صفحه 2 از 20 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 289
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    344
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    2,004
    تشکر تشکر کرده 
    1,139
    تشکر تشکر شده 
    546
    تشکر شده در
    213 پست
    آنلاين
    1 روز 18 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 1 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    تو من قلم نزن
    از من قلم نزن
    به من قلم نزن
    به من لگد نزن
    با من قلم بزن
    با من قدم بزن
    حالا که با منی...
    بامن قدم بزن
    گاهی لگد بزن
    گاهی پفک بخور
    گاهی کتک بزن
    گاهی بخند برو
    گاهی بمیر بدم
    گاهی بخند بخور
    گاهی بزن ببر...

  2. 8 کاربر مقابل از ابوالفضل عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (25-02-15), زهرا خوش گفتار (23-02-15), شاهین بزرگی (23-02-15), شیدا (23-02-15), عقل سرخ (23-02-15), setare (20-06-15), فطرس (23-02-15), مجتبی (23-02-15)

  3. Top | #17

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    نشریه «واژه» مربوط به مؤسسه اقالیم احساس قم
    که یک مؤسسه فرهنگی ادبی هست و توش کلاس های داستان نویسی برگزار میشه،
    اعلام کرده داستان های شما رو چاپ می کنن
    دوستانی که مایلند داستانشون چاپ بشه
    لطفا همین جا یا از طریق خصوصی اعلام کنن
    دوستان یعنی هیچ کس تمایل نداره داستان یا شعرش توی ی نشریه استانی چاپ بشه؟
    بعدا نگید نگفتی!
    مثل خیلی چیزای دیگه
    چون من باید حتما اجازه نویسنده یا شاعر رو داشته باشم لازمه که شخصا اعلام کنید.
    ضمنا علاوه بر مزیتهای دیگه ای که می تونه این کار داشته باشه آثارتون به صورت حرفه ای نقد هم میشه. بعععله

  4. 3 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mehrnaz (26-02-15), خیالِ کج (25-02-15), شیدا (23-02-15)

  5. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,372
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,041
    تشکر تشکر شده 
    2,892
    تشکر شده در
    1,267 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 6 روز 22 ساعت 15 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 59 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    قشنگ بود و انگار نمادین.؟
    برام جالب بود که کسی بتونه از تاریخ تو داستانش کمک بگیره
    داستان ارزشمند میشه به نظرم این طوری
    در هر حال همون طور که گفتم انگار نمادین بود
    یا به نظر من این طور اومد
    چون شما همه اندیشه تون اندیشه است
    لابد این داستان هم پیوند خورده با ذهنیات شما و واقعیات موجود
    از نظر فنی فعلا چیزی به نظرم نمی رسه
    ولی یه کمی داستان خشکی بود
    طبیعیه که مخاطب عام ندارن این طور داستان ها
    امیدوارم با این حرکت بشر دوستانه شما برای بقیه هم انگیزه نوشتن ایجاد بشه
    ممنون
    سبک داستان، سبک اسطوره و افسانه بود که خودم خیلی خوشم میاد همینطور که گفتید شاید این سبک مخاطبای خاصی داشته باشه، یعنی افراد خاصی با نگاه اسطوره ای بتونن داستان ها رو بخونن.
    کلا نگاه اسطوره ای، باعث میشه لذت از هر داستانی چندین و چند برابر بشه. اسطوره خب نوعی نماده.
    خیلی علاقه ندارم خودم داستان خودم رو تفسیر کنم، اما نکته جالبی داره داستان که از نظر خودم خیلی پوشیده نیست، اتفاقا خیلی هم بهش پرداخته شده.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (25-02-15), فطرس (23-02-15)

  7. Top | #19

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه

    خودم

    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم ناشی از چیست و منبعش کجاست. شاید هم من فکر می کنم که آرام است، بهرحال مهم این است که آرام به نظر می آید...
    با خجالت همیشگی رد می شوم. خودم هستم، چقدر بچه بودم!
    دختر همسایه دم در خانه شان که می رسد با بقیه خداحافظی می کند و می رود تو. من اما همان جا مانده ام. راستش را بخواهید مانده ام بزرگ بشوم یا همان طور کوچک بمانم. کوچک و کودک!

