صفحه 1 از 20 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 289
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه

    با من قلم بزن "مسابقه شعر و داستان نوروز 94"

    سلام
    در محور ادبی «سومین جشنواره اندیشه آزاد» کما فی السابق،مسابقه ی شعر و داستان رو در نظر گرفتیم.
    از برگزیدگان این بخش،در اختتامیه جشنواره،تقدیر می شود.
    آخرین مهلت ارسال آثار :15 اردیبهشت

    لازم به ذکر است،شورای عالی اندیشه آزاد،نسبت به کاربران جدید عنایت ویژه ای داشته و از شعر اولی ها و داستان اولی ها تقدیر ویژه ای خواهد داشت.

    با من قلم بزن...

    بسم الله...



    ویرایش توسط مجتبی : 10-02-15 در ساعت 21:53
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  2. 9 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    fateme.sh (12-02-15), mosafer (22-02-15), ابوالفضل (14-02-15), خیالِ کج (11-02-15), زهرا خوش گفتار (11-02-15), s.tohidi (10-02-15), فاطمه عطایی (11-02-15), فطرس (11-02-15), مجتبی (10-02-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    251
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.70
    محل سکونت
    دل
    نوشته ها
    1,544
    تشکر تشکر کرده 
    542
    تشکر تشکر شده 
    471
    تشکر شده در
    175 پست
    آنلاين
    1 روز 10 ساعت 11 دقيقه 41 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 54 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    سلام

    لازم به ذکر است،شورای عالی اندیشه آزاد،نسبت به کاربران جدید عنایت ویژه ای داشته و از شعر اولی ها و داستان اولی ها تقدیر ویژه ای خواهد داشت.



    تازه اومد به بازار...
    بیچاره کشوری است که قاجار، حاکمش...
    خوشبخت ملتی که امیرش کبیر بود

  4. 4 کاربر مقابل از ادواردو عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (11-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), طاهره ملکیان (07-03-15), مسعود (10-02-15)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ادواردو نمایش پست ها
    تازه اومد به بازار...
    سید پای حرفت هستی دیگه ایشالا؟؟
    من یادم نمیره ها
    گفتی تا یکی دو هفته دیگه یه شعر میذاری رو سایت
    منتظرم
    که دود از کنده بلند میشه...

    تو که رو سایت تا حالا داستان نداشتی..یه داستان هم بنویس،امید است که جزء داستان اولی ها قرار داده بشی و بهت عنایت ویژه بشه
    ویرایش توسط مسعود : 10-02-15 در ساعت 23:11
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  6. 3 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    طاهره ملکیان (07-03-15), عقل سرخ (11-02-15), setare (20-06-15)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.21
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 26 ثانيه
    مسعود جون شعرهایی که قبلا گفتیم چی؟؟؟نمیشه گذاشت؟؟؟
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  8. کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مسعود (11-02-15)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط عقل سرخ نمایش پست ها
    مسعود جون شعرهایی که قبلا گفتیم چی؟؟؟نمیشه گذاشت؟؟؟
    نه یه دونه دیگه باید بگی
    همینجوری
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  10. 2 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    fateme.sh (12-02-15), عقل سرخ (12-02-15)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 56 دقيقه 26 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    تو من قلم نزن
    از من قلم نزن
    به من قلم نزن
    به من لگد نزن
    با من قلم بزن
    با من قدم بزن
    حالا که با منی...
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. 6 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (22-02-15), خیالِ کج (12-02-15), زهرا خوش گفتار (12-02-15), setare (20-06-15), مسعود (12-02-15), هادی صداقت (12-02-15)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    580
    عنوان کاربر
    Administrator
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,314
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,472
    تشکر تشکر شده 
    2,642
    تشکر شده در
    951 پست
    آنلاين
    1 ماه 2 Weeks 2 روز 1 ساعت 49 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 1 دقيقه 29 ثانيه
    نمیخواید پوستر مسابقه رو تو دانشگاه بزارید؟
    بهتر نیست داستان از شعر جدا بشه؟
    آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
    احساس سوختن به تماشا نمی شود...
    ولجـ ولجـ

