صفحه 2 از 18 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 260
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    عالی بود،خیلی خوب بود. میدونید که من از کمتر نوشته ای اینجوری تعریف می کنم.
    ممنون لطف دارین همیشه..
    اره در جریانم شما کلا کم تعریف میکنین
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  2. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    تم خودکشی دارن اما هیچ کدوم خودکشی نمیکنن.. تو همشون یه "ادم ترسو هست"
    درست انتقال دادین ولی بازم چه فایده ;-)
    از تیمارستان اطلاعی نداشتم وگرنه حتما ذکر میکردم ;-) بااین حساب مربع نیس، ذوزنقس
    خب الحمدلله نظرم راجع به داستان اولتون رو یادتونه؟
    دفعه بعدی دقت کنید،رو سردرش خ ریز نوشته مرکز توانبخشی معلولین ذهنی،بعنی اشتباه کردم تیمارستان نیس.
    کی از این آدم ترسو یه قهرمان می سازید؟جالب میشه ها
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،

    پسری کنار ایستگاه ایستاده،قبل از عبور کامیون به دوستش که در بهت است میگوید_ مخش پکید !!


    خیلی خوب بود جدی
    می دونید که
    مجتبی از کمتر داستانی اینجوری تشکر می کنه

    اما نکته ی اصلی که خیلی برام واقعی بود تو داستانتون همین خط بالاست

    شک نکنید من و عباس نقدی پور بودیم این دونفر
    اونی که میگه مخش پکید عباسه
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  4. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها

    خیلی خوب بود جدی
    می دونید که
    مجتبی از کمتر داستانی اینجوری تشکر می کنه

    اما نکته ی اصلی که خیلی برام واقعی بود تو داستانتون همین خط بالاست

    شک نکنید من و عباس نقدی پور بودیم این دونفر
    اونی که میگه مخش پکید عباسه
    علمدار دلت به چی خوشه ؟؟؟
    خبر نداری چقدر برات توطئه کردن،کاربر . نه ها،کلا
    وااای
    شرمم باد
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  5. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها

    خیلی خوب بود جدی
    می دونید که
    مجتبی از کمتر داستانی اینجوری تشکر می کنه

    اما نکته ی اصلی که خیلی برام واقعی بود تو داستانتون همین خط بالاست

    شک نکنید من و عباس نقدی پور بودیم این دونفر
    اونی که میگه مخش پکید عباسه
    اقای نقدی پور مگه پیکان ندارن؟ پس چرا واستادن تو ایستگاه اتوبوس؟
    ویرایش توسط فاطمه عطایی : 08-10-14 در ساعت 18:23
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    خب الحمدلله نظرم راجع به داستان اولتون رو یادتونه؟
    دفعه بعدی دقت کنید،رو سردرش خ ریز نوشته مرکز توانبخشی معلولین ذهنی،بعنی اشتباه کردم تیمارستان نیس.
    کی از این آدم ترسو یه قهرمان می سازید؟جالب میشه ها
    یادم نیست جدن..
    هیچ وقت قرار نیس قهرمان بشه.. مگه اینکه خدا عنایت کنه
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  7. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    یادم نیست جدن..
    هیچ وقت قرار نیس قهرمان بشه.. مگه اینکه خدا عنایت کنه
    اون داستانتون باز تموم شد
    بعد این که داستانتون رو خوندم فرداش هر موقع میومدم اندیشه نیگا می کردم ببینم پست میذارید یا نه
    این بود نظرم
    ضمنا نویسنده اگه همت کنه،خدا عنایت می کنه
    از قلم حرکت،از خدا برکت
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  8. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه

    ورود ممنوع!


