صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 56
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه

    There is something wrong

    رویا

    مثل خوره رفته رو مخم. وقتی یادم نمیاد چه خوابی دیدم اینجوری میشم، میدونم یه خوابی دیدم اما یادم نمیاد چی بوده. در اتاقم رو باز می کنم سعید نشسته و داره با لپتابش ور می ره.
    -سلام سعید
    -سلام.
    یه نگاهی بهم میندازه و می پرسه:
    -نمره هات اومدن؟
    - آره، نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس شدم.
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    - آره خدا رو شکر.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم. ساعت چهار بعد از ظهره.
    یاد حسن که می افتم ناراحت میشم، خیلی زیاد. سعید همیشه گزینه خوبیه برای درد دل کردن:
    -چند وقته حسن باهام بد شده، یه کارایی می کنه که اصلا نمیفهمم چرا اینجوری می کنه، تو میدونی از چی ناراحته؟
    سعید: مگه با هم بد شدید؟ شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ نه اصلا نمیدونم چرا یه دفعه رفتارش با من این قدر بد شده، یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه...
    -چیکار می کنه؟ شاید تو کاری کردی که ناراحتش کرده.
    _من اصلا کاری نکردم، نمیدونم، شاید از یه کارم ناراحت شده باشه، اما من کار بدی نکردم.
    _ خب بگو چیکار کرده حسن؟
    -رفتارش که باهام خیلی سرد شده، اصلا یه جور رفتار می کنه باهام انگار پدرش رو کشتم، اونم با منی که انصافا جز خوبی در حقش نکردم. دیروز رفته با بچه های هیئت دانشگاه کلی صحبت کرده و متقاعدشون کرده که دیگه من نباید مسئول هیئت باشم، بچه ها هم بدون این که من تو اون جلسه باشم، من رو عوض کردن و یکی دیگه از دوستای حسن رو مسئول هیئت کردن.
    -جدی میگی؟ آخه چرا اینکارا رو میکنه؟ حسن که بچه خیلی خوب و با مرامی بود، با تو ام که خیلی رفیق بود...
    -چی بگم، اصلا خودم هم نمیفهمم چی شده، انگار خوابه، باورش سخته. من و حسن جوری باهم رفیق بودیم که وقتی من برای چند روز میرفتم شهرستان خونمون، حسن هی میگفت بدون من دانشگاه صفایی نداره، تو اون چند روزی که دانشگاه نبودم بهم زنگ میزد و باهم کلی حرف می زدیم، هنوز اس ام اس دفعه آخر رو دارم، برای فرستاده بود "اصلا دانشگاه رو بدون تو نمیتونم تصور کنم، زودتر برگرد" نمیدونم یه دفعه چش شده، من که کاری نکردم، اگه کاریم کرده بودم باید بهم می گفت نه این که اینجوری بکنه.
    چند لحظه ساکت میشم، وقتی جریان رو تعریف می کنم یه غم بزرگی ته دلم میشینه.
    - حالا رفاقت به کنار، این چه کاریه که کرده، آخه آدم با یکی دشمنم باشه اینجوری رفتار نمیکنه، تو که خودت میدونی، من اصلا دوست نداشتم مسئول هیئت باشم، بچه ها گفتن، اصلا خود حسن بود که کلی اصرار کرد، بعدشم هئیت من رو از کارام انداخته بود، خودم میخواستم کنار بکشم، به بچه ها هم گفته بودم، اما اونا اینجوری کردن، نشستن پشت من، حالا خدا میدونه چه چیزایی پشتم گفتن، بعدشم بدون این که من باشم یکی دیگه رو مسئول هیئت کردن، یکی بشنوه فکر می کنه من چه فسق و فجوری کردم که بچه های هیئت اینجوری من رو انداختن بیرون، خب حد اقل به خودم می گفتن، خودم میکشیدم کنار...
    یه آه عمیق می کشم، برای من هیچ کدوم از اینا به اندازه حسن مهم نیست، آخه چرا حسن اینجور شده؟!
    سعید حرفی برای زدن نداره. کلا اینجور مواقع خیلی حرف نمیزنه، از این اخلاقش خوشم میاد.
    روی تخت دراز می کشم، سعید کتاباش رو از کنار لپ تابش جمع می کنه و میگه: حالا هر چی هست حل میشه، احتمالا یه سوء تفاهم باشه... دیشب چندتا فیلم خوب از بچه ها گرفتم، منتظر بودم بیای با هم ببینیم، پاشو بیا...
    سعید هم اتاقی خوبیه، زندگی باهاش راحته، بیشتر اوقات رو باهم خوش میگذرونیم، معمولا فیلم و این چیزا میبینیم یا کارای دیگه می کنیم... همش یاد حسن و کاراش می افتم، اما سعید و فیلمش باعث میشه یادم بره، برای یه مدت زیادی همه ناراحتیم رو یادم میره، حتی خواب نامفهوم دیشبم هم یادم میره، تا شب فیلم می بینیم، وسطای فیلم چهارم خوابم میبره...

