نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: لطفا اول توضیحات را بخوانید و سپس نظر دهید

رأی دهندگان
12. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • تو بر اسلام مادری کردی

    4 33.33%
  • چپاندن

    3 25.00%
  • صدای اذان بلند شد

    2 16.67%
  • داستان های ابولفضل

    4 33.33%
  • رویا (there is thomething wrong)

    1 8.33%
  • داستان خانم توحیدی

    3 25.00%
  • مثل همیشه

    3 25.00%
  • دردواره ای به نام قسمت

    1 8.33%
  • عشق اول

    2 16.67%
  • اتفاقی که رخ داده است (داستان صداقت)

    2 16.67%
  • تقدیم به دختران موصل

    3 25.00%
  • زیر شمشیر غمش

    0 0%
  • یادگاری

    0 0%
  • خنده تپلو

    1 8.33%
  • برگشت و نگاهم را دید

    4 33.33%
  • افسانه

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 31
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه

    نظرسنجی داستان تابستانی

    سوال نظرسنجی:
    کدام داستان را بیشتر می پسندید؟

    هر کسی به سه گزینه می تواند رای بدهد.
    اگر کسی بیشتر از سه کزینه را انتخاب کند، رای اون کلا باطل خواهد شد.
    لطفا در انتخاب خود دقت کنید، در پست بعدی یه خلاصه ای از داستان ها قرار داده خواهد شد، پس از مطالعه آن نظر بدهید.

    با تشکر، شیدا
    ویرایش توسط شیدا : 21-09-14 در ساعت 14:20
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.49
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 11 ثانيه
    پس شعر چی
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    بخشی از یادداشتی که به مناسبت امروز نوشتم رو تقدیم می کنم. به این امید که موردتوجه حضرت خدیجه سلام الله علیها قراربگیره:

    ((تو بر اسلام، مادری کردی...))

    نفس هایش به شماره افتاده است،بانویی که روزگاری بانوان مکه به دوستی اش برخود می بالیدند،پاک تنها مانده است.

    سیده ی حجاز و ملکه ی قریش ،بر بوریای خانه ی شوی بزرگوارش در بستر افتاده و جز او(ص) و دخترخردسالشان فاطمه(س) کسی را درکنار ندارد.

    ...

    محمد(ص) ناراحتی اش دو چندان می شود اما آن را فرو می خورد:
    به خاطرفاطمه نگران نباش...خدای تو نگهبان اوست.

    رسول خدا (ص)روی صورت خدیجه ی باوفایش خم می شود و درگوش او نجوا می کند:
    هم اکنون جبرئیل برمن وارد شده وسلام خدا را به تو می رساند.
    خدیجه (س)لبخندی از سر رضایت برلب می آورد و آخرین جمله اش را به زبان می آورد:



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چپاندن

    یه اتاق تاریک بیست متری. روبروی در، یه پنجره بود که با پرده های نواری پوشیده شده بود، نوارای پرده همیشه نیمه باز بود، جوری که از لابه لای اونا نور با زحمت و راه راه می افتاد تو صورت کسی که جلوی میز می ایستاد. بجز این پنجره راه راه، تنها راه ورود نور به اتاق یه هواکش بود که نور از لای پره هاش که به آرومی می پرخیدن میومد تو.
    پشت میز یه لاشه بزرگ صد و هشتاد کیلویی نشسته بود. تو سی سال گذشته هیچ کسی نه میز رو بدون اون و نه رو جدای از میز دیده بود. تنها

    ....

    اما دیگه خیلی دیر شده بود، با سرعت و ترس به سمت در رفت، در قفل بود، مرد چاق شروع کرد به بلند بلند خندیدن، وقتی می خندید شکمش می لرزید و خون فواره میزد بیرون. با لحن شیطانی شروع کرد به گفتن: انا الباطل ...ها ها ها... انا الباطل...
    از زیر میز بخار شیمیایی سبز رنگ بیرون اومد و کل اتاق رو گرفت، مرد پالتویی شروع کرد به سرفه کردن، تو این دقایق آخر حسابی به فکر فرو رفته بود، همه دوستاش اومدن جلوی چشاش، طاهر رو میدید که داره از یه باغ سرسبز صداش میکنه...
    لبخند زد و در حالی که داشت می مرد زمزمه کرد: الهی، آنچه میخواستم، نکو شد که نشد...

    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    صدای اذان بلند شد..
    زل زدم به ادم هایی که حرکاتشان برای زود رسیدن به سفره های افطار تند و تندتر میشد .ایستاده بودم توی ایستگاه و منتظر تاکسی..
    بیشتر وقت ها تنهایی بیرون رفتن را ترجیح میدهم چون میتوانم هی راه بروم و فکر کنم . فکر وفکر و فکر.. البته کنار شیشه ی ماشین نشستن و در خیال فرورفتن هم خیلی کیفورم میکند مخصوصا اگر شیشه ی عقب صندلیِ پشتِ راننده باشد که هم بتوانی بیرون را دید بزنی و هم توی اینه ی جلوی ماشین خودت را ورنداز کنی

    ...