    دلش لرزید.ترسید.بیشتر فکر کرد.بیشتر ترسید. قلبش ریخت،لرزید،دیگه پاش لغزید...چشمش خطا رفته بود.
    -«آقای رضایی به نظر شما چه عواملی بر روی رضایت شغلی تاثیرگزاره؟؟...آقا مهدی...با شمام...امروز سر کلاس نیستید؟!»
    -« پدر عشق بسوزه استاد،هی...»یکی از بچه ها تیکه انداخت و کلاس منفجر شد.
    اما استاد و آقای رضایی هر دو بی توجه به اطراف کار خودشونو ادامه می دادند.شاگردش،مهدی رضایی روی میز حکاکی می کرد و استاد براش لالایی می خوند:« ببینید بچه ها رضایت شغلی اساسا رابطه ی مستقیمی با...»
    مهدی در خودش به تناقض عجیبی رسیده بود،دوست نداشت که دوست داشته باشه!،مهدی ظاهرا به نفرت از واژه های وابستگی،دلبستگی و عاشقی رسیده بود.
    داره لیست کارای امروزش رو آماده می کنه:«گواهی اشتغال به تحصیل،آموزش،دکتر زارعی متین،انجمن...»
    مهدی آدم منظمی بود،اگه برنامه می ریخت،امکان نداشت که برنامه روی کاغذ بمونه،تا آخر وقت حتما تموم شده بود.
    شب شده و روی تخت دمر دراز کشیده،مثل همیشه هندزفری تو گوششه،دستشو گذاشته زیر سرشو به خودش و برنامه های امروزش فکر می کنه:
    «...عیبی نداره همشو فردا انجام میدم،همه اش کار نیم ساعته»
    رفته یه گوشه نشسته و با خودش صحبت می کنه،حتی خودش هم از طرز فکر خودش خنده ش میگیره...دوست نداشتنِ عشق و دوستی!،از طرف دیگه به حسی که اون روز داشت فک می کنه:«ترسی لذت بخش،لرزشی دوست داشتنی!،لغزشی تکان دهنده و حسی جدید،فارغ از تکرار های روزگار.»
    -«من چه ام شده؟...چرا با خودم تکلیف ندارم؟»
    -«اصلا بذار یه بار دیگه اهدافم رو مرور کنم،مثل این که من یه سری قرار مدار هایی با خودم داشتم...»
    -«هدف چیه بابا؟چه هدفی هست که نتونه بره زیر پرچم عشق؟...اما کدوم عشق؟!»
    -«ای لعنت به...»
    3 ماه می گذره و مهدی هنوز تکلیف نداره،یک چشمش پایینه تا این دلبستگی اونو از درس و اهدافش پایین نکشه و اون یکی چشمش دنبال دلبر!
    این روزا این بیت لقلقه ی زبونش شده:
    «لذت عشق به این حس بلا تکلیفی است
    لطف او شامل حالم بشود یا نشود...»
    هفته ی آخر ترم رسیده و مهدی طبق معمول خوشحال تر از همیشه داره میره به سمت دانشگاه،با دوستش از روی پل هوایی که خوابگاه رو به دانشگاه متصل می کرد،داشتن رد می شدن که ناگهان روی پله ها ایستاد و زل زد به یکی از ماشینا،رفیقش تعجب کرده بود،با دیدن مهدی،بلا فاصله پایین پل رو نگاه کرد تا ببینه چ خبر شده.
    خودش بود،دلبرش...با شوهرش داشت روبوسی می کرد،در ماشین رو بست و با لبخند یه دستی تکون داد و رفت.
    کیفشو انداخت زمین،خ با طمانینه و آرامش روی پله ها نشست،دستشو گذاشت زیر چونه ش و باز با خودش فکر کرد:
    «هنوز نمی دونست که باید خوشحال باشه یا غمگین،خوشحال یا غمگین برای اینکه از بلاتکلیفی راحت شده؟...غمگین بود برای اینکه از دست رفت...خوشحال برای اینکه دیگه جز درس خوندن دغدغه ای نداره...غمگین..خوشحال...غمگین ... خوشحال»
    مهدی هنوز هم با خودش تکلیف نداشت...اشتباه اون این بود که در این داستان نباید تفکر و تعقل می کرد.
    دوستش صداش می زد،توجه نمی کرد..دستشو می کشید که ببردش ...فایده نداشت.بی توجه به تقلی های دوستش هندزفری رو از تو کیفش در آورد،آهنگ امپراطور مهدی یراحی رو خیلی وقت بود که گوش نکرده بود:
    نفرین به این وجدان بیهوده م
    ای کاش من خودخواه تر بودم
    غرور من این بار حق داره
    دنیا به من خیلی بده کاره
    سکوت یعنی مرده فریادم
    باید تو رو از دست میدادم
    از من به تو پنجره ای وا نیست
    وقتی که خوشبختی ت اینجا نیست
    تو قلب من یه امپراطوره
    تسلیم میشه چون که مجبوره
    برو نباید مال من باشی
    خواهش نکردم این یه دستوره


