صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 57
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    طبق چیزی که من فهمیدم، ماجرا از جایی شروع شد که اکبر پسر عباس آقا از سربازی برگشت. میدونید که مادر اکبر و همسر عباس آقا وقتی اکبر پنج شیش سالش بوده فوت کرده.
    اکبر که از سربازی بر میگرده، بیخیال درس و کنکور میشه و وردست باباش وایمیسته پای مغازه
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    طبق چیزی که من فهمیدم، ماجرا از جایی شروع شد که اکبر پسر عباس آقا از سربازی برگشت. میدونید که مادر اکبر و همسر عباس آقا وقتی اکبر پنج شیش سالش بوده فوت کرده.
    اکبر که از سربازی بر میگرده، بیخیال درس و کنکور میشه و وردست باباش وایمیسته پای مغازه
    ماجرای تنفر اقای امینی از خ مرادی یا چاقی خانم مرادی و حرف زدنش از فوتبال؟
    عباس کی بود؟! چقد سخت و پیچیده شد!!
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    ماجرای تنفر اقای امینی از خ مرادی یا چاقی خانم مرادی و حرف زدنش از فوتبال؟
    به نظرم ماجرایی که باعث شد آقای امینی از خانم مرادی متنفر بشه.
    نمیدونم، احتمالا بعد از اونجریانات بود که خانم مرادی چاغ شد، اما به نظرم همیشه از فوتبال صحبت می کرد، درسته؟
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    به نظرم ماجرایی که باعث شد آقای امینی از خانم مرادی متنفر بشه.
    نمیدونم، احتمالا بعد از اونجریانات بود که خانم مرادی چاغ شد، اما به نظرم همیشه از فوتبال صحبت می کرد، درسته؟
    خانم مرادی چاق نیس چارشونس.. یه وقت اینو جلوش نگیدا بهش بر میخوره
    اره همیشه از فوتبال میگفت
    (کیف میکنید چقد پایه ی بحثایی هستم که نمیفهمم؟! )
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    ماجرای تنفر اقای امینی از خ مرادی یا چاقی خانم مرادی و حرف زدنش از فوتبال؟
    عباس کی بود؟! چقد سخت و پیچیده شد!!
    عباس آقا رو که قبلا گفتم، مغازه دار سرکوچه بود.
    بیاید یه بار برای این که مسئله رو ساده تر کنیم، شخصیت ها رو مرور کنیم:

    آقای امینی و دو دختر و تک پسرش، الناز و شهرزادی که مرده و شاهین
    خانم مرادی و خواهرش عصمت خانم
    عباس آقا مغازه دار سر کوچه و پسرش اکبر
    جاج ناصر
    خانواده پیراسته
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    خانم مرادی چاق نیس چارشونس.. یه وقت اینو جلوش نگیدا بهش بر میخوره
    اره همیشه از فوتبال میگفت
    (کیف میکنید چقد پایه ی بحثایی هستم که نمیفهمم؟! )
    چشم دیگه این اشتباه رو نمی کنم.
    بحثایی که ادم نمیفهمه خیلی خوبه، یه انگیزه ای داره که به آخرش برسه ببینه قضیه چی بوده. برای من که خیلی سوال شده
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    عباس آقا رو که قبلا گفتم، مغازه دار سرکوچه بود.
    بیاید یه بار برای این که مسئله رو ساده تر کنیم، شخصیت ها رو مرور کنیم:

    آقای امینی و دو دختر و تک پسرش، الناز و شهرزادی که مرده و شاهین
    خانم مرادی و خواهرش عصمت خانم
    عباس آقا مغازه دار سر کوچه و پسرش اکبر
    جاج ناصر
    خانواده پیراسته
    اها متوجه شدم.. اینا همه هم محلین؟
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  8. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    چشم دیگه این اشتباه رو نمی کنم.
    بحثایی که ادم نمیفهمه خیلی خوبه، یه انگیزه ای داره که به آخرش برسه ببینه قضیه چی بوده. برای من که خیلی سوال شده
    دقیقا..
    منم همین حس رو دارم.. یه جورایی روان شناسیه این تاپیک
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  9. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    اها متوجه شدم.. اینا همه هم محلین؟
    همه توی یه کوچه ان. وسط کوچه خونه آقای امینیه، خونشون جنوبیه و از پنجرشون حیاط خونه خانم مرادی رو میتونن ببینن.
    ته کوچه خونه حاج ناصره.
    اول کوچه هم که مغازه عباس آقا است.

    انگار اکبر عاشق الناز میشه، حالا نمیدونم خود اکبر اول عاشق میشه، یا خانم مرادی این قدر میشینه پاش و باهاش صحبت می کنه که آخرش اکبر عاشق الناز میشهو
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    دقیقا..
    منم همین حس رو دارم.. یه جورایی روان شناسیه این تاپیک
    اگه همه مشارکت می کردن فوق العاده میشد، هفت هشت شخصیت خیلی جالب از دل بچه های سایت بیرون می اومد که توی یه داستان خودشون رو بروز میدادن.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #41

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    همه توی یه کوچه ان. وسط کوچه خونه آقای امینیه، خونشون جنوبیه و از پنجرشون حیاط خونه خانم مرادی رو میتونن ببینن.
    ته کوچه خونه حاج ناصره.
    اول کوچه هم که مغازه عباس آقا است.

    انگار اکبر عاشق الناز میشه، حالا نمیدونم خود اکبر اول عاشق میشه، یا خانم مرادی این قدر میشینه پاش و باهاش صحبت می کنه که آخرش اکبر عاشق الناز میشهو
    به نظر من اول خانم مرادی در مورد الناز میگه اما عاشقیه اکبر به خاطر تعریف های خانم مرای نیست.. اولین باری ک این عشق رو حس کرد ...
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  12. Top | #42

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    به نظر من اول خانم مرادی در مورد الناز میگه اما عاشقیه اکبر به خاطر تعریف های خانم مرای نیست.. اولین باری ک این عشق رو حس کرد ...
    اکبر همون نوزده سالگی رفت سربازی، چون کنکور قبول نشد، وقتی برگشت بیست و یک سالش بود حدودا.
    الناز اون موقع چند سالش بود؟
    شما میدونید اون اولین بار کی بود؟
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #43

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    اکبر همون نوزده سالگی رفت سربازی، چون کنکور قبول نشد، وقتی برگشت بیست و یک سالش بود حدودا.
    الناز اون موقع چند سالش بود؟
    شما میدونید اون اولین بار کی بود؟
    الناز 20 ساله بود ..
    اولین بار بهار بود درست بعد از عید..
    که تو کوچه بهم برخوردن و اکبر عید رو تبریک گفت
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  14. Top | #44

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    الناز 20 ساله بود ..
    اولین بار بهار بود درست بعد از عید..
    که تو کوچه بهم برخوردن و اکبر عید رو تبریک گفت
    کاشکی مسعود میومد و یکمی در مورد اکبر بیشتر توضیح میداد. معسود انگار بیشتر از همه ما اکبر رو میشناسه.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #45

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 13 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    کاشکی مسعود میومد و یکمی در مورد اکبر بیشتر توضیح میداد. معسود انگار بیشتر از همه ما اکبر رو میشناسه.
    پس میخواید ادامشو بذاریم واسه فردا که ایشونم تشریف بیارن
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1