    دیشب که با سعید فیلم می دیدم ماجرای حسن و خوابم یادم رفته بود، اما دوباره همون خواب رو دیدم، اینبار چیز بیشتری ازش یادم مونده، اما هنوز یادم نمیاد دقیقا چی بود، شبیه یه کابوس بود، حسن رو میدیدم که داره سرزنشم می کنه، خیلی ناراحت بود، کلا خواب عجیبی بود، هر کاری می کنم نمیتونم از فکرش بیام بیرون.
    امروز صبح بابام بهم زنگ زد. همش از وضعیت درسیم و نمره های ترمم سوال می کرد. تو طول تحصیلم تاحالا اینجوری پیگیر درسام نشده بود، ازم پرسید این ترم مشروط شدم؟ خیلی برام این سوال عجیب بود، انگار یکی یه چیزایی بهش گفته بود، فکر این که اون کس حسن بوده اعصابم رو بهم میریزه. آخه بابام تو رفیقام فقط حسن رو می شناسه، چون چند بار اومده بود خونمون، فکر نمی کنم بجز حسن کس دیگه ای شماره بابام رو داشته باشه. اما آخه چرا باید حسن یه همچین کاری کنه؟ اونم حرفایی بزنه که یه سر سوزن واقعیت ندارن؟ من که معدل اول کلاس شدم، خب بابام این رو میفهمه و این وسط فقط حسن پیش بابام خراب میشه.
    امروز دانشکده نرفتم، میرم به بوفه خوابگاه تا یه چیزی بخرم برای ناهار. کامران و احسان توی بوفه نشستن و دارن چایی میخورن، بهشون سلام میدم، احسان بزور یه سلامی می کنه اما کامران محل نمیگذاره. تعجب می کنم، کامران که با من خیلی خوب بود، چرا اینجوری شده. بلند میشن و دوتایی میرن بیرون، کامران زیر لب یه چیزایی نثارم می کنه. فکر این که این یکی هم کار حسن باشه میاد تو ذهنم، اما این دیگه خیلی بعیده، چون احسان و کامران با حسن صنمی ندارن، اصلا فکر نکنم امسال یه بارم با هم صحبت کرده باشن.
    از بوفه چندتا کیک میخرم و میام اتاق. حال غذا درست کردن ندارم، با چایی ساز آب جوش درست می کنم و با کیک می خورم. خیلی درونم آشفته و بهم ریخته است. دوست دارم زودتر سعید بیاد. سعید که بیاد حالم بهتر میشه، اصلا شاید این فکرای مزخرف رو بتونم فراموش کنم.
    روی تخت دراز کشیدم که سعید وارد اتاق میشه. بدم نمیاد باهاش در مورد تلفن بابام و رفتار کامران صحبت کنم. میخوام سر صحبت رو باز کنم که میگه:
    -پاشو بیا که یه کار خیلی باحال یاد گرفتم. الان اتاق ترم پایینیا بودم، یکیشون یه روشی داره که باهاش آدم چند ثانیه بیهوش میشه و به حالت خلسه میره. خیلی کیف میده، بیا روی تو اجراش کنم.
    - سعید بیخیال شو، حالش رو ندارم...
    میپره وسط حرفم:
    -تو ام که همش بیحالی، بابا ول کن این فکرای بی سر و ته رو، پاشو بیا، اینجوری حالتم بهتر میشه.
    با اصرار سعید بلند میشم تا اون کار رو روم اجرا کنه. بهم میگه بشینم و تند تند نفس عمیق بکش، بعدش نفسم رو حبس کنم و بلند بشم. وقتی بلند میشم سعید دستش رو میگذاره طرف قبلم و فشار میده، چشمم سیاهی میره...
    توی اتاق نشستم، هیچ کس نیست، لپتاب سعید جلومه، نگاه میکنم به صفحه لپ تاب، صفحه کارنامه این ترمم بازه، نمره هام افتضاحن همشون، معدلم شده یازده و نیم، چند تا درس رو افتادم، اما خیلی برام مهم نیست، اصلا برام مهم نیست...
    چشمام رو باز می کنم و سعید رو میبینم که داره بهم میخنده. گیجم، به دور و برم نگاه می کنم، بعد چند ثانیه یادم میاد که سعید بیهوشم کرده... ازم میپرسه: خب چطور بود؟ خوشت اومد؟
    جواب میدم: نه اصلا، خیلی بد بود...
    سعید تعجب می کنه و میگه: یعنی چی؟ تاحالا هر کسی این کار رو کرده خوشش اومده...
    بهش توجه نمی کنم، اون چیزی که تو بیهوشی دیدم رو نمیتونم فراموش کنم، انگار بیشتر از یه خواب بود.
    سعید میگه: دیروز فیفا تو سیستمم نصب کردم، دسته بازیم از بچه گرفتم، بیا یه دست بازی کنیم.
    خیلی اهل بازی کامپیوتری نیستم، اما فکر بدی نیست...
    داریم با سعید فیفا بازی می کنیم که یه دفعه در اتاق باز میشه و حسن میاد تو. قیافش خیلی جدیه، من و سعید با تعجب به حسن نگاه می کنیم. انگار یکی دو نفر بیرون اتاق منتظر حسن وایستادن. حسن زل میزنه تو چشام، یه نفرت پشت نگاهش هست، نفرتی که پر از غمه.
    منم ازش ناراحتم، خیلی، اما الان که میبینمش یه جورایی اون ناراحتی ای که داشتم کم تر میشه.
    حسن میگه: از دانشکده تا اینجا اومدم که فقط بهت بگم دیگه داری شورش رو در میاری...
    میپرم وسط حرفش: صبر کن ببینم، چی داری برای خودت سر هم میکنی، الان دیگه تو شدی شاکی و من شدم آدم بده؟" عصبی شدم، صدام یکم میلرزه "هیچ معلوم هست چت شده؟ چرا اینقدر با من داری دشمنی می کنی؟ تازه حالا اومدی و طلبکاری...
    انگار حسن بیشتر از من عصبانیه، نمی گذاره حرفم رو تموم کنم: دهنت رو ببند که حالم بهم میخوره از حرفات، اون چرندیات چیه که رفتی پشت سرم گفتی...
    یه دفعه جوش میارم: من رفتم پشت سر تو حرف زدم؟ من؟ یا توی عوضی؟ اصلا معلوم نیست چت شده، چرا اینقدر یه دفعه عوض شدی، باورم نمیشه تو همون حسنی هستی که دانشگاه باهاش یه معنای دیگه میداد...
    حسن میگه: من عوض شدم؟ دست پیش گرفتی که پس نیافتی؟ فرار رو به جلو میکنی؟ اینکارا فایده ای نداره، بوی گند نکبتت کل دانشگاه رو برداشته...
    این حرف رو که حسن میزنه یه فشار عصبی بالا بهم وارد میشه، اون اومده و دست پیش گرفته، اون وقت همین حرف رو به من میزنه! قاطی می کنم، بلند میزنم زیر خنده، حرفای حسن توی خندم گم میشه...