    اصلا گوربابای همه چیز به فکرم میرسد گوشی را پرت کنم توی حوض وخودم را از این همه انتظارراحت کنم همه ی شماره ها عکس ها پیام ها عشق ها امیدها همه وهمه را بندازم توی اب پدرشان در بیاید .گوشی میافتد توی اب عکس های که برایم خاطره بود نیست و نابود میشود پیام هایی که روزی صد بار مرورشان میکردم میمیرند شماره ی بعضی ها که توی حافظه ام نیست از بین میرود و خیلی چیزها که باید باشد دیگر نیست . تلفن مییرود ته آب .دستم را دراز میکنم چیزی گیرم نمی اید لباسم خیس میشود ..
    صدای گوشی توی دستم بلند شد از فکر پریدم.با خودم میگویم "چه خوب شد ننداختیش تو حوض" با ترس و دلهره اس ام اس را باز میکنم ساراست..
    نتیجه ی آزمایش معلوم شد..

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    رویا

    مثل خوره رفته رو مخم. وقتی یادم نمیاد چه خوابی دیدم اینجوری میشم، میدونم یه خوابی دیدم اما یادم نمیاد چی بوده. در اتاقم رو باز می کنم سعید نشسته و داره با لپتابش ور می ره.

    ...

    الان چند ساعت گذشته از وقتی که سعید رو بردن بیمارستان. افتادم یه گوشه از بالکن اتاقم و از میون نرده ها به محوطه دانشگاه نگاه می کنم. دارم سیگار می کشم، نمیدونم از کی سیگاری شدم، شاید همین الان، شایدم خیلی وقت پیش تر. نمیدونم دارم خواب میبینم یا بیدارم. اتفاقی که افتاد یه شوک خیلی بزرگ بهم وارد کرده. کاشکی سعید بود و من رو از این فکرا در می اورد. هر چی میگذره خوابی که میدیدم برام واضح تر میشه، الان دیگه به قدری واضح شده که دیگه خواب نیست. از دست هیچ کسی ناراحت نیستم. احساس می کنم خودم رو نمیشناسم، احساس می کنم حسن رو بیشتر از خودم میشناسم....

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    کرم، هیولا، نیشخند...


    ساعت یک شب بود. خوابم می آمد ولی حوصله خوابیدن نداشتم. اس داد: سلام بیداری، حال داری بیام؟
    جواب دادم آره. اس داد بیا پایین. صبح بهش گفته بودم دنبال یک کار و سرمایه گذاری هستم و چند تومنی هم سرمایه دارم. تازه باهاش آشنا شده بودم. رفیق محمد بود. بهش می گفتیم حبیب. رفتم پایین. شب تاریکی بود، هوا خوب بود. روی یه نیمکتِ پارک کنار خونه نشستیم. شروع کردیم به صحبت کردن. یه پیشنهاد خوب داشت. گفت یکی رو میشناسه که تو کار کرم و کوده. طرف بهمون کرم میده، بعدش ما باید کرم ها رو پرورش بدیم، بعد خودش ازمون میخرتشون. پیشنهادش خوب بود، با خودم سریع حساب کردم، کافی بود پونصد هزار تومن سرمایه بگذارم و بعدش ماهی دو ملیون دربیارم، تازه اگه کارم رو گسترش ندم. اما یه مشکل بزرگ بود! اعتماد! چطور

    ...

    شروع کردم. چند جعبه فروختم و باقی را نگاه داشتم تا زیاد شوند.کرم ها بیشتر و بیشتر می شدند. کنترلشان برایم سخت شده بود. سود خوبی داشت. روزها می گذشت و کرم ها زیاد تر می شدند...
    سال ها گذشت، کرم ها زیاد شده بودند. دیگر در کنترل من نبودند. همه جای خانه را کرم گرفته بود. خانه سیاه شده بود و تاریک. هر جا می رفتم کرم های کریه و زشت را می دیدم. کرم هایی با سر هیولا، هیولایی که آن شب کنار جوب نشسته بود. روی صورت همه کرم ها لبخند زشت و کریه پخش شده بود و با نشیخند نگاهم می کردند. دیوانه شده بودم. همه جا کرم بود و صورت رنگ پریده و لبخند کریه و زشت...

    نقل قول نوشته اصلی توسط عباس نقدی پور نمایش پست ها
    مثل همیشه


    خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم آن وقت ها که پدر نبودم چطور زندگی می کردم. اما یادم نمی آید. انگار از اول همین طور پدر بودم و انگار از اول هم بچه هایم همین قدری بودند. حامد را با خودم برداشته ام برویم نانوایی. سوار آسانسور که می شویم کلی ذوق می کند و دست ها را تکان تکان می دهد نزدیک آینه آسانسورش می کنم، نگاه می کند من را و خودش را توی آینه می بیند، می خندد و با دست محکم چند بار روی آینه می کوبد و بلند می گوید اووووووو...

    ...

    پا می شود میدود سمت تشک من. شروع می کند روی تشک با پا کوباندن، من آرام می آیم سمتش، حامد دیگر روی تشک نخوابیده، حتما بیدار شده و چهار دست و پا رفته توی اتاق حمیده. زهرا روی تشک می نشیند و بلند بلند گریه می کند. نمی دانم چرا بعد از تصادف من و بچه ها و سمیرا اینطور شده. یادم می افتد که مداد رنگی حمیده را بهش ندادم. پا می شوم و به سمت اتاق حمیده می روم.
    -حمیده بابایی!
    دم اتاق می رسم. حمیده می دود طرفم.
    -سلام سلام شاه بزرگ!
    می نشینم که بپرد توی بغلم. میگویم:
    -کوفت سلام مرگ سلام...
    از اتاق پذیرایی صدای گریه زهرا بلند تر می شود..