    تاریکی دم غروب است نمی توانم خودم را خوب تشخیص بدهم. ولی انگار کت کلاهی سبز کمرنگ و شاید رنگ و رورفته به تن دارم ولی خوشحالم.
    خودِ الانم حسرت خوشحالی را که می خورد دلش می خواهد بچه بماند. اما خود کودک می خواهد بزرگ شود، چون باید.
    خودم سرم را کمی میچرخانم و میروم مدرسه ابتدایی. پشت میز نشسته ام. خودم کمی افسرده است. آخر یک کودک دبستانی را چه به افسردگی! ولی هست و از آن راضی هم هست...
    چشم می چرخانم زنگ ورزش است بچه ها می دوند من اما گوشه ای نشسته ام و تماشا هم نمی کنم.
    نه! دلم می خواهد بزرگ شوم! این چه جور بچگی ای است؟ این بچه همه ش گوشه نشین است!
    خودم سر راه روزنامه ای می خرم و راهی خانه می شوم. از بالای پل نگاه می کنم آرام از خیابان رد می شوم. با احتیاط! ولی درونم پر از تپش و ماجراست. ناآرام است. ولی هیچکس نمی بیند حتی خودم. فقط خودم که آن بالا نشسته ام می بینم.
    دیگر تا انتهای کوچه خبری از بچگی نیست. بچه ها هم همه رفته اند. دلم میگیرد. یادم نمی آید چرا و چطور این همه بزرگ شدیم! خودم که در را که باز می کندپشت در می مانم و تو نمی روم. هنوز هم از این خانه بدم می آید. پشت در می ایستم تا شب شود...
    می روم سمت جاده...
    در باغ هم هیچ خبری نیست درِ باغ نیمه باز مانده و سرمای پاییز، آتش دم غروب مردم را روشن کرده، لاجرم. صدای کلاغ ها توی گوش هایم پیچیده! انگورهای سیاه رسیده اند، جعبه جعبه شده اند و... نوستالژی خونم بدجور بالا زده، باید به پزشک متخصص مربوطه مراجعه کنم، دارد خفه ام می کند لامصب!
    ...
    شب از نیمه گذشته، خاطرات بدجور سرریز کرده اند. سال هاست که بچه ها را در کوچه ندیده ام. بلند می شوم. دلم برای خودم تنگ شده. لای در باز است مثل یک زندانی یواشکی انتهای کوچه را می پایم. نه خبری نیست!
    خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...


    پی نوشت: با الهام از کتاب «منِ او»
    ویرایش توسط فطرس : 26-02-15 در ساعت 21:47

  8. 9 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ادواردو (25-02-15), خیالِ کج (26-02-15), زهرا خوش گفتار (27-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), شیدا (03-03-15), علمدار (27-02-15), s.tohidi (26-02-15), مسعود (25-02-15), هادی صداقت (26-02-15)

  9. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    14 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    دوستان یعنی هیچ کس تمایل نداره داستان یا شعرش توی ی نشریه استانی چاپ بشه؟
    بعدا نگید نگفتی!
    مثل خیلی چیزای دیگه
    چون من باید حتما اجازه نویسنده یا شاعر رو داشته باشم لازمه که شخصا اعلام کنید.
    ضمنا علاوه بر مزیتهای دیگه ای که می تونه این کار داشته باشه آثارتون به صورت حرفه ای نقد هم میشه. بعععله
    با سلام خدمت شما
    من شعر هام رو میخواستم که چاپ بشه ...

  10. 2 کاربر مقابل از mehrnaz عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-02-15), فطرس (26-02-15)

  11. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    14 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    سبک داستان، سبک اسطوره و افسانه بود که خودم خیلی خوشم میاد همینطور که گفتید شاید این سبک مخاطبای خاصی داشته باشه، یعنی افراد خاصی با نگاه اسطوره ای بتونن داستان ها رو بخونن.
    کلا نگاه اسطوره ای، باعث میشه لذت از هر داستانی چندین و چند برابر بشه. اسطوره خب نوعی نماده.
    خیلی علاقه ندارم خودم داستان خودم رو تفسیر کنم، اما نکته جالبی داره داستان که از نظر خودم خیلی پوشیده نیست، اتفاقا خیلی هم بهش پرداخته شده.
    با سلام خدمت شما
    من شعر هام رو میخواستم که چاپ بشه.

  12. کاربر مقابل از mehrnaz عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فطرس (26-02-15)

  13. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    676
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود...
    نوشته ها
    14
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    48
    تشکر تشکر شده 
    37
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    4 ساعت 59 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    14 ثانيه
    با سلام من دو نمونه از شعر هام رو میفرستم...