    خندم رو قورت میدم و میگم: حرف زدن با تو فایده ای نداره، یه آدم خواب رو میشه بیدار کرد، اما کسی که خودش رو به خواب زده هیچ وقت نمیشه بیدار کرد، نمیدونم چی شده، اما هر چی شده تو دیگه اون حسنی که میشناختم نیستی، کثافت شدی، بعد این همه لجن پراکنی اومدی و اینجور با پررویی صحبت می کنی به جای عذر خواهی، همه چیز رو برعکس میگی، با تو فایده ای نداره صحبت کردن، چون روشن ترین چیزا رو هم انکار می کنی، من دیگه باهات حرفی ندارم و سعی می کنم فراموش کنم آدمی به اسم حسن وجود داشته...
    حسن ساکت شده، انگار خیلی ناراحته، میره به طرف در که بره، تو چارچوب در بر میگرده طرفم و با ناراحتی میگه: حسابی گند زدی...
    چند ساعت از رفتن حسن میگذره، نمیتونم از فکرش دربیام، بدنم شل شده، حال هیچ کاری ندارم، سعید فیلم گذاشته، اما اصلا نمیتونم از شوکی که بهم وارد شده دربیام، چشمم به فیلمه و خودم تو فکر، فکر های پشت هم و پریشان.
    وسط فیلم پا میشم، ساعت حدود یازده شبه، سعید چیزی نمیگه. از خوابگاه میزنم بیرون. اطراف محوطه خوابگاه قدم میزنم. حرفای امروزش خیلی حالم رو بد کرده. بیشتر از این که ازش کینه به دل گرفته باشم، از این که چرا اینجوری شده ناراحتم، از دوستی خوبی که داشتیم و این شده سرانجامش. اما فقط فکر حسن نیست، انگار مشکل این روزام بیشتر از اینه، یه اشکالی هست، نمیدونم چیه، این از رفتار حسن، اون از رفتار کامران. هر چند وقت هم یاد خوابم می افتم، انگار کارای حسن اینقدر روم تاثیر گذاشتن که تو خوابم هم نمیتونم از فکرشون بیرون بیام.
    کنار چمن ها یه نیمکت هست، میرم روش میشینم.، این جور مواقع بیشتر از همیشه احساس می کنم به خدا نزدیکم.
    -خدایا مشکل کارم کجاست؟ چه گناهی کردم که وضعم اینجوری شده؟ خدایا من رو ببخش. اگه اشتباهی کردم قصد بدی نداشتم، متوجه کارم نبودم، تو من رو ببخش به لطف و کرم خودت، من بنده ضعیفتم، رحم کن به من...
    اشک تو چشام جمع شده، حس خوبی بهم دست داده، چه لذتی داره مناجات با خدا...
    -خدایا اگه تو رابطه من و حسن و بقیه، اشکالی از من بوده من رو ببخش و رابطم رو باهاشون اصلاح کن، اگرم تقصیر اوناست ببخششون، من بدشون رو نمیخوام، خودت سر عقل بیارشون، من تو رو میخوام، نمیخوام وارد این دعوا های بچه گانه بشم، من رو از این بازیای دنیایی نجات بده....
    -خدایا حسن و کامران و سعید و همه بچه هامون رو ببخش، خدایا کاراشون رو درست کن، حاجاتشون رو براورده کن، رابطمون رو باهم اصلاح کن...
    حالم خیلی خوش شده، دارم از مناجات با خدا لذت میبرم، وقتی میبینم این اتفاقات مقدمه ای شدن که به این حال برسم، یه جورایی خوشحالم که اینجور شده...
    -خدایا! خودت هدایتم کن، خودت راه رو بهم نشون بده، من رو از این دنیا نجات بده و جزو مخلصین و عشاق خودت قرار بده، یه کار کن از دنیا روی برگردون بشم و با یاد تو عشق بازی کنم...
    اشکم جاری شده، یه نشاط زیادی درونم بوجود اومده...
    بعد یکی دو ساعت حالم سرجاش میاد. یه کم تخمه و تنقلات میخرم و بر میگردم اتاق، سعید رو تختش دراز کشیده و داره کتاب میخونه.
    سلام می کنم بهش.
    -سلام، خوبی
    -عالیم، تو چطوری؟ چی داری میخونی؟
    -هیچی، برای درس فردا دارم میخونم، کجا رفتی اینقدر سرکیف شدی؟
    -جای خاصی نبودم، دور و اطراف خوابگاه یه قدمی زدم. حالش رو داری فیلم ببینیم؟ یه کم تخمه و اینچیزا گرفتم...
    -آره اتفاقا خودمم حوصلم سر رفته. دمت گرم
    با سعید میشینم و فیلم می بینم، شب خوبی شده...
    ...
    از خواب میپرم، دوباره همون کابوس رو دیدم، این بار خیلی واضح تر بود، داشتم با بچه ها فوتبال بازی می کردم، کامرانم و احسانم بودن، توی یه تیم بودیم.
    توپ دست من بود، دو نفر رو دریپ زدم رسیدم نزدیک دروازه، یه دفاع حریف جلوم بود، اون طرف کامران خالی بود، بهش پاس ندادم، خیلی سریع با پای راستم توپ رو کشیدم سمت چپ و دوباره برگردونمش طرف راست و انداختم اون طرف دفاع، ازش رد شدم و اومدم شوت بزنم که یه نفر از سمت راستم اومد و توپ رو قاپید و سریع انداختش توی زمین ما، یار دیگه شون توپ رو گرفت و رفت به سمت دروازمون. اونا سه نفر بودن و از تیم ما فقط احسان و دروازه بانمون بود، احسان رفت تو پای طرف که توپ رو بگیره، مهاجم حریف سریع توپ رو پاس داد به یارش و احسان جا موند، اونا دو به تک شدن با دروازبان و گل زدن.
    رفتم طرف احسان و داد زدم:
    -هووووووووووییییییی... این چه طرز دفاعه
    -سه نفر بودن خوب چیکار باید می کردم
    -سه نفر باشن! نباید اونجوری مثل گاو بری تو پای یارو تا پاس بده و جا بمونی...
    احسان ناراحت شد ولی چیزی نگفت. یه گل عقب افتاده بودیم. بازی مهمی نبود، چندتا تیم بودیم، هر تیمی که دوتا گل میخورد میرفت بیرون و تیم بعدی میومد تو، سه تا بازی رو برده بودیم، این بازی چهارمی بود که تو زمین بودیم.
