صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 49
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    آثار ادبی خانم فاطمه عطایی

    این تاپیک مخصوص جمع آوری و ثبت آثار ادبی یا دست نوشته های خانم عطایی هست.
    دوستان محترم می تونن مطالب ایشون رو در این تاپیک فقط مطالعه کنند و برای جلسه نقد حضوری آثار ایشون (سه شنبه 5 خرداد) آماده بشن.
    ضمنا برای نوشتن نقد و نظراتتون در مورد آثار لطفا به تاپیک هایی که اصل اثر در اون منتشر شده مراجعه کنید.
    به زودی برای سایر دوستان دست به قلم هم تاپیک های این چنینی خواهیم داشت.
    با آرزوی موفقیت...
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:56
    استاده ام چو شمع

  2. 5 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15), مسعود (20-05-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 1

    وقتی خانه را به مقصد هیچ جا خداحافظی گفتم ثریا خیلی سفارش کرد که حتما برای هامسترش غذا بگیرم. بیچاره از دیروز گرسته مانده... " هه ! انگار خودش هم یک روزی همستر بوده که اینقدر دلسوزی میکند. بعضی وقت ها هم صدایش میزند پسرم ...!! "
    خیابان را دوره میکنم برای بارِ ... راستی بار چندم است که بین این جمعیت، بی هدف شریعتی را وجب میکنم؟ نمیدانم. اما احتمال میدهم توی این چند ساعت هفت هشت باری سنگ فرش های طول این خیابان را پرسه زدم هی رفتم و برگشتم.
    نگاه میکنم به ساعت (ساعت مچی که هدیه ی علی بود برای تولدم. درست هفت ماه پیش)
    دوازده دقیقه از نه گذشته. دیگر پاهایم دارند هشدار میدهند : بس است. خوب حق هم دارند . "درد" به ان ها هجوم اورده. اخ "درد" کلمه ای که همراه همیشگی من است.
    توی فکرم خاطره ها هجوم اوردند .اگر علی الان اینجا بود حتما میگفت دختر تو دیوونه ای پاهام کنده شده بسکه راه رفتم خره... و حتما من زل میزدم به چشم ها مشکی او : دیوونتم، خرتم، عشقتم... و با خنده باز هم قدم میزدیم. نمیخواهم این خزعولات که نامشان خاطره است باز هم در ذهن معلولم بازسازی شود.چشم هایم را میدوزم به سنگ فرش ها طوری راه میروم که پاهایم درست وسط مربعشان قرار بگیرد و از حدود این مربع تجاوز نکند. باید مراقب باشم. مثل بازی لی لی که بچگی هایم با ثریا...
    اوه ثریا. سرم را بالا میگیرم نگاه میکنم به مغازه ها. دوتا دکون جلوتر یک آکواریوم هست. استدلالی تخیلی توی ذهنم می آید "شاید توی این ماهی فروشی برای همستر ثری غذا پیدا بشود. همستر هم مثل ماهیست دیگر. کوچولو و ظریف. فقط آب شش ندارد!! " در را باز میکنم. چه فضای قشنگی واقعا دکراسیون شیکی دارد. ام دی اف های آبی...
    سلام ببخشید شما واسه همستر هم غذا دارین؟
    مرد با لحن مسخره ای میگوید _ چی؟؟؟
    واسه همستر غذا دارین آقا؟
    _ مغازه رو اشتباهی اومدی. زیر لب زمزمه میکند: جون. چشاشو..
    خودم را لعنت میکنم " توچقد خنگی دختر. باز هم سوتی دادی" مرد زل زده به صورت من با یک اخم ناگهانی نگاهش را میشکنم. خودم را به مقصد پشت سرم دور میزنم. اولین قدم را برمیدارم تا از مغازه بیرون بروم. ناگهان جلوی چشمم چند تا موجود لزج قر و فر میدهند انگار توی آکواریومشان مراسم رقص برپاست. میخکوب میشوم سر جایم. بدنم میلرزد.

    علی این آشغالا چیه ریختی تو آکواریوم؟

    _عزیزم دلت میاد به اینا بگی اشغال!؟ نگاشون کن. عشقن..

    آکواریوم رو اپنِ منه .تا این کثافتا رو بیرون نرزیزی پامو نمیذارم تو اشپزخونه.

    _از کی تا حالا اپن شده مال تو؟ (میخندد) _بچه شدی؟ مسخره بازی در نیار دختر.

    بخدا نمیام علی

    با نگاه تلخش ورنداز میشوم. انگار میخواهد خفه ام کند. باورش نمیشود از مار ماهی متنفرم. بی اعتنا میرود جلوی تلویزیون .درست زیر آکواریوم نشسته. تلویزیون که روشن میشود بی اعتنا تر میبینمش. انگار جروبحثمان را یادش رفته.
    میروم توی اتاق. این چند وقته خیلی اختلاف پیدا کردیم اما این یکی را نمیتوانم تحمل کنم. علی هیچ وقت به خواسته های من نه نمیگوید . الان لج کرده مطمئنم تا شب ماهی ها را پس میدهد به صاحبش. یک گوشه مینشینم و زل میزنم به پنجره. درخت های توی حیاط حالا خیلی بزرگ شده اند. رسیده اند به طبقه ی ما. سبزی درخت ، ابی اسمان. چقدر رنگ داریم چقدر زیباست. ناگهان دستی مینشیند روی شانه ام. از فکر می ایم بیرون. دست را نوازش میکنم.بر میگردم به پشت سرم.
    _نفس من ببخش بد حرف زدم. تو خانوممی. عسلمی...
    یکی از دست هایش را قایم کرده پشت کمرش. ادامه میدهد : _یه کادو واست آوردم اقاتو میبخشی؟
    (لبخند میزنم ) : روانی ای بخدا.
    سرم را میبرم جلو زل میزنم به چشم هایی که همیشه دیوانه ام میکند. خیره خیره نگاهشان میکنم. کم کم دارم مست میشوم: علی چشاتو از کجا دزدیدی؟ انگار مال این دنیا نیستن.پیشانیش را میبوسم. خب حالا کادو؟
    در گوشم میگوید _نفسم باید چشاشو ببنده.
    چشم هایم را روی هم میگذارم. دستم را میگیرد توی دستش. انگشت هایم را میبوسد و بعد کادویش را میگذارد کف دست من. به یک ثانیه نمیرسد. چشمانم را باز میکنم. جیغ میکشم توی خودم میلرزم و پرتش میکنم گوشه اتاق.
    اشک میریزم. علی با شیطنت میگوید: خوشت نیومد خانومی؟ منتظر است برای شیرین کاریش بخندم و یک ماچ تحویلش دهم!!
    از جایم بلند میشوم. دست های من... یک سیلی ... گونه های علی... داد میزنم : خیلی مسخره ای
    از اتاق میایم بیرون و در را محکم میبندم. میروم طبقه ی پایین خانه ی مادرم." من ازین ... منتفرم. پسره ی عوضی ..."
    علی احتمالا از برخورد من شکه شده. علی... .مرد مغرور من.چقدر دوستش دارم.چطور باز به چشم های او نگاه کنم. همان چشم هایی که...
    یک ماه بعد پله های دادگاه رو بالا میرم .اختلاف هامون شدت پیدا کرده.حق طلاق با منه.
    مرد مغازه دار بلند میگه:
    _ اونا مارماهین خانم. نکنه با هامستر جابجا گرفتی!!!!؟؟
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:53
    استاده ام چو شمع