  14. 2 کاربر مقابل از mehrnaz عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-02-15), فطرس (26-02-15)

  15. Top | #23

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط lida نمایش پست ها
    با سلام من دو نمونه از شعر هام رو میفرستم...
    سلام عزیزم
    شعراتو حتما بذار که هم بخونیم و استفاده کنیم
    هم بدمش واسه چاپ

  16. Top | #24

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...
    اکنون که تنها دیدمت
    لطفی ده آزاری بکن
    حرفی بزن چیزی بگو
    فحشی بده کاری بکن


    من راضی ام دوستان حتی یه فحش بدن
    ولی از داستانم فقط تشکر نشه
    آخه شما که متنو میخونید بالاخره یه احساسی بهتون دست میده؛

    مثلا میگید:

    أه أه،
    به به،
    گنگ بود،
    خوب بود،
    قشنگ بود،
    بدیع بود،
    تکراری بود،
    نه اصلا میگید هیچی نبود.


    ولی بگید!
    آدم یه چیزی می نویسه برای اینه که نظرات دوستان -و حتی دشمنانشو - بدونه! والا

    بعدالتحریر: خواستید فحش بدید لطفا خیی لی بی تربیتی نباشه که هم دعوامون نشه هم مدیریت رو به دردسر نندازین

  17. 5 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ادواردو (27-02-15), خیالِ کج (26-02-15), زهرا خوش گفتار (27-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), علمدار (27-02-15)

  18. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    303
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.41
    نوشته ها
    805
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر تشکر کرده 
    1,337
    تشکر تشکر شده 
    939
    تشکر شده در
    261 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 12 ساعت 41 دقيقه 17 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم ناشی از چیست و منبعش کجاست. شاید هم من فکر می کنم که آرام است، بهرحال مهم این است که آرام به نظر می آید...
    با خجالت همیشگی رد می شوم. خودم هستم، چقدر بچه بودم!
    دختر همسایه دم در خانه شان که می رسد با بقیه خداحافظی می کند و می رود تو. من اما همان جا مانده ام. راستش را بخواهید مانده ام بزرگ بشوم یا همان طور کوچک بمانم. کوچک و کودک!

    تاریکی دم غروب است نمی توانم خودم را خوب تشخیص بدهم. ولی انگار کت کلاهی سبز کمرنگ و شاید رنگ و رورفته به تن دارم ولی خوشحالم.
    خودِ الانم حسرت خوشحالی را که می خورد دلش می خواهد بچه بماند. اما خود کودک می خواهد بزرگ شود، چون باید.
    خودم سرم را کمی میچرخانم و میروم مدرسه ابتدایی. پشت میز نشسته ام. خودم کمی افسرده است. آخر یک کودک دبستانی را چه به افسردگی! ولی هست و از آن راضی هم هست...
    چشم می چرخانم زنگ ورزش است بچه ها می دوند من اما گوشه ای نشسته ام و تماشا هم نمی کنم.
    نه! دلم می خواهد بزرگ شوم! این چه جور بچگی ای است؟ این بچه همه ش گوشه نشین است!
    خودم سر راه روزنامه ای می خرم و راهی خانه می شوم. از بالای پل نگاه می کنم آرام از خیابان رد می شوم. با احتیاط! ولی درونم پر از تپش و ماجراست. ناآرام است. ولی هیچکس نمی بیند حتی خودم. فقط خودم که آن بالا نشسته ام می بینم.
    دیگر تا انتهای کوچه خبری از بچگی نیست. بچه ها هم همه رفته اند. دلم میگیرد. یادم نمی آید چرا و چطور این همه بزرگ شدیم! خودم که در را که باز می کندپشت در می مانم و تو نمی روم. هنوز هم از این خانه بدم می آید. پشت در می ایستم تا شب شود...
    می روم سمت جاده...
    در باغ هم هیچ خبری نیست درِ باغ نیمه باز مانده و سرمای پاییز، آتش دم غروب مردم را روشن کرده، لاجرم. صدای کلاغ ها توی گوش هایم پیچیده! انگورهای سیاه رسیده اند، جعبه جعبه شده اند و... نوستالژیک خونم بدجور بالا زده، باید به پزشک متخصص مربوطه مراجعه کنم، دارد خفه ام می کند لامصب!
    ...
    شب از نیمه گذشته، خاطرات بدجور سرریز کرده اند. سال هاست که بچه ها را در کوچه ندیده ام. بلند می شوم. دلم برای خودم تنگ شده. لای در باز است مثل یک زندانی یواشکی انتهای کوچه را می پایم. نه خبری نیست!
    خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...