    بازی شروع شد، توپ رو دادم به احسان، تا وسط زمین اومد و پاس داد به کامران. کامران که چپ پا بود توپ رو انداخت طرف چپش و استارت زد، دو نفر جاموندن، رسیده بود به دروازه، منم دویدم طرف راست دروازه که پاس بده بهم، اما خودش شوط زد، خورد به پای دروازه بان و افتاد وسط زمین، یکی از یاراشون توپ رو گرفت، یه نفر رو دریپ زد و یه شوط زد راست رفت تو گلمون، بازی رو باختیم. داد زدم سر کامران:
    -الاغ چرا پاس نمیدی؟ این چه وضع بازی کردنه؟
    کامران آروم ولی با عصبانیت جواب داد: خفه شو، خودت چرا پاس نمیدی؟
    -به تو ربطی نداره، این همه بهت پاس دادم گند زدی، دیگه چقدر بهت بدم، اصلا گم شو برو یه تیم دیگه.
    کامران عصبانی شد و اومد سمت من اما احسان پرید وسط و گرفتش، منم رفتم طرفشون و گفتم:
    -ولش کن مردیکه عوضی رو ببینم میخواد چیکار کنه...
    بچه های دیگه پریدن وسط و جدامون کردن...
    تمام خوشی دیشبم از سرم پریده. بازم از دست حسن ناراحتم، فکر خوابی که دیدم و هی واضح تر میشه از سرم بیرون نمیره، چقدر خواب وحشتناکی بود، چه موجود عوضی و کثافتی شده بودم تو خواب، تعبیرش چی میتونه باشه؟ اصلا تعبیر داره؟ شبیه خواب های آشفته نیست...
    نزدیک غروب شده و هنوز تو این فکرام، بعضی وقتا فکر می کنم کاشکی سعید بود و با هم یه کاری می کردیم، شاید آروم میشدم، دارم دیوونه میشم...
    -هاااااایییییییییییییی
    یه دفعه از جا میپرم، اینقدر تو فکر بودم که اومدن سعید به اتاق رو متوجه نشدم، اونم دیده من حواسم نیست، آروم نزیکم شده و با نعرش ترسوندتم. از جا میپرم و با عصبانیت شدید فریاد میزنم:
    -آشغال
    وقتایی که فکرم خیلی درگیر یه مسئله ای باشه اعصابم خیلی ضعیف میشه، یکی که کوچک ترین کاری کنه سریع عصبانی میشم و پرخاش می کنم، الان اونجوری شدم: وحشی و عصبی.
    سعید میگه: خب بابا، چته، شوخی کردم
    -این چه شوخی مسخره ایه؟ نمی بینی تو فکرم؟
    -باشه بابا، اشتباه کردم، خوب شد؟ اصلا چته اینقدر قاطی داری؟ دیشب که حالت خوب شده بود؟ پاشو یه آبی به صورتت بزن بیا شام بخوریم، بعدشم میشینیم با هم فیفا بازی می کنیم.
    -حالشو ندارم.
    عصبی شدم، کنترل خودم از دستم در رفته، همه کارای سعید رو اعصابمه، تو دلم احساس نفرت می کنم از خودش و کاراش، بعضی وقتا اینجوری میشم، الکی الکی زوم می کنم روی ییکی و هر کاری می کنه بدم میاد.
    صدای اذان بلند میشه، سعید نشسته روی تختش و داره با آرامش غذاش رو میخوره، هیچ وقت نمیره نماز جماعت، اصلا بیشتر مواقع نمازش رو نمیخونه، از این اخلاقش بدم میاد، مخصوصا الان که نشسته و با آرامش غذا میخوره، صدای اذانم بلنده، از نحوه قاشوق دست گرفتنش، از نحوه نشستنش، از هر کاری که الان داره می کنه نفرت دارم، دوست دارم پاشم با لگد بزنم تو صورتش.
    نمیتونم خودم رو نگه دارم و میگم:
    -تو چرا هیچ وقت نمیری نماز جماعت؟ اصلا چرا نمازات رو کامل نمیخونی؟
    خودمم میدونم دارم گیر الکی میدم، اما دست خودم نیست. سعید که معلومه از رفتارم شاکی شده میگه: خب نمیرم، به تو چه؟
    -به من ربط داره؟ یعنی چی همش نشستی تو اتاق، یا فیلم میبینی یا بازی می کنی یا داری یه چیزی کوفت میکنی؟
    - هر کاری بخوام میکنم به تو یکی هم مربوط نیست، اصلا مگه من تو کار تو دخالت می کنم که تو اومدی تو کارای من دخالت می کنی؟ همه از دستت شاکی شدن، هیچ کس نمیتونه تحملت کنه از بس حال بهم زن شدی، فقط منم که ترکت نکردم...
    -چرت نگو، خودت میدونی اونا قضیشون فرق داره...
    -برو بابا تو ام همش تو توهماتتی، از اول ماه رمضون تا الان روزت رو خوردی، اون وقت به من میگی چرا نماز نمیخونی، معلوم نیست چه بلایی سر حسن و کامران و احسان اوردی که اینقدر از دستت شاکی شدن...
    حرفای سعید داره دیوونم میکنه، اصلا توقع ندارم از سعید این چرندیات رو بشنوم، اون که دیگه همش پیشم بوده و از حالم باخبره...
    سعید به اراجیف گفتن ادامه میده، کنترل خودم رو از دست میدم، انگار دارن با پتک میکوبن رو مغزم، بلند میشم و در حالی که به سعید بد و بیراه میگم حمله می کنم طرفش و با پا می زنم به سینش، پرت میشه عقب و سرش میخوره به میله آهنی تخت و بلند داد میزنه...
    یه لحظه آروم میشم، انگار سعید تکون نمیخوره، میرم سمتش، از کاری که کردم پشیمون شدم، ترس برم میداره، چی شده آخه؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه. در اتاق باز میشه و بچه های اتاقای کناری میان داخل اتاق کامرانم بینشونه. شروع می کنن به زر زر کردن:
    -چی شده سعید؟
    -سعید چش شده؟
    -تو کاری کردی؟
    بچه ها همه متعجبن، بعضیاشون ترسیدن، این وسط کامران عصبانیه، با نفرت بهم نگاه میکنه و میگه:
    -کار این عوضیه، این دیوانه روانی زدتش...
    من ترسیدم، هیچ حرفی نمیتونم بزنم، در باز میشه و نگهبان خوابگاه با یکی دیگه از بچه ها سر میرسه، سریع میان و سعید رو بلند می کنن که ببرن بیمارستان، منم میخوام که باهاشون برم، پشتشون راه می افتم اما کامران حلم میده و میگه:
    -تو کجا میای وحشی؟
    این رو میگه و میره، بدش نمیاد یه بهانه ای دستش بدم تا حسابی باهام کتک کاری کنه. داغون تر از اونیم که بخوام دنبالشون برم، خیلی میترسم، اگه اتفاقی برای سعید افتاده باشه چی...

