صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 260
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه

    داستان پاییزی

    با اجازه بزرگ ترا
    بسم الله...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    دارک

    یه آپارتمان کج و کوله که از یه طرفش کلی دود بلند میشه. کلی نگهبان با شمشیر های آخته دم درش وایسادن. بی محل از کنارشون رد میشم. چپ چپ نگاه می کنن وقتی می فهمن کدوم واحد میرم. کی پس وحشی میشن؟
    طبقه سوم میرم، با آسانسور نمیرم، چون یه خانم تا دندان محجبه توی آسانسوره، حتی فکرشم میترسوندم، احتمالا سگ داشته باشه توی چادرش، حتی نگاه هم کنی سگه رو ول می کنه طرفت. در رو باز می کنم، چه بویی میاد، چه بوهایی میاد! یه طرف پذیرایی مبل شده، خیلی زیاد، یه عده آدم خاکستری نشستن و سرشون زنجیر شده به لپتاب و گوشیایی لمسی! به هیچ طرفی نمیتونن نگاه کنن. این تفریح گاه شماره یکه. وسط خونه یه سفره پهنه، توش استخوان خوک هست و دستمال سکی و نون خشک. هر جای خونه که میری یه بطری پپسی خالی میاد زیر پات. این تفریح گاه شماره دو إ. یه دفعه در باز میشه و یه گروه تازه میان. همه کار خودشون رو بلدن، همه جای خودشون رو میدونن، همه به موقع میان! هوا چقدر شرجیه! زیر کتری روشنه و کولر آبی هم. در بالکن بازه، اون جا تفریح گاه شماره سه إ. کف بالکن رو فرش کردن، روی فرش یه لایه از پوست تخمه ریخته، روی اونها سیگار خاموش می کنن. یه عده آدم که فقط سیگار می کشن. فقط و فقط. همشون مردن. یه اسکلت هم نشسته و سیگار می کشه. دودش از سینش میاد بیرون. استخوناش زرد شدن، مثل دندونای بقیه مرده ها. تفریح گاه شماره چهار، یه اتاقه که درش رو باز می کنم. توش دود سبز پیچیده. نمیتونم نفس بکشم. همه توش خوابیدن، هوا اشباع شده، کسی نمیتونه دیگه خودش رو خالی کنه. یه چیزی روی هوا معلقه، میاد و میخوره روی گونم، دست میزنم، أه! نجاسته! در اتاق رو میبندم. یکی وسط پذیرایی افتاده و به خودش میپیچه. آروم تر که میشه می ایسته. همه جاش خونیه. سرش رو میکوبونه به دیوار سنگی کنارش، روی دیوار چندتا میخ آهنی هم هست. اثر خون کهنه هم هست. خون تازه روی دیوار جریان پیدا می کنه. مغزش لهیده شده. نعره میزنه و می افته: داد و گریه و خنده. مجنون شده، از درد لذت میبره. مثلا رئیس خونست. یکی دیگه افتاده روی کابینت آشپزخونه کنار گاز، روش پیاز و سیب زمینی خورد می کنن، هیچ کاری نمیکنه. یکی از پاهاش افتاده روی اجاق، داره میسوزه ولی اون به پنجره نگاه می کنه.
    زنگ در وق وق می کنه، پش در یه شوالیه سیاه وایساده، مدیر ساختمونه، چشماش از پشت زرهش برق میزنن. مثل اسب خشمگین نفسش صدا میده. هنوز به حرف نیومده، هیچی نمیگه و میره. تفریح گاه شماره پنج، یه اتاقه که دور تا دورش کتابخونست. یه عده آدم وراج دارن توش قدم میزنن، هیچکی به اون یکی توجه نمیکنه، راه میرن، بعضیاشون بلند بلند فکر می کنن و بعضیاشون بلند بلند میخندن. یه عده هم سرشون رو کردن توی کتاب، دیگه سر ندارن، دیگه سودا ندارن. بر میگردم پذیرایی، گوشش یه عده مریض افتادن، به دیوار تکیه دادن و پاهاشون رو دراز کردن. شکمشون اندازه یه دیگ شده، داره میترکه، پشت گردشون سوراخ شده و کثافت و چرک داره میزنه بیرون، به همشون سرم وصل کردن. دست و پاهاشون سیاه شده. بوی تعفن میدن، درد میکشن اما آه نمیکشن. چشماشون تره اما گریه نمی کنن، هر کدوم به یه سمتی زل زدن. اینجا ندامتگاه اول و آخره.
    نقشم یادم میاد، زجه میزنم و میخندم، گریه می کنم و آروم میشم، پیش هر گروهی میرم و بر میگردم، می افتم وسط این قفس. چند لحظه مرده ام و چند لحظه زنده، روی دستام راه میرم و معلق میشم تو هوا. بعدش لش می کنم وسط پذیرایی. دیوانه میشم، شیدا میشم...
    ویرایش توسط شیدا : 22-09-14 در ساعت 10:23
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    287
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,366
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    326
    تشکر تشکر شده 
    704
    تشکر شده در
    254 پست
    آنلاين
    6 روز 6 ساعت 9 دقيقه 34 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    دارک
    انقد منو تحریک نکن ک بیام اونجا
    لعنتیی
    JUVE!