    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها
    درد واره ای به نام قسمت

    تو همیشه واسه من دردسر بودی!
    این جمله ایه که خیلی دلم می خواست بهت بگم، از بچگیت تا حالا، همون موقع ها که هنوز پشت لبتم سبز نشده بود! و من به درستی و در عین ناباوری فهمیدم که بله...
    حالا بعد این همه سال وقتی از جلو در آشپزخونه قدیمیتون رد میشم خودمو می بینم که دارم ظرف میشورم، از پشت سرم وارد می شی و ... تا میام برگردم و بخوام تصمیم بگیرم که چه عکس العملی نشون بدم فرار می کنی و تصمیم از سرم می پره ... حالا آشپزخونه خالیه! و من و تو و هیچ کس توش نیست...
    باز می بینم که مادربزرگت می خواد بیاد تو اتاق که از در همون آشپزخونه بیرون می زنی و میگی: «کجا؟! کسی اون جا خوابه!» مثلا مراقب منی!


    ....

    راستی یادم رفت بگم؛ حمید مدتیه داره بهم توجه نشون میده. بار آخر که با هم رفته بودیم گردش جنگل، جلو همه آبرومو برد از بس که هی واسه من به طور ویژه میوه آورد، هی رفت و اومد کنار دستم نشست، أه! حالم بهم می خوره از این جور توجه نشون دادنا! فکر می کنه من نمی دونم قبلا یکی دیگه رو میخواسته حالا داره واسه من خوش خدمتی می کنه! ولی میخوام بهش جواب مثبت بدم، می تونم رو شرافتت حساب کنم می خوام اسم یکی بیاد تو شناسنامه ام می خوام برای همیشه چشماتو رو من ببندی می خوام خودمم از این احساسِ در کمین نشسته در امان باشم شاید این بار دیگه نتونم مثل گذشته باهات سرد برخورد کنم داره همین یه ذره ایمانمم از کفم میره، آره، باید بهش جواب مثبت بدم، گفتم که خسته ام! می ترسم آشیونه یکی دیگه خراب شه، گفتم که، منم آدمم...انگار قسمت منم همینه ...
    ولی...نه جواب میدم ...تو همیشه واسه من دردسر بودی...

    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها

    بسم الله
    عشق اول

    طفلک به خاطر حجم بالای درس تازه خوابش برده بود،با اینکه فصل امتحانات نبود چند وقتی بود که خیلی فاز درس خوندن گرفته بود. همیشه عادت داشت موقع خواب نوحه گوش کنه،با اینکه هندزفری گذاشته بود،صدای نوحه رو میشد حس کرد:"تو دلم یه دنیا حرفه ...که میخوام بگم آقاجون..."اکثر شب ها این نوحه رو گوش میکرد.عاشق حاج مهدی میرداماد بود و طلبه ی هرجمعه ی هیئت هاش،با صدای هم اتاقیش علی که انگ خودش بود و مثل دو تا داداش بودن بیدار شد،آروم دستشو تکون داد و گفت:امیرعلی جان،داداش پاشو...داره آفتاب درمیادا


    ...

    امیرعلی نازنین رو کنار خودش نشوند،کمربندش رو بست و نشست پشت فرمون،قبل از هرکاری ضبط رو روشن کرد:
    مثل همیشه آهنگ این بود:
    داری دل می زنی ،دل می کنی تو کم کم
    من بهت حق میدم،من حالتو می فهمم
    نبض احساستو میگرم و حالت خوش نیست
    ایندفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست
    دارم می بازمت ای داد بیداد
    خودم کردم که لعنت بر خودم باد"
    نازنین که دیگ خسته شده بود از بس که هر صبح این آهنگ رو گوش داده بود،از روی کلافگی جیغ زد:بابااا...بسه دیگه چقدر این آهنگوگوش میدی؟خسته شدم،یه اهنگ دیگه بذار...مگه من با شما نیستم؟؟ ...جوجه ی من؟...با شما دارم صحبت میکنم،تو رو خدا،خواهشن منو نگاه کن وقتی باهات حرف میزنم...باباااااااا
    فایده نداشت،اونروز نازنین زهرا،خیلی نازنین شده بود.

    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    اتفاقی که رخ داده است دقیقا قابل توضیح نیست، بطور کلی میتوان گفت در هر دوره ای از زندگی مخصوصا دراین بازه زمانی بخصوص هر انسان دچار اختلال و تضادهای درونی میشود، برای برخی کنترل و تصمیم گیری راحتتر و برای برخی سختتر است،
    دیشب با سردرد خوابیدم و صبح با سرگیجه بیدار شدم،نمیتوانم به درستی بخوابم، شبها مدام خوابهای آشفته میبینم، و صبح خسته تر از قبل از خواب بیدار میشوم، راس ساعت، ولی آنقدر در تختم میمانم که زمان را از دست میدهم، تقریبا هر روز این اتفاق میوفتد، دیر میرسم و او چپ چپ نگاهم میکند: باز که خواب موندی
    -به خدا سر کردستان ترافیکه
    - تو که راس میگیٔ!

    ....