    الان چند ساعت گذشته از وقتی که سعید رو بردن بیمارستان. افتادم یه گوشه از بالکن اتاقم و از میون نرده ها به محوطه دانشگاه نگاه می کنم. دارم سیگار می کشم، نمیدونم از کی سیگاری شدم، شاید همین الان، شایدم خیلی وقت پیش تر. نمیدونم دارم خواب میبینم یا بیدارم. اتفاقی که افتاد یه شوک خیلی بزرگ بهم وارد کرده. کاشکی سعید بود و من رو از این فکرا در می اورد. هر چی میگذره خوابی که میدیدم برام واضح تر میشه، الان دیگه به قدری واضح شده که دیگه خواب نیست. از دست هیچ کسی ناراحت نیستم. احساس می کنم خودم رو نمیشناسم، احساس می کنم حسن رو بیشتر از خودم میشناسم....
    ویرایش توسط شیدا : 30-07-14 در ساعت 17:18
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 55 ثانيه
    من که نقد بلد نیستم ولی چون خودتون گفتید نظرمو مینویسم
    به نظرم خوب بود رَوون نوشته بودین جمله بندیاتون ایرادی نداشت ولی داستانتون خیلی بلند بود یه جاهاییش اضافه میزد انگار.. ادم هی میخواست رد بده یه قسمتایی رو..
    ضمن اینکه من اخرش کلا گیج شدم نفهمیدم چی به چیه یه خورده مبهم بود چون همه ازتون متنفر شده بودن و البته شما فکر میکردید که اینطوره و مشخص نشد چرا!؟
    با اینکه نفهمیدم ماجرا از چه قرار بود ولی بند پایانی رو خیلی دوست داشتم مخصوصا جمله ی اخر
    "افتادم یه گوشه از بالکن اتاقم و از میون نرده ها به محوطه دانشگاه نگاه می کنم. دارم سیگار می کشم، نمیدونم از کی سیگاری شدم، شاید همین الان، شایدم خیلی وقت پیش تر. نمیدونم دارم خواب میبینم یا بیدارم. اتفاقی که افتاد یه شوک خیلی بزرگ بهم وارد کرده. کاشکی سعید بود و من رو از این فکرا در می اورد. هر چی میگذره خوابی که میدیدم برام واضح تر میشه، الان دیگه به قدری واضح شده که دیگه خواب نیست. از دست هیچ کسی ناراحت نیستم. احساس می کنم خودم رو نمیشناسم، احساس می کنم حسن رو بیشتر از خودم میشناسم.."

