صفحه 18 از 18 نخستنخست ... 8161718
نمایش نتایج: از شماره 256 تا 260 , از مجموع 260
  1. Top | #256

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mosafer نمایش پست ها
    جواب درخور ومناسب نیافتم دوست من:-)
    تشکر که دیدت همراه بالبخنده
    ایشالا خدا دوتا بچه به همین تخسی بت بده که لبخند از رو لبات نپره:-)
    خوبت شد؟ هی میگم ج مناسب ندارم:-)
    با. با
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  2. Top | #257

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.21
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 26 ثانيه
    خیلی دوست داشتم از محتوایِ این حدیث یه داستان بنویسم اما به چند دلیل نتونستم... اما حدیث رو اینجا میذارم، شاید شما بتونید ازش یه داستان قشنگ درست کنید...

    پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و صلم) میفرماید :

    إنِّي أُحِبُّ مِنَ الصِّبْيَانِ خَمْسَةَ خِصَالٍ:
    الاوَّلُ أَنَّهُمُ الْبَاكُونَ؛
    الثَّانِي عَلَي التُّرَابِ يَجْتَمِعُونَ؛
    الثَّالِثُ يَخْتَصِمُونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ؛
    الرَّابِعُ لَايَدَّخِرُونَ لِغَدٍ؛
    الْخَامِسُ يُعَمِّرُونَ ثُمَّ يُخَرِّبُونَ.

    یعنی من پنج تا از خصلتهای بچه ها رو دوست دارم:

    اوّل اینکه بچه ها غالبا و پیوسته گریان هستن.
    دوّم آینکه دور خاک جمع میشن و خاک بازی میکنن.
    سوّم اینکه بدون حقد و كينه با هم دعوا ميكنن.
    چهارم اینکه براي فردا خودشون چيزي رو ذخيره نميکنن.
    پنجم اینکه ميسازن و بعدش خراب ميكنن!

    منبع: كتاب زَهْرُ الرَّبيع، سيّد نعمت الله جزائري، طبع سنگي، ص 259

    حدیث خیلی قشنگ و پر مفهوم هستش...بدرد تاپیک های دیگه هم میخوره، بهرحال ...آقاِ *** یا خانم فطرس یا مسعود یا خانم توحیدی یا آبجی مسافر، هرکس تونست،خیلی خوب میشه...
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  3. Top | #258

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    276
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.44
    نوشته ها
    4,438
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1,339
    تشکر تشکر شده 
    1,394
    تشکر شده در
    661 پست
    آنلاين
    3 روز 4 ساعت 35 دقيقه 53 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط عقل سرخ نمایش پست ها
    خیلی دوست داشتم از محتوایِ این حدیث یه داستان بنویسم اما به چند دلیل نتونستم... اما حدیث رو اینجا میذارم، شاید شما بتونید ازش یه داستان قشنگ درست کنید...

    پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و صلم) میفرماید :

    إنِّي أُحِبُّ مِنَ الصِّبْيَانِ خَمْسَةَ خِصَالٍ:
    الاوَّلُ أَنَّهُمُ الْبَاكُونَ؛
    الثَّانِي عَلَي التُّرَابِ يَجْتَمِعُونَ؛
    الثَّالِثُ يَخْتَصِمُونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ؛
    الرَّابِعُ لَايَدَّخِرُونَ لِغَدٍ؛
    الْخَامِسُ يُعَمِّرُونَ ثُمَّ يُخَرِّبُونَ.

    یعنی من پنج تا از خصلتهای بچه ها رو دوست دارم:

    اوّل اینکه بچه ها غالبا و پیوسته گریان هستن.
    دوّم آینکه دور خاک جمع میشن و خاک بازی میکنن.
    سوّم اینکه بدون حقد و كينه با هم دعوا ميكنن.
    چهارم اینکه براي فردا خودشون چيزي رو ذخيره نميکنن.
    پنجم اینکه ميسازن و بعدش خراب ميكنن!