    پی نوشت: با الهام از کتاب «منِ او»


    قشنگ بود و من خوشم اومد ولی به نظرم هنوز داستان نیست

    1. اولین چیزی که نظر رو جلب میکنه تکنیک استفاده شده در شیوه روایت هست؛ شبیه سیال ذهن (البته نمیشه بهش گفت سیال ذهن چون پل های تداعی درست استفاده نشده و راوی در سیال ذهن باید به نوعی پریشان ذهن باشه ) تغییر پیاپی راوی از خودم بزرگ به خودم کودک

    به هرحال به جذابیت داستان (که قرار بوده باشه) کمک کرده

    2. البته قسمت های قرمز به همین تکنیک فوق الذکر ضربه زده چراکه بی جهت توضیح داده و فلسفهء استفاده از این تکنیک رو زیر سوال برده (این میتونه ناشی از عدم اعتماد به نفس نویسنده یا عدم اعتمادش به خواننده باشه)

    3. متن تجربه خوبی است ولی قصه ندارد (البته داستانهایی هم داریم که فقط برشی از زندگی یا یک صحنه است و اتفاقی در آن نمیفتد ولی در آن داستانها بدون اشاره به چیزی و با صحنه پردازی دقیق و جزیی سعی میشه یه حس یا.. به مخاطب منتقل بشه به زبان فنی "آن" داره "آن" داستانی که سخته توضیحش در این مقال)
    مثلا تکلیف دختر همسایه (که به نظر من میتونست تاثیر گذار باشه تو داستان) اصلا روشن نیست تو داستان و رهاشده

    4. به سوال اصلی داستان که "چرا راوی برگشته به زندگیش و داره از بالا تماشا میکنه ؟" پاسخ داده نشده و این نقطه ضعف بزرگ این متن هست. اینکه "نوستالژیک خونم زده بالا" (که خود اصطلاح غلطه باید گفت نوستالژی خونم ) به هیچ وجه پاسخگو نیست!

    ولی زبان روان و قابل دفاعه و متن به نظرم قابلیت ارتقاء به داستان را دارد

    پایانش هم خوبه البته با حذف جمله اخر داستان در "همه وجودم گوش میشود انگار" به خوبی تمام شده

    همین یکصفحه نشانه آشنایی و استعداد داستان نویسی شماست

    ممنون
    ...وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف!

  19. 5 کاربر مقابل از خیالِ کج عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    زهرا خوش گفتار (27-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), علمدار (27-02-15), فطرس (26-02-15), هادی صداقت (26-02-15)

  20. Top | #26

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها


    قشنگ بود و من خوشم اومد ولی به نظرم هنوز داستان نیست

    1. اولین چیزی که نظر رو جلب میکنه تکنیک استفاده شده در شیوه روایت هست؛ شبیه سیال ذهن (البته نمیشه بهش گفت سیال ذهن چون پل های تداعی درست استفاده نشده و راوی در سیال ذهن باید به نوعی پریشان ذهن باشه ) تغییر پیاپی راوی از خودم بزرگ به خودم کودک

    به هرحال به جذابیت داستان (که قرار بوده باشه) کمک کرده

    2. البته قسمت های قرمز به همین تکنیک فوق الذکر ضربه زده چراکه بی جهت توضیح داده و فلسفهء استفاده از این تکنیک رو زیر سوال برده (این میتونه ناشی از عدم اعتماد به نفس نویسنده یا عدم اعتمادش به خواننده باشه)

    3. متن تجربه خوبی است ولی قصه ندارد (البته داستانهایی هم داریم که فقط برشی از زندگی یا یک صحنه است و اتفاقی در آن نمیفتد ولی در آن داستانها بدون اشاره به چیزی و با صحنه پردازی دقیق و جزیی سعی میشه یه حس یا.. به مخاطب منتقل بشه به زبان فنی "آن" داره "آن" داستانی که سخته توضیحش در این مقال)
    مثلا تکلیف دختر همسایه (که به نظر من میتونست تاثیر گذار باشه تو داستان) اصلا روشن نیست تو داستان و رهاشده

    4. به سوال اصلی داستان که "چرا راوی برگشته به زندگیش و داره از بالا تماشا میکنه ؟" پاسخ داده نشده و این نقطه ضعف بزرگ این متن هست. اینکه "نوستالژیک خونم زده بالا" (که خود اصطلاح غلطه باید گفت نوستالژی خونم ) به هیچ وجه پاسخگو نیست!