  4. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 2

    سردرد شدیدی داشت.. به مرز انفجار رسیده بود دلش میخواست یه سنگ برداره و بکوبه به کلش شاید همه چی روبه راه شه ..شاید ذهنش متلاشی شدو دیگه به چیزی فکر نکرد
    چه حس خوبیه فک نکردن به هیچی.. سیستم رو روشن کرد دیرتر از همیشه بالا اومد _حتما دوباره ویروسی شده! مثل مغز من
    بی هدف زل زد به مانیتور.. به سرش زد یه اهنگ گوش بده شاید فکرش متمرکز شه.. صدای خفیفی از هدفون جاری شد صدا بالا و بالاتر رفت تا به نرون ها مغزش رسید.. فایرفاکس رو باز کرد چشمش افتاد به صفحه ی history
    نگاهش دقیق تر شدandisheazad2.ir
    یاد تابستون افتاد روزایی که بیشتر "می اندیشید" اما حالا چقدر فاصله گرفته بود، چقدر فکر نمیکرد و چقدر.. ماه رمضون در ذهنش تداعی شد .از سحر تا افطار پرسه زدنای اندیشه ازادی .. گل از گلش شکفت چه روزهای زیبایی.. لبخندی عمیق نشست روی دلش
    کلیک کرد، انجمن باز شد.. " ترانه های خاطره انگیز " بالا بود.. هنوز اهنگ در گوشش میپیچید و عصبای ذهنشو به بازی گرفته بود. تاپیک رو باز کرد : دست هاش روی کیبرد نشست و حرف به حرف ترانه ای رو مینوشت :
    در این شب سرد، بیدارم و بس ...
    لبخندش عمیق تر شد.. کل کل و بحث های کاربرا رو که میخوند فهمید چقدر دلش برای اندیشه تنگ شده و چقدر صمیمیته بچه ها به دلش میشینه.انگار همه اعضای یه خونوادن اعضای خونواده ی "اندیشه آزاد"
    حالا از حالِ یک ساعت پیش فاصله گرفته این بار دوست داشت "فقط" فکر کنه
    سردرد یادش رفت..
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:53
    استاده ام چو شمع

  6. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 3

    یه عصر جمعه ی لعنتی که بوی غربت میداد اونقد ناراحتش کرده بود که به دنیای مجازی پناه برد ..
    مثل همیشه اولین صفحه ای که باز کرد "اندیشه" بود.. میخواست یه جوری خودشو سرگرم کنه ..صفحه های مختلف رو باز و بسته کرد.. انجمن باز شد نگاهش افتاد به ایندکس سایت و کاربری ها.. یه لحظه خیره موند .. غمش عمیق تر شد .. از اینکه برای اروم شدن خودش به دنیای مجازی پناه میبرد احساس حماقت داشت.. صفحه رو بست
    وُرد رو باز کرد باید یه جوری خودشو خالی کنه.. نگاهش افتاد به مانیتور..
    انگار چشاش ضعیف شده
    تازگیا تو کلمه هایی که تایپ میکرد حرفا پس و پیش میشد .. گاهی وقتام یه حرف جا میموند یا اضافی میومد..
    دلش گرفته بود .. تند و تند تایپ میکرد بدون توجه به غلط های املایی .. اشکاش جلوی دیدشو گرفتن اما توجه نمیکرد
    فقط مینوشت.. شاید خالی شه
    "خدایا اخه این شانسه که دارم؟؟؟!!اصلا چرا همیشه من! تو دنیای بزرگت کس دیگه نیس واسه امتحان؟؟!! فک کنم اشتباهی گرفتی منو ... باهات حرف دارم.. طلبکار نیستم ناشکریم نمیکنم فقط نااحتم ناراحتم همیننن.. "
    انگشتاش روی کیبورد میومد و با حرص دکمه ها رو شلاق میزد.. دلش میخواست زمان برگرده عقب اونقدر عقب که تو الست حاضر بشه و دیگه هرگز دعوت به این دنیا رو قبول نکنه .. بین فکر و نوشتن صدای در اتاق اومد .. همکلاسیش صداش زد میتونم بیام داخل؟ هُل هُلکی اشکاشو پاک کرد و لپ تاپو بست..
    _از سرپرستی پیجت کردن نشنیدی؟
    خودشو جمع جور کرد..نگاهی تو اینه انداخت تا اثار زلزله ی چند دقیقه پیش تو صورتش پیدا نباشه..اما دوباره دیدنه چند تا موی سفید که نمیدونست اول جوونی از کجا سبز شدن اعصابشو بهم ریخت.
    _________________________________________________
    درو محکم کوبید پله ها رو دو تا یکی میومد پایین سرش گیجه گیج بود.
    پله ها به اخر رسید ..
    انقدر خسته بود که دیگه نمیتونست حتی یه قدم جلو تر بره.. روی اخرین پله نشست.. نفس عمیقی کشید و فکرش رو متمرکز کرد.. همیشه با خوندن شعر اروم میشد اما چیزی به ذهنش نرسید.. گوشیش مثل همیشه پیشش بود انگار یه عضو جدانشدنی از بدنشه درست مثل دست و پا.. حتی با گذشت این همه سال هنوز مثل قدیما یه لحظه ازش جدا نمیشد. .باز هم به دادش رسید درست وقتی که حافظه یاریش نمیکرد.. این جمله رو سرچ کرد "زیبا ترین تک بیت ها" چند صفحه باز شد نگاهش رو دقیق کرد اندیشه ازاد زیباترین تک بیت ها!!!!جا خورد..اولین صفحه باز شد.. دستش میلرزید اسم کسانی که پست گذاشته بودند چقد به گوششش اشنا بود .. تو ذهنش روزای قدیم تداعی شد.. دوران دانشجویی.. دوستای قدیمی .. احساسات ..لبخند ها ، وابستگی ، خامی ، اشک ها و حسرت ها..
    یه زمانی بهترین ساعتای زندگیشو با خاطرات تلخ و شیرین تو این صفحه ی مجازی پر کرده بود.انجمنای مختلف رو باز کرد از همه چی و همه جا میخوند.. چقد ناگهانی خاطراتش تداعی شدن..غرق شده بود تو دنیای خودش .. که با یه صدای اشنا از افکارش پرید ..
    _مامان حالت خوبه؟؟
    سرش رو بلنند کرد نگاهش افتاد به شیشه ی مات جلوی پله: چند لحظه خیره شد موهاش کاملا سفید شدن یاد اون روز افتاد که جلوی اینه ... لبخند زد.. چند سال گذشته از اون همه خاطره؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:54
    استاده ام چو شمع