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادی صداقت نمایش پست ها
    انقد منو تحریک نکن ک بیام اونجا
    لعنتیی
    ما به شما اعتقاد داریم آقای صداقت
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها
    ما به شما اعتقاد داریم آقای صداقت
    اعتقاد روحی؟
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    اعتقاد روحی؟
    شما امشب کلا تو خط روحی عزیزم
    بیا بیرون
    خودشون لابد متوجه شدن دیگه...
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها
    شما امشب کلا تو خط روحی عزیزم
    بیا بیرون
    خودشون لابد متوجه شدن دیگه...
    اخه میخوام شما رو هم بیارم تو خط
    اوهوم ایشونم به روح اعتقاد دارن حتما..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 56 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    اخه میخوام شما رو هم بیارم تو خط
    اوهوم ایشونم به روح اعتقاد دارن حتما..
    همین مونده امشب با این دل گرفته برم تو خط روح!
    دیگه تکمیل میشم
    (اینو باید تو خصوصی میگفتم!)
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 56 ثانيه
    من اشتباه دیدم یا حذفش کردید؟
    داستان «خواستگاری» اثر «شیدا» مگه اینجا نبود؟
    بعد چند روز اومدم درست حسابی بخونمش و نظر بدم. حالا ببینا!
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 56 ثانيه