    سال ها می گذرد...«مدیریت دل...از حرف تا عمل؟» موضوع رساله دکترای این روزهای مهدی است.
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.94
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    ممنون. داستان خوبی بود. چیزی که به نظر میرسه محض خالی نبودن عریضه، اینه که در این داستان چرایی این تحول نشون داده نشده. البته این هم میتونه یک هدف باشه که صرفا نشون دهنده این تحول ها باشه. اما به نظرم یه مسئله ای در این داستان ضعف حساب میشه، اونم اینه که جنس عشق به یک استاد با جنس عشقی که توی این داستان اومده متفاوته.
    قلم خوبی بود، باعث می شد خواننده جذب بشه.
    متشکرم
    البته اینو ک می خوام بنویسم شاید بهتر بود دربخش اعترافات بنویسم اما در پاسخ به شما هم لازمه که بگم؛
    راستش سایت خ پر از سکوت شده بود وسط یک کار تحقیقی (خداییش وسطش بودم!!) تصمیم گرفتم ی داستان بنویسم بلکه یکی بخونه حتی نظری هم نده بالاخره یک مطلب -ولو چرت- بخونه:-)
    بعدشم شاید بقیه تحریک بشن حداقل ی داستان بنویسن...
    بعد در عرض نیم ساعت الی 40-50دقیقه ی متنی نوشتم. دیگه حسابشو بفرمایید!
    دیگه خلاصه ما بیماری احساس مسؤلیت داریم دیگه!!
    اما راجع به تحول، منظورتون کدوم تحوله؟ اول؟ ک از بد به خوب تغییر میکنه
    یا دوم؟ که برمیگرده به حال قبلیش؟
    چرایی تحول اول معلومه؛ اساسا کورکورانه است وقتی به خاطر استاد به نماز فکر مبکنه، یا به خاطرش تغییرات ظاهری داره. و از همون جا بنیان اعتقاداتش سست بالا میاد و در نتیجه علت تحول دوم هم همینه
    در مورد ضعف داستان-از نظر جناب عالی-؛ چه تفاوتی؟
    این عشق کورکورانه است. میتونه به استاد یا هر کس دیگه ای عرضه بشه. (نمونه هاش دور و برمون زیادن) درسته؟
    ممنون از اینکه وقت گذاشتید و نظر دادید.
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  10. Top | #25

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.94
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها

    دلش لرزید.ترسید.بیشتر فکر کرد.بیشتر ترسید. قلبش ریخت،لرزید،دیگر پایش لغزید...چشمش خطا رفته بود.

    سال ها می گذرد...«مدیریت دل...از حرف تا عمل؟» موضوع رساله دکترای این روزهای مهدی است.