  14. 2 کاربر مقابل از مجتبی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (13-02-15), مسعود (12-02-15)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    چرا قطعا باید بنر و پوستر بزنیم
    فقط باید متنش آماده بشه
    همین عنوان خوبه؟
    با من قلم بزن
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  16. 3 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mosafer (22-02-15), خیالِ کج (13-02-15), مجتبی (12-02-15)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    580
    عنوان کاربر
    Administrator
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,314
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,472
    تشکر تشکر شده 
    2,642
    تشکر شده در
    951 پست
    آنلاين
    1 ماه 2 Weeks 2 روز 1 ساعت 49 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 1 دقيقه 29 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مسعود نمایش پست ها
    چرا قطعا باید بنر و پوستر بزنیم
    فقط باید متنش آماده بشه
    همین عنوان خوبه؟
    با من قلم بزن
    عنوانش خوبه، اون شعرم بگذار برای توضیحش
    آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
    احساس سوختن به تماشا نمی شود...
    ولجـ ولجـ

  18. 2 کاربر مقابل از مجتبی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (13-02-15), setare (20-06-15)

  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    عنوانش خوبه، اون شعرم بگذار برای توضیحش
    تو دوباره قصد آبروی ما رو کردی؟
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  20. 3 کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (13-02-15), setare (20-06-15), مجتبی (12-02-15)

  21. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    450
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.64
    محل سکونت
    تا جنون فاصله ای نیست...
    نوشته ها
    4,106
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,269
    تشکر تشکر شده 
    1,028
    تشکر شده در
    366 پست
    آنلاين
    2 روز 14 ساعت 32 دقيقه 8 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 28 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    وای! چقدر تو آبرو داری، چقدر من آبروت رو بردم
    چقدر من بی آبرو ام
    یه چی گفتم حالا
    با حرکت اخیرت که آبروی کانونو خریدی
    ایشالا ذرت مکزیکی
    پسر نوحم و قربانی توفان خودم

  22. کاربر مقابل از مسعود عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مجتبی (13-02-15)

  23. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 56 دقيقه 26 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    کورش کبیر