    نم نم باران تازه شروع شده بود، پارک خلوت بود جایی در دوردست تر از بقیه روی نیمکت نشست و صورتش را زیر نم باران گرفت حس میکرد خالی می شود، چنان که آسمان!
    غصه دار بود. اصلا فکرش مشغول بود اما نمی دانست دقیقا به چه چیز! دلش می خواست زودتر تمام بشود؛ سال؟ ترم؟ درسش؟ هفته ای که تازه شروع شده بود؟ نمی دانست! اگر چه در عین حال از تمام شدن هم می ترسید. همیشه همین طور بود؛ حس مبهمی داشت چیزی شبیه شادی و غم به هم آمیخته! و دلش نمی دانست طرف کدام یک را بگیرد، شادی؟ یا غم؟
    غرش آسمان او را به خود آورد. آسمان تاریک شده بود، از آن تاریکی های زودرس پاییز، وگرنه تا غروب هنوز مانده بود! از فکر به زمان و وقت و ساعت یادش آمد که الان کلاس ریاضی عمومی داشته و او بی توجه به آن بعد از اتمام کلاس معارف از دانشکده بیرون زده بود و به پارک گریخته بود، دوست داشت بعد از کلاس استاد «آرام» تنها باشد. تنها باشد و به خودش فکر کند به خاطر همین هم کلاس ریاضی را پیچانده بود. همین که یاد استاد به دلش هجوم آورد، یک باره تمام وجودش شد او! سرش تیر کشید. قلبش به تپش شدیدی افتاد. اینجا دیگر حسش کاملا مشخص بود، غم! غم مطلق! دوست داشت اسمش را بگذارد غم عشق، هر چند نباشد.
    «خیلی خری! آخه آدم دانشگاه میاد که عاشق استادش بشه!! دیوونه ای تو اصلا، بابا این همه کیس خوب واسه عاشق شدن...هی! تو آخرشم هیچی نمیشی! پاشو پاشو دارم میرم خونه تو رم میرسونم خوابگاه»
    زیر بارانی که حالا تند شده بود دنبال دوستش راه افتاد.
    شیشه را پایین کشیده بود تا باران به صورتش بخورد. دوستش که ترم بالایی او محسوب میشد داشت نصیحتش میکرد او هم مثلا داشت گوش میداد؛
    «ببین آدم اگه بخواد خدا رو بشناسه خود خدا میاد دستشو میگیره چه نیازی به واسطه هست اصلا.....»
    نفهمید کی رسیدند دم در خوابگاه فقط وقتی دوستش گفت:« باشه؟» فهمید باید پیاده شود.
    «باشه، دستت درد نکنه رسوندیم»
    از پله ها که بالا می رفت حس کرد پاهایش خسته اند و نای بالا رفتن ندارد چند عطسه پی در پی هم زد! همینش کم بود؛ سرماخوردگی!
    بدون اینکه شام بخورد روی تخت افتاد، تخت! این تنها مساحت اختصاصی که در های و هوی خوابگاه به دادش می رسید، کمی بعد غرق در خلسه سرماخوردگی، به فکر فرو رفت.
    عشق به استاد باعث شده بود به نماز فکر کند. با همه بی حالی و با وجود سرمایی که در تنش نفوذ کرده بود بلند شد وضو گرفت و قامت بست؛ الله...اکبر!
    هفته ها چه بی معنی بودند الا یک شنبه ها که درس شیرین معارف داشتند. دیگر کلا عوض شده بود، ریش گذاشته بود، پیراهنش را هم به تقلید از استاد روی شلوارش می انداخت! کاملا مؤمن شده بود! دفتر بسیج هم که دوقبضه در اختیارش بود! دخترها را که میدید اصلا فاجعه بود به تمام معنا!! از هفتاد فرسخی باحجاب ها فرار میکرد، بدحجاب ها که بماند...!!
    بعد پاس شدن درس های عمومی به خصوص دروس دینی به هر بهانه ای شده وقت استاد را می گرفت تا ببیندش و خودش را و عقایدش را با او محک بزند، نکند چیزی از قلم افتاده باشد که شکل استاد نکندش! حتی به تقلید از استاد که چشمان ضعیفی داشت عینکی با نمره 25% به چشم میزد!
    ....
    کلاس درس شروع شده بود که بدو بدو خود را رساند! سنش برای دویدن کمی بالا بود. دیشب باز هم مهمان داشت با این سن و سالش هنوز مجرد بود و هر از چندگاهی مهمانی های خاص برگزار می کرد، از آن مجالس آن چنانی...دیشب هم. در نتیجه دیر خوابیده و دیر هم بیدار شده بود و تا اصلاح روزانه اش را انجام بدهد و ... خلاصه بدجور دیر بود. دم در کلاس عینکش را روی چشم مرتب کرد و وارد شد و یک سره پای تخته رفت. درس را که شروع کرد هنوز نفس نفس می زد.
    انتگرال های سه گانه مبحث سنگینی بود که فقط خود او از پسش برمی آمد. دوست داشت همه ی دانشجوها دل به درسش بدهند. هوای پاییزی بدجور بچه ها را در حال و هوای عاشقی فرو برده بود. خلاصه فهماندن مطالب ریاضی در این هوای عاشقانه کار سختی بود که یک باره در پشتی کلاس باز شد و دانشجوی عینکی با کلاه پشمی بر سر وارد شد. همان انتها دنبال جایی می گشت که یک باره فریاد استاد کلاس را به لرزه درآورد: «احمق کودن!»
    به سمتش رفت و باز فریاد کشید: «الان چه وقت اومدنه؟ مگه من نگفتم کسی بخواد دیر بیاد اصلا نیاد؟»
    برگشت پای تخته سعی کرد عصبانیتش را کنترل کند، دانشجو برخاست و با لحنی آرام گفت: « ببخشید استاد هیئت بودم برای شروع ماه محرم کار زیاده و داشتم....»با پوزخندی در کلام حرفش را قطع کرد: « گم شو برو همون جایی که بودی، واسه من فیلم بازی میکنه! من خودم ختم این حرفا بودم بچه! حالا اومدی به من چیز یاد بدی؟ بیرون!»
    نفهمید چرا وقتی به چشمان دانشجوی عینکی زل زد دلش فروریخت. نمی دانست چرا یک دفعه یاد آن پارک نزدیک دانشکده افتاد! اثر فصل پاییز بود؟ یا... انگار یک غم مبهم درونش زنده میشد. چه چشمان آشنایی داشت این پسر!!....
    دانشجو داشت از در بیرون می رفت که ناگهان یکی از دوستانش گفت: «آرام! کلاهت افتاد!»
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  11. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط جمکران نمایش پست ها

    نم نم باران تازه شروع شده بود، پارک خلوت بود جایی در دوردست تر از بقیه روی نیمکت نشست و صورتش را زیر نم باران گرفت حس میکرد خالی می شود، چنان که آسمان!
    غصه دار بود. اصلا فکرش مشغول بود اما نمی دانست دقیقا به چه چیز! دلش می خواست زودتر تمام بشود؛ سال؟ ترم؟ درسش؟ هفته ای که تازه شروع شده بود؟ نمی دانست! اگر چه در عین حال از تمام شدن هم می ترسید. همیشه همین طور بود؛ حس مبهمی داشت چیزی شبیه شادی و غم به هم آمیخته! و دلش نمی دانست طرف کدام یک را بگیرد، شادی؟ یا غم؟
    غرش آسمان او را به خود آورد. آسمان تاریک شده بود، از آن تاریکی های زودرس پاییز، وگرنه تا غروب هنوز مانده بود! از فکر به زمان و وقت و ساعت یادش آمد که الان کلاس ریاضی عمومی داشته و او بی توجه به آن بعد از اتمام کلاس معارف از دانشکده بیرون زده بود و به پارک گریخته بود، دوست داشت بعد از کلاس استاد «آرام» تنها باشد. تنها باشد و به خودش فکر کند به خاطر همین هم کلاس ریاضی را پیچانده بود. همین که یاد استاد به دلش هجوم آورد، یک باره تمام وجودش شد او! سرش تیر کشید. قلبش به تپش شدیدی افتاد. اینجا دیگر حسش کاملا مشخص بود، غم! غم مطلق! دوست داشت اسمش را بگذارد غم عشق، هر چند نباشد.
    «خیلی خری! آخه آدم دانشگاه میاد که عاشق استادش بشه!! دیوونه ای تو اصلا، بابا این همه کیس خوب واسه عاشق شدن...هی! تو آخرشم هیچی نمیشی! پاشو پاشو دارم میرم خونه تو رم میرسونم خوابگاه»
    زیر بارانی که حالا تند شده بود دنبال دوستش راه افتاد.
    شیشه را پایین کشیده بود تا باران به صورتش بخورد. دوستش که ترم بالایی او محسوب میشد داشت نصیحتش میکرد او هم مثلا داشت گوش میداد؛
    «ببین آدم اگه بخواد خدا رو بشناسه خود خدا میاد دستشو میگیره چه نیازی به واسطه هست اصلا.....»
    نفهمید کی رسیدند دم در خوابگاه فقط وقتی دوستش گفت:« باشه؟» فهمید باید پیاده شود.
    «باشه، دستت درد نکنه رسوندیم»
    از پله ها که بالا می رفت حس کرد پاهایش خسته اند و نای بالا رفتن ندارد چند عطسه پی در پی هم زد! همینش کم بود؛ سرماخوردگی!
    بدون اینکه شام بخورد روی تخت افتاد، تخت! این تنها مساحت اختصاصی که در های و هوی خوابگاه به دادش می رسید، کمی بعد غرق در خلسه سرماخوردگی، به فکر فرو رفت.
    عشق به استاد باعث شده بود به نماز فکر کند. با همه بی حالی و با وجود سرمایی که در تنش نفوذ کرده بود بلند شد وضو گرفت و قامت بست؛ الله...اکبر!
    هفته ها چه بی معنی بودند الا یک شنبه ها که درس شیرین معارف داشتند. دیگر کلا عوض شده بود، ریش گذاشته بود، پیراهنش را هم به تقلید از استاد روی شلوارش می انداخت! کاملا مؤمن شده بود! دفتر بسیج هم که دوقبضه در اختیارش بود! دخترها را که میدید اصلا فاجعه بود به تمام معنا!! از هفتاد فرسخی باحجاب ها فرار میکرد، بدحجاب ها که بماند...!!