    جالب بود، موضوعش هم.
    اما نکته در خور توجه ارتقای قلم شما ست نسبت به داستان قبلیتون. تبارک الله! ولی خیلی زیادی کوتاه بود دیگه!:-)
    فعلا همینا رو میدونم. تا بعد که «تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد»
    ادامه شو بعد نماز می نویسم
    تازه می خواستم داستان خانم عطایی رو بخونم و نظر بدم(!!) داستان شما توجهم رو جلب کرد!
    چقد نظرات من مهمه.......!!!
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    اون داستانتون باز تموم شد
    بعد این که داستانتون رو خوندم فرداش هر موقع میومدم اندیشه نیگا می کردم ببینم پست میذارید یا نه
    این بود نظرم
    ضمنا نویسنده اگه همت کنه،خدا عنایت می کنه
    از قلم حرکت،از خدا برکت
    آهاا
    نه خیالتون راحت ما ترسوتر از این حرفاییم ;-)
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  12. Top | #27

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.94
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،
    تنها باشم و یک سر بخوابم ..
    گاهی وقت ها چند تا قرص می اندازم بالا و به برکتش ساعات بیشتری توی خلسه ام! اگر بدانی چقدر کیف میدهد!یک عادت قشنگ دیگر هم پیدا کرده ام ، کدئین جوییدن!! عین نقل و نبات ..
    خوابیدن خوب است خیلی خوب ، اما اگر زیادی طولانی نشود.. من از مرگ میترسم..
    خیلی وقت است که دوست ندارم به چیزی فکر کنم حتی آینده ،اصلا چرا فکر کنم!!؟؟ هیچ روزنه ای نمیبینم ..هیچ نوری نیست. گاهی با خودم بحث میکنم : گیرم ارشد قبول شدی که چی؟ اصلن دکترا قبول شدی ، بازم که چی!؟ باشه ازدواج میکنی ،بچه دارم میشی اما اینم اتفاق شگفت انگیزی نیس

    داستان شما به داستان حرفه ای ها شبیهه، آفرین
    ولی خیلی تلخه و نااکید کننده!
    شاید بازتاب واقعیت های موجود باشه اما موافق گفتنش نیستم یعنی خیلی تکرار نباید بشه! هنر نویسنده اینه که تلفیق کنه بین واقعیت و حقیقت یعنی هست و باید.
    به نظرم شما میتونی این هنر رو به کار بگیری:-)
    عبارت های قرمز رنگ منو یاد تاپیک «من عرف ربه عرف نفسه» انداخت.
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  13. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,270
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,015
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 2 روز 1 ساعت 21 دقيقه 50 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 53 ثانيه