    کورش کبیر، کبیر به دنیا آمد، گویی همه و از همه مهم تر خودش، تاریخ را خوانده بودند و میدانستند او، کورش کبیر است. زود بزرگ شد، شاید هفت ساله بود که از همه کسان به حکومت سزاوار تر بود. و کسی را یارای رقابت با او نبود و در دوازده سالگی، ریش سفید قبیله اش شد و جنگ ها شروع شد. جنگ پس جنگ و پیروزی پس پیروزی. اما حقیر نبود، همه از پیروزی اش خوشحال می شدند، حتی شکست خوردگان نیز داغ زیادی نداشتند. در هفده سالگی، کل ایران را زیر قلمرو خود داشت. آری کورش کبیر افسانه بود. جوانی هفده ساله که تا بحال شکست را تجربه نکرده بود. چون پیران روزگار دیده تدبیر می کرد و شهامت جوانان را داشت. یک انسان چقدر می تواند موفقیت را تصور کند؟ کورش کبیر بیش از آن داشت. از صحت و سلامت بدنی تا ثروت مادی و قدرت. خانواده خوب و همسر خوب تری داشت، با آن همه ملک و سلطنت، می توانست چونان کولیان دوره گرد عیاشی کند و هیچ چیز نگرانش نکند. هر گاه به نبرد می رفت، پیش از هر کسی دشمن او می دانست که شکست خواهد خورد. افسانه کورش کبیر عالم گیر بود. شکست در قاموس کورش نبود. دیگر وقتش رسیده بود که کل دنیا را زیر حکم بگیرد. در بیست سالگی. لشکرش را آراست و آهنگ سفر کرد. سفری نهایی، سفری برای فتح آخرین سنگر. برای تصاحب کل دنیا. وقتی به سمت یونان حرکت کرد، پیش از رسیدن نیروهایش شهر را آزین بسته بودند. آتن بزرگ، این پایتخت بزرگ نیم کره تاریک دنیا خود را تسلیم کرده بود چرا که اندیشمندانش مدبرانه مردم را نصیحت کرده بودند و بهترین راه را نشانشان داده بودند، اگر نمی توانید در جنگ پیروز شوید و اگر پادشاه فاتح، بزرگوارانه رفتار می کند، بهتر است خود به پیشوازش بروید و خودتان والی او در اداره آتن شوید.
    کورش کبیر از آتن نیز گذشت. رم نیز به تصرف او درآمد. و آخرین مقصدش، فتح جزیره ای در آخرین نقطه زمین بود. از دریا گذشتند و در ساحل اردو زدند. فردا روز آخرین نبرد بود. خیمه فرماندهی با شکوهی ساخته بودند. این شبی بزرگ بود، شبی که در تاریخ ماندگار می شود. خیمه ای بسیار بزرگ، مثل یک تالار و سرسرای قصر. با چراغ های بسیار روشنش کرده بودند و با گنجینه های ملت ها زینتش داده بودند. هنرمندان بسیاری برای بزرگ داشتن و بزرگ کردن این شب هنر نمایی می کردند. مجسمه سازی آتنی از نماد پیروزی کورش کبیر پرده برداشت، نمایشگران رومی نبرد بزرگ هند را اجرا کردند و شاعران عرب شعر ها خواندند. چینیان پنجه گشوده بودند و این شب رنگارنگ را به تصویر می کشیدند. و ایرانیان، آهنگ حماسی می نواختند. کورش مبهوت بود، شاید شکوه این شب، شکوه خودش، او را گرفته بود. اما زینت اصلی این شب، پادشاهانی بودند که کورش را همراهی می کردند. یک به یک تبریک گفتند و هدیه ای پیش کش کردند. هدیه سلطان هند، طبیبان حاذق بود. طبیبان با ادوات خود به خدمت کورش کبیر در آمدند، طبیبانی با داروها و مارها. شاید بزرگ ترین دستاورد و ارزشمند ترین کالای تمدن آن روز بود. همانطور که پیروزی کورش افسانه شده بود، شفا دادن این طبیبان نیز شهره آفاق بود.
    آن شب کورش شراب می نوشید و می گفت و می خندید. اما در دلش هوایی عجیب بود. هوایی نه بارانی و نه آفتابی. آن شب بسیار شادی کرد. وقتی همه رفتند، در تالار بزرگ برایش تختی ساختند. تنها گراسیم، دوست و همدمش با او مانده بود.
    - گراسیم! حال عجیبی دارم. انگار قرار است اتفاقی بیافتد.
    -بله سرورم، قرار است بزرگ ترین فرمانروای جهان شوید.
    -آره، این اتفاق فردا خواهد افتاد. اما آن اتفاق چیز دیگری است.
    -ارباب پیروزی سرنوشت شماست.
    -میدانم پیروز می شوم. همیشه میدانستم. به پیروزیم هیچ گاه ذره ای شک نداشتم. با سرنوشت نمی توان مبارزه کرد. سرنوشت من پیروز شدن است.
    گراسیم هم حال کورش را داشت. همیشه همراهش بود. گرچه خدمتکار بود، اما یکی از بهترین نعمت های کورش بود. دوستی که همیشه دلش به او خوش بود. رفت تا باز هم شراب بیاورد، برای نوشیدن دو نفری، برای یک عیاشی خودمانی. وقتی گراسیم رفته بود، چشمان کورش سنگین شدند و به خواب رفت. خواب موبد بزرگ را دید. وقتی کودک بود، موبد بزرگ او را از ماری می ترساند، ماری که از چنگ حیله و تدبیر موبدان فرار می کند و کورش را نیش می زند. کورش از همان کودکی همه کاری می کرد تا از آن مار رها شود... جاسوسان زیادی را پیدا کرد، فتنه های زیادی را کور کرد. اما نمی دانست آن مار کجاست. ان مار زیر بالشش بود. وقتی که کورش این خواب را می دید، مار هندی که از بساط طبیبان بیرون آمده بود، کورش را نیش زد و رفت. گراسیم با شراب کورش را بیدار کرد.