    بعد پاس شدن درس های عمومی به خصوص دروس دینی به هر بهانه ای شده وقت استاد را می گرفت تا ببیندش و خودش را و عقایدش را با او محک بزند، نکند چیزی از قلم افتاده باشد که شکل استاد نکندش! حتی به تقلید از استاد که چشمان ضعیفی داشت عینکی با نمره 25% به چشم میزد!
    ....
    کلاس درس شروع شده بود که بدو بدو خود را رساند! سنش برای دویدن کمی بالا بود. دیشب باز هم مهمان داشت با این سن و سالش هنوز مجرد بود و هر از چندگاهی مهمانی های خاص برگزار می کرد، از آن مجالس آن چنانی...دیشب هم. در نتیجه دیر خوابیده و دیر هم بیدار شده بود و تا اصلاح روزانه اش را انجام بدهد و ... خلاصه بدجور دیر بود. دم در کلاس عینکش را روی چشم مرتب کرد و وارد شد و یک سره پای تخته رفت. درس را که شروع کرد هنوز نفس نفس می زد.
    انتگرال های سه گانه مبحث سنگینی بود که فقط خود او از پسش برمی آمد. دوست داشت همه ی دانشجوها دل به درسش بدهند. هوای پاییزی بدجور بچه ها را در حال و هوای عاشقی فرو برده بود. خلاصه فهماندن مطالب ریاضی در این هوای عاشقانه کار سختی بود که یک باره در پشتی کلاس باز شد و دانشجوی عینکی با کلاه پشمی بر سر وارد شد. همان انتها دنبال جایی می گشت که یک باره فریاد استاد کلاس را به لرزه درآورد: «احمق کودن!»
    به سمتش رفت و باز فریاد کشید: «الان چه وقت اومدنه؟ مگه من نگفتم کسی بخواد دیر بیاد اصلا نیاد؟»
    برگشت پای تخته سعی کرد عصبانیتش را کنترل کند، دانشجو برخاست و با لحنی آرام گفت: « ببخشید استاد هیئت بودم برای شروع ماه محرم کار زیاده و داشتم....»با پوزخندی در کلام حرفش را قطع کرد: « گم شو برو همون جایی که بودی، واسه من فیلم بازی میکنه! من خودم ختم این حرفا بودم بچه! حالا اومدی به من چیز یاد بدی؟ بیرون!»
    نفهمید چرا وقتی به چشمان دانشجوی عینکی زل زد دلش فروریخت. نمی دانست چرا یک دفعه یاد آن پارک نزدیک دانشکده افتاد! اثر فصل پاییز بود؟ یا... انگار یک غم مبهم درونش زنده میشد. چه چشمان آشنایی داشت این پسر!!....
    دانشجو داشت از در بیرون می رفت که ناگهان یکی از دوستانش گفت: «آرام! کلاهت افتاد!»
    ممنون. داستان خوبی بود. چیزی که به نظر میرسه محض خالی نبودن عریضه، اینه که در این داستان چرایی این تحول نشون داده نشده. البته این هم میتونه یک هدف باشه که صرفا نشون دهنده این تحول ها باشه. اما به نظرم یه مسئله ای در این داستان ضعف حساب میشه، اونم اینه که جنس عشق به یک استاد با جنس عشقی که توی این داستان اومده متفاوته.
    قلم خوبی بود، باعث می شد خواننده جذب بشه.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه

    هیچ چیز بزرگ نیست ، هیچ چیز عمیق نیست (ش.ن)

    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،
    تنها باشم و یک سر بخوابم ..
    گاهی وقت ها چند تا قرص می اندازم بالا و به برکتش ساعات بیشتری توی خلسه ام! اگر بدانی چقدر کیف میدهد!یک عادت قشنگ دیگر هم پیدا کرده ام ، کدئین جوییدن!! عین نقل و نبات ..
    خوابیدن خوب است خیلی خوب ، اما اگر زیادی طولانی نشود.. من از مرگ میترسم..
    خیلی وقت است که دوست ندارم به چیزی فکر کنم حتی آینده ،اصلا چرا فکر کنم!!؟؟ هیچ روزنه ای نمیبینم ..هیچ نوری نیست. گاهی با خودم بحث میکنم : گیرم ارشد قبول شدی که چی؟ اصلن دکترا قبول شدی ، بازم که چی!؟ باشه ازدواج میکنی ،بچه دارم میشی اما اینم اتفاق شگفت انگیزی نیس

    دیگر هیچ چیز به وجدم نمی اورد.. قابل تحمل نیستم، از اطرافیانم فاصله گرفته ام
    صحبت نمیکنم
    درد دل نمیکنم
    حرف تکراری نمیزنم
    نمینویسم
    نمیخوانم
    همه چیز مضحک است
    از خیلی ها بدم می آید اکثر دوستانم را از دست داده ام ؛حتی خونواده ام.. نه جواب زنگ هایشان را میدهم نه پیام!
    از اینکه کسی تنهاییم را لکه دار کند متنفرم، اصلا این روزها از خیلی چیزها متنفرم .. یا تقریبا از همه چیز به جز صدای مادرم و شعر خواندن..
    اما میترسم همین ها هم به زودی از دست بروند. راستش من ادم خیلی ترسویی هستم..

    راننده تاکسی میگوید : _خانم میرم شکوهیه دور نمیزنم همین ور پل پیاده شین
    از فکر می آیم بیرون. تشکر میکنم و پولش را میگذارم روی داشبورد.
    زیر پل که می ایستم هنوز پله ها را بالا نرفته از بلندی اش نفسم میگیرد..
    میرسم بالا ،سرم را میچرخانم .. دانشگاه ، پزشک قانونی، بهشت معصومه .. چه مثلث بی نظیری.. اینجا هیچ چی کم ندارد
    دستم را میچسبانم به نرده ها و سرم را میبرم جلو .. توی دلم میگویم چقدر با شکوه!!
    کامیون ها که رد میشوند تنم میلرزد حس میکنم از چیزی که فکر میکردم بلند تر است..
    چند لحظه بعد دانشجوهایی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته و گرم صحبت اند شاهد جذاب ترین خاطره ی زندگیشان خواهند بود!!

    چادری توی هوا باد میخورد و بعد از چند ثانیه کنار کیف دستی مشکی فرود می آید کف جاده.. یک کامیون که گازش را گرفته بود از رویش رد میشود..
    پسری کنار ایستگاه ایستاده،قبل از عبور کامیون به دوستش که در بهت است میگوید_ مخش پکید !!

    من اما توی خودم مچاله شدم و نشسته ام کف پل.. سرم را گرفته ام بین دستانم و به قطره اشک هایی که روی پل میریزد نگاه میکنم
    منضحک است.. نتوانستم حتی افتادن کیف و چادرم را از بالا تماشا کنم.. گفته بودم که .. "ادم ترسویی هستم"
    ویرایش توسط فاطمه عطایی : 08-10-14 در ساعت 12:03
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  13. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.36
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 58 ثانيه
    ب
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،
    تنها باشم و یک سر بخوابم ..
    گاهی وقت ها چند تا قرص می اندازم بالا و به برکتش ساعات بیشتری توی خلسه ام! اگر بدانی چقدر کیف میدهد!یک عادت قشنگ دیگر هم پیدا کرده ام ، کدئین جوییدن!! عین نقل و نبات ..
    خوابیدن خوب است خیلی خوب ، اما اگر زیادی طولانی نشود.. من از مرگ میترسم..
    خ1یلی وقت است که دوست ندارم به چیزی فکر کنم حتی آینده ،اصلا چرا فکر کنم!!؟؟ هیچ روزنه ای نمیبینم ..هیچ نوری نیست. گاهی با خودم بحث میکنم : گیرم ارشد قبول شدی که چی؟ اصلن دکترا قبول شدی ، بازم که چی!؟ باشه ازدواج میکنی ،بچه دارم میشی اما اینم اتفاق شگفت انگیزی نیس

    دیگر هیچ چیز به وجدم نمی اورد.. قابل تحمل نیستم، از اطرافیانم فاصله گرفته ام
    صحبت نمیکنم
    درد دل نمیکنم
    حرف تکراری نمیزنم
    نمینویسم
    نمیخوانم
    همه چیز مضحک است
    از خیلی ها بدم می آید اکثر دوستانم را از دست داده ام ؛حتی خونواده ام.. نه جواب زنگ هایشان را میدهم نه پیام!
    از اینکه کسی تنهاییم را لکه دار کند متنفرم، راستش این روزها از خیلی چیزها متنفرم .. یا تقریبا از همه چیز به جز صدای مادرم و شعر خواندن..
    اما میترسم همین ها هم به زودی از دست بروند. راستش من ادم خیلی ترسویی هستم..

    راننده تاکسی میگوید : _خانم میرم شکوهیه دور نمیزنم همین ور پل پیاده شین
    از فکر می آیم بیرون. تشکر میکنم و پولش را میگذارم روی داشبورد.
    زیر پل که می ایستم هنوز پله ها را بالا نرفته از بلندی اش نفسم میگیرد..
    میرسم بالا ،سرم را میچرخانم .. دانشگاه ، پزشک قانونی، بهشت معصومه .. چه مثلث بی نظیری.. اینجا هیچ چی کم ندارد
    دستم را میچسبانم به نرده ها و سرم را میبرم جلو .. توی دلم میگویم چقدر با شکوه!!
    کامیون ها که رد میشوند تنم میلرزد حس میکنم از چیزی که فکر میکردم بلند تر است..
    چند لحظه بعد دانشجوهایی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته و گرم صحبت اند شاهد جذاب ترین خاطره ی زندگیشان خواهند بود!!

    چادری توی هوا باد میخورد و بعد از چند ثانیه کنار کیف دستی مشکی فرود می آید کف جاده.. یک کامیون که گازش را گرفته بود از رویش رد میشود..
    پسری کنار ایستگاه ایستاده،قبل از عبور کامیون به دوستش که در بهت است میگوید_ مخش پکید !!

    من اما توی خودم مچاله شدم و نشسته ام کف پل.. سرم را گرفته ام بین دستانم و به قطره اشک هایی که روی پل میریزد نگاه میکنم
    منضحک است..حتی نتوانستم افتادن کیف و چادرم را از بالا تماشا کنم.. گفته بودم که .. "ادم ترسویی هستم"

    من هی میام با دید مثبت داستانای شما رو شروع کنم بخونم نمیشه،فک کنم آخرش خودکشی رو ببرید تو ضمیر نا خودآگاه ما و آخرش بومب... کلا به تم خودکشی علاقه دارید؟؟
    پایان بندی که خ خوب بود
    یه جورایی حرف دل خیلاس،مخصوصا اونجایی که بولد کردم
    استاد قرائتی تو کتاب تمثیلات دقیقا از این قسمت بولد شده،به عنوان مثال استفاد کرده،برای بحث هدف آفرینش و جواب به این پرسش که: مثلا ما بعد از معرفت به خدا و عبادت به تکامل(یکی از اهداف آفرینش) رسیدیم،آخرش که چی؟
    حکایت همین مثاله وقتی به من بگن،خو لیسانس بگیری...دکتر بشی که چی؟میگم که مثلا یه زندگی خوب داشته باشم،بعد می پرسن بالاخره که چی؟میگم هیچی دیگه یه زندگی خوب داشته باشم
    انشالا که درست انتقال دادم،یعنی اون هدف نهایی و والاییه که تا بهش دست پیدا نکنی نمی تونی درکش کنی.

    راستی اون مثلثه هم جدیدا با اضافه شدن تیمارستان کنار خوابگاه به مربع تبدیل شده.
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  14. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،
    تنها باشم و یک سر بخوابم ..
    گاهی وقت ها چند تا قرص می اندازم بالا و به برکتش ساعات بیشتری توی خلسه ام! اگر بدانی چقدر کیف میدهد!یک عادت قشنگ دیگر هم پیدا کرده ام ، کدئین جوییدن!! عین نقل و نبات ..
    خوابیدن خوب است خیلی خوب ، اما اگر زیادی طولانی نشود.. من از مرگ میترسم..
    خیلی وقت است که دوست ندارم به چیزی فکر کنم حتی آینده ،اصلا چرا فکر کنم!!؟؟ هیچ روزنه ای نمیبینم ..هیچ نوری نیست. گاهی با خودم بحث میکنم : گیرم ارشد قبول شدی که چی؟ اصلن دکترا قبول شدی ، بازم که چی!؟ باشه ازدواج میکنی ،بچه دارم میشی اما اینم اتفاق شگفت انگیزی نیس

