نمایش نتایج: از شماره 1 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه

    سیمای فرزانگان

    لطفا خاطراتی از علما، شهدا و سایر بزرگان که براتون جالب بوده رو بنویسید. حداقلش اینه که چند لحظه ای به نگرش این بزرگان نسبت به زندگی فکر میکنیم.
    ویرایش توسط شاهین بزرگی : 14-03-15 در ساعت 07:57

  2. کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    ابوالفضل (06-05-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی سال ۱۳۶۲ قمری در ۱۹ سالگی طلبه شد اما قبل از آن در بازار تهران کار می کرد و پدرش مرحوم محمدباقر مجتهدی راضی نبود که فرزندش طلبه شود ولی آیت الله مجتهدی بر اثر عشق و علاقه زیادی که به علم و دانش داشت وارد حوزه شد. البته در آن زمان آیت الله مجتهدی از مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی رحمه الله علیه تقلید می کرد و رضایت پدر را در ادامه تحصیل شرط نمی دانست. بعد از آن سال ها نه تنها پدرش راضی شد بلکه بر وجود چنین فرزندی در نزد خویشان و نزدیکان و در اجتماع افتخار می کرد. آیت الله احمد مجتهدی تهرانی درباره طلبه شدن خودش تعریف می کرد: «یادم می آید وقتی تازه طلبه شده بودم موهای سرم را کوتاه کرده بودم و محاسنم را گذاشته بودم. وقتی به خانه رفتم دایی ام لب و لوچه اش را آویزان کرد و با اشاره به من گفت این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای؟ و پدرم به من گفت من ندارم خرج تو را بدهم! حتی دیگران می گفتند از خر شیطان بیا پایین و طلبگی را رها کن اما چون طلبگی را دوست داشت. لذا آن را رها نکردم و روی همین اصل بود که پدرم مدتی با من قهر کرد ولی این موارد ذره ای در من اثر نکرد و استقامت می کردم. مهم این است که استقامت داشته باشی. اگر استقامت کنی ملائه هم بر تو نازل می شوند: «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه ان لا تخافوا و لاتحزنوا».
    (www.rasad.org)

  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    آقای مجتهدی اومده بودن مدرسه ما. روی ایوون وایساده بودن و شوخی های خیلی خوب و سطح بالا می کردن.
    به دوست من (که از قضا و اتفاق پسر مدیر هم بود!) گفت: چرا طلبه ها خیلی راحت "اکل یاکل" رو صرف می کنن، اما "فعل یفعل" رو نمیتونن صرف کنن؟
    هر کسی نکته و لغزی انداخت و طنز ظریفی گفت، آخرش آقای مجتهدی گفت: نه، چون که شعارشون اینه که: خواب و خوراک کارمه، خدا نگه دارمه...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شاهین بزرگی (30-01-15)

  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.04
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 53 ثانيه
    لقب ديگر حضرت معصومه سلام الله علیها «كريمه اهل بيت» است.


    مرحوم آيت اللّه سيّد محمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آيت اللّه سيد شهاب الدين مرعشى (ره) بسيار علاقه مند بود كه محل قبر شريف حضرت صدّيقه طاهره (س) را به دست آورد.

    ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت.

    شب چهلم پس از به پايان رساندن ختم و توسّل بسيار، استراحت كرد. در عالم رؤيا به محضر مقدّس حضرت باقر و يا امام صادق علیهما السلام مشرّف شد.

    امام به ايشان فرمودند:

    «عَلَيْكَ بِكَرِيمَةِ اَهْل ِ الْبَْيت ِ.» يعنى به دامان كريمه اهل بيت چنگ بزن .

    ايشان به گمان اينكه منظور امام علیه السلام حضرت زهرا سلام الله علیها است، عرض كرد:

    «قربانت گردم، من اين ختم قرآن را براى دانستن محل دقيق قبر شريف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زيارتش مشرّف شوم.»

    امام فرمود: «منظور من، قبر شريف حضرت معصومه در قم است.»

    سپس افزود:«به دليل مصالحى خداوند مى خواهد محل قبر شريف حضرت زهرا سلام الله علیها پنهان بماند

    از اين رو قبر حضرت معصومه سلام الله علیها را تجلّى گاه قبر شريف حضرت زهرا سلام الله علیها قرار داده است.

    اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه سلام الله علیها داده است.»

    مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصميم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زيارت حضرت معصومه سلام الله علیها رهسپار ايران شود.