  8. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 4

    وقتی زندگی برایم بی معنی ست وقتی شوقِ هیچ چیز ندارم و حتی از حرف زدن فرار میکنم.. دلم میخواهد تنها باشم ،
    تنها باشم و یک سر بخوابم ..
    گاهی وقت ها چند تا قرص می اندازم بالا و به برکتش ساعات بیشتری توی خلسه ام! اگر بدانی چقدر کیف میدهد!یک عادت قشنگ دیگر هم پیدا کرده ام ، کدئین جوییدن!! عین نقل و نبات ..
    خوابیدن خوب است خیلی خوب ، اما اگر زیادی طولانی نشود.. من از مرگ میترسم..
    خیلی وقت است که دوست ندارم به چیزی فکر کنم حتی آینده ،اصلا چرا فکر کنم!!؟؟ هیچ روزنه ای نمیبینم ..هیچ نوری نیست. گاهی با خودم بحث میکنم : گیرم ارشد قبول شدی که چی؟ اصلن دکترا قبول شدی ، بازم که چی!؟ باشه ازدواج میکنی ،بچه دارم میشی اما اینم اتفاق شگفت انگیزی نیس

    دیگر هیچ چیز به وجدم نمی اورد.. قابل تحمل نیستم، از اطرافیانم فاصله گرفته ام
    صحبت نمیکنم
    درد دل نمیکنم
    حرف تکراری نمیزنم
    نمینویسم
    نمیخوانم
    همه چیز مضحک است
    از خیلی ها بدم می آید اکثر دوستانم را از دست داده ام ؛حتی خونواده ام.. نه جواب زنگ هایشان را میدهم نه پیام!
    از اینکه کسی تنهاییم را لکه دار کند متنفرم، اصلا این روزها از خیلی چیزها متنفرم .. یا تقریبا از همه چیز به جز صدای مادرم و شعر خواندن..
    اما میترسم همین ها هم به زودی از دست بروند. راستش من ادم خیلی ترسویی هستم..

    راننده تاکسی میگوید : _خانم میرم شکوهیه دور نمیزنم همین ور پل پیاده شین
    از فکر می آیم بیرون. تشکر میکنم و پولش را میگذارم روی داشبورد.
    زیر پل که می ایستم هنوز پله ها را بالا نرفته از بلندی اش نفسم میگیرد..
    میرسم بالا ،سرم را میچرخانم .. دانشگاه ، پزشک قانونی، بهشت معصومه .. چه مثلث بی نظیری.. اینجا هیچ چی کم ندارد
    دستم را میچسبانم به نرده ها و سرم را میبرم جلو .. توی دلم میگویم چقدر با شکوه!!
    کامیون ها که رد میشوند تنم میلرزد حس میکنم از چیزی که فکر میکردم بلند تر است..
    چند لحظه بعد دانشجوهایی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته و گرم صحبت اند شاهد جذاب ترین خاطره ی زندگیشان خواهند بود!!

    چادری توی هوا باد میخورد و بعد از چند ثانیه کنار کیف دستی مشکی فرود می آید کف جاده.. یک کامیون که گازش را گرفته بود از رویش رد میشود..
    پسری کنار ایستگاه ایستاده،قبل از عبور کامیون به دوستش که در بهت است میگوید_ مخش پکید !!

    من اما توی خودم مچاله شدم و نشسته ام کف پل.. سرم را گرفته ام بین دستانم و به قطره اشک هایی که روی پل میریزد نگاه میکنم
    منضحک است.. نتوانستم حتی افتادن کیف و چادرم را از بالا تماشا کنم.. گفته بودم که .. "ادم ترسویی هستم"
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:55
    استاده ام چو شمع

  10. 3 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 5

    دختر شماره9 مشغول بافتن موهایش جلوی آینه تمام قد است کارش که تمام شد کش مشکی را به انتهای مویش میبندد، دوباره نگاه می اندازد به اینه ، خیره میشود به چشم هایش و مثل همیشه شروع میکند :
    بازم منو تو موندیم واسه هم،تو تا اخرش با منی، ینی مجبوری، حتی اگه هیشکی واسم نمونه ...
    حرف هایش که به اخر رسید اطرفش را نگاه میکند مراقب است کسی او را ندیده باشد ، چشمکی به اینه میزند و میگوید به امید دیدار..
    ......
    15سال قبل دختربچه ای در فاصله ی سه متری از دختر شماره 9 پشت چوب لباسی پنهان شده و به مکالمه او که آینه را توی دستش گرفته و با یک تکه یخ وَر میرود گوش میدهد : _ چقد برف خوبه ، سرده ، دلم میخواد کلشو یه جا جمع کنم ؛کاش تو هم مییتونستی یه تیکشو تو دستت بگیری بفهمیی چی میگم !
    دستش را میگذارد جلوی اینه : _بیا شامستو امتحان کن شاید تونستی بگیریش..

    در این لحظه دختر بچه از پشت چوب لباسی بیرون می آید و شروع میکند به خندیدن : بابا این دوباره یخ گرفته تو دستش ، با آینه هم حرف میزنه
    چند دقیقه بعد دختر شماره 9 مات و مبهوت به چشم های پدر نگاه میکند" _مگه نگفتم دیگه با یخ بازی نکن تقصیر خودمه لوس بارت اوردم .. "می ایستد جلوی فریزر ،برف هایی که دختر توی پلاستیک جمع کرده بود را برمیدارد و خالی میکند توی حیاط.
    اشک های دختر شماره 9 سرازیر میشود
    این اولین بار نیست که میشنود لوس بار امده ..
    ...........
    15 سال بعد دختر یاد گرفت که با یخ بازی نکند ، دوست صمیمی نداشته باشد ، جلوی دیگران گریه نکند ، خودش مدرسه برود ، خودش خرید کند، وابسته نشود و دیگر لوس نباشد..
    حالا بعد از این همه تلاش پدر برای خود سازی دختر شماره9 ،چند شب بود یک فکر مزخرف دست از سرش بر نمیداشت...
    نشسته بود روی لبه ی تخت و زل زده بود به هم اتاقی هایش.. تک تکشان را نگاه کرد دلش میخواست از جا کنده شود اما یاد گرفته بود جلو دیگران نباید گریه کرد! آینه را از توی کیفش برداشت و به سرعت خود را به حیاط رساند سرش را گرفت بین دستانش و..
    چهره ادم هایی که توی چهار سال دانشجویی جزیی از زندگیش شده بودند مدام می امد توی ذهنش .. به خوایگاه ، دانشگاه ، کانون ، سایت و.. که فکرمیکرد دلش میخواست دنیا به اخر برسد؛ چند ماه دیگر همه ی این ها را باید ترک میکرد.. با خودش گفت : از الان باید عادت کنم ، با همه قطع رابطه میکنم،بهتره گوشیم خاموش بشه، نت هم دیگه تعطیل..
    یاد برف هایی که با علاقه جمع کرده بود و پدرش همه را کن فیکون کرد افتاد!
    _من از وابستگی متنفرم!!

