صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از شماره 46 تا 57 , از مجموع 57
  1. Top | #46

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    شنیدم یه شعری هم اکبر برای الناز گفته بود.
    شما یادتون هست چی بود؟
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #47

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    پس میخواید ادامشو بذاریم واسه فردا که ایشونم تشریف بیارن
    آره
    خواب بر من موستولی شده
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #48

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    شنیدم یه شعری هم اکبر برای الناز گفته بود.
    شما یادتون هست چی بود؟
    نه! الان شعرم بخوام بذارم مییشه سرقت ادبی !
    شما اگه یادتونه بذارید
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. Top | #49

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    آره
    خواب بر من موستولی شده
    مرسی از بحثتون شبتون اکبری
    از لفظ اوی خوشم نمیاد ولی الان واجب شد (اوویی!!)
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  5. Top | #50

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    نه! الان شعرم بخوام بذارم مییشه سرقت ادبی !
    شما اگه یادتونه بذارید
    ای ناز من
    الناز من
    معشوقه و ناناز من

    گشته فدای روی تو
    تمام این مغازه ام
    عااااشقم!!!

    (انگار اون موقع داشته آهنگ مازیار فلاحی رو گوش میداده)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #51

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    2,965
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,326
    تشکر تشکر شده 
    2,463
    تشکر شده در
    754 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 18 ساعت 12 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    ای ناز من
    الناز من
    معشوقه و ناناز من

    گشته فدای روی تو
    تمام این مغازه ام
    عااااشقم!!!

    (انگار اون موقع داشته آهنگ مازیار فلاحی رو گوش میداده)
    :| :| :|
    پیشنها بدید تو جشنواره های ادبی شرکت کنن ایشون حتمااا رتبه میارن..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  7. Top | #52

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    :| :| :|
    پیشنها بدید تو جشنواره های ادبی شرکت کنن ایشون حتمااا رتبه میارن..
    اون موقع واقعا فکر می کرد طبعش جوشان شده و کلی شعر اینجوری می گفت. خیلی با اعتماد به نفس پیش دوستاش این شعرا رو میخوند.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #53

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.36
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 58 ثانيه
    اکبر همیشه از خستگی و بی خوابی و تنبلی و... می ناله،حتی همین الان که پیشم نشسته.
    بقیشم باشه فردا تعریف می کنم،الان نمیذاره،ذاره برقا رو می زنه...
    الانم یه شعر برام خوند در مدح النازنین! در حد خودزنی و لطمه
    حالا بعدا میذارمش تو شیداییات...
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  9. Top | #54

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.36
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 58 ثانيه
    نوشته اصلی توسط شیدا
    اکبر خهر همون نوزده سالگی رفت سربازی، چون کنکور قبول نشد، وقتی برگشت بیست و یک سالش بود حدودا.
    الناز اون موقع چند سالش بود؟
    شما میدونید اون اولین بار کی بود؟
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    الناز 20 ساله بود ..
    اولین بار بهار بود درست بعد از عید..
    که تو کوچه بهم برخوردن و اکبر عید رو تبریک گفت
    اکبر بعد از دو سال که الناز، به قول خودش ال نازنین رو ندیده بود.تو کوچه به هم برخورد کردن،کیسه ی میوه های الناز خانوم،پاره شده بود و اکبر دویده بود که کمکش کنه.
    همون جا شروع شد،اولین برخورد،اولین نگاه،اولین صحبت،اولین تبریک عید،اولین خداحافظی...
    اکبر همیشه پیش من از الناز خانوم تعریف می کرد و می گفت که خیلی خواستگار داره (اینکه میگم الناز خانوم،چون خودش ازم می خواست،عادت کردم)
    اما کاری که نباید می شد،شد.
    از اون برخورد به مدت دو هفته تا پیش آمدن یک اتفاق(بهتر بگم فاجعه)اکبر سیب سرخی که الناز بهش تعارف کرده بود و به یادگاری گرفته بود؛می بویید.
    بوی عشق.
    اما النازنینِ اکبر ازدواج کرده بود.
    انگار کاری از دست خانوم مرادی هم برنیومده بود.
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  10. Top | #55

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    476
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.88
    نوشته ها
    1,519
    تشکر تشکر کرده 
    2,147
    تشکر تشکر شده 
    1,880
    تشکر شده در
    718 پست
    آنلاين
    4 روز 12 ساعت 50 دقيقه 48 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط . نمایش پست ها
    به نظر من اول خانم مرادی در مورد الناز میگه اما عاشقیه اکبر به خاطر تعریف های خانم مرای نیست.. اولین باری ک این عشق رو حس کرد ...
    خانم عطایی جان قبول کن حرفاش بی تاثیرم نبودن...
    بازم پر کشیده این دله من به کفل العباس...

  11. Top | #56

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    یه روز اکبر دم مغازه وایستاده بود، نازنین خانم میاد و از کنارش رد میشه و به سمت خونشون میره. اکبر پشت سرش راه می افته، نازنین خانم که وارد خونشون میشه اکبر می ایسته و به در نگاه می کنه.
    اما چشمتون روز بد نبینه، یه دفعه متوجه میشه حاج ناصر مثل عقاب داره به سرش فرود میاد. حاج ناصر یه چند دیقه ای بود که داشت اکبر رو تعقیب می کرد، همین که نازنین رفت خونه، حاج ناصرم دوید سمت اکبر و گرفتش به باد کتک. انگار از قبل کینه کرده بود. میزد و می گفت: "بی غیرت مگه تو ناموس نداری؟ مگه نمیفهمی این خانم دیگه ازدواج کرده." بله توی این کوچه هم از همه چیز خبر داشتن، همه در جریان همه مسائل بودن.
    آقای امینی از پنجره داشت این صحنه رو نگاه می کرد و لبخند می زد، یه لحظه احساس کرد که از حاج ناصر خوشش میاد، آخه تا قبل از اون همچین حس خوبی نسبت به حاج ناصر نداشت.
    شاهین با این که خیلی کم حرف بود، وقتی این ماجرا رو شنیده بود سرش رو به دیوار می کوبید و میگفت: اکبر خنگ ترین موجودیه که من تا به حال دیدم!

    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #57

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,380
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,047
    تشکر تشکر شده 
    2,901
    تشکر شده در
    1,275 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 9 ساعت 42 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 5 ثانيه
    آقای امینی یه قصابه، با یه سبیل خیلی بزرگ. همه فکر می کنن که آقای امینی خیلی بد اخلاقه.
    اما درونش واقعا حساسه، مثل دخترش نازنین.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1