    منبع: كتاب زَهْرُ الرَّبيع، سيّد نعمت الله جزائري، طبع سنگي، ص 259

    حدیث خیلی قشنگ و پر مفهوم هستش...بدرد تاپیک های دیگه هم میخوره، بهرحال ...آقاِ *** یا خانم فطرس یا مسعود یا خانم توحیدی یا آبجی مسافر، هرکس تونست،خیلی خوب میشه...
    من فک کنم تو مورد پنجم تبحر خاصی دارم:-)

  4. Top | #259

    تاریخ عضویت
    Jan 2014
    شماره عضویت
    525
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.86
    محل سکونت
    قم - 45 متری صدوق
    نوشته ها
    1,259
    تشکر تشکر کرده 
    810
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    158 پست
    آنلاين
    4 روز 15 ساعت 27 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 دقيقه 11 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها

    !! :|
    خیلی منو درگیر کرد.هی موقع خوندن چشمم می خواست اونو "بود" بخونه نمیشد،جدی میگم.
    هزار آفرین
    اگه خاطره می بود آفرین داشت،چون نوشتنش آسون تره
    ممنون،خیلی خوب و تاثیر گزار نوشتید.
    بازم از این کارا کنید.

    فک نمیکردم خوب باشه
    ممنون از تشویقتون

    چشم حتما با کمک و راهنمایی دوستان

  5. Top | #260

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    درد


    چشمانم ریز شده. مثل شکار زیر نظر گرفتمش. از در شرکت خارج می شود و به سمت ماشینش می رود. همان بی ام وه مشکی. چقدر زیباست این لعنتی! من همیشه روی بنز تعصب داشتم. حتی در کالبد قبلی ام هم صاحب یک بنز سری اس بودم. عجب سالاری بود. اما این بی ام وه چیز دیگریست. همان صبح که دیدم عاشقش شدم. شاید اگر در موقعیت دیگری بودم هیچ وقت این تصمیم را نمی گرفتم، حتی هنوز هم مطمئن نیستم، اما دیگر نمی توانم تحمل کنم. صاحب خانه مان دارد از خانه بیرونمان می کند، آواره کوچه و خیابان می شوم آن هم با زن و چهار بچه قد و نیم قد. تصمیم گرفته ام صاحب این بی ام وه ی ناز شوم. استارت می زند و حرکت می کند. خوش تیپ است، یک پیراهن آستین کوتاه آبی پوشیده با یک شلوار مشکی. با پیکانم تعقیبش می کنم. تصمیمم را گرفته ام، این کار را خواهم کرد، اما هنوز هم دو دل هستم. آن اوایل که از جانب خدا اجازه عوض کردن کالبد صادر شد، خیلی بازار این کار داغ بود. همه کالبدشان را عوض می کردند. حتی بعضی ها در ماه چند کالبد عوض کردند. اما کم کم فهمیدند چه خبر است. دیگر کم تر کالبد را عوض می کنند. خیلی از دوستانم را می شناسم که تا بحال کالبد عوض نکرده اند. می گوید همان کالبد اولی بهتر جواب می دهد. من هم فقط یکبار کالبد عوض کردم. اما دیگر واقعا خسته شده ام. محض تنوع هم که شده این کار را می کنم. بالاخره اگر این قدرها بد بود، خدا هیچ وقت اجازه چنین کاری را نمی داد. عروس مشکی را کنار یک خانه سلطنتی پارک می کند. انگار خانه خودش نیست. کنار در می ایستد و زنگ می زند. الان بهترین موقع است. نباید متوجه حرکت من شود. اگر از جایش تکان بخورد، کار انجام نمی شود. از ماشین پیاده می شوم و آرام آرام بهش نزدیک می شوم. به ده قدمی اش که می رسم، با تمام سرعتم می دوم. بر می گردد و نگاهم می کند، اما تکان نمی خورد. یا حکیم بلندی می گویم و سرم را به سرش می کوبم. برای چند لحظه همه چیز سیاه می شود. کم کم حالم سر جایش می آید و بلند می شوم. باورم نمی شود به این آسانی موفق شده ام. او هم بلند می شود. نگاهی به من و خودش می کند. تازه فهمیده چه شده. بلند بلند می خندد و مثل مست ها شروع می کند به قر دادن و بشکن زدن. می آید طرفم و یک بوسه بزرگ بر گونه ام می زند:
    -دمت گرم سالار، خیلی باحالی...
    طفلکی هنوز نمی داند چه زندگی ای منتظرش است. معمولا چند ساعتی طول می کشد تا حافظه کالبد جدید کاملا فعال شود و همه جزئیات را به یاد بیاورد. می رود و سوار پیکانی که دیگر برای او است می شود و می رود. به در خانه نگاه می کنم. باز شده. حافظه ام کم کم فعال می شود. این خانه خواهرش، یعنی خواهرم است. چه اطلاعات خوبی دارد بالا می آید! صاحب یک شرکت بازرگانی هستم. یک شرکت موفق و پر سود. زن و بچه خوبی هم دارم. وارد خانه می شوم. از میان حیاط با صفا و زیبای خانه رد می شوم تا به در ساختمان می رسم. خواهرم آمده دم در.
    -سلام داداش!
    -سلام سپیده!
    وارد پذیرایی می شوم. از میان مبل های سلطنتی می گذرم و روی یکی از مبل های راحتی ولو می شوم. سپیده احوال پرسی ای می کند و به آشپزخانه می رود. با یک لیوان آب طالبی خنک بر می گردد. از بچه هایش می پرسم، پژمان دانشگاه است و سحر با نامزدش. می پرسم پس کی عروسی می کنند. هنوز تصمیم نگرفته اند، شاید سه چهار ماه دیگر. لیوان آب طالبی را یکجا سر می کشم. خنکی از دهانم جاری می شود و گلو و سینه ام را صفا می دهد. سپیده روی مبلی می نشیند. دختر خوش مشرب و دوست داشتنی ای است. خانواده خوبی دارم. فکر نمی کردم این کالبد این قدر خوب باشد. فقط هنوز نمیدانم مشکل آن چیست. این کمی نگرانم کرده. مگر زندگی بدون بلا و سختی می شود؟!. سپیده حال زهرا و پسرم حسن را می پرسد و می گوید که چرا نیاوردمشان. جواب می دهم که شرکت بودم و از این حرف ها. یادم می آید که حاج علی این هفته بیمارستان بوده. از احوالش می پرسم. سپیده می گوید:
    - استخره. یه مدت وقتی غذا می خورد معدش درد می گرفت. هفته پیش بچه ها بردنش بیمارستان برای معاینه و چکاپ. خلاصه دیگه سه چهار تا مریضی پیدا کردن. کلی دارو دادن با برنامه غذایی و ورزشی و از این حرفا. منم قرار شده این هفته برم چکاپ. تو نمیای داداش؟
    حافظه ام تقریبا فعال شده. هیچ درد و بیماری ای ندارم. به سپیده می گویم که سالمم و نیازی به چکاپ ندارم. اصرار می کند که من هم بروم. کار بی فایده ای است. سعی می کنم حافظه ام را مرور کنم. یک پسر دارم. امسال کنکور دارد و حسابی درس می خواند. همسرم هم دختر عمویم است. از بچگی نشان هم بودیم. اتفاقا عاشق هم شدیم و عقدمان آسمانی شد. یک ویلا در نمک آبرود دارم. جای با صفایی است. سالی چندبار به آن جا می رویم. سپیده به آشپزخانه می رود تا چای و شیرینی بیاورد. ولو شده ام روی مبل راحتی. خاطراتم در ذهنم به تکاپو افتاده اند. چشمانم سنگین می شوند... زهرا می خندد. حسن کنکور قبول شده انگار. سهام شرکت پایین می آید، دوباره بالا می رود. گران تر از قبل می شود. حسن گریه می کند. پدرم مرده. به جنازه اش چشم دوخته ام. حاج علی سپیده را از روی خاک بلند می کند. هر چه دنبال زهرا می گردم پیدایش نمی کنم. به خانه پدرش رفته به نظرم. حسن با زن و بچه هایش رفته اند شمال. حاج علی زیر کتفم را می گیرد و به کمک پرستار سوار آمبولانسم می کند... پدال گاز را محکم می فشارم. رانندگی برایم سخت شده. باید راننده بگیرم. ای کاش کمی دوغ برای ناهار می گرفتم. بدجوری هوس دوغ کرده ام. سرم می خارد. هوا تاریک شده. چراغ های بیمارستان پشت سر هم از جلوی چشمانم رد می شوند...