    تصمیمش را گرفت، این ها اخرین خاطراتی بود که در ذهنش مرور میشد:

    "توی زندگی بعضیا بلدن با معرفت باشن مثل مرد شماره 1 مرد شماره 10 و دختر شماره 11




    بعضیا بلدن فراموش کنن و برن مثل مرد شماره 3 و دختر شماره 4



    بعضیا بلدن تو هر شرایطی بخندن مثل مرد شماره 2


    بعضیا بلدن مهربون باشن مثل مرد شماره 5 ، دختر شماره 15 و 16




    بعضی هام بلدن برای همیشه تنها باشن مثل دختر شماره 9"


    اشک هایش را پاک کرد و آینه را گرفت توی دستش :
    بازم منو تو موندیم واسه هم،تو تا اخرش با منی، ینی مجبوری، حتی اگه هیشکی واسم نمونه..
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:56
    استاده ام چو شمع

  12. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 6

    صدای اذان بلند شد..
    زل زدم به ادم هایی که حرکاتشان برای زود رسیدن به سفره های افطار تند و تندتر میشد .ایستاده بودم توی ایستگاه و منتظر تاکسی..
    بیشتر وقت ها تنهایی بیرون رفتن را ترجیح میدهم چون میتوانم هی راه بروم و فکر کنم . فکر وفکر و فکر.. البته کنار شیشه ی ماشین نشستن و در خیال فرورفتن هم خیلی کیفورم میکند مخصوصا اگر شیشه ی عقب صندلیِ پشتِ راننده باشد که هم بتوانی بیرون را دید بزنی و هم توی اینه ی جلوی ماشین خودت را ورنداز کنی.همیشه برای نشستن انجا را انتخاب میکنم خیلی میچسبد اما بیرون آمدنِ امروز برای این خوش گذرانی ها نبود نمیتوانستم بشینم توی خانه و منتظر بمانم. این انتظار ها کشنده است باید یک جوری خودم را سرگرم میکردم.
    زنی که کنارم ایستاده میپرسد" ببخشید میتونم گوشیتونو چند لحظه قرض بگیرم شارژ خودم تموم شده " و من بلافاصله و بدون شرمندگی جواب میدهم " نه ، متاسفم" نگاه خجالت زده ای به من میاندازد و انگار که از حرفش پشیمان شده باشد میگوید " خیلی ممنون"
    سوار ماشین میشوم اولین چیزی که به ذهنم می آید کلمه ی اعتماد است که این روزها به خیلی ها ندارم و بعد فکرم میرود پیش سارا و پیامی که هنوز نرسیده. نگاهم می افتد به کفش های مسافرکناری.حواسم پرت میشود "هه مثل کفشای یاقوتی جادوگر شهر از! مردم باخودشون چی فکر میکنن!"
    دو تا ایستگاه گذشته . پیاده میشوم و راهم را میگیرم به سمت ناکجا .خیره میشوم به قدم هایی که بر میدارم و گاهی این فکر میرسد به سرم که مغز من از توده های به هم گره خورده ای تشکیل شده که توی هم مچاله شده انده و دلیل فکرهای متنوعی که هر لحظه به سرم میزند و میخواهد کله ام را منفجر کند شاید همین باشد دلم میخواهد مغزم را بکشم بیرون ، صاف و سیف کنم ،مسواکش بزنم مرتب بشود انگار خیلی کثیف و درهم تنیده است.
    گوشی که توی دستم خوابیده را مدام نگاه میکنم . دوباره میگویم : "خر این که سایلنت نیست خوب اس بده میشنوی دیگه"
    اما من ادم استرس و اضطرابم ،ادم انتظار .مدام گوشی را چک میکنم "پس چرا اس ام اس نمیومد"
    توی خیابان نگاهم میافتد به سر دریک کتابخانه.. چند دقیقه ای مکث میکنم اصلا نمیدانم چه مرگیست وقتی کتابخانه را میبینم بند دلم پاره میشود حالت تهوع میگیرم بدم می اید از هر چه کتاب وپیشرفت وعلم است..میروم جلوتر مینشینم روی لبه ی حوض محوطه جلوی ساختمان . دوباره گوشی را چک میکنم.. نه انگار خبری نیست .. سارا خودش به من میگفت همه چیز خوب است میگفت نه نباید بترسی رو به راه میشود غصه نخورپس حالا چرا جواب نمیدهد.این دومین بار بود که این بیماری لعنتی نشانه هایش را بروز میداد چندین بار وسیله های توی دستم ناگهانی روی زمین افتاد این اوخر هم گاهی چشمم تار میشد و چیزی جلوی خودم نمیدیدم. انگار داشت دنیا خراب میشد روی سرم هی فکر میکردم اگر خبری نیست پس چرا پریروز دوربین از دستم افتاد اگر مشکلی نیست چرا یک دفعه نقش زمین شدم.. خدایا میترسم
    داشتم فکر میکردم که اگر مریض بشوم چند راه پیش رو دارم "یا باهاش کنار بیا یا خودتو بنداز جلو یه ماشین . نه فکر خوبی نیس شاید نمیرم و بدترشه . قرصم بدچیزی نیس یا بی خبر برو شمال خودتو غرق کن این مورد آخری مرگ رویاییه اما گزینه ی خوبیه دوسش دارم .."
    بین همه ی این فکر ها حس میکردم نوک انگشانم دارد میسوزد سرم تیر میکشد.. اشک میریختم همه ی این ها راهکارهای ذهنی بودکه درد میکشید . توی اب حوض صورت خودم را دیدم "نمیذارم کسی بفهمه مامان من اخه چقد غصه بخوره میرم خودمو نابود میکنم بذا همه اسوده شن"
    فکر ها توی سرم می اید ،ویران میکند و میرود.. "اگه بخوام قرص بخرم از کجا پیدا کنم قیمتش چنده!؟ ینی یه دفه ای میکشه!؟ دردم داره!!!؟ اسم نماز مرده ها چی بود؟ بمیرم واس منم میخونن!!؟؟ چرا سارا پیام نمیده!! ینی نتیجه ازمایشم چی شد!!"
    عصبی شده ام دوست دارم گوشی را پرت کنم توی حوض.. دلم میخواهد همه چیز زودتر تمام شود از این کابوس لعنتی رها شوم قهقهه بزنم و بخندم مثل خیلی ها.."
    اصلا گوربابای همه چیز به فکرم میرسد گوشی را پرت کنم توی حوض وخودم را از این همه انتظارراحت کنم همه ی شماره ها عکس ها پیام ها عشق ها امیدها همه وهمه را بندازم توی اب پدرشان در بیاید .گوشی میافتد توی اب عکس های که برایم خاطره بود نیست و نابود میشود پیام هایی که روزی صد بار مرورشان میکردم میمیرند شماره ی بعضی ها که توی حافظه ام نیست از بین میرود و خیلی چیزها که باید باشد دیگر نیست . تلفن مییرود ته آب .دستم را دراز میکنم چیزی گیرم نمی اید لباسم خیس میشود ..
    صدای گوشی توی دستم بلند شد از فکر پریدم.با خودم میگویم "چه خوب شد ننداختیش تو حوض" با ترس و دلهره اس ام اس را باز میکنم ساراست..
    نتیجه ی آزمایش معلوم شد..
    ویرایش توسط دریا : 20-05-15 در ساعت 00:56
    استاده ام چو شمع