    کورش با گراسیم نوشید و خندید، اما حالش بدتر شده بود. حسی متضاد درونش داشت، قرار بود پیروز شود، اما انگار شکستی در کار بود. تا صبح بیدار ماند. حتی وقتی که گراسیم به خواب رفته بود. طلوع آفتاب را دید و سپس، روز موعود فرا رسیده بود. سپاه را برای نبرد آماده کرد. میمنه سپاه دست سلطان هند بود و بر میسره امیر روم ایستاده بود. خودش در قلب لشکر بود و طلایه شکر با چینیان بود. نبرد آغاز شد. جنگ سختی بود، تا کنون دست هیچ پادشاهی به این نقطه از زمین نرسیده بود، سپاه دشمن بزرگ و آزموده بود، طبیعت همراهشان بود. اما سرنوشت کورش پیروز شدن بود. جنگ بزرگ و خونین بزرگ ترین افتخار را برای کورش به ارمغان آورد. غروب، فرمانروای کل جهان شده بود. سپاهیان بر ویرانه ها و بناهای با شکوه شهر پایکوبی می کردند. قصر بزرگ را باز کردند تا آن شب در آن جشن بگیرند. اما کورش کبیر دستور داد سربازان و فرماندهان در کنار هم در میدان شهر جشن بگیردند. خودش در تالار قصر تنها مانده بود. زهر درونش رشد می کرد و کاری نمی توانست کند. گراسیم طبیبان هندی را آورده بود برای معجزه کردن شفا دادن. صدای پایکوبی سپاهیان از بیرون قصر بلند بود. آتش بزرگی در میدان شهر افروخته بودند که کل شهر را روشن کرده بود، سایه زبانه های آتش روی دیوار های قصر می افتاد. اما قصر تاریک بود. طبیبان هندی مار های خود را آوردند. کورش با دیدن مار ها به خود لرزید. فریاد زد و طبیبان و مارهایشان را بیرون کرد.
    -ارباب! بگذارید طبیبان مداوایتان کنند. شفا در دستان ایشان است...
    -بس است گراسیم. آن مارها نمی توانند حال مرا بهتر کنند. تنهایم بگذار
    حتی گراسیم هم کورش را نمی فهمید. این بهترین سرمایه کورش کبیر. او هم رفت بین دیگران...
    حال کورش خراب بود...
    حالم خراب است. دوست دارم با کسی صحبت کنم. میخواهم از دردم بگویم. اما نمی توانم. گویی زهر ماری که موبد بزرگ دیده بود تمام وجودم را گرفته است. درد دارم، اما نه از آن درد هایی که درمان دارند، نه از آن درد هایی که به خاطرش همه مهربان می شوند و به دورم می گردند. از آن دردهایی است که تنهایم می کند. از آن درد هایی که رهایی ندارد. بلند می شوم تا سراغ گراسیم بروم. میخواهم صدایش کنم تا بیاید و با هم سخن بگوییم. بودنش آرامم می کند. اما منصرف می شوم. گراسیم هم کاری نمی تواند بکند. صدای آتش بازی های سربازان دیوار های قصر را می لرزاند. این چه جشن شومی است. باورم نمی شود به خاک افتاده ام. مگر می شود زمین گیر شوم. انگار این اتفاق افتاده است... اما کسی نمی داند، جز خودم. این صداها و نعره ها برای من است، این ها پیروزی مرا جشن گرفته اند و من تنهایم. بیش از هر زمان همنفسی میخواهم. گویی تنها درمان دردم، گفتن آن به دوستان است. اما زبانم بسته شده. چشمانم را که می بندم مار می بینم. ماری که خرامان خرامان روی زمین می خزد و به سویم می آید. آیا این پایان من است؟ مگر سرنوشت من پیروزی نبود، پس این چیست؟ مگر می شود؟ نه، من از این بیماری رها می شوم. این مار را قبلا کشته ام. اگر از ترفند های موبدبرزگ فرار کرد، نمی تواند از دست من فرار کند.
    اما انگار زهرش درونم جای گرفته. بر خلاف این مردم مست می دانم، میدانم که مسموم شده ام. اما نمی توانم کاری کنم، و از آن بدتر، نمی توانم از کسی کمک بگیرم. از که کمک بگیرم؟ از این سربازان؟ از آن پادشاهان؟ و یا نکند از آن طبیبان با مارهایشان؟
    باید این شب به صبح برسد. باید بر تخت سلطنت جهان تکیه بزنم. اسطوره کورش کبیر هنوز تمام نشده. شکست در زندگی کورش جای ندارد...
    اما مگر می شود از سرنوشت فرار کرد... این چه اختیاری است... مگر سرنوشت من پیروزی نیست؟ پس چرا حالم این است...
    سرنوشت... کورش کبیر، در بیماری خویش افتاده بود. نقش خودش را نمی دانست، نقش خودش در پیروزی هایش، در این حال خرابش. صبح، فرمانروایان وارد قصر شدند. کورش کبیر، تاج سلطلنت به سر گذاشته بود، اما رخش زرد بود، عرق کرده بود و بدنش می لرزید. در سر هر فرمانده ای، فکری می گذشت، فکری از جدایی، فکر جنگ، فکر...