    چشمانم را باز می کنم. روی تختی در بیمارستان هستم. آخرین چیزی که یادم می آید، خانه سپیده است. بعد از آن فقط خواب های پریشان است. در تخت کناریم ام کسی خوابیده. کنارش زنی با مانتوی صورتی روی صندلی نشسته. پریشان است. نمی دانم چه ام شده. در اتاق باز می شود و زهرا وارد می شود. وقتی می بیند بیدارم خوشحال می شود. ازش می پرسم چه شده. خانه سپیده که بودم بی هوش شدم. سپیده به اورژانس زنگ زده و قبل از آن حاج علی رسیده. خلاصه به بیمارستان آورده اندم و چند آزمایش ازم گرفته اند. هنوز متوجه بیماری ام نشده اند. زهرا دکتر را صدا می کند. دکتر با سوال هایش می آید. می پرسد درد هم دارم؟ هیچ جایم درد نمی کند. سابقه درد هم ندارم. دکتر بی نتیجه می رود. زهرا کنارم می نشیند. نگران نیست، من هم. بعید است مشکل خاصی داشته باشم. کمی با هم صحبت می کنیم و می رود. می خواست بماند، اما اصرار کردم که برود. مردی که بر تخت کناریم خوابیده هنوز بیدار نشده. به زن نگاه می کنم. موهایش از روسری بیرون زده اند. رنگشان شرابی است. شراب نخورده ام، اما می گویند تلخ است. اما می خوردندش، چون مستی اش شیرین است. برایم جالب است، شیرینی مستی تلخی شراب را از بین نمی برد، هم زمان هم تلخ است و هم شیرین. نمی دانم چند روز اینجا هستم.
    زن مو شرابی غذایش را نخورد. اول یک قاشق در دهانش گذاشت و بزور جویدش و قورتش داد، اما قاشق دوم را که بر می داشت انگار یاد چیزی افتاده باشد اخمانش گره خورد و قاشق را انداخت. صورتش لاغر و رنگ پریده است.
    -ایشون شوهرتونه؟
    سر صحبت را باز می کنم. شوهرش سرطان دارد. سه ماه است که بستری است. هنوز یکسال نشده که ازدواج کرده اند، آن هم بعد از کلی مشکل. در دانشگاه هم کلاسی بودند و عاشق. از صحبت کردن با من ناراحت نمی شود، انگار بدش نمی آید هم سخنی داشته باشد. گاهی فامیل هایشان می آیند. اما زیاد نمی مانند. علی و زهرا هم به من سر می زنند. سپیده هم یکی دو باری آمد. نمی دانم برای چه بستری ام کرده اند. خودشان هم نمی دانند. انگار هنوز دردم را تشخیص نداده اند. احتمالا به زودی مرخص شوم. تلوزیون اتاقمان روشن است و دعا پخش می کند. انگار شب جمعه است. می خواهم خاموشش کنم که متوجه زن مو شرابی می شوم. به تلوزیون نگاه می کند و آرام اشک می ریزد. شور خاصی دارد. سه ماه است که در این اتاق زندگی می کند. اما احتمالا هنوز همان لباسهایی را به تن دارد که روز اول پوشیده بود. با این که احتمالا مدت زیادی این جا باشد، به فکر این که شرایطش را برای مدت طولانی آماده کند نیست. با این وضع غذا خودنش مریض می شود. در روز یک وعده که سر حال تر است چند قاشقی غذا و گاهی آب میوه هایی که برایشان می آورند را می خورد. مرد معمولا خواب است، وقتی هم که بیدار می شود، سرحال نیست، چند کلمه بیشتر صحبت نمی کند، دوباره خاموش می شود. شاید اگر این بیدار شدن هایش نبود برای دختر شرابی راحت تر بود. هر بار که بیدار می شود حال دختر را بدتر می کند. روز و شب دختر به اشک و دعا می گذرد. گاهی قرآن می خواند فکر نمی کنم خیلی معنای آن را بفهمد، انگار بیشتر قرآن را احساس می کند. اذان که می شود می رود نماز. شب ها کنار تخت پارچه ای می اندازد و نماز می خواند. در نماز هم گریه می کند. موقع طلوع آفتاب حالش بهتر از همیشه می شود. کنار