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.32
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 55 ثانيه
    من که فقط فهمیدم طولانی بود
    اصن داستان چی بود؟
    اون حسنه چرا با شما مدل صداقتی رفتار کرد؟
    اون سعیده اخر داستان چی شد؟مرد یا نه؟
    شما تو بالکن چی شدید؟
    من کی ام؟اینجا کجاست؟

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.11
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    545
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 10 ثانيه
    من که حوصلم نمیرسه الان این همه را بخونم ولی ایرادی هم نمیتونم بگیرم چون مجتبی *** هر چه گوید خوشگل است... سخت نگیر فرقی ندارد مشکل است

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.74
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,058
    تشکر شده در
    695 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 29 ثانيه
    امشب چقدر حسم شبیه شخص اول داستانه مجتبی
    الان که خوندم دوس داشتم زنگ بزنم و باهات حرف بزنم
    ببینم چجوری حل میشه؟
    اتفاقا امشب یکی از بهترین دوستامم مثل حسن شده بود
    چقد حال بدیه
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    208
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,331
    تشکر تشکر کرده 
    1,089
    تشکر تشکر شده 
    411
    تشکر شده در
    233 پست
    آنلاين
    1 هفته 1 روز 16 ساعت 30 دقيقه 17 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 39 ثانيه
    خیلی خوب بود
    اولش حس نکردم الان که چن شبه گذشته میبینم چقدر بهم نزدیکه
    بعضی وقتا انقدر زود عوض ( شما بخونید عوضی ) میشی که خودتم نمیفهمی ،هرچقدرم اطرافیان بهت میگن باورت نمیشه ..باید یه اتفاق بزرگ بیافته که بتونی خودتو تماشا کنی.. .
    قشنگ بود
    مرسی
    ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت..

  7. کاربر مقابل از s.tohidi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (23-12-15)

  8. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    303
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.43
    نوشته ها
    805
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر تشکر کرده 
    1,337
    تشکر تشکر شده 
    939
    تشکر شده در
    261 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 12 ساعت 22 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 40 ثانيه
    جناب شیدا باید عرض شود که این متن دخترانه هنوز خیلی کار داره که داستان بشه نیمه اولش که اگه اسمهاشو حذف میکردی انگار که تو خوابگاه دخترا اتفاق افتاده!!!

    دیالوگ ها به هیچ وجه داستانی نیست یه بار دیگه هم بحث کرده بودیم جواب مستقیم به سوال طرف دیالوگ رو تبدیل به گفتگوی مبتذل واقعی میکنه که داستان نیست برای نمونه:


    -نمره هات اومدن؟
    - آره، نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس شدم.
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    - آره خدا رو شکر.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.


    در سوال اول اگه فقط آره رو حذف کنیم و در سوال دوم آره خدارو شکر رو ، شاید بشه گفت دیالوگ داستانی میشه و تاثیر گذاریش بیشتر میشه:


    -نمره هات اومدن؟
    - نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس .
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.

    به همین منوال بقیه دیالوگا رو میشه تقویت کرد با توجه به این اصل که دیالوگ داستانی پاسخ مستقیم نباشد ؛ جواب بی ربطی باشد یا سوال را با سوال دیگه ای پاسخ بدی یا حرکتی انجام بدی و...


    مثلا
    -چند وقته حسن باهام بد شده، یه کارایی می کنه که اصلا نمیفهمم چرا اینجوری می کنه، تو میدونی از چی ناراحته؟
    سعید: مگه با هم بد شدید؟ شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ نه اصلا نمیدونم چرا یه دفعه رفتارش با من این قدر بد شده، یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه..
    .


    وقی در سطر قبل گفته ای باهم بدشدیم (که خیلی جمله بد و بی معناییه!) دوباره سعید نباید بپرسه مگه باهم بد شدید و ذر جوابش هم دوباره نباید بگه با من اینقدر بد شده!!!!!

    نمونه اصلاح شده فقط با حذف با اجازه البته:

    سعید: شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه
    ...
    ویرایش توسط خیالِ کج : 01-08-14 در ساعت 11:28
    ...وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف!

  9. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.74
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,058
    تشکر شده در
    695 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 29 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها
    جناب شیدا باید عرض شود که این متن دخترانه هنوز خیلی کار داره که داستان بشه نیمه اولش که اگه اسمهاشو حذف میکردی انگار که تو خوابگاه دخترا اتفاق افتاده!!!

    دیالوگ ها به هیچ وجه داستانی نیست یه بار دیگه هم بحث کرده بودیم جواب مستقیم به سوال طرف دیالوگ رو تبدیل به گفتگوی مبتذل واقعی میکنه که داستان نیست برای نمونه:


    -نمره هات اومدن؟
    - آره، نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس شدم.
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    - آره خدا رو شکر.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.


    در سوال اول اگه فقط آره رو حذف کنیم و در سوال دوم آره خدارو شکر رو ، شاید بشه گفت دیالوگ داستانی میشه و تاثیر گذاریش بیشتر میشه:


    -نمره هات اومدن؟
    - نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس .
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.