    علاج کی کنمت، آخر الدوا الکی

    درد


    چشمانم ریز شده. مثل شکار زیر نظر گرفتمش. از در شرکت خارج می شود و به سمت ماشینش می رود. همان بی ام وه مشکی. چقدر زیباست این لعنتی! من همیشه روی بنز تعصب داشتم. حتی در کالبد قبلی ام هم صاحب یک بنز سری اس بودم. عجب سالاری بود. اما این بی ام وه چیز دیگریست. همان صبح که دیدم عاشقش شدم. شاید اگر در موقعیت دیگری بودم هیچ وقت این تصمیم را نمی گرفتم، حتی هنوز هم مطمئن نیستم، اما دیگر نمی توانم تحمل کنم. صاحب خانه مان دارد از خانه بیرونمان می کند، آواره کوچه و خیابان می شوم آن هم با زن و چهار بچه قد و نیم قد. تصمیم گرفته ام صاحب این بی ام وه ی ناز شوم. استارت می زند و حرکت می کند. خوش تیپ است، یک پیراهن آستین کوتاه آبی پوشیده با یک شلوار مشکی. با پیکانم تعقیبش می کنم. تصمیمم را گرفته ام، این کار را خواهم کرد، اما هنوز هم دو دل هستم. آن اوایل که از جانب خدا اجازه عوض کردن کالبد صادر شد، خیلی بازار این کار داغ بود. همه کالبدشان را عوض می کردند. حتی بعضی ها در ماه چند کالبد عوض کردند. اما کم کم فهمیدند چه خبر است. دیگر کم تر کالبد را عوض می کنند. خیلی از دوستانم را می شناسم که تا بحال کالبد عوض نکرده اند. می گوید همان کالبد اولی بهتر جواب می دهد. من هم فقط یکبار کالبد عوض کردم. اما دیگر واقعا خسته شده ام. محض تنوع هم که شده این کار را می کنم. بالاخره اگر این قدرها بد بود، خدا هیچ وقت اجازه چنین کاری را نمی داد. عروس مشکی را کنار یک خانه سلطنتی پارک می کند. انگار خانه خودش نیست. کنار در می ایستد و زنگ می زند. الان بهترین موقع است. نباید متوجه حرکت من شود. اگر از جایش تکان بخورد، کار انجام نمی شود. از ماشین پیاده می شوم و آرام آرام بهش نزدیک می شوم. به ده قدمی اش که می رسم، با تمام سرعتم می دوم. بر می گردد و نگاهم می کند، اما تکان نمی خورد. یا حکیم بلندی می گویم و سرم را به سرش می کوبم. برای چند لحظه همه چیز سیاه می شود. کم کم حالم سر جایش می آید و بلند می شوم. باورم نمی شود به این آسانی موفق شده ام. او هم بلند می شود. نگاهی به من و خودش می کند. تازه فهمیده چه شده. بلند بلند می خندد و مثل مست ها شروع می کند به قر دادن و بشکن زدن. می آید طرفم و یک بوسه بزرگ بر گونه ام می زند:
    -دمت گرم سالار، خیلی باحالی...
    طفلکی هنوز نمی داند چه زندگی ای منتظرش است. معمولا چند ساعتی طول می کشد تا حافظه کالبد جدید کاملا فعال شود و همه جزئیات را به یاد بیاورد. می رود و سوار پیکانی که دیگر برای او است می شود و می رود. به در خانه نگاه می کنم. باز شده. حافظه ام کم کم فعال می شود. این خانه خواهرش، یعنی خواهرم است. چه اطلاعات خوبی دارد بالا می آید! صاحب یک شرکت بازرگانی هستم. یک شرکت موفق و پر سود. زن و بچه خوبی هم دارم. وارد خانه می شوم. از میان حیاط با صفا و زیبای خانه رد می شوم تا به در ساختمان می رسم. خواهرم آمده دم در.
    -سلام داداش!
    -سلام سپیده!
    وارد پذیرایی می شوم. از میان مبل های سلطنتی می گذرم و روی یکی از مبل های راحتی ولو می شوم. سپیده احوال پرسی ای می کند و به آشپزخانه می رود. با یک لیوان آب طالبی خنک بر می گردد. از بچه هایش می پرسم، پژمان دانشگاه است و سحر با نامزدش. می پرسم پس کی عروسی می کنند. هنوز تصمیم نگرفته اند، شاید سه چهار ماه دیگر. لیوان آب طالبی را یکجا سر می کشم. خنکی از دهانم جاری می شود و گلو و سینه ام را صفا می دهد. سپیده روی مبلی می نشیند. دختر خوش مشرب و دوست داشتنی ای است. خانواده خوبی دارم. فکر نمی کردم این کالبد این قدر خوب باشد. فقط هنوز نمیدانم مشکل آن چیست. این کمی نگرانم کرده. مگر زندگی بدون بلا و سختی می شود؟!. سپیده حال زهرا و پسرم حسن را می پرسد و می گوید که چرا نیاوردمشان. جواب می دهم که شرکت بودم و از این حرف ها. یادم می آید که حاج علی این هفته بیمارستان بوده. از احوالش می پرسم. سپیده می گوید:
    - استخره. یه مدت وقتی غذا می خورد معدش درد می گرفت. هفته پیش بچه ها بردنش بیمارستان برای معاینه و چکاپ. خلاصه دیگه سه چهار تا مریضی پیدا کردن. کلی دارو دادن با برنامه غذایی و ورزشی و از این حرفا. منم قرار شده این هفته برم چکاپ. تو نمیای داداش؟
    حافظه ام تقریبا فعال شده. هیچ درد و بیماری ای ندارم. به سپیده می گویم که سالمم و نیازی به چکاپ ندارم. اصرار می کند که من هم بروم. کار بی فایده ای است. سعی می کنم حافظه ام را مرور کنم. یک پسر دارم. امسال کنکور دارد و حسابی درس می خواند. همسرم هم دختر عمویم است. از بچگی نشان هم بودیم. اتفاقا عاشق هم شدیم و عقدمان آسمانی شد. یک ویلا در نمک آبرود دارم. جای با صفایی است. سالی چندبار به آن جا می رویم. سپیده به آشپزخانه می رود تا چای و شیرینی بیاورد. ولو شده ام روی مبل راحتی. خاطراتم در ذهنم به تکاپو افتاده اند. چشمانم سنگین می شوند... زهرا می خندد. حسن کنکور قبول شده انگار. سهام شرکت پایین می آید، دوباره بالا می رود. گران تر از قبل می شود. حسن گریه می کند. پدرم مرده. به جنازه اش چشم دوخته ام. حاج علی سپیده را از روی خاک بلند می کند. هر چه دنبال زهرا می گردم پیدایش نمی کنم. به خانه پدرش رفته به نظرم. حسن با زن و بچه هایش رفته اند شمال. حاج علی زیر کتفم را می گیرد و به کمک پرستار سوار آمبولانسم می کند... پدال گاز را محکم می فشارم. رانندگی برایم سخت شده. باید راننده بگیرم. ای کاش کمی دوغ برای ناهار می گرفتم. بدجوری هوس دوغ کرده ام. سرم می خارد. هوا تاریک شده. چراغ های بیمارستان پشت سر هم از جلوی چشمانم رد می شوند...
    چشمانم را باز می کنم. روی تختی در بیمارستان هستم. آخرین چیزی که یادم می آید، خانه سپیده است. بعد از آن فقط خواب های پریشان است. در تخت کناریم ام کسی خوابیده. کنارش زنی با مانتوی صورتی روی صندلی نشسته. پریشان است. نمی دانم چه ام شده. در اتاق باز می شود و زهرا وارد می شود. وقتی می بیند بیدارم خوشحال می شود. ازش می پرسم چه شده. خانه سپیده که بودم بی هوش شدم. سپیده به اورژانس زنگ زده و قبل از آن حاج علی رسیده. خلاصه به بیمارستان آورده اندم و چند آزمایش ازم گرفته اند. هنوز متوجه بیماری ام نشده اند. زهرا دکتر را صدا می کند. دکتر با سوال هایش می آید. می پرسد درد هم دارم؟ هیچ جایم درد نمی کند. سابقه درد هم ندارم. دکتر بی نتیجه می رود. زهرا کنارم می نشیند. نگران نیست، من هم. بعید است مشکل خاصی داشته باشم. کمی با هم صحبت می کنیم و می رود. می خواست بماند، اما اصرار کردم که برود. مردی که بر تخت کناریم خوابیده هنوز بیدار نشده. به زن نگاه می کنم. موهایش از روسری بیرون زده اند. رنگشان شرابی است. شراب نخورده ام، اما می گویند تلخ است. اما می خوردندش، چون مستی اش شیرین است. برایم جالب است، شیرینی مستی تلخی شراب را از بین نمی برد، هم زمان هم تلخ است و هم شیرین. نمی دانم چند روز اینجا هستم.
    زن مو شرابی غذایش را نخورد. اول یک قاشق در دهانش گذاشت و بزور جویدش و قورتش داد، اما قاشق دوم را که بر می داشت انگار یاد چیزی افتاده باشد اخمانش گره خورد و قاشق را انداخت. صورتش لاغر و رنگ پریده است.