پنجره می ایستد و طلوع آفتاب را نگاه می کند. آرام می شود. هر چند دقیقه بر می گردد و به شوهرش نگاهی می کند. آنقدر در نگاهش بزرگی است که احساس کوچکی می کنم. گاهی لبخند می زند. بعد از طلوع آفتاب خوابش می برد. چند روزی است که بستری هستم. دکتر به همراه زهرا و حسن می آید. بیماری ام ناشناخته است. هیچ علائمی ندارد. دکتر می گوید اگر خوش بین باشیم چیزی نیست، اما در حالت بدبینانه، این بیماری یک مرگ خاموش خواهد داشت. یک روز معمولی بدون هیچ اتفاق خاصی، می افتم و می میرم. حتی مرگم هم درد ندارد. دکتر می گوید بیش از این کاری از دستشان بر نمی آید، تا فردا برای آخرین بررسی ها باید بمانم و بعدش مرخص می شوم. حسن تا غروب می ماند. شب که می شود دوباره من هستم و دختر شرابی. وقتی می بینم حالش بهتر است شروع به صحبت می کنم. کمی از خودم می گویم تا به حرف می آید:
    -بچه که بودم بابام توی تصادف مرد. مادرم خیاطی می کرد تا خرج زندگی رو دربیاره. اینقدر به خودش فشار اورد که کمر درد گرفت. دیگه نمی تونه کار کنه. اگه خونه مال خودمون نبود الان آواره شده بودیم. دبیرستان که بودم خیلی ادبیات دوست داشتم، اما رفتم حسابداری که بتونم یه جایی کار پیدا کنم. حسین هم کلاسم بود. خیلی پسر خوبی بود. ترم دوم ازم خواستگاری کرد. اولش من قبول نمی کردم. راستش از همون اول منم دوسش داشتم، اما فکر می کردم با شرایط من نمی تونه کنار بیاد. اما بعدش خانوادش مخالفت کردن. اما اون پای حرفش واستاده بود. همه چیز زندگیم شده بود حسین. خیلی بهم محبت می کرد. خلاصه بعد کلی بدبختی با هم ازدواج کردیم. حدود شیش هفت ماهی که با هم بودیم شیرین ترین لحظات زندگیم بود. مثل یه رویا بود. کم کم علائم مریضی حسین معلوم شد. دکترا گفتن سرطان داره. سه ماه پیش بستریش کردیم. اوایل حالش بهتر بود، هر چی گذشت بدتر شد. دکترا می گن کاری نمی شه کرد. منم نشستم و دارم نابود شدن رویا و همه هستیم رو می بینم. هر چی فکر می کنم هیچ راهی نیست. یه گره کور افتاده تو زندگیم، گره ای که باز شدنی نیست. اما یه امیدی ته دلم هست. نمیدونم چیه، اما هست...
    وقتی صحبت می کند حالش بهتر می شود. اما حال من عوض شده. نمی گویم حالم بد شده. چون بد نشده، نمیدانم اسمش چیست. فقط میدانم احساسم به وجد آمده، سینه ام را تنگ کرده و میخواهد بزند بیرون. دوست دارم امشب در کنار دختر شرابی گریه کنم. ای کاش امشب تمام نشود. به فردا که فکر می کنم دلم می گیرد. انگار از بهشت می خواهند به دنیای لعنتی ببرندم. فردا صبح زهرا با بی ام وه به دنبالم خواهد آمد. نمی دانم آن بیرون چه منتظرم است. انگار هیچ چیزی نیست. نزدیک اذان صبح است. دختر شرابی نماز می خواند. کم کم طلوع آفتاب فرا می رسد. دختر کنار پنجره می رود و به افق خیره می شود. از زندگی بی خدا متنفرم. چشمانم ریز شده. مثل شکار زیر نظر گرفتمش. هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم، نه این بار اشتباه نمی کنم...
    بهترین داستان سایت
    دوباره خوندنش هم کیف داد
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. 6 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mosafer (15-03-15), خیالِ کج (15-03-15), زهرا خوش گفتار (15-03-15), شیدا (15-03-15), مجتبی (15-03-15), مسعود (15-03-15)

صفحه 18 از 18 نخستنخست ... 8161718

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1