  14. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 7

    تقدیم به دختران موصل:


    از جا بلند میشود در حالی که لقمه ی غذا توی دستش سرد شده نگاهش را میدوزد به ساعت. نزدیک ده دقیقه از نیمه شب گذشته و طبق معمول هنوز خبری از برادرش نیست..
    صدای افتادن چیزی توی حیاط مردمک چشم هایش را گشاد کرد. لقمه را نخورده روی زمین انداخت و در حالی که تنش از رعشه های زیرپوستی داغ میشد به خودش جرات داد درِ اتاق را باز کند.
    شاید برادرش باشد، شاید هم محمد..
    در باز شد
    گربه ای توی حیاط با قوطی روغن بازی میکرد..
    قفل در را انداخت و امتحانش کرد که درست بسته شده باشد..باید خودش را یک جوری سرگرم میکرد که ترس از سرش بپرد گوشی را برداشت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
    کلی ظرف تنلنبار شده.آهنگ های توی گوشی را هی پس و پیش میکند
    -آها پیدا شد " کل واحد عند سر" صدا را تا آخر بلند میکند و گوشی را میگذارد زیر دستمال سفره که خیس نشود.
    صدای ریزش آب و اهنگ انگار که روحش را بنوازد..وادارش میکند به هم خوانی

    "كل واحد عنده سر جوه منه ومداريه
    مية حقيقة ومداريها عن اقرب الناس ليه
    وانت اقرب حد ليا
    هر کس در زندگیش رازی دارد که آن را در اعماق وجودش پنهان کرده است
    حقیقت تلخی که از نزدیکترین شخص زندگیش پنهان نموده است
    و تو نزدیکترین شخص به من هستی"

    چشم هایش از هیجان مرطوب میشود، به یاد آرزوها و آمال از دست رفته توی رویاها خودش را روی سِن میبیند و محمد را بین تماشاچی ها که زل زده به چشم های خیسش.. دامن چین دار بلندش را توی دست میگیرد و دور میزند.. این بار بلند تر میخواند :

    "يا حبيبى لو عليا كنت اقولك
    بس خايف ايوه خايف واعمل ايه
    عزیزم اگر دست من بود باور کن راز زندگیم را به تو می گفتم
    ولی می ترسم.. آری می ترسم به من بگو چه کنم"

    اشک هایش به شدت میریزد و با آب یکی میشود..
    با خودش فکر میکند _یعنی الان برادرم کجاست!؟
    تا دیروز فقط محمد را داشت که او هم با خبر محاصره ی شهر به همراه سایر مردها برای دفاع عازم شد..
    با خودش میگوید :_ شاید برادرم کشته شده محمد رو از دست بدم چی!؟؟
    فکر ها مدام توی سرش می آید و میرود یاد روزی که با محمد آشنا شده بود افتاد.. اولین ها همیشه قشنگ اند مثل اولین کتاب، اولین شعر ، اولین روز دانشگاه ، اولین دیدار
    اما همه چیز کم کم عوض شد برادرش خیلی مخالف بود مدام میگفت ما مسیحی هستیم و او یک مسلمان شیعه..
    زیر لبش گفت: _چقدر احمقانه، مگه تفاوتیم هست!؟
    یاد پدر و مادرش افتاد که ده سال پیش در اتفاقی مشابه به جرم مسیحی بودن به مقصد بهشت ترکش کردند.. حالا هم که این جنگ دست از سرش بر نمیداشت. فکر میکرد بدبختی تمام شدنی نیست..

    ظرف ها را با بی حوصلگی زیر و رو میکرد صدای آهنگ با فکرش یکی شده بود

    _این همه حرف رو هنوز نزدم ، این همه راز نگفته مونده، این همه قرار رو هنوز نذاشتم..اگه دوباره بگردی.. اگه ببینمت.....
    بین هجوم افکار بی رحم لیوان توی دستش روی زمین افتاد.. خم شد، شیشه های شکسته را هول داد زیر کمد. حوصله جمع کردن نداشت.. تکه ای از شیشه را برداشت ناخنش را کشید روی لبه اش انگار این قسمت زیاد برنده نیست تکه شیشه را عوض کرد ..ایستاد..آب شیر با فشار روی ظرف ها میریخت..
    باز دامنش را توی دستش گرفت و به چشم های محمد که بین تماشاچیان برق میزد خیره شد..

    "نفسى اشوف نفسى فى عينيك
    ان انا صعبان عليك
    واللى فات من عمرى مات
    واتولدت انا بين ايديك
    چقدر آرزو دارم که وجودم را در چشمانت ببینم
    و بدانم که دوری از من باعث دلتنگی تو می شود
    و تمام گذشته ای که داشتم را فراموش کنم
    و دوباره در بین دستای تو از نو متولد شوم"

    شیشه را به دستش نزدیک کرد _یعنی میشه یه روز کنار تو باشم!؟؟ میشه به آرزوهام برسم!؟؟ دلم میخواد یه خواننده ی مشهور بشم و از تو بخونم.. یادت نیست خودت میگفتی صدات خیلی خوبه!!!؟ ینی اون روز میاد کنارت بایستم و با صدای بلند بخونم؟
    اه میکشد..
    _اما اینا همش خیال بافیه.میگن اگه شهر در برابر محاصر دووم نیاره اگه کسی نتونه کاری کنه همه چی کن فیکون میشه. غارت میکنن ، سر میبرن ، دخترها رو.. نه، محمد بخدا اگه دست کسی به من برسه یه لحظم زنده نمیمونم ، خودمو میکشم..
    شیشه را جلوتر برد لبه ی تیز آن را به پوست نازک و مرتعشش نزدیک کرد و آرام کشید روی نبضش..
    خون و آب، کفِ سینک را نارنجی رنگ کرده بود نگاه میکرد و لذت میبرد.. اما فشار آب خیلی زود این رنگ قشنگ را ناپدید کرد..
    انگشت هایش را روی قسمت بریده گذاشت و محکم فشار داد.. از آشپزخانه خارج شد و دستمال کاغذی ها را مچاله کرد روی زخمش .. بریدگی آنقدر ها عمیق نبود.. الآن وقتش نیست..
    هنوز صدای آهنگ از داخل آشپزخانه می آمد