    گذار ازین مرحله آنقدر نفسگیر است که فرد ترجیح میدهد به جای مبارزه به آن تن باخته و غرق شدن آنچه را داشته و آنچه میخواسته را به تماشا بنشیند، در واقع او در آخرین تلاش هایش همه آنچه را که داشته از دست داده است، و آنچه که میخواسته در مقایسه با شرایط او چون جزیره ایست دوردست برای گمشده ای در میان اقیانوس، بنابراین روند فروپاشی سریعتر رخ میدهد
    عصبی که میشوم به یکجا خیره میشوم، گاهی جدا از تمام آنچه اطرافم رخ میدهد ، اینبار ناخودآگاه به او خیره شدم و او کودکانه سلام میکند و من از خواب میپرم، و کاش میدانست که سلام کردنش برای من درمانی خوشایند است و من دوست دارم از او بخواهم همیشه به من سلام کند اما خجالت میکشم


    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    تقدیم به دختران موصل:


    از جا بلند میشود در حالی که لقمه ی غذا توی دستش سرد شده نگاهش را میدوزد به ساعت. نزدیک ده دقیقه از نیمه شب گذشته و طبق معمول هنوز خبری از برادرش نیست..
    صدای افتادن چیزی توی حیاط مردمک چشم هایش را گشاد کرد. لقمه را نخورده روی زمین انداخت و در حالی که تنش از رعشه های زیرپوستی داغ میشد به خودش جرات داد درِ اتاق را باز کند.
    شاید برادرش باشد، شاید هم محمد..
    در باز شد


    ....

    "كل ما اتقدمت خطوه
    فى لحظه برجع خطوتين
    خايف احكيلك حقيقتى
    تيجى تسالنى انت مين
    هر زمان که یک قدم به تو نزدیک می شدم
    در همان لحظه دو قدم به عقب بر می گشتم
    می ترسم حقیقت زندگیم را به تو بگویم
    و تو از من بپرسی تو واقعا که هستی"

    چراغ را خاموش کرد، نصفه شیشه ای که هنوز توی دستش بود را زیر بالشش گذاشت..آهنگ تمام شد. تماشاچی ها شروع کردند به دست زدن، پتو را کشید روی سرش، از بالای سِن برای محمد دستی تکان داد و چشم هایش را بست..

    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها
    زیر شمشیر غمش

    فاز اول

    «من دوست دارم اولین جایی که می رم صحرای عرفات باشه»
    این را دوستش گفت، او هم برای اولین بار تصمیم گرفت در جمع –هرچند دو سه نفره- احساس دلش را بگوید؛ «من فقط کربلا!»
    فاطمه ادامه داد: «نه من دوست دارم برم عرفات خیمه امام زمان –علیه السلام- رو ببینم»
    دوباره گفت: «فقط کربلا!»


    ...

    . سرش را بالا گرفت شاید بتواند نفس بکشد دوباره یادش آمد: دعا زیر قبه ی امام حسین -علیه السلام- مستجاب است. درست زیر قبه بود، آرزویی که از روز اولِ برگشتنش در دل داشت از سرش گذشت، دست زائری عرب محکم به سینه اش خورد درد در سینه اش پیچید، یادش آمد: سم اسب ها، سینه اباعبدالله،...به ضریح نگاه کرد بغضش شکست؛ های های گریه می کرد نفسش به شماره افتاده بود، فکر کرد شاید لازم است کمکی بخواهد آرام ناله کرد:«کمک» اطرافش همه عرب زبان بودند کسی متوجه حال خراب و اوضاع وخیمش نبود. همه یک صدا فریاد می زدند: «لبیک یا حسین» گریه و اندوه و فشار جمعیت آخرین رمقش را از او گرفت دیگر نمی توانست بایستد جایی هم برای افتادن نبود دوباره نگاهش را به ضریح دوخت انگار کسی به سمتش لبخند می زد... صدایی می شنید: «حسین من بیا و این دل شکسته را بخر حسین من مسافر جا مانده را با خود ببر» قلبش دیگر کار نمیکرد آخرین دور گردش خون در رگ ها رو به پایان بود از اعماق وجودش ناله زد:«یاحسین» و در آغوش زائران افتاد...

    زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
    آن که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

    نقل قول نوشته اصلی توسط زهرا خوش گفتار نمایش پست ها
    یادگاری
    دو هفته بیشتر به عروسی مون نمونده بود، باورم نمی شد سختی ها و مشکلات چند ماه اخیر تموم شده و بالاخره من و شادی داریم میریم خونه خودمون.
    احساس می کنم بعد از ماجرای بابک بیشتر عاشقش شده بودم، نمیدونم شاید به خاطر اینکه نا مهربونی های اون چند روز رو از ذهنش بیرون کنم. هیچ وقت یاوم نمیره......
    تلفنم که زنگ زد مردی با صدای کلفت و خش دار از من تقاضای ملاقات کرد

    ...

    هرکاری کردم دکتر و احمدآقا اجازه ندادند همراهشون برم، رفتم بالا سر شادی پرستارها متوجه حضور من تو اتاق نشدند، با هم پچ پچ می کردند:
    _ بیچاره پسره انگار چند روز دیگه عروسی شون بوده
    _مگه شوهرشه
    _ آره دیگه نمی بینی شب و روز ذول زده به تخت تا به هوش بیاد
    _ چه حالی میشه اگه بفهمه مرگ مغزی شده
    _ اینارو ول کن چطور رضایت بده برا اهداء عضو....
    دیگه بعد اون حرف، چیزی نفهمیدم....
    بعد از چند روز که به هوش اومدم دیدم تو بخش مراقبت های ویژه بیمارستانم، تا خواستم از جام بلندشم پرستار گفت: نه آقا شما تازه عمل کردید.
    پس حرفایی که شادی بهم زد همش.....
    اون لحظه یاد آخرین جمله اش تو عالم خواب افتادم:
    درسته که از این به بعد کنارت نیستم ولی مطمئن باش قلبم همیشه تو سینه ات باقی می مونه، مراقبش باش. درضمن این همیشه تو ذهنت باشه

    گاهی از عشق بهتره فقط یه یادگاری باقی بمونه

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها

    خنده تپلو



    سینا و سامان با ماشین نو ویراژ می دادند و قهقهه می زدند.
    سامان:
    -نگفتی چی شد که بابات راضی شد برات ماشین بخره؟ معجزه شده یا چیز خورش کردی؟
    -جریانش مفصله
    -خب بگو
    -باشه برا بعد، الان کجا بریم صفا کنیم؟
    -مستقیم برو. جلوتر یه فست فود جدید باز شده، با بروبچ تستش کردیم، پیتزاش عالیه...اِ اِ مواظب باش...
    صدای جیق ترمز خیابان را پر کرد

    ...

    علی از پشت مادرش بیرون می آید. دست راستش گچ گرفته شده. کبری خانم دوباره سینا را به داخل خانه دعوت می کند و می رود. سینا روی زانوهای خود می نشید و لپ علی را می گیرد:
    -چطوری علی آقا؟ دستت خوبه؟
    -خوبه عمو، درد نداره اما خیلی میخاره.
    -اشکالی نداره، زود خوب میشی. برات یه هدیه اوردم بیا بیرون.
    سینا دست علی را می گیرد و از چارچوب در بیرون می آورد. چشم علی به دوچرخه نو و زیبایی که به دیوار تکیه داده شده می افتد. روی صورت تپلش لبخند نقش می بندد. انگار جز خنده در تمام وجودش نیست...

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها

    برگشت و نگاهم را دید...



    برگشت و نگاهم را دید. هرچه به خودم گفتم مواظب باش، حواست را جمع کن، فایده نکرد، آخرش هم نتوانستم چشم هایم را در اختیار بگیرم و نگاهم را از او بردارم. دلم می گوید مهم نیست، اصلا بهتر! کاری را که با زبانت نمی توانستی انجام دهی، با چشم هایت کردی. اما عقلم می گوید نه! این کار را هیچ وقت نباید می کردی، نه با زبان، نه با چشم و نه با هیچ جای دیگر. اما من به حرف هیچ کدامشان گوش نمی دهم. از وقتی برگشت و نگاهم را دید، از خود بی خود شدم، مست چشمانش...


    ...


    تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..
    اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

    آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
    از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
    فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!

    ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
    هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
    اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..


    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها

    افسانه

    ساختمان اقالیم احساس برِ یکی از خیابان های شلوغ شهر نزدیک یک میدان قدیمی بنا شده بود. عمارت دو طبقه ای که از طبقه اول آن برای تشکیل کلاس های هنری استفاده میشد. یک جور پاتوق بود برای گردهم آییه جوانان اهل ذوق و هنر شهر. خصوصا که طبقه دوم هم محفل شعرایی بود که گاه و بی گاه برای نقد شعرهای خود و یا شرکت در شب شعر دور هم جمع میشدند.

    ....

    یک دفعه یاد کتایون افتاد و این که بهروز را فریب میداد و به اهدافش میرسید. ولی او به مردها طور دیگری نگاه می کرد. برای همه احترام قائل بود، فقط همین!

    با خود اندیشید: چقدر من ساده لوحم! عقش گرفته بود. از خودش از فروشنده اجناس صوتی تصویری، از مرد داروخانه چی، از دنیا، از همه چیز!

    اتوبوس نگه داشت و افسانه در ایستگاه آخر پیاده شد. یادش آمد قول قرص های آقاجون را به مادرجونش داده. خواست برگردد به خیابان اصلی و از جای دیگر دارو را تهیه کند. هوا آلوده به نظر می آمد. سعی کرد نفس عمیق نکشد. سردش شد. سرمای هوا دیگر ملس نبود، سوزناک بود! حالش بدتر شده بود انگار تب کرده بود. نتوانست خود را تا خانه برساند. همان جا خم شد و در جوی خیابان عق زد.

    این از داستان ها به صورت اول و آخر
    ویرایش توسط شیدا : 21-09-14 در ساعت 14:36
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.82
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 14 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    پس شعر چی
    به نظر من شعر «یا صاحب الغزل» اول شده دیگه.
    شک دارید؟
    ولی جدی شعرو جدا میذارید؟
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    داستان های ابوالفضل:

    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    مثل روزای قبل صبح زود مامان منو از خواب بیدارم کرد ومنو راهی مدرسه کرد وقتی از مدرسه برگشتم یه غذایی خوردم واز خونه زدم بیرون ورفتم سراغ دوستام تا بیان با هم بریم کنار ساحل دریا بازی کنیم پس با دوستام راهی اونجا شدیم. ما با کلی شادی و خوشحالی مشغول بازی کردن بودیم که ناگهان دیدیم تو هوا یه چیزی داره به سمت ما می آد من متوجه شدم اون یه هواپیمای جنگی اسرائیلی، با داد وفریاد در حالی که خودم نیز در حال فرار بودم از دوستام خواستام فرار کنن پس همه باسرعت زیاد از اونجا دورشدیم سرعت من بیشتر از دوستای دیگم بود من یه پناهگاهی دیدم و سریع خودمو به اونجا رسوندم بقیه دوستامم داشتن به اونجا می اومدن که ناگهان دیدم بمب رو سر اونا افتاد وهمه اونا جلوی چشم من پرپر شدند اونا فقط چند تا بچه بودن که فقط به دنبال بازی کردن بودن وآزارشون به هیچکی نمی رسید اون بچه ها هیچ گناهی نداشتن ،ازتون معذرت می خوام که داستانی رو که نقل میکنم ناراحت کننده ولی باید میگفتم تا همه بدونن که تو گذشته چه بلایی سر ما اومده من بعد از اون ماجرا سوگند خوردم که انتقاممو از اون نامردا بگیرم وسرزمینمونو که با دوز وکلک ازمون دزدیده بودنو از چنگ اون نامردا در بیارم پس از چند سال که بزرگتر شدم به کمک چندتا از دوستام گروهی رو تشکیل دادم به نام نهضت آزادی بخش فلسطین وهر روز تعداد بیشتری از افراد جذب گروه ما میشدند وبرای آزادی فلسطین تلاش می کردند.ما فکر وذکرمون این شده بود که هر جور که شده باید اون اشغالگرا رو از سرزمینمون بیرون کنیم ...الان سالها از آن ماجرا می گذره وسرزمین ما آزاد شده و هیچ متجاوز واشغالگری تو سرزمینمون نیست ما همه این چیزا را مدیون مقاومتیم...الان اون نامردا هر کدوم به گوشه ای فرار کردند وبرای اینکه به خاطر جنایاتی که انجام دادند محاکمه نشن هر کدوم نام های جعلی برا خودشون انتخاب کردند...من عبدالله فرزند فلسطینم


    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود .تو یکی از روزای خدا دختری چشم به جهان گشود پدر ومادرش اسم اونو مسافر گذاشتن حالا چرا نمیدونم والله باید از خودشون بپرسیم بگذیریم اون دختر یه دختر معمولی نبود او روزی که به دنیا او مد شروع به حرف زدن کرد او دختر خیلی شیطونی بود وهمش از اینور به اونور میرفت وهرکس به او اعتراضی میکرد با جواب قاطع او روبرو میشد او دختر خیلی سرزبون داری بود به گونه ای که هیچکس تو حرف زدن حریف او نمیشد وضع به گونه ای شده بود که به او لقب پادشاه سخن پراکنی جهان را داده بودند او در عین اینکه سر زبون دارخیلی خوبی بود بچه ی درسخونی هم بود او هین طور داشت مراحل تحصیلو پله پله طی میکرد که به سد کنکور برخورد کرد ومثل آب خوردن از اون گذشت ووارد دانشگاه شد او تو دانشگاه به دنبال جایی میگشت که گفتگو کنه وبتونه جواب اینو اونو بده متوجه شد که تو دانشگاش سایتی به نام اندیشه آزاد وجود داره او خیلی سریع خودش به اون رسوند وسلام علیک واحوال پرسی کردببین چی گفتم خیلی عذر میخوام ،داستان ازاین قرار بود که اون خودشو سریع به این سایت رسوند و عضو اون شد. او با افرادی که هر کدوم برا خودشون تو حرف زدن و رقیب به زمین زدن یل طولانی داشتند گلاویز شد وتونست همه رو شکست بده. وضع داشت همینطور ادامه پیدا میکرد واو به پادشاهی خودش ادامه میداد که در روزی از روزها فردی به نام کاربر ابوالفضل عضو سایت اندیشه میشه او فکر میکنه که خیال میکنه که تصور میکنه ببخشید اشتباه شد او فکر میکنه که میتونه اونو مثل آب خوردن کنار بزنه وشکستش بده وبه یکه تازی خودش ادامه بده پس در یکی از روزها که بحث داغی در سایت مطرح شده بود با او وارد بحث میشه وا اولین پستو در جواب اون میگذاره و به گمون اینکه او ناکت شده و دیگه حرفی برای گفتن نداره از شدت خوشحالی در حال بال در اوردن که ناگهان میبینه کاربر ابوالفضل پاسخ اونو داده پاسخ قاطعی که هیچکس توان پاسخگویی به اونو نداره او حیران شده وهاج واج شده دربه در دنبال جواب میگرده چند ساعت فکر میکنه به زمین آسمون میره ولی هیچ جوابی دستگیرش نمیشه به همین دلیل تصمیم میگیره ازپادشاهی کنار بکشه و جای خودشو به کاربر ابوالفضل بده



    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    دیگه خسته شده بود می خواست هر جور که شده خودکشی کنه وبره سراغ چاقویی که تو آشپزخونشونه وکار رو تموم کنه از طرفی او حال تکون خوردنو نداشت و از طرفی میخواست هر جور که شده امروز کا رو تموم کنه او خیلی وقت بود این تصمیمو گرفته بود ولی هر بار که میخواست این تصمیمو عملی کنه یه نیرویی مانع از کارش میشد دیگه از این وضعیت خسته شده بود بلا خره تصمیمشو گرفت خیلی آروم قدم برمیداشت و به طرف آشپزخونه حرکت می کرد متوجه اومدن کسی شد خودشو به اتاق خوابش رسوند و رفت رو تختش دراز کشید به طرف در آومد خیلی آروم لای درو باز کرد تا ببینه که کیه دید مامانشه بلند صدا زد مامان یه چاقو برام بیار...مامان چاقو رو براش اورد خیلی خوشحال شد چون دیگه به هدفش رسیده بود و بدون این که خودکشی کنه چاقو پیشش اومده بود چاقو رو برداشت و با اون خیارایی رو که تو ظرف کنارش بود و پوست کند و با ولع تموم خورد