    ویرایش توسط مجتبی : 22-02-15 در ساعت 10:24
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  24. 7 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (22-02-15), خیالِ کج (22-02-15), زهرا خوش گفتار (22-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), فاطمه عطایی (25-02-15), فطرس (22-02-15), هادی صداقت (22-02-15)

  25. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 56 دقيقه 26 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    احتمالا پر از غلط باشه، چون هنوز خودم نخوندمش. باید اول بخونم و ویرایش کنم بعد بگذارم، اما حالش رو نداشتم، یکضرب در همین تاپیک تایپش کردم و دیدمش.
    محض خالی نبودن عرضه و شروع مسابقه بود.
    دوستان دیگه، شما هم بنویسید!
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  26. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (22-02-15), خیالِ کج (22-02-15), زهرا خوش گفتار (22-02-15), فطرس (22-02-15)

  27. Top | #14

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    کورش کبیر
    [/SIZE]
    قشنگ بود و انگار نمادین.؟
    برام جالب بود که کسی بتونه از تاریخ تو داستانش کمک بگیره
    داستان ارزشمند میشه به نظرم این طوری
    در هر حال همون طور که گفتم انگار نمادین بود
    یا به نظر من این طور اومد
    چون شما همه اندیشه تون اندیشه است
    لابد این داستان هم پیوند خورده با ذهنیات شما و واقعیات موجود
    از نظر فنی فعلا چیزی به نظرم نمی رسه
    ولی یه کمی داستان خشکی بود
    طبیعیه که مخاطب عام ندارن این طور داستان ها
    امیدوارم با این حرکت بشر دوستانه شما برای بقیه هم انگیزه نوشتن ایجاد بشه
    ممنون

  28. 6 کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mosafer (22-02-15), ابوالفضل (22-02-15), خیالِ کج (22-02-15), زهرا خوش گفتار (22-02-15), شاهین بزرگی (26-02-15), شیدا (23-02-15)

  29. Top | #15

    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    716
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    1.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,642
    تشکر تشکر کرده 
    615
    تشکر تشکر شده 
    805
    تشکر شده در
    286 پست
    آنلاين
    3 روز 10 ساعت 57 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 36 ثانيه
    نشریه «واژه» مربوط به مؤسسه اقالیم احساس قم
    که یک مؤسسه فرهنگی ادبی هست و توش کلاس های داستان نویسی برگزار میشه،
    اعلام کرده داستان های شما رو چاپ می کنن
    دوستانی که مایلند داستانشون چاپ بشه
    لطفا همین جا یا از طریق خصوصی اعلام کنن

  30. کاربر مقابل از فطرس عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (23-02-15)

صفحه 1 از 20 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1