    چراغ را خاموش کرد، نصفه شیشه ای که توی دستش بود را زیر بالشش گذاشت..آهنگ تمام شد. تماشاچی ها شروع کردند به دست زدن، پتو را کشید روی سرش، از بالای سِن برای محمد دستی تکان داد و چشم هایش را بست..
    ویرایش توسط فاطمه عطایی : 23-06-15 در ساعت 10:21
    استاده ام چو شمع

  16. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 8

    عید اومد..
    بهار بیشتر از هممه چی واسش بوی "نارنج" میداد
    با تمام وجود نفس کشید..
    چه لذت عمیقی.. چقدر وصف نشدنی..
    وقتی هوای خنک به ژرفای ریه َش میرسید جون میگرفت
    عادت داشت شبا بشینه کنار پنجره و یه دل سیر ستاره ببینه.. یا شاید به قول مادر بزرگا "ستاره بشمره"
    ولی حیف..
    امشب اسمون ابریه
    زل زد به همین اسمون ابری.. به یه نقطه ی کورِ نامعلوم.. فکرها میومد و میرفت ..گاهی وقتام زیر لبش چیزایی میگفت:
    امسال ازون سالا نیس
    امسال ازون سالا نیس
    امسال ازون سالا نیس...
    لبخند زد ..دلش میخواست از همه چی رها شه ، دلش میخواست ازاد باشه، قهقهه بزنه ... پرواز کنه عینِ پرنده ها..
    به خودش گفت: ناسلامتی بهار اومده، بخند دختر
    دیگه نمیتونس تحمل کنه _این هوای قشنگو باید از نزدیک لمس کرد..همه خواب بودن پاورچین پاورچین به طرف حیاط حرکت کرد .در رو که باز میکرد نسیم خنکی به صورتش خورد
    _وااییی خوشبختی یعنی همین..
    تو حیاط تاریک بین همهمه ی جیرجیرکا هرزگاهی صدای مرغ یا حق به گوشش میخورد.. گوششو تیز کرد.. و لذتش عمیق تر شد. تو حال خودش بود ازینکه سال 93 اومده و میتونست ادم بهتری باشه شدیدا خوشحال بود... یه دفه لرزش گوشیش رو تو دستش احساس کرد.. اس ام اس اومده .وای خدا سهیلاس! بی معرفت قبلِ عید بدون خدافظی رفت به خودم قول دارم تا اس نده سراغی ازش نگیرم . حتما تبریک نوروزه! با ذوق پیام رو باز کرد : سلام عزیزِقشنگ ..گلم یه شارژ واسم بگیر بعدا واست میفرستم!!!
    قطره های اشکی که تو چشش جمع شده بود دیدشو تار کرد.. چیزی نمیتونست بگه فقط جواب داد : عیدت مبارک!!!!
    اس ام اسای گذشته ی سهیلا رو نگاه کرد اخرین پیام واسه سه هفته پیش بود: فاطی مانتوت رو واسم بیار!
    پیام قبل از اون: عزیزم شارژ ندارم میتونی بگیری واسم؟ و پیام قبلی: من خوابگاهم ناهارمو واسم بگیر!!!همینطور که این باکس رو پایین تر میرفت اشکاش شدت میگرفت.. تو بیستا پیامی که از سهیلا رو گوشیش بود حتی یه دونه احوال پرسی نمیدیدو یا حتی یه تشکر خشک و خالی بعد از انجام دستوراتش!!!!
    تو حیاط نشسته بود و کسی صداشو نمیشنید. ایندفعه بلند بلند گریه کرد. دلش شکسته بود... نه فقط به خاطر سهیلا.. این اخریا برخورد چن تا دوست صمیمی دیگه هم حسابی دلخورش کرده بود..
    بین این همه ناراحتی به خودش اومد .
    _ انقد نازک نارنجی نباش دختر.بهار اومده تا بهت یاد بده میشه نو شد. میشه لباس کهنه ای که اذیت میکنه رو عوض کرد..تو خونه تکونی خیلی از وسایل غیرقابل استفاده رو دور میریزن..بعضی و قتا باید خودتو بتکونی .. بعضیا رو مجبوری بذاری کنار.. واسه همیشه
    نترس
    نو شو
    بخند..
    استاده ام چو شمع