    وى بى درنگ آماده سفر شدو همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زيارت كريمه اهل بيت ترك كرد.

    www.avini.com
    من خاک کف پای سگ کوی همانم
    کو خاک کف پای سگ کوی حسین(علیه السلام) است

  7. 2 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شاهین بزرگی (30-01-15), مجتبی (30-01-15)

  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    خدایا! استغفار می کنم از هر گناهی که برای دست پیدا کردن به آن، به حیله ای متوسل شدم که از آن برای اطاعت وتقرب به سوی تو استفاده می شد و در پناه این عمل نیک از مردم پنهان شدم؛ گویی من مرید تو گشته ام ولی مراد من معصیت تو بود و هوای نفس، در راهی غیر از اطاعت تو جریان داشت.
    شهید محمد طالبی.

  9. کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مجتبی (30-01-15)

  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    شماره عضویت
    146
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    نوشته ها
    434
    تشکر تشکر کرده 
    16
    تشکر تشکر شده 
    19
    تشکر شده در
    10 پست
    آنلاين
    44 دقيقه 30 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاهین بزرگی نمایش پست ها
    خدایا! استغفار می کنم از هر گناهی که برای دست پیدا کردن به آن، به حیله ای متوسل شدم که از آن برای اطاعت وتقرب به سوی تو استفاده می شد و در پناه این عمل نیک از مردم پنهان شدم؛ گویی من مرید تو گشته ام ولی مراد من معصیت تو بود و هوای نفس، در راهی غیر از اطاعت تو جریان داشت.
    شهید محمد طالبی.
    شاهین داشی......
    چاکریم حاجی جوووووون...
    الهی و ربی من لی غیرک........

  11. 2 کاربر مقابل از عبدالحمید علیزاده حداد عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شاهین بزرگی (30-01-15), مجتبی (30-01-15)

  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    برای تدارکات لشکر ۳۱ عاشورا یک کامیون بار اومده بود.
    حاج امرالله به بچه ها میگفت: بجنبید، شل بازی در نیارید، سریعتر بارها رو خالی کنید.
    کمی آنطرف تر یک بسیجی بیکار بود.حاج امرالله از او خواست که کمکشان کند.او هم قبول کرد. از همه قبراق تر و پرکارتر بود طوری که حاج امرالله چشمش او را گرفت و خواست پیش خودش بیاورد.
    نزدیک ظهر طیب، یکی از مسئولین لشکر برای انجام کاری نزد حاج امرالله آمد. پس از سلام و احوالپرسی حاج امرالله گفت: یه بسیجی زبروزرنگ امروز اومده اینجا، من گرفتمش به کار، جوون لایق و پرکاریه. می خوام درخواست بدم همینجا پیش خودم باشه.
    طیب گفت کجاست این جوون پرکار؟
    با دست آقا مهدی (باکری) رو نشون داد و گفت: همونی که داره گونی ها رو خالی میکنه.
    تا چشم طیب به آقا مهدی افتاد برق از کله اش پرید..گفت: میدونی این بسیجی که به کار گرفتیش کیه؟ گفت نه. طیب گفت: آقا مهدی، فرمانده لشکرمون.
    حاج امرالله همینطور مانده بود و پس از چند ثانیه بغضش ترکید وزد زیر گریه.
    بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
    که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

  13. 4 کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (24-04-15), مجتبی (30-01-15), مسعود (31-01-15)

  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    آیت الله فهری نقل می*کند که جناب *** (رجبعلی خیاط) به ایشان فرمود:

    « روزی برای انجام کاری روانه بازار شدم، اندیشه مکروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار کردم. در ادامه راه، شترهایی که از بیرون شهر هیزم می*آوردند، قطاروار از کنارم گذشتند، ناگاه یکی از شترها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم آسیب می*دیدم. به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود که این رویداد از چه امری سرچشمه می*گیرد و با اضطراب عرض کردم: خدایا این چه بود؟

    در عالم معنا به من گفتند: این نتیجه آن فکری بود که کردی.

    گفتم: گناهی که انجام ندادم.

    گفتند: لگد آن شتر هم که به تو نخورد! »
    بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
    که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

  15. 6 کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mosafer (08-02-15), دریا (24-04-15), زهرا خوش گفتار (08-02-15), عقل سرخ (08-02-15), مجتبی (09-02-15)