    ولی زبان روان و قابل دفاعه و متن به نظرم قابلیت ارتقاء به داستان را دارد

    پایانش هم خوبه البته با حذف جمله اخر داستان در "همه وجودم گوش میشود انگار" به خوبی تمام شده

    همین یکصفحه نشانه آشنایی و استعداد داستان نویسی شماست

    ممنون
    بسیار ممنونم از نقد و تحلیل شما
    حتما دوباره و با دقت بیشتر می خونمش و اگه جایی جواب داشت می نویسم
    ولی علی الحساب بگم که خودم هم «خودم» رو یک طرح نیمه تمام و ناپخته می دونم و نه داستان
    که اصلا برای همین که مدتیه ننوشتم دست گرفتم تا دوستان -مثل شما- منت بزارن و نظر بدن تا ببینم چند چندم با خودم
    بهرحال ممنونم از این که وقت گذاشتید و یک اثر بی سر و ته واقعی رو خوندید و نقد کردید.

  21. 2 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-02-15), علمدار (27-02-15)

  22. Top | #27

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.72
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها


    "نوستالژیک خونم زده بالا" (که خود اصطلاح غلطه باید گفت نوستالژی خونم )
    این قسمت اشتباه لفظی بود. اصلاح شد. ممنون

  23. 3 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (27-02-15), زهرا خوش گفتار (27-02-15), علمدار (27-02-15)

  24. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,058
    تشکر شده در
    695 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم ناشی از چیست و منبعش کجاست. شاید هم من فکر می کنم که آرام است، بهرحال مهم این است که آرام به نظر می آید...
    با خجالت همیشگی رد می شوم. خودم هستم، چقدر بچه بودم!
    دختر همسایه دم در خانه شان که می رسد با بقیه خداحافظی می کند و می رود تو. من اما همان جا مانده ام. راستش را بخواهید مانده ام بزرگ بشوم یا همان طور کوچک بمانم. کوچک و کودک!

    تاریکی دم غروب است نمی توانم خودم را خوب تشخیص بدهم. ولی انگار کت کلاهی سبز کمرنگ و شاید رنگ و رورفته به تن دارم ولی خوشحالم.
    خودِ الانم حسرت خوشحالی را که می خورد دلش می خواهد بچه بماند. اما خود کودک می خواهد بزرگ شود، چون باید.
    خودم سرم را کمی میچرخانم و میروم مدرسه ابتدایی. پشت میز نشسته ام. خودم کمی افسرده است. آخر یک کودک دبستانی را چه به افسردگی! ولی هست و از آن راضی هم هست...
    چشم می چرخانم زنگ ورزش است بچه ها می دوند من اما گوشه ای نشسته ام و تماشا هم نمی کنم.
    نه! دلم می خواهد بزرگ شوم! این چه جور بچگی ای است؟ این بچه همه ش گوشه نشین است!
    خودم سر راه روزنامه ای می خرم و راهی خانه می شوم. از بالای پل نگاه می کنم آرام از خیابان رد می شوم. با احتیاط! ولی درونم پر از تپش و ماجراست. ناآرام است. ولی هیچکس نمی بیند حتی خودم. فقط خودم که آن بالا نشسته ام می بینم.
    دیگر تا انتهای کوچه خبری از بچگی نیست. بچه ها هم همه رفته اند. دلم میگیرد. یادم نمی آید چرا و چطور این همه بزرگ شدیم! خودم که در را که باز می کندپشت در می مانم و تو نمی روم. هنوز هم از این خانه بدم می آید. پشت در می ایستم تا شب شود...
    می روم سمت جاده...
    در باغ هم هیچ خبری نیست درِ باغ نیمه باز مانده و سرمای پاییز، آتش دم غروب مردم را روشن کرده، لاجرم. صدای کلاغ ها توی گوش هایم پیچیده! انگورهای سیاه رسیده اند، جعبه جعبه شده اند و... نوستالژی خونم بدجور بالا زده، باید به پزشک متخصص مربوطه مراجعه کنم، دارد خفه ام می کند لامصب!
    ...
    شب از نیمه گذشته، خاطرات بدجور سرریز کرده اند. سال هاست که بچه ها را در کوچه ندیده ام. بلند می شوم. دلم برای خودم تنگ شده. لای در باز است مثل یک زندانی یواشکی انتهای کوچه را می پایم. نه خبری نیست!
    خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...


