یاد شیداد افتادم آ ***
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن که تدبیر و تدبر بایدش...

  11. کاربر مقابل از رند عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (27-06-15)

  12. Top | #637

    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضویت
    624
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    21
    تشکر تشکر شده 
    75
    تشکر شده در
    20 پست
    آنلاين
    5 ساعت 57 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    19 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    صدای اذان بلند شد..
    زل زدم به ادم هایی که حرکاتشان برای زود رسیدن به سفره های افطار تند و تندتر میشد .ایستاده بودم توی ایستگاه و منتظر تاکسی..

    نتیجه ی آزمایش معلوم شد..
    خانم عطایی خیلی عالی بود
    بنده کاملا خودم و تو فضای قصه شما حس کردم
    موفق باشید
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن که تدبیر و تدبر بایدش...

  13. 3 کاربر مقابل از رند عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (28-06-15), شیدا (27-06-15), فاطمه عطایی (27-06-15)

  14. Top | #638

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,841
    تشکر شده در
    1,229 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 48 دقيقه 12 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط lida نمایش پست ها
    سلام.ببخشید یه سوال داشتم ،موضوعات (شعر و داستان )فقط باید درباره ماه رمضان باشه ؟
    نه، آزاده آزاده
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mehrnaz (28-06-15), فاطمه عطایی (27-06-15)

  16. Top | #639

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط lida نمایش پست ها
    سلام.ببخشید یه سوال داشتم ،موضوعات (شعر و داستان )فقط باید درباره ماه رمضان باشه ؟
    نه عزیزم .. این تاپیک قدیمیه اما موضوع ازاده
    هر چی ک دوس داشتی بذار
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  17. 2 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (28-06-15), شیدا (27-06-15)

  18. Top | #640

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط رند نمایش پست ها
    خانم عطایی خیلی عالی بود
    بنده کاملا خودم و تو فضای قصه شما حس کردم
    موفق باشید
    سپاس از شما دوست عزیز..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  19. 2 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (28-06-15), شیدا (27-06-15)

  20. Top | #641

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط رند نمایش پست ها
    خانم عطایی خیلی عالی بود
    بنده کاملا خودم و تو فضای قصه شما حس کردم
    موفق باشید
    سپاس از شما دوست عزیز..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  21. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (27-06-15)

  22. Top | #642

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    نه عزیزم .. این تاپیک قدیمیه اما موضوع ازاده
    هر چی ک دوس داشتی بذار
    مرسی عزیز

  23. کاربر مقابل از mehrnaz عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (29-06-15)

صفحه 43 از 43 نخستنخست ... 33414243

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1