    دیگر هیچ چیز به وجدم نمی اورد.. قابل تحمل نیستم، از اطرافیانم فاصله گرفته ام
    صحبت نمیکنم
    درد دل نمیکنم
    حرف تکراری نمیزنم
    نمینویسم
    نمیخوانم
    همه چیز مضحک است
    از خیلی ها بدم می آید اکثر دوستانم را از دست داده ام ؛حتی خونواده ام.. نه جواب زنگ هایشان را میدهم نه پیام!
    از اینکه کسی تنهاییم را لکه دار کند متنفرم، راستش این روزها از خیلی چیزها متنفرم .. یا تقریبا از همه چیز به جز صدای مادرم و شعر خواندن..
    اما میترسم همین ها هم به زودی از دست بروند. راستش من ادم خیلی ترسویی هستم..

    راننده تاکسی میگوید : _خانم میرم شکوهیه دور نمیزنم همین ور پل پیاده شین
    از فکر می آیم بیرون. تشکر میکنم و پولش را میگذارم روی داشبورد.
    زیر پل که می ایستم هنوز پله ها را بالا نرفته از بلندی اش نفسم میگیرد..
    میرسم بالا ،سرم را میچرخانم .. دانشگاه ، پزشک قانونی، بهشت معصومه .. چه مثلث بی نظیری.. اینجا هیچ چی کم ندارد
    دستم را میچسبانم به نرده ها و سرم را میبرم جلو .. توی دلم میگویم چقدر با شکوه!!
    کامیون ها که رد میشوند تنم میلرزد حس میکنم از چیزی که فکر میکردم بلند تر است..
    چند لحظه بعد دانشجوهایی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته و گرم صحبت اند شاهد جذاب ترین خاطره ی زندگیشان خواهند بود!!

    چادری توی هوا باد میخورد و بعد از چند ثانیه کنار کیف دستی مشکی فرود می آید کف جاده.. یک کامیون که گازش را گرفته بود از رویش رد میشود..
    پسری کنار ایستگاه ایستاده،قبل از عبور کامیون به دوستش که در بهت است میگوید_ مخش پکید !!

    من اما توی خودم مچاله شدم و نشسته ام کف پل.. سرم را گرفته ام بین دستانم و به قطره اشک هایی که روی پل میریزد نگاه میکنم
    منضحک است..حتی نتوانستم افتادن کیف و چادرم را از بالا تماشا کنم.. گفته بودم که .. "ادم ترسویی هستم"
    عالی بود،خیلی خوب بود. میدونید که من از کمتر نوشته ای اینجوری تعریف می کنم.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    ب

    من هی میام با دید مثبت داستانای شما رو شروع کنم بخونم نمیشه،فک کنم آخرش خودکشی رو ببرید تو ضمیر نا خودآگاه ما و آخرش بومب... کلا به تم خودکشی علاقه دارید؟؟
    پایان بندی که خ خوب بود
    یه جورایی حرف دل خیلاس،مخصوصا اونجایی که بولد کردم
    استاد قرائتی تو کتاب تمثیلات دقیقا از این قسمت بولد شده،به عنوان مثال استفاد کرده،برای بحث هدف آفرینش و جواب به این پرسش که: مثلا ما بعد از معرفت به خدا و عبادت به تکامل(یکی از اهداف آفرینش) رسیدیم،آخرش که چی؟
    حکایت همین مثاله وقتی به من بگن،خو لیسانس بگیری...دکتر بشی که چی؟میگم که مثلا یه زندگی خوب داشته باشم،بعد می پرسن بالاخره که چی؟میگم هیچی دیگه یه زندگی خوب داشته باشم
    انشالا که درست انتقال دادم،یعنی اون هدف نهایی و والاییه که تا بهش دست پیدا نکنی نمی تونی درکش کنی.

    راستی اون مثلثه هم جدیدا با اضافه شدن تیمارستان کنار خوابگاه به مربع تبدیل شده.
    تم خودکشی دارن اما هیچ کدوم خودکشی نمیکنن.. تو همشون یه "ادم ترسو هست"
    درست انتقال دادین ولی بازم چه فایده ;-)
    از تیمارستان اطلاعی نداشتم وگرنه حتما ذکر میکردم ;-) بااین حساب مربع نیس، ذوزنقس
    ویرایش توسط فاطمه عطایی : 08-10-14 در ساعت 12:14
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1