    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود تو یه جنگل شلوغ که حیوونای مختلفی توش زندگی می کردند یه پادشاهی حکومت می کرد که تصور می کرد خیلی خوب حکومت می کنه ،واز جایی که فکر می کرد خیلی خوب حکومت می کنه به دنبال جانشین شایسته ای برای خودش بود . او برای پیدا کردن این فرد شایسته دست به هر کاری می زد،گاهی از اینور جنگل به اونور جنگل میرفت و با حیوونا در مورد انتخاب جانشین خودش مشورت میکرد،میگفت به من بگید که چه کسی لیاقت داره بعد از من حکومت شایسته ای به شما داشته باشه،حیوونا که از بی خبری شاه نسبت به آشفتگی ها آگاه بودن میخواستن بهش بگن آشفتگی ها و هرج ومرج هایی که تو جنگل وجود داره ولی هیچکدوم جرئت این کارو نداشتن آخه می ترسیدن اگه حرفی بزنن جونشونو از دست بدن ؛بگذریم، پادشاه هر چی بیشتر تلاش می کرد بیشتر به بن بست می رسید.یه روز که تو یه گوشه کظ کرده بود وتقریبا داشت ناامید می شد یه فرد تیز هوشی می آد بهش میگه پادشاه جان اجازه هست من حرف بزنم پادشاه میگه بفرما،میگه پادشاه جان بگو ببینم به دنبال چه کسی برای حکومت هستی پادشاه میگه: به دنبال کسی هستم که مثل خودم باشه ،خیلی خوب باشه و بتونه خیلی خوب این جنگلو اداره کنه،او به پادشاه میگه اجازه هست صریح حرفمو بزنم پادشاه میگه بفرما،می دونی مشکل از کجاست و تو برای چی به این حال روز افتادی ؛نه نمیدونم بگو ببینم مشکل از کجاست؛مشکل اینجاست که تو فکر می کنی خیلی خوبی و جنگلو خیلی خوب اداره می کنی به همین دلیل در انتخاب جانشین واسه خودت خیلی سخت گیر شدی،مشکل اینجاست که تو هرج ومرج هایی که تو این جنگل وجود داره رو نمیبینی ومشاورات به دروغ به تو القا کردن که حکومت تو خیلی خوبه وتو هم باورت شده وحالا هم به همین خاطر در انتخاب جانشین خیلی سخت گیر شدی؛ناز گلم هرکی می تونه بر این جنگل حکومت کنه ؛وقتی تو تونستی با این همه هرج ومرج و آشفتگی سالها بر این جنگل حکومت کنی چرا دیگران نتونن،پادشاه کمی به فکر فرو می ره چند قدم به جلو بر می داره ،چند قدم عقب عقب می آد چرخشی می کنه و با صدای بلند می گه :اگه اوضاع انقدر خر تو خره چرا تو پادشاه نشی،تیز هوش میگه پادشاهی این جنگل ارزانی خودت، من بر همه دنیا حکومت می کنم ،پادشاهی که به خاطر نظم اون همه به من می بالن پادشاه پرسید شما تیزهوش باهوش ترین تیز هوش جهان نیستید ،گفت آری من همانم،پادشاه فورا در مقابل او زانو زد و گفت راهنمایی شما را به کار خواهم برد.




    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوالفضل نمایش پست ها
    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود توی جنگل شلوغ که حیوونای جورواجوری زندگی می کردند پادشاهی حکومت می کرد که خیلی با درایت و شجاع وباهوش بود ولی بر عکس پادشاه حیوونای جنگل خیلی شیطون و بازیگوش بودند. پادشاه تلاش زیادی برای به سر عقل آوردن حیوونا وسر به راه کردن اونا انجام داده بود ولی هر چی تلاش کرده بود به نتیجه ای نرسیده بود وحیونا به شیطونی وبازیگوشی خودشون ادامه میدادن،و هر چه می گذشت این حیوونای نازنین شیطون تر می شدن .پادشاه که از این وضع خسته شده بود ،قصد کناره گیری از پادشاهی رو داشت که ناگهان تو روزی از روزها خرگوش تیزهوشی وارد جنگل میشه و میبینه او ضاع جنگل خیلی آشفتست،او در مورد اوضاع جنگل پرس وجو می کنه ومتوجه میشه که پادشاه این جنگل قصد کناره گیری از قدرتو داره ودیگه از وضع آشفته جنگل خستست .او به سراغ پادشاه می ره وبهش میگه عالیجناب اجازه هست حرف بزنم پادشاه بهت زده شده از این که چطور او جازه گرفته برای حرف زدن( آخه حیونای شیطون جنگل هیچوت از پادشاه برای حرف زدن و کارای دیگه اجازه نمی گرفتن)بهش می گه حرفتو بزن:میگه صریح بگم مشکل اینجاست که اطراف تو رو یه سری مشاوران ناتوان گرفتن،مشکل اینجاست که تو خیلی خوبی ولی اطرفیانت نه؛ چاره کار اینه که منو نخست وزیر خودت کنی وبعد ازیه مدتی تفاوتو وتحول رو با من تجربه کنی،پادشاه میگه از کجا که وقتی من تو رو به عنوان نخست وزیر برگزیدم اوضاع بهتر بشه ،تیزهوش میگه پادشاه جان اگه اوضاع بهتر نشد می تونی جونمو ازم بگیری،پادشاه با شنیدن این حرف به فکر فرو میره چند قدم به جلو بر میداره چند قدم به عقب می آد و بعد چرخشی میزنه و بعد با نخست وزیری تیزهوش موافقت میکنه...
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    703
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 4 دقيقه 3 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 40 ثانيه
    چرا داستان توحیدیو نذاشتی
    اونم خوب بود
    میخاستم رای بدم بهش
    JUVE!