  16. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    *** رجبعلی خیاط می گوید :در نیمه شبی سرد و زمستانی در حالیکه برف بشدت می بارید و تمام کوچه ها و خیابانها را سفید پوش کرده بود از ابتدای ُکوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سربه دیوار گذاشته وروی سرش برف نشسته است!
    با خود گفتم شاید معتادی یا دوره گردی است که سنگ کوب کرده !جلو رفتم دیدم او یک جوان است!
    او را تکانی دادم بلافاصله نگاهم کرد و گفت: چه می کنی؟!
    گفتم جوان! مثل اینکه متوجه نیستی؛ برف! برف!
    روی سرت برف نشسته!
    ظاهرا مدتهاست اینجایی!
    مریض میشوی ,خدای نکرده میمیری! اینجا چه میکنی؟!
    جوان که گویی صدای منو نشنیده بود با سرش اشاره ای به روبه رو کرد!
    دیدم او زل زده به پنجره خانه ای!
    فهمیدم عاشق شده!
    نشستم وبا تمام وجود گریستم!
    جوان تعجب کرد و کنارم نشست وگفت: تو را چه می شود پیرمرد؟! آیا تو هم عاشق شده ای؟!
    گفتم: قبل از اینکه تو را ببینم فکر می کردم عاشق هستم! ولی اکنون که تو را دیدم که چگونه برای رسیدن به عشقت از خود بی خود شده ای ,فهمیدم من عاشق نیستم! و ادعایی بیش نبوده! مگر عاشق می تواند لحظه ای به یاد معبودش نباشد؟!

  17. کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (14-03-15)

  18. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شاهین بزرگی نمایش پست ها
    *** رجبعلی خیاط می گوید :در نیمه شبی سرد و زمستانی در حالیکه برف بشدت می بارید و تمام کوچه ها و خیابانها را سفید پوش کرده بود از ابتدای ُکوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سربه دیوار گذاشته وروی سرش برف نشسته است!
    با خود گفتم شاید معتادی یا دوره گردی است که سنگ کوب کرده !جلو رفتم دیدم او یک جوان است!
    او را تکانی دادم بلافاصله نگاهم کرد و گفت: چه می کنی؟!
    گفتم جوان! مثل اینکه متوجه نیستی؛ برف! برف!
    روی سرت برف نشسته!
    ظاهرا مدتهاست اینجایی!
    مریض میشوی ,خدای نکرده میمیری! اینجا چه میکنی؟!
    جوان که گویی صدای منو نشنیده بود با سرش اشاره ای به روبه رو کرد!
    دیدم او زل زده به پنجره خانه ای!
    فهمیدم عاشق شده!
    نشستم وبا تمام وجود گریستم!
    جوان تعجب کرد و کنارم نشست وگفت: تو را چه می شود پیرمرد؟! آیا تو هم عاشق شده ای؟!
    گفتم: قبل از اینکه تو را ببینم فکر می کردم عاشق هستم! ولی اکنون که تو را دیدم که چگونه برای رسیدن به عشقت از خود بی خود شده ای ,فهمیدم من عاشق نیستم! و ادعایی بیش نبوده! مگر عاشق می تواند لحظه ای به یاد معبودش نباشد؟!
    *** هم حسرت میخورده
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  19. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شاهین بزرگی (14-03-15)

  20. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده*ام ؟

    سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.
    بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
    که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

  21. 2 کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (17-04-15), مجتبی (17-04-15)

  22. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.91
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    26 دقيقه 30 ثانيه
    امام خمینی رحمة الله علیه:
    1 اردیبهشت 1359

    ما كه مى گوييم دانشگاه بايد از بنيان تغيير بكند و تغييرات بنيادى داشته باشد و اسلامى باشد،

    نه اين است كه فقط علوم اسلامى را در آنجا تدريس كنند. نه اينكه علوم دو قسمند. هر علمى دو قسم است: يكى اسلامى و يكى غير اسلامى.

    ما مى گوييم كه در اين پنجاه سال يا بيشتر كه ما دانشگاه داريم، فرآورده هاى دانشگاه را براى ما عرضه داريد.

    ما مى گوييم كه دانشگاههاى ما مانع از ترقى فرزندان اين آب و خاك است.

    ما مى گوييم كه دانشگاه ما مبدل شده است به يك ميدان جنگ تبليغاتى.

    ما مى گوييم كه جوانهاى ما اگر علم هم پيدا كردند تربيت ندارند. مربّى به تربيت اسلامى نيستند.

    آنهايى كه تحصيل مى كنند، براى اين است كه يك ورقه اى به دست بياورند و بروند و سربار ملت بشوند.

    آن طور نيست كه به حسب احتياجات ملت، به حسب احتياجاتى كه كشور ما دارد دانشگاه به آن ترتيب رفتار كند


    صیحفه نور، جلد12، صفحه 249
    استاده ام چو شمع

  23. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    653
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    گیلان
    نوشته ها
    120
    تشکر تشکر کرده 
    662
    تشکر تشکر شده 
    298
    تشکر شده در
    81 پست
    آنلاين
    1 روز 3 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 39 ثانيه
    تهران زندگی می*کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت*الله بهجت (ره) می*خواندند را دیدم و لذت بردم.

    تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت*الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می*شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه*ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

    یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می*رفتم قم نماز می*خواندم و برمی*گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می*کرد که چرا از کار و زندگی می*زنی و به قم می*روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و …

    کم کم نسبت به فریادهای آیت*الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می*کشه؟ چرا داد می*زنه؟ چرا با درد سلام می*ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام*های آقا سلام می*دادم.

    به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می*کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می*خونم، این هفته هفته آخرمه …

    یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه*ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می*زدم، آقا اگر بهم نگی می*رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت*الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می*گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

    سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می*گفتم آقا چطور حرف*های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت*الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می*خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی*توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!

    خوشحال بودم و پشت آقا نماز می*خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه*ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.

    یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می*کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می*رفتم و سپس به تهران بازمی*گشتم تا آقا رحلت کردند.

    (راوی ناشناس)
    بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
    که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

  24. 3 کاربر مقابل از شاهین بزرگی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (08-05-15), علمدار (05-05-15), مسعود (05-05-15)

  25. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.91
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    26 دقيقه 30 ثانيه

    ريشتو روي پتو ميذاري يا زيرش؟

    بعد از ظهر يكي از روزهاي خنك پاييزي سال 64 يا 65 بود. كنار حاج محسن دين شعاري، مسئول تخريب لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه تخريب يعني آنسوي اردوگاه دو كوهه ايستاده بوديم و با هم گرم صحبت بوديم، يكي از بچه هاي تخريب كه خيلي هم شوخ و مزه پران بود از راه رسيد و پس از سلام و عليك گرم، رو به حاجي كرد و با خنده گفت: حاجي جون! يه سوال ازت دارم خدا وكيلي راستشو بهم مي گي؟
    حاج محسن ابروهاشو بالا كشيد و در حالي كه نگاه تندي به او انداخته بود گفت: پس من هر چي تا حالا مي گفتم دروغ بوده؟!!
    بسيجي خوش خنده كه جا خورده بود سريع عذرخواهي كرد و گفت: نه! حاجي خدا نكنه، ببخشين بدجور گفتم. يعني مي خواستم بگم حقيقتشو بهم بگين...
    حاجي در حالي كه مي خنديد دستي بر شانه او زد و گفت: سؤالت را بپرس.
    - مي خواستم بپرسم شما شب ها وقتي مي خوابين، با توجه به اين ريش بلند و زيبايي كه دارين، پتو رو روي ريشتون مي كشيد يا زير ريشتون؟
    حاجي دستي به ريش حنايي رنگ و بلند خود كشيد. نگاه پرسشگري به جوان انداخت و گفت چي شده كه شما امروز به ريش بنده گير دادي؟
    - هيچي حاجي همينجوري!!!
    - همين جوري؟ كه چي بشه؟
    - خوب واسه خودم اين سوال پيش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدي زدم؟
    - نه حرف بدي نزدي. ولي... چيزه...

    حاجي همينطوري به محاسن نرمش دست مي كشيد. نگاهي به آن مي انداخت. معلوم بود اين سؤال تا به حال براي خود او پيش نيامده بود و داشت در ذهن خود مرورمي كرد كه ديشب يا شب هاي گذشته، هنگام خواب، پتو را روي محاسنش كشيده يا زير آن.
    جوان بسيجي كه معلوم بود به مقصد خود رسيده است، خنده اي كرد و گفت: نگفتي حاجي، ميخواي فردا بيام جواب بگيرم؟
    و همچنان مي خنديد.
    حاجي تبسمي كرد و گفت: باشه بعدا جوابت رو ميدم.
    يكي دو روزي گذشت. دست بر قضا وقتي داشتم با حاجي صحبت مي كردم همان جوانك بسيجي از كنارمان رد شد. حاجي او را صدا زد. جلو كه آمد پس از سلام و عليك با خنده ريز و زيركي به حاجي گفت: چي شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادي؟؟!!
    حاجي با عصابنيت آميخته به خنده گفت: پدر آمرزيده! يه سوالي كردي كه اين چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتي مي خوام بخوابم فكر سؤال جنابعالي ام. پتو رو مي كشم روي ريشم، نفسم بند مي آد. مي كشم زير ريشم، سردم ميشه. خلاصه اين هفته با اين سؤال الكي تو نتونستم بخوابم.
    هر سه زديم زير خنده. دست آخر جوان بسيجي گفت: پس آخرش جوابي براي اين سوال من پيدا نكردي؟

    استاده ام چو شمع

  26. 2 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (24-07-15), شاهین بزرگی (24-07-15)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1