    به همین منوال بقیه دیالوگا رو میشه تقویت کرد با توجه به این اصل که دیالوگ داستانی پاسخ مستقیم نباشد ؛ جواب بی ربطی باشد یا سوال را با سوال دیگه ای پاسخ بدی یا حرکتی انجام بدی و...


    مثلا
    -چند وقته حسن باهام بد شده، یه کارایی می کنه که اصلا نمیفهمم چرا اینجوری می کنه، تو میدونی از چی ناراحته؟
    سعید: مگه با هم بد شدید؟ شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ نه اصلا نمیدونم چرا یه دفعه رفتارش با من این قدر بد شده، یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه..
    .


    وقی در سطر قبل گفته ای باهم بدشدیم (که خیلی جمله بد و بی معناییه!) دوباره سعید نباید بپرسه مگه باهم بد شدید و ذر جوابش هم دوباره نباید بگه با من اینقدر بد شده!!!!!

    نمونه اصلاح شده فقط با حذف با اجازه البته:

    سعید: شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه
    ...
    نقدخیلی خوبی بود
    دمت گرم خیال
    منم یاد گرفتم
    باز هم از این نقدها بذار
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.32
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها
    جناب شیدا باید عرض شود که این متن دخترانه هنوز خیلی کار داره که داستان بشه نیمه اولش که اگه اسمهاشو حذف میکردی انگار که تو خوابگاه دخترا اتفاق افتاده!!!

    دیالوگ ها به هیچ وجه داستانی نیست یه بار دیگه هم بحث کرده بودیم جواب مستقیم به سوال طرف دیالوگ رو تبدیل به گفتگوی مبتذل واقعی میکنه که داستان نیست برای نمونه:


    -نمره هات اومدن؟
    - آره، نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس شدم.
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    - آره خدا رو شکر.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.


    در سوال اول اگه فقط آره رو حذف کنیم و در سوال دوم آره خدارو شکر رو ، شاید بشه گفت دیالوگ داستانی میشه و تاثیر گذاریش بیشتر میشه:


    -نمره هات اومدن؟
    - نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس .
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.

    به همین منوال بقیه دیالوگا رو میشه تقویت کرد با توجه به این اصل که دیالوگ داستانی پاسخ مستقیم نباشد ؛ جواب بی ربطی باشد یا سوال را با سوال دیگه ای پاسخ بدی یا حرکتی انجام بدی و...


    مثلا
    -چند وقته حسن باهام بد شده، یه کارایی می کنه که اصلا نمیفهمم چرا اینجوری می کنه، تو میدونی از چی ناراحته؟
    سعید: مگه با هم بد شدید؟ شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ نه اصلا نمیدونم چرا یه دفعه رفتارش با من این قدر بد شده، یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه..
    .


    وقی در سطر قبل گفته ای باهم بدشدیم (که خیلی جمله بد و بی معناییه!) دوباره سعید نباید بپرسه مگه باهم بد شدید و ذر جوابش هم دوباره نباید بگه با من اینقدر بد شده!!!!!

    نمونه اصلاح شده فقط با حذف با اجازه البته:

    سعید: شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه
    ...
    من اعتراض دارم
    حداقل درباره ی داستانای خودم که کمی بعد رو میکنم،که از این کار اقای *** قوی تره
    اعتراض دارم،تصحیح کنید:-)

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.32
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 55 ثانيه
    خیال کج عزیز،یکی گفت بگم،اگه دخترونه یعنی سخیف،پس صورتی نوشته هاتون چیه:-)

  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    303
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.43
    نوشته ها
    805
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر تشکر کرده 
    1,337
    تشکر تشکر شده 
    939
    تشکر شده در
    261 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 12 ساعت 22 دقيقه 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 40 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    خیال کج عزیز،یکی گفت بگم،اگه دخترونه یعنی سخیف،پس صورتی نوشته هاتون چیه:-)


    نه نه نه منظورم اینه که تناسبی با فضای داستان شیدا که پسرونه هست نداره من کی گفتم سخیف ؟!

    من خود آن سخیفم

    رنگ صورتی به دلیل ایجاد شادی و نشاط در به طرز طنز استفاده میشد حالا که ما اینطور که میگن دومین کشور غمگین جهانیم چه خوبه که از رنگهای مختلف و شاد و استفاده کنیم
    ...وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف!