  18. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 9

    دخترم





    نگاه میکنم به کاغذی که با آهن ربا روی یخچال چسبانده بودم و توی ذهنم مرور میکنم که کدام کار انجام شده و کدام یکی نه .. روی مورد اخری زوم کرده ام و ذهنم را حسابی به خودش مشغول کرده است ،کتری را میگذارم روی گاز ..
    ................
    ساعت تقریبا یازده شده امروز مرخصی گرفتم که کمی به کارهای خانه برسم .. همه چیز بهم ریخته و نامرتب است .. فردا برای دخترم خاستگار می اید .. پسر خیلی خوبی است شغل اصلیش مداحی است اما یک مینی بوس دارد که روی ان هم کار میکند .. دستش به دهانش میرسد خانواده شان هم خوب است. دخترم بالاخره یک هفته پیش قبول کرد که بیایند خانه..او هم پیام نور شیمی میخواند .. با خودم فکر میکنم فراهم کردن هزینه ی تحصیلش برای من که توی خشک شویی کار میکنم خیلی سخت است .
    ترم پیش سه تا النگویم را فروختم برای شهریه اش .. همیشه میترسم جلویش خجالت زده باشم. بالاخره جوانی است و هزار سودا .. با خودم میگویم چقدر خوب که این خاسگار برایش پیدا شد دختر بیچاره لاقل یک نفس راحت میکشد از این سختی ها خلاص میشود بالاخره او هم دلش خرید و گردش میخواهد و هزار چیز دیگر که من نمیتوانم برایش فراهم کنم..
    ظهر شده کم کم باید غذا درست کنم دخترم خیلی مرصع پلو دوست دارد .. یکی دو ساعت دیگر خسته و کوفته میرسد خانه ..میروم توی اشپزخانه نگاهم میافتد روی آینه اجاق گاز از خودم بدم می اید موهایم سفید شده و صورتم ورم کرده باخودم میگویم نکند فردا دخترم جلوی خاستگارش از من خجالت بکشد ..دستم را میگذارم روی پیشنانی ام و سعی میکنم پوستم را محکم بکشم تا خط هایی که رویش افتاده صاف بشود..اما هر کار میکنم اثری ندارد بی خیال میشوم..بادام ها را خلال میکنم وتفت میدهم میخواهم بریزمشان توی قابلمه که صدای به هم خورد در خانه بلند میشود..
    دخترم است می اید جلو .. پولی که زیر فرش قایم کرده بود را برمیدارد مقنعه اش را عوض میکند و میرود سمت در.. یک ماشین بیرون خانه بوق میزند .. میگویم برایش مرصع پلو درست کرده ام بی حوصله جواب میدهد غذا خورده ام باید برم دیر شده کلاس دارم..
    از پنجره ب بیرون نگاه می اندازم .. یک ماشین شاسی بلند از آن ها که اسمش را نمیدانم جلوی خانه است و چند دختر وپسر .. قبلا هم آن ها را دیده بودم هم کلاسی هایش هستند .. در بسته شد زیر قابلمه را خاموش میکنم تنهایی میل به غذا خوردن ندارم فقط با دخترم میچسبد ..
    مینشینم یک گوشه و به جهازی که باید بخرم فکر میکنم فردا میروم بیرون و یک سری وسایل را میفروشم تا پولی دستم بیاید..
    اصلا چرا فردا ؟ همین الان میروم .. گوشه ی اتاق یک سری خرت و پرت هست جمع میکنم میروم توی حیاط..
    تعجب میکنم چرا انقدر حیاط بزرگ شده.. چقدر درخت و گل و بوته! اهمیت نمیدهم میروم سمت در.. میخواهم در خانه را باز کنم که چند نفر میریزند سرم .. دستم را میگیرندو میبرند توی اتاق جیغ میکشم دست و پا میزنم تا ولم کنند.. یکی از آن ها با یک سرنگ می اید جلو ..سرم سنگین میشود..
    از خواب که بیدار شدم هوا گرگ و میش است گنجشک ها جیک جیک میکنند.. چشم هایم باز و بسته اند نگاه میکنم روی ساعت . 6 صبح است .. وای من چقدر خابیدم!
    میدانم تقصیر آن هاست که دیروز توی حیاط امدند سراغم .. دورو برم را نگاه میکنم دخترم را نمیبینم ..ترس تمام وجودم را میگیرد.. او دیشب خانه نیامده شاید تصادف کرده باشد یا شاید فرار! چادرم را می اندازم روی سرم در را باز میکنم میدوم سمت حیاط .. میخواهم بروم دنبال دخترم که دوباره چند نفر می ایند این بار یکی از آن ها خیلی عصبانیست.. میگوید ببریدش پیش خانم عباسیان .. قسمش میدهم میگویم ولم کنید دخترم فرارکرده امروز خاستگار دارد بذارید بروم دنبالش .. من گریه میکنم و زجه میزنم اما ان ها دلشان رحم نمی اید حتی برای دخترم هم ناراحت نیستند .. دستم را میگیرند و میبرند توی یک اتاق
    خانمی که خیلی عصبانی بود رو به کسی که عباسیان خطابش میکند میگوید _ دیگه خستمون کرده هر روز فرار میکنه ببریدش یه بخش دیگه یا یه اسایشگاه دیگه من سرم خیلی شلوغه این همه مریض ریخته رو سرم دیگه حوصله اینو ندارم!
    رو میکنم به خانم عباسیان به خدا نگران دخترم هستم بذارید بروم دنبالش..
    میخواهم بگویم امروز خاستگار دارد که یادم می اید دخترم هشت سالش است! میروم توی فکر و از ادامه ی حرف منصرف میشوم .. پرستارها که دو طرف دست هایم را گرفته اند و از راهرو به سمت جایی که نمیدانم کجاست میبرند به این فکر میکنم که اسم دخترم چه بود؟ اصلا من دختر دارم؟

    ویرایش توسط فاطمه عطایی : 23-06-15 در ساعت 10:26
    استاده ام چو شمع

  20. 4 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  21. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    داستان شماره 10

    "دارم فکر میکنم ادم ها عوضی هستند این را خیلی وقت نیست که فهمیدم، تقریبا دو روز وهشت ساعت و بیست پنج دقیقه پیش"
    اصلا ادم بودن به این معنایی که خیلی ها فکر میکنند نیست.. وقتی ادم باشی غرقی توی دنیایی که از دید دیگرانی که هیچ چی از تو نمیفهمند لجن است.. و متقابلا تو هم در مورد ان ها همین فکر را میکنی..
    یعنی اصلا خبری از هبوط و ازمایش و گناه نخستین و این حرف ها نیست..این ها همه جزء فیلم نامه ای است که میگویند خدا برای خالی نبودن عریضه در برنامه ی خلقتش کارگذاشته البته من هنوز هم معتقدم این اراجیف، افسانه هایی ست که جانورهای دو پا برای پر کردن اوقات فراغت و گل گفتن های دور همی به هم بافته اند
    ادم از همان روز اولی که به دنیا می اید شروع میکند به گناه کردن .. گناه اول هم همین به دنیا امدن است..
    و همینطور که بزرگ و بزرگتر میشود گند روی گند بالا می اید انقدر که دنیا پر میشود از بوی تعفن
    من هم زمانی که ادم بودم قصه ام به همین زشتی بود ..دل را که میشناسی؟ یک بافت عضلانی که از توده ای رگ و ماهیچه ساخته شده و تا یک نفر زنده است تالاپ تلوپ میکند اما کاش تنها همین بود ..! دل یک شیشه ی نازک بلوری و خیلی شفاف است که آن را بین همه ی کسانی که دور و برت هستند تقسیم میکنی حتی ان هایی که هیچ حسی نسبت بهشان نداری و تنها همجوارت هستند!
    یادم می اید همیشه مراقب بودم دل کسی نشکند اما وقتی بچه تر بودم خیلی وقت ها در خفا کوچکتر هایم را کتک میزدم یا بزرگترهایی که به من میرسیدند در مورد من..
    هنوز هم به خاطر شکستن دل هم کلاسی چهارم دبستانم که نمره های بد درسی اش را به مادرش گزارش میدادم از ادمیت چندشم میشود.. یادم می اید بعد تر ها یعنی چند سال بعد که اتفاقی توی خیابان دیدمش از او خاستم همه چیز را فراموش کند اما چه فایده!
    وقتی هم که بزرگ تر شدم دنیا همان بود و من همان خرابکار دیروز.. اما شیوه ی عذاب دادن ها کمی فرق کرده بود
    البته به عقیده ی من انسا ن ها توی دنیای متعفنشان تقسیم میشوند به ادم های خوب ، متوسط، بد و بدتر. من خودم را توی این چارت ادمیزادی جز طبقه ی متوسط متمایل به بد میدیدم..شاید خیلی از اتفاقات مرا جزو دسته بد جا میداد اما همین که یک رو بودم سوق پیدا میکردم به سمت ادم های متوسط ..
    یادش بخیر نباشد چقدر انوقت ها از مجاورت با بعضی ادم ها بدم می امد.. حسی بود که خیلی ها نسبت به هم داشتند و نمیگفتند.. با بعضی ها مجبور بودم بگویم و بخندم و نزدیک باشم اما خدا میداند که چقدر بی دلیل متنفر بودم از حضورشان .. برعکس از بعضی ها خیلی خوشم میامد و جالب است این احساس هم گاهی بدون دلیل بود.. و متناسب با هنجارهای ادمیزادی تعدادی از ان ها از حس من با خبر بودندو تعدادی نه.. گذشته از اینکه چندان هم اسیر هنجارهای مزخرف و ساختگیشان نمیشدم، اما همیشه مراقب کسانی که دوستشان میداشتم بودم .. گاهی از نزدیک و گاهی دور .. البته تعداد این ها خیلی کم بود. مثلا یادم است توی ان دنیا دقیقا 11 تا ادم زنده بود که خیلی دوستشان داشتم .. و از این یازده تا دو نفر را میپرستیدم..
    نسبت به هفت ملیارد چهل و شش ملیون نفر دیگر هم یا حسی نداشتم ، یا تنفر..
    البته این میتوانست متغیر باشد یعنی در یک ماه خاص از سال دوست داشتنی هایم تبدیل میشد به 13، 18،22و..
    اما این یازده نفر پایه ثابت عشقی من بودند و وقتی به حسی که نسبت به ان ها داشتم فکر میکردم تمام سلول های وجودی ام به لرزه در می امد..
    اما راستش را بخواهی روابط بین ادم ها خیلی پیچیده تر از این حرف هاست.. و خیلی وقت ها چیزی که بین تو و دیگران است قابل توضیح و دفاع نیست.. و حتی اینکه تو کسی را دوست داشته باشی دلیل محکمی برای دو طرفه بودن این احساس نیست.. شاید هم همیشه نتوانی دوست داشتنی هایت را برای خودت حفظ کنی.. گاهی رابطه ای دیگر این مجال را به تو نمیدهند و گاهی شک و تزلزل و افراط و تفریط توی این حس خاص میتواند همه چیز را نابود کند..
    احساس و روان و اجتماع ادم ها انقدر پیچیده است که حتی خود ان ها هم نمیتوانند درست این الفاظ را تعبیر کنند.. گاهی اوقات تنهایی تو را مجبور میکند به انجام خیلی از کارهایی که نمیپسندی .. یا مثلا حسادت خیلی وقت ها اجازه نمیدهد تو هم توی لیست آن یازده نفری که جزء دوست داشتنی های تو هستند قرار بگیری تنها چیزی که بین این همه پیچیدگی میتوان مطلقا در مورد آن نظر داد این است که اگر یک ادم واقعی هستی باید همیشه مراقب باشی عزیزانت را از دست ندهی
    دقیقا همین نقطه از داستان بود که این اصل را فراموش کردم یادم رفت مراقب یکی از ان یازده نفر باشم نتیجه اش هم این شد که شیشه ی نازک و بلوری که از او توی دستم بود شکست.. و تبدیل شدم به یک ادم عوضی
    حالا با شروع سال سوم از دهه دوم زندگیِ دختر چشم مشکی ای که برای 15ماه هر روز صبح بعد از میل یک فنجان چای ،تا شب قبل از بسته شدن پلک چشم های نمره اش به " او" فکر میکرد بعد از دیدن فعالیت مشابه " چشم مشکی های غیر عوضی دیگر!" ، خودش را هول داد زیر چرخ های پراید مشکی پلاک 33که با سرعت 140 توی اتوبان تهران قم در حال حرکت بود..

    "دارم فکر میکنم ادم ها عوضی هستند این را خیلی وقت نیست که فهمیدم، تقریبا دو روز وهشت ساعت و بیست پنج دقیقه پیش حالا دیگر دوست ندارم مثل گذشته ی دختری که برایم درد دل میکرد ادم باشم گلایل بودن خیلی بهتر است.."
    استاده ام چو شمع

  22. 3 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  23. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه

    شعر شماره 1

    خسته تر از چشمِ همیشه بازِ ماهی ها
    خسته شبیه کاش میشد ، "کاش گاهی.."ها

    دیروز از هر چه شبیهت بود برگشتم
    هر چند خیلی خسته بودم، زود برگشتم

    مثل شروع تازه با پایانِ یک بازی
    وقتی که با دل بستگی هایت نمیسازی

    برگشته ام از جانماز و خستگی هایم
    برگشته ام دیروز از وابستگی هایم

    و حاصل یک نسل از تردید یعنی من
    نسلی که غم بود و نمیخندید یعنی من

    هی منتظر بودم بخوابم توی تابوتم
    که عاشق ترکیب بوی خون و باروتم

    یخ کرده مغز استخوان شعرهای من
    یعنی خدا یک لحظه لطفا باش جای من!

    تنها نشستم گریه هایم را وجب کردم
    آنقدر غم خوردم که حالا استخوان دردم

    انگار میسوزد تنم در داغی تب ها
    حالم شبیه میر عماد است و مرکب ها

    یا مادری که در نمازِ صبحِ یک مسجد
    گم کرده دختر بچه اش را بین "یا رب ها"

    سردردها اخر مرا از پا می اندازد
    در من طناب دار ِمرموزی ست این شب ها..
    استاده ام چو شمع

  24. 5 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15), مسعود (20-05-15)

  25. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    شماره عضویت
    580
    عنوان کاربر
    Administrator
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,314
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,472
    تشکر تشکر شده 
    2,642
    تشکر شده در
    951 پست
    آنلاين
    1 ماه 2 Weeks 2 روز 1 ساعت 47 دقيقه 30 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 1 دقيقه 37 ثانيه
    به نظرم شعر از داستان جدا بشه
    آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
    احساس سوختن به تماشا نمی شود...
    ولجـ ولجـ

  26. 3 کاربر مقابل از مجتبی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (20-05-15), علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15)

  27. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی نمایش پست ها
    به نظرم شعر از داستان جدا بشه
    چرا؟
    من انتقال دادم به انجمن ادبی که هر دو رو شامل میشه
    ضمن اینکه کلا هم آثار ادبی خانم عطایی هست نه فقط داستان
    بازم اگه صلاح میدونید بفرمایید
    استاده ام چو شمع

  28. 3 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (23-05-15), فاطمه عطایی (20-05-15), مجتبی (20-05-15)

  29. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.40
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,315
    تشکر تشکر شده 
    2,454
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 16 ساعت 40 دقيقه 9 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 58 ثانيه
    چقد زحمت کشیدی اینا رو جمع کردی
    مرسی..
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  30. 3 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (20-05-15), علمدار (23-05-15), مجتبی (20-05-15)

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1