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    چرا داستان توحیدیو نذاشتی
    اونم خوب بود
    میخاستم رای بدم بهش
    اشتباه است، پیش می آید
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    چرا داستان توحیدیو نذاشتی
    اونم خوب بود
    میخاستم رای بدم بهش
    با دلی چرکین و خاطری غمگین، داستان ایشون رو به جای داستان کرم خودم میگذارم، چون امکان اضافه کردن بخش جدید وجود نداره
    اگه کسی از اون داستان من خوشش می اومد، به خودم بگه کافیه
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط s.tohidi نمایش پست ها
    هندز فریم رو بیشتر تو گوشم فشار میدم تا صدایی نشنوم.ولوم رو به صد، اما بی فایدست، بازم صدای ناله میاد؛ "یا من فی الافاق ایاته...یا من فی الایات برهانه...یا من..."

    همه ی جونم رو میریزم تو انگشتام،باز فشار...
    "بدهکارتم دنیا اگه مردی بیا بگیر
    که از من مونده یه مشت عکس سیاه سفید
    یه مقداری خون،چشام هنوز وصله به چشمای اون"
    "یا من فی القبور عبرته...یا من فی القیامة ملکه..."
    بی فایدست، صدا بلند تر از اونه که هندزفری رو خفه نکنه. نزدیک تر میشم درست رو به روش، اما خجالت میکشم نگاهمو رو طلایی گنبدش بندازم
    حالا انگار یکی تو گوشم فقط ویز ویز میکنه
    "یه احساس خوب...دارم، همه چیزا عادی شدن، یه سری فنچی خودشون رو لات میدونن..."
    "سبحانک یا لا اله الا انت...الغوث..."
    درگیرم بین این دو حس متضاد،دلم با ناله هاست گوشم با شایع. برای فرار از صداها دستمو رو شماره ها فشار میدم...0919420
    _دارم ریختتو میبینم و صدای بوق ممتد. اینم از جواب دادنش !

    ...

    هنوز کامل نشسته چای رو از دستش میقاپم و یه کله سر میکشم. چشاش رو نعلبکی میکنه: داغ بود هااااا. و شروع میکنه به فوت کردن چایش. پام رو سر میدم تو آب، لجنای کف جوب عجیب منو یاد خودم میندازن. نمیخوام به هیچی فکر کنم،حتی به مفاتیحی که میگیره سمتم: زنگ نزدم. به مرور زمان حل میشه
    _ این مرور کوفتی شاید قهرتون رو بشکنه اما دلخوریا رو تکون نمیده.هلش دادی؟مهم نیست سرشم شکسته یا نه کمرش درد کشیده یا نه،مهم دلشه که بد گرفته. دلم مچاله میشه،حق با اونه اما سرمو میکنم تو گوشیم که بی خیال نصیحت کردنم بشه.. نگاه خیرش رو ازصورتم میگیره،با یه نفس صدا دار قامت میبنده. بی هدف دوربین رو تنظیم میکنم رو صحنه ی رو به روم...
    اره حق با اونه...و تماسی که در اخر وصل میشه: الو مامان؟؟؟....
    _سمانه ..سمانه ..؟؟؟
    با تکونای دست مامانم بیدار میشم ..

    _چرا تو خواب گریه میکردی ؟
    دستی رو صورتم میکشم ..زیر لب زمزمه میکنم ..حق با اونه..

    این هم داستان خانم توحیدی، متاسفانه اسمی نداشت.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    703
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 4 دقيقه 3 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 40 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    با دلی چرکین و خاطری غمگین، داستان ایشون رو به جای داستان کرم خودم میگذارم، چون امکان اضافه کردن بخش جدید وجود نداره
    اگه کسی از اون داستان من خوشش می اومد، به خودم بگه کافیه
    چرک :-)
    JUVE!

  11. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    208
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,331
    تشکر تشکر کرده 
    1,089
    تشکر تشکر شده 
    411
    تشکر شده در
    233 پست
    آنلاين
    1 هفته 1 روز 16 ساعت 30 دقيقه 17 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 39 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    با دلی چرکین و خاطری غمگین، داستان ایشون رو به جای داستان کرم خودم میگذارم، چون امکان اضافه کردن بخش جدید وجود نداره
    اگه کسی از اون داستان من خوشش می اومد، به خودم بگه کافیه
    خوشال باشید برگشتوندمش
    داستان منو به خودم بگین
    ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت..

  12. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    703
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 4 دقيقه 3 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 40 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط s.tohidi نمایش پست ها
    خوشال باشید برگشتوندمش
    داستان منو به خودم بگین
    اه اه
    چوپان فداکار
    هی عوض نکنین
    بتعادل برسین
    JUVE!

  13. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    208
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,331
    تشکر تشکر کرده 
    1,089
    تشکر تشکر شده 
    411
    تشکر شده در
    233 پست
    آنلاين
    1 هفته 1 روز 16 ساعت 30 دقيقه 17 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 39 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    اه اه
    چوپان فداکار
    هی عوض نکنین
    بتعادل برسین
    تصمیم کبری چشم به تعادل رسید دیگ ..
    ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت..

  14. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    703
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 4 دقيقه 3 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 40 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط s.tohidi نمایش پست ها
    تصمیم کبری چشم به تعادل رسید دیگ ..
    چشم خوبه
    دوز دارم
    JUVE!

  15. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط s.tohidi نمایش پست ها
    خوشال باشید برگشتوندمش
    داستان منو به خودم بگین
    انگار از اختیارات مدیریتتون خسته شدیدا
    خودتون درستش کنید
    من اگه امیدی به اون داستان داشتم این کارو نمی کردم
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1