    پی نوشت: با الهام از کتاب «منِ او»
    خیلی خوب بود به نظرم
    یعنی احساستون خوب منتقل میشه
    دستتون درد نکنه
    اما یه کم باعجله نوشتید انگار
    قطعا اگه بازنویسی بشه قوی تر میشه
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  25. 3 کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ادواردو (27-02-15), خیالِ کج (27-02-15), فطرس (27-02-15)

  26. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    251
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    دل
    نوشته ها
    1,544
    تشکر تشکر کرده 
    542
    تشکر تشکر شده 
    472
    تشکر شده در
    176 پست
    آنلاين
    1 روز 10 ساعت 11 دقيقه 41 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 38 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم ناشی از چیست و منبعش کجاست. شاید هم من فکر می کنم که آرام است، بهرحال مهم این است که آرام به نظر می آید...
    با خجالت همیشگی رد می شوم. خودم هستم، چقدر بچه بودم!
    دختر همسایه دم در خانه شان که می رسد با بقیه خداحافظی می کند و می رود تو. من اما همان جا مانده ام. راستش را بخواهید مانده ام بزرگ بشوم یا همان طور کوچک بمانم. کوچک و کودک!

    تاریکی دم غروب است نمی توانم خودم را خوب تشخیص بدهم. ولی انگار کت کلاهی سبز کمرنگ و شاید رنگ و رورفته به تن دارم ولی خوشحالم.
    خودِ الانم حسرت خوشحالی را که می خورد دلش می خواهد بچه بماند. اما خود کودک می خواهد بزرگ شود، چون باید.
    خودم سرم را کمی میچرخانم و میروم مدرسه ابتدایی. پشت میز نشسته ام. خودم کمی افسرده است. آخر یک کودک دبستانی را چه به افسردگی! ولی هست و از آن راضی هم هست...
    چشم می چرخانم زنگ ورزش است بچه ها می دوند من اما گوشه ای نشسته ام و تماشا هم نمی کنم.
    نه! دلم می خواهد بزرگ شوم! این چه جور بچگی ای است؟ این بچه همه ش گوشه نشین است!
    خودم سر راه روزنامه ای می خرم و راهی خانه می شوم. از بالای پل نگاه می کنم آرام از خیابان رد می شوم. با احتیاط! ولی درونم پر از تپش و ماجراست. ناآرام است. ولی هیچکس نمی بیند حتی خودم. فقط خودم که آن بالا نشسته ام می بینم.
    دیگر تا انتهای کوچه خبری از بچگی نیست. بچه ها هم همه رفته اند. دلم میگیرد. یادم نمی آید چرا و چطور این همه بزرگ شدیم! خودم که در را که باز می کندپشت در می مانم و تو نمی روم. هنوز هم از این خانه بدم می آید. پشت در می ایستم تا شب شود...
    می روم سمت جاده...
    در باغ هم هیچ خبری نیست درِ باغ نیمه باز مانده و سرمای پاییز، آتش دم غروب مردم را روشن کرده، لاجرم. صدای کلاغ ها توی گوش هایم پیچیده! انگورهای سیاه رسیده اند، جعبه جعبه شده اند و... نوستالژی خونم بدجور بالا زده، باید به پزشک متخصص مربوطه مراجعه کنم، دارد خفه ام می کند لامصب!
    ...
    شب از نیمه گذشته، خاطرات بدجور سرریز کرده اند. سال هاست که بچه ها را در کوچه ندیده ام. بلند می شوم. دلم برای خودم تنگ شده. لای در باز است مثل یک زندانی یواشکی انتهای کوچه را می پایم. نه خبری نیست!
    خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...