    -ایشون شوهرتونه؟
    سر صحبت را باز می کنم. شوهرش سرطان دارد. سه ماه است که بستری است. هنوز یکسال نشده که ازدواج کرده اند، آن هم بعد از کلی مشکل. در دانشگاه هم کلاسی بودند و عاشق. از صحبت کردن با من ناراحت نمی شود، انگار بدش نمی آید هم سخنی داشته باشد. گاهی فامیل هایشان می آیند. اما زیاد نمی مانند. علی و زهرا هم به من سر می زنند. سپیده هم یکی دو باری آمد. نمی دانم برای چه بستری ام کرده اند. خودشان هم نمی دانند. انگار هنوز دردم را تشخیص نداده اند. احتمالا به زودی مرخص شوم. تلوزیون اتاقمان روشن است و دعا پخش می کند. انگار شب جمعه است. می خواهم خاموشش کنم که متوجه زن مو شرابی می شوم. به تلوزیون نگاه می کند و آرام اشک می ریزد. شور خاصی دارد. سه ماه است که در این اتاق زندگی می کند. اما احتمالا هنوز همان لباسهایی را به تن دارد که روز اول پوشیده بود. با این که احتمالا مدت زیادی این جا باشد، به فکر این که شرایطش را برای مدت طولانی آماده کند نیست. با این وضع غذا خودنش مریض می شود. در روز یک وعده که سر حال تر است چند قاشقی غذا و گاهی آب میوه هایی که برایشان می آورند را می خورد. مرد معمولا خواب است، وقتی هم که بیدار می شود، سرحال نیست، چند کلمه بیشتر صحبت نمی کند، دوباره خاموش می شود. شاید اگر این بیدار شدن هایش نبود برای دختر شرابی راحت تر بود. هر بار که بیدار می شود حال دختر را بدتر می کند. روز و شب دختر به اشک و دعا می گذرد. گاهی قرآن می خواند فکر نمی کنم خیلی معنای آن را بفهمد، انگار بیشتر قرآن را احساس می کند. اذان که می شود می رود نماز. شب ها کنار تخت پارچه ای می اندازد و نماز می خواند. در نماز هم گریه می کند. موقع طلوع آفتاب حالش بهتر از همیشه می شود. کنار پنجره می ایستد و طلوع آفتاب را نگاه می کند. آرام می شود. هر چند دقیقه بر می گردد و به شوهرش نگاهی می کند. آنقدر در نگاهش بزرگی است که احساس کوچکی می کنم. گاهی لبخند می زند. بعد از طلوع آفتاب خوابش می برد. چند روزی است که بستری هستم. دکتر به همراه زهرا و حسن می آید. بیماری ام ناشناخته است. هیچ علائمی ندارد. دکتر می گوید اگر خوش بین باشیم چیزی نیست، اما در حالت بدبینانه، این بیماری یک مرگ خاموش خواهد داشت. یک روز معمولی بدون هیچ اتفاق خاصی، می افتم و می میرم. حتی مرگم هم درد ندارد. دکتر می گوید بیش از این کاری از دستشان بر نمی آید، تا فردا برای آخرین بررسی ها باید بمانم و بعدش مرخص می شوم. حسن تا غروب می ماند. شب که می شود دوباره من هستم و دختر شرابی. وقتی می بینم حالش بهتر است شروع به صحبت می کنم. کمی از خودم می گویم تا به حرف می آید:
    -بچه که بودم بابام توی تصادف مرد. مادرم خیاطی می کرد تا خرج زندگی رو دربیاره. اینقدر به خودش فشار اورد که کمر درد گرفت. دیگه نمی تونه کار کنه. اگه خونه مال خودمون نبود الان آواره شده بودیم. دبیرستان که بودم خیلی ادبیات دوست داشتم، اما رفتم حسابداری که بتونم یه جایی کار پیدا کنم. حسین هم کلاسم بود. خیلی پسر خوبی بود. ترم دوم ازم خواستگاری کرد. اولش من قبول نمی کردم. راستش از همون اول منم دوسش داشتم، اما فکر می کردم با شرایط من نمی تونه کنار بیاد. اما بعدش خانوادش مخالفت کردن. اما اون پای حرفش واستاده بود. همه چیز زندگیم شده بود حسین. خیلی بهم محبت می کرد. خلاصه بعد کلی بدبختی با هم ازدواج کردیم. حدود شیش هفت ماهی که با هم بودیم شیرین ترین لحظات زندگیم بود. مثل یه رویا بود. کم کم علائم مریضی حسین معلوم شد. دکترا گفتن سرطان داره. سه ماه پیش بستریش کردیم. اوایل حالش بهتر بود، هر چی گذشت بدتر شد. دکترا می گن کاری نمی شه کرد. منم نشستم و دارم نابود شدن رویا و همه هستیم رو می بینم. هر چی فکر می کنم هیچ راهی نیست. یه گره کور افتاده تو زندگیم، گره ای که باز شدنی نیست. اما یه امیدی ته دلم هست. نمیدونم چیه، اما هست...