  13. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    امشب چقدر حسم شبیه شخص اول داستانه مجتبی
    الان که خوندم دوس داشتم زنگ بزنم و باهات حرف بزنم
    ببینم چجوری حل میشه؟
    اتفاقا امشب یکی از بهترین دوستامم مثل حسن شده بود
    چقد حال بدیه
    واقعا حال بدیه، اما به نظرم اگه به آخر داستان برسه آدم، یکمی راحت تر با قضیه میتونه کنار بیاد
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    من که فقط فهمیدم طولانی بود
    اصن داستان چی بود؟
    اون حسنه چرا با شما مدل صداقتی رفتار کرد؟
    اون سعیده اخر داستان چی شد؟مرد یا نه؟
    شما تو بالکن چی شدید؟
    من کی ام؟اینجا کجاست؟
    وقتی کار تموم شده بود یه کمی نا امید شده بودم، این نظرتون رو که خوندم حالم بهتر شد چون انگار احساس: "there is something wrong" به شما منتقل شده.
    شاید داستان ضعیفی باشه، اما پیچیده نیست، طولانی هم نیست، تو تعریف داستان کوتاه بعضیا میگن داستانی که بین 2500 کلمه تا 15000 کلمه باشه، این داستان سه هزار و خورده ای بود، بنابر این نسبت به داستان کوتاه ها، کوتاه محسوب میشه، البته به نسبت یک پست توی اندیشه آزاد کمی بلند تره.
    ممنون، اگه باز نقدی به نظرتون میرسه منتظرم
    ویرایش توسط شیدا : 02-08-14 در ساعت 12:33
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    من که نقد بلد نیستم ولی چون خودتون گفتید نظرمو مینویسم
    به نظرم خوب بود رَوون نوشته بودین جمله بندیاتون ایرادی نداشت ولی داستانتون خیلی بلند بود یه جاهاییش اضافه میزد انگار.. ادم هی میخواست رد بده یه قسمتایی رو..
    ضمن اینکه من اخرش کلا گیج شدم نفهمیدم چی به چیه یه خورده مبهم بود چون همه ازتون متنفر شده بودن و البته شما فکر میکردید که اینطوره و مشخص نشد چرا!؟
    با اینکه نفهمیدم ماجرا از چه قرار بود ولی بند پایانی رو خیلی دوست داشتم مخصوصا جمله ی اخر
    ...
    ممنون، اگه بازم نقدی به نظرتون رسید حتما بگید خوشحال میشم.
    در مورد بلند بودن که توضیح دادم، اما در مورد این که بخش هایی از داستان اضافی بود، خودم فکر کردم ممکنه اینجوری باشه و سعی کردم قسمت هایی رو حذف کنم، اما دیدم هر بخشش مربوط به یکی از اجزای طرح اصلی داستان و یکی از بخش های داستانه که حذفش به جوهره اصلی داستان لطمه میزنه.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها
    جناب شیدا باید عرض شود که این متن دخترانه هنوز خیلی کار داره که داستان بشه نیمه اولش که اگه اسمهاشو حذف میکردی انگار که تو خوابگاه دخترا اتفاق افتاده!!!

    دیالوگ ها به هیچ وجه داستانی نیست یه بار دیگه هم بحث کرده بودیم جواب مستقیم به سوال طرف دیالوگ رو تبدیل به گفتگوی مبتذل واقعی میکنه که داستان نیست برای نمونه:


    -نمره هات اومدن؟
    - آره، نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس شدم.
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    - آره خدا رو شکر.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.


    در سوال اول اگه فقط آره رو حذف کنیم و در سوال دوم آره خدارو شکر رو ، شاید بشه گفت دیالوگ داستانی میشه و تاثیر گذاریش بیشتر میشه:


    -نمره هات اومدن؟
    - نوزده و نیم، بهترین معدل کلاس .
    خوشحال میشه:
    -چه خوب پس ایشالا دیگه ارشدتم درست میشه.
    لباسم رو عوض می کنم و می نشینم روی تختم.

    به همین منوال بقیه دیالوگا رو میشه تقویت کرد با توجه به این اصل که دیالوگ داستانی پاسخ مستقیم نباشد ؛ جواب بی ربطی باشد یا سوال را با سوال دیگه ای پاسخ بدی یا حرکتی انجام بدی و...


    مثلا
    -چند وقته حسن باهام بد شده، یه کارایی می کنه که اصلا نمیفهمم چرا اینجوری می کنه، تو میدونی از چی ناراحته؟
    سعید: مگه با هم بد شدید؟ شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ نه اصلا نمیدونم چرا یه دفعه رفتارش با من این قدر بد شده، یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه..
    .


    وقی در سطر قبل گفته ای باهم بدشدیم (که خیلی جمله بد و بی معناییه!) دوباره سعید نباید بپرسه مگه باهم بد شدید و ذر جوابش هم دوباره نباید بگه با من اینقدر بد شده!!!!!

    نمونه اصلاح شده فقط با حذف با اجازه البته:

    سعید: شما که خیلی با هم رفیق بودید؟
    _ یه کارایی میکنه که دشمن آدم نمیکنه
    ...
    خیلی خیلی ممنون از نقدت، دوستان دیگه که کاری نمیکنن، فکر کنم زحمت نقد رو خودت باید تا آخر بکشی.
    در مورد جملات اضافی و ضعف دیالوگ ها: مدت خیلی زیادی من درگیر طرح اصلی داستان و ساختارش بودم، این زمان خیلی طول کشید، و وقتی شروع به نوشتن کردم تو یکی دو روز کار رو تموم کردم و وقتی تموم شد، واقعا خسته شده بودم و از طرف دیگه خیلی عجله داشتم که داستان رو توی سایت قرار بدم تا مورد نقد و نظر قرار بگیره، برای همین یکی از مراحل اصلی کار که ویرایش اون باشه رو نتونستم انجام بدم، موقع نوشتن هم توجه زیادی به کلمات و عبارات نداشتم، چون بیشتر توجهم به اصل داستان و صحنه ها و شخصیت ها معطوف بود، بعد که نوشتم، فقط وقت کردم یک دور داستان رو بخونم و در همون یک دور، حدود 600 کلمه رو حذف کردم که اگه یکی دو بار دیگه میخوندم احتمالا خیلی متن کار فرق می کرد. اما دیگه حوصله این کار رو نداشتم.
    خب بعد از این نقد که به زبان و تکنیک برمیگرده، خود داستان رو هم نقد کن، چیز دیگه ای اگه به نظرت میرسه بگو که منتظرم.
    التبه در مورد این که گفته بودی این متن هنوز داستان نشده، به نظرم داستان هست، چون عناصر اصلی داستانی رو داره، این نقدی که کردی مربوط به زبان اون میشد.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1