    پی نوشت: با الهام از کتاب «منِ او»
    من که فکر میکردم بهتر از این حرف ها باشه.
    ولی تلاش شما قابل تحسینه. شاید لب مطلب رو بگید بهتر باشه تا اینکه مفهوم رو فدای سبکتون کنید
    «من او» رو نخوندم اما اگه سبکش اینجوریه قطعا خوشم نمیاد از کتابش

    شاید بهتر بود از سبک اختصاصی خودتون استفاده ببرید بجای اینکه از سبک امیرخانی استفاده کنین.
    بیچاره کشوری است که قاجار، حاکمش...
    خوشبخت ملتی که امیرش کبیر بود

  27. 2 کاربر مقابل از ادواردو عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    زهرا خوش گفتار (27-02-15), فطرس (27-02-15)

  28. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضویت
    476
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.89
    نوشته ها
    1,519
    تشکر تشکر کرده 
    2,147
    تشکر تشکر شده 
    1,880
    تشکر شده در
    718 پست
    آنلاين
    4 روز 12 ساعت 50 دقيقه 48 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 12 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فطرس نمایش پست ها
    از ته کوچه می آیم کیف مدرسه به دوش، با بچه های دیگر، خنده کنان.اواسط کوچه دختر همسایه ایستاده، بچه به بغل.با چشمان سبز رنگش و آرامشی که من نمی دانم ناشی از چیست و منبعش کجاست. شاید هم من فکر می کنم که آرام است، بهرحال مهم این است که آرام به نظر می آید...
    با خجالت همیشگی رد می شوم. خودم هستم، چقدر بچه بودم!
    دختر همسایه دم در خانه شان که می رسد با بقیه خداحافظی می کند و می رود تو. من اما همان جا مانده ام. راستش را بخواهید مانده ام بزرگ بشوم یا همان طور کوچک بمانم. کوچک و کودک!

    تاریکی دم غروب است نمی توانم خودم را خوب تشخیص بدهم. ولی انگار کت کلاهی سبز کمرنگ و شاید رنگ و رورفته به تن دارم ولی خوشحالم.
    خودِ الانم حسرت خوشحالی را که می خورد دلش می خواهد بچه بماند. اما خود کودک می خواهد بزرگ شود، چون باید.
    خودم سرم را کمی میچرخانم و میروم مدرسه ابتدایی. پشت میز نشسته ام. خودم کمی افسرده است. آخر یک کودک دبستانی را چه به افسردگی! ولی هست و از آن راضی هم هست...
    چشم می چرخانم زنگ ورزش است بچه ها می دوند من اما گوشه ای نشسته ام و تماشا هم نمی کنم.
    نه! دلم می خواهد بزرگ شوم! این چه جور بچگی ای است؟ این بچه همه ش گوشه نشین است!
    خودم سر راه روزنامه ای می خرم و راهی خانه می شوم. از بالای پل نگاه می کنم آرام از خیابان رد می شوم. با احتیاط! ولی درونم پر از تپش و ماجراست. ناآرام است. ولی هیچکس نمی بیند حتی خودم. فقط خودم که آن بالا نشسته ام می بینم.
    دیگر تا انتهای کوچه خبری از بچگی نیست. بچه ها هم همه رفته اند. دلم میگیرد. یادم نمی آید چرا و چطور این همه بزرگ شدیم! خودم که در را که باز می کندپشت در می مانم و تو نمی روم. هنوز هم از این خانه بدم می آید. پشت در می ایستم تا شب شود...
    می روم سمت جاده...
    در باغ هم هیچ خبری نیست درِ باغ نیمه باز مانده و سرمای پاییز، آتش دم غروب مردم را روشن کرده، لاجرم. صدای کلاغ ها توی گوش هایم پیچیده! انگورهای سیاه رسیده اند، جعبه جعبه شده اند و... نوستالژی خونم بدجور بالا زده، باید به پزشک متخصص مربوطه مراجعه کنم، دارد خفه ام می کند لامصب!
    ...
    شب از نیمه گذشته، خاطرات بدجور سرریز کرده اند. سال هاست که بچه ها را در کوچه ندیده ام. بلند می شوم. دلم برای خودم تنگ شده. لای در باز است مثل یک زندانی یواشکی انتهای کوچه را می پایم. نه خبری نیست!
    خودم نشسته ام. صدای خش خش جارو که بلند می شود تمام وجودم گوش می شود انگار، شاید هم دل! هنوز هم می شنوم. می شنوم و آرام میشوم...


    پی نوشت: با الهام از کتاب «منِ او»
    افعالش انگار یه قاعده خاصی نداشت.
    یه جا تو متن بهش برخورد کردم ولی الان هرچی می گردم تو متن پیداش نمی کنم
    بازم پر کشیده این دله من به کفل العباس...

  29. کاربر مقابل از زهرا خوش گفتار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فطرس (27-02-15)

صفحه 2 از 20 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1