    وقتی صحبت می کند حالش بهتر می شود. اما حال من عوض شده. نمی گویم حالم بد شده. چون بد نشده، نمیدانم اسمش چیست. فقط میدانم احساسم به وجد آمده، سینه ام را تنگ کرده و میخواهد بزند بیرون. دوست دارم امشب در کنار دختر شرابی گریه کنم. ای کاش امشب تمام نشود. به فردا که فکر می کنم دلم می گیرد. انگار از بهشت می خواهند به دنیای لعنتی ببرندم. فردا صبح زهرا با بی ام وه به دنبالم خواهد آمد. نمی دانم آن بیرون چه منتظرم است. انگار هیچ چیزی نیست. نزدیک اذان صبح است. دختر شرابی نماز می خواند. کم کم طلوع آفتاب فرا می رسد. دختر کنار پنجره می رود و به افق خیره می شود. از زندگی بی خدا متنفرم. چشمانم ریز شده. مثل شکار زیر نظر گرفتمش. هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم، نه این بار اشتباه نمی کنم...
    ویرایش توسط شیدا : 08-10-14 در ساعت 21:37
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,270
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,015
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 2 روز 1 ساعت 21 دقيقه 50 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها
    متشکرم
    البته اینو ک می خوام بنویسم شاید بهتر بود دربخش اعترافات بنویسم اما در پاسخ به شما هم لازمه که بگم؛
    راستش سایت خ پر از سکوت شده بود وسط یک کار تحقیقی (خداییش وسطش بودم!!) تصمیم گرفتم ی داستان بنویسم بلکه یکی بخونه حتی نظری هم نده بالاخره یک مطلب -ولو چرت- بخونه:-)
    بعدشم شاید بقیه تحریک بشن حداقل ی داستان بنویسن...
    بعد در عرض نیم ساعت الی 40-50دقیقه ی متنی نوشتم. دیگه حسابشو بفرمایید!
    دیگه خلاصه ما بیماری احساس مسؤلیت داریم دیگه!!
    اما راجع به تحول، منظورتون کدوم تحوله؟ اول؟ ک از بد به خوب تغییر میکنه
    یا دوم؟ که برمیگرده به حال قبلیش؟
    چرایی تحول اول معلومه؛ اساسا کورکورانه است وقتی به خاطر استاد به نماز فکر مبکنه، یا به خاطرش تغییرات ظاهری داره. و از همون جا بنیان اعتقاداتش سست بالا میاد و در نتیجه علت تحول دوم هم همینه
    در مورد ضعف داستان-از نظر جناب عالی-؛ چه تفاوتی؟
    این عشق کورکورانه است. میتونه به استاد یا هر کس دیگه ای عرضه بشه. (نمونه هاش دور و برمون زیادن) درسته؟
    ممنون از اینکه وقت گذاشتید و نظر دادید.
    خیلی خیلی کار خوبی کردید. از این کارا بکنید
    تحول دوم منظورم بود.
    اگه شخصیت اول داستانتون دختر باشه، تقریبا اون مشکلات حل میشه. چون این جور عشق ها هستن که کوکورانه هستن، و باعث تحول های اینجوری میشن.
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 21 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    درد

    .
    خیلی خوب بود ..
    افرین ..
    ولی من اگه بودم تو همون کالبد صاحب بی ام وه میموندم دختر مو شرابی خیلی بدبخت بود :-|
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

صفحه 2 از 18 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1