صفحه 23 از 25 نخستنخست ... 132122232425 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 331 تا 345 , از مجموع 370

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #331

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست... این بار نت های موسیقی هر کدومشون یک ضرب میشن بر سر انگشتام که به جای پییانو بر کیبرب فرود بیاد. مثل همون پیانوی قدیمی توی آن خانه قدیمی جنگ زده در بوسنی که در زیر تخت من یک مسلسل بود و زیر خانه یک پناه گاه و من خر داشتم در حیاتش سنگ می کندم. درست رو به روی خونه یک خوشه شمشاد بود که بهش می گفتم لونه گودزیلا. و همه این ها به خاطر همون نت هاییه که به جای پیانو بر سر انگشت من روی کیبورد میاد. نرگس اگر چشم داشت هیچ ندیدی تو را. این بار تم این آهنگ خشم نیست. عصبانیت نیست که: ناراحتم! عصبانیم ابایزید. بلکه فرحه. نشاطه. یک سبکیه لبخندیه که بر لبم نشسته. اینجا یک حماسه است. اینجا یک ماجرای جذاب و جالبه. گاهی خیلی پیچیده، به پیچیدگی مهندس، بعضی وقت ها خیلی ساده به سادگی سهیل، و گاهی پر از عشق و رندانگی مثل هدایت. و همه این ها پشت تک تک رمز هاییه که از رازهای تلحمیات پرده برداری باید بکنن. "مهتاب"! "یورک"؟ "سوفیا"؟ شاید بیشتر از ربط سوفیا به مهتاب که باعث برانگیختگی میشه، ربط سوفیا به 1024 باشه که موجب به وجد آمدن این انگشتان روی کیبورد میشه. سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد... ای که به هنگام درد راحت جانی مرا... قدرت اراده؟ چه سوال بزرگی. چه مسئله لاینحلی. وقتی در حجره کنار خوابگاه پاییه یک، میز پینگ پنگ پهن بود و من گفتم با قدرت اراده باید بر هودفر ببرم. اما او برد. و از آن موقع من در فکرم که چطور خواستم و نشد. هودفر گفت قدرت اراده او بیشتر بوده. اما هیچ وقت باورم نشد. هیچ وقت از جوابش قانع نشدم. این هیچ ربطی به هودفر و قدرت اراده هودفر نداره که من برنده بشم. من باید برنده می شدم چون می خواستم. و حالا این سوال کل زندگیم رو گرفته. و هنوز فکر می کنم چون میخوام می رسم. و اینجا قانون مرد شماره دو متولد میشه. ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را؟؟؟ سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید... باید عصبانیت، عشق، خشم، حماسه، خواستن و همه رو بپوشانم. فقط عقل رو نگه دارم. اینجا باید میثم سکان دار بشه. و با میثم، سالها کار کنم، سالها کندکاری کنم. سالها مثل مردم عادی زندگی عادی کنم تا آخرش، همه اونها، حماسه، عشق و ... رو بیرون بیارم. اما طوری که جهان رو بگیرن. ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم... بخت جوان یار ما دادن جان کار ما... و اون موقع است که در پرتوی موسیقی پایان فیلم، همه این زندگی عادی تبدیل میشه به عشق. به خشم، به حماسه. سجده کنم من به جان روی نهم من به خاک... و حالا وقت کاره، وقت رمز نگاریه. وقت گودبرداریه. وقت نقشه کشیه. وقت مهندس شدنه... (سوفیا=مهتاب، سوفیا=1024، حماسه=19، حماسه=12 گانه، گونه های زیبا، مرد شماره دو، هنر)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #332

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    پسرک کله پوکدر روزگاران دور پسری تنها زندگی می کرد. این پسرک که هم با هوش بود و هم کله پوک، زندگی خوبی داشت. اما یک مشکل همیشه آزارش می داد و با گذر زمان، این مشکل بزرگتر و بزرگ تر می شد. مشکل پسرک این بود که چیزهایی را می فهمید که دیگران قادر به درک آن ها نبودند. شاید این به نظر هر کسی یک ویژگی خارق العاده و خوب باشد. اما در مورد پسرک ابدا چنین نبود. نه به خاطر درک کردن مسائل زیاد. بلکه به خاطر این که کسی حرف های پسرک را گوش نمی داد. یعنی پسرک، با این که چیزهای زیادی را می فهمید، اما هیچ کسی قبول نمی کرد. حتی بر عکس، همه حرف های پسرک را رد می کردند و نظرات خودشان را درست می دانستند. تا جایی که خیلی ها پسرک را کله پوک صدا می کردند. پسرک خیلی ناراحت و غمگین بود. نه به خاطر این که به اون کله پوک می گفتند، بلکه به خاطر اینکه حرفهایش را نمی فهمیدند. به خاطر اینکه می دید مردم اشتباهاتی می کنند که از نظر او خیلی روشن است، اما متوجه نیستند و به اشتباهشان ادامه می دهند و پسرک کاری نمی تواند بکند. کار پسرک به جایی رسیده بود که دچار توهم شده بود و چیزهای خیالی می دید. مثلا وقتی در مجلسی صحبتی می شد، پسرک حقیقت را در قالب یک انسان سفید پوش مظلوم می دید که به او ظلم می شود و مردم هر خزعبلی را به آن انسان پاک سفید پوش نسبت می دهد. حقیقت، ملتمسانه به پسرک نگاه می کرد اما از دست پسرک کاری ساخته نبود. پسرک مجبور بود به نگاه های دادخواه حقیقت زل بزند و شرمگینانه هیچ کاری نکند. دیوانگی پسرک نابغه و کله پوک ما به همین جا ختم نمی شد. مدت زیادی به این فکر بود که ای کاش فرشتگانی از آسمان پایین بیایند و پرده از حقیقت بر دارند و به همه نشان دهند که چقدر به حقیقت نزدیکند. آن گاه همه می فهمیدند که چقدر اشتباه کرده اند و پسرک چقدر درست فکر می کرده. این آرزوی خام مدت زیادی پسرک را مشغول خود کرده بود و همیشه آرزو داشت چنین اتفاقی بیافتد. پسرک کله پوک با خود می گفت: چه فایده که من این قدر می فهمم؟ وقتی هیچ کس قبول ندارد؟ حتی وقتی هم که پیش بینی هایم درست از آب دربیاید باز هم کسی به اشتباهش پی نمی برد و قبول نمی کند که من درست گفته بودم. پسرک مثل کسی بود که طلا و گنجینه زیادی در دست داشت، اما هیچ کسی آن طلاها را قبول نمی کرد. شاید اگر حقیقت بینی پسرک مثل طلا بود هزاران بار آن را دور انداخته بود. این مشکل که اولش ساده به نظر می آمد، با گذر زمان بزرگ و بزرگ تر می شد و پسرک شاد و سرزنده قصه ما، تبدیل شده بود به یک فرد ناراحت و افسرده. پسرک به فکر افتاد برای مدتی این درد را فراموش کند. برای همین جشنواره ای به پا کرد و اسم آن را اندیشه گذاشت. چون پسرک کله پوک ما اندیشه را بیش از همه چیز دوست داشت و شاید میخواست به دیگران بگوید که کمی به اندیشه روی بیاورند. پسرک از این جشنواره خیلی خوشحال بود. وقتی جشنواره تمام شد، پسرک ما کلی چیز مفید به دست آورده بود. اما باز هم همان غم قبلی سراغش آمد، مردمی که همیشه به حقیقت ظلم می کردند، دوباره شروع کردند و گفتند جشنواره پسرک بی فایده بود. پسرک خواست از حقیقت دفاع کند و به همه نشان دهد که چقدر سرمایه از این جشنواره به دست آورده است، اما کسی آن ها را نمی دید. درست همان طور که حقیقت سفید پوش و پاک را نمی دیدند، دستاورد های پسرک را هم نمی دیدند. این بار پسرک نا امید از همه چیز و غمگین تر از همیشه، پا به جنگل گذاشت و از مردم دور شد. چه فایده که حقیقت را می دید؟ حتی وقتی که پیش بینی هایش درست می شدند هم هیچ کسی متوجه نمی شد. مثل اگر به کسی می گفت این راهی که می رود اشتباه است و ممکن است فلج شود، اما او آن راه را می رفت و فلج می شد. اما باز هم قبول نمی کرد که پسرت درست می گوید. پسرک مدت زیادی در جنگل پرسه های بی هدف می زد. تا این که یک روز وقت می خواست از چشمه وسط جنگل آب خنک بنوشد، عکس خودش را در آب دید. صورت خودش در آب شروع کرد و با پسرک صحبت کرد و یک راز مهم را به پسرک کله پوک گفت. پسرک سرش را بلند کرد و حقیقت پاک و سفید پوش و مظلوم را دید. اما این بار حقیقت لبخندی بر لب داشت. پسرک به سرعت به شهر برگشت و زندگی خود را از پیش گرفت. پسرک فهمیده بود مشکل مردمی که نمی توانند حقیقت را ببینند، در آن است که یک دستگاه خیلی مهمی در مغزشان نیست. دستگاه «خود آگاهی» یا دستگاه «استعلایی». اما پسرک این دستگاه را درون مغزش داشت. اما آن رازی که تصویر پسرک در چشمه به او گفته بود، این بود که او تا کنون درباره حقیقت اشتباه می کرده. پسرک همیشه فکر می کرد باید حقیقت را به دیگران بگوید و آن ها قبول کنند. اما چون مردم به خاطر نداشتن آن دستگاه نمی توانستند حقیقت را ببیند، همیشه پسرک را آزار می دادند. اما پسرک بعد از آن روز فهمیده بود که این کارش اشتباه بوده. او باید از این که حقیقت را می بیند، استفاده کند. نه این که آن را به دیگران بگوید. پسرک تصمیم گرفته بود از این مزیت خود استفاده کند. حقیقت مثل طلایی نبود که اگر مردم قبول نکنند بی ارزش باشد. حقیقت، مثل یک دستگاهی بود که پسرک می توانست با آن دستگاه یک قصر با شکوه برای خود بسازد. پسرک دست به کار شد و با دیدن حقیقت و پیش بینی آینده، در حالی که همه مردم زندگی ساده و سخت روزمره خود را با زحمت و تلاش فراوان ادامه می دادند، با اینکه خیلی تنبل بود سعی کرد از دستاورد های جشنواره اش برای خود یک کاخ پادشاهی بسازد. البته اولش پسرک دوست داشت رئیس جمهور شود. اما چون آن زمان ریاست جمهوری نبود، مجبور شد به شاه شدن رضایت بدهد. اما تصمیم گرفت که امپراتور باشد. پسرک با کمک حقیقت سفید پوش و پاک و مظلوم، قصری مجلل برای خود ساخت و کل مردم را مجبور کرد از او اطاعت کنند و همه این کارها را با تنبلی فراوان و تن پروری و بدون سختی بدست آورد. مردم اما هنوز هم نمی توانستند حقیقت را ببیند و پسرک را هنوز کله پوک صدا می کردند. پسرک این را می دانست اما اصلا ناراحت نبود. چون دیگر فهمیده بود مهم نیست که مردم حقیقت را ببیند و بفهمند که پسرک کله پوک نیست و نابغه است. بلکه مهم این است که از این نبوغ خود استفاده کند و بر مردم حکومت کند. حتی اگر مردم نفهمند. 19 (19/3/96، افسانه های کیشی-بوسنیایی،95، تیزگوش، شیادی)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #333

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    الان وقتشه. -وقت چی؟ -شیدائی. اما نجسم. آدم نجس که نمیتونه شیدائی کنه. انما المشرکون نجس. -چه جور نجاستی؟ از آن نوعش که نمیتوانی نماز بخوانی. -مگر شیدائی نماز خواندن است؟ نماز که غیر از حمد و رکوع و سجود نیست! - از کجا می دانی که نجسی؟ -بویش به مشامم رسیده. گفتم که از آن نجاست هایی هستم که نمی توانم نماز بخوانم و استخاره بگیرم. نه آن هایی که باید چند بار ابم بکشند تا پاک شوم. -خب چرا وضو نمی سازی از چشمه عشق؟ -که چهار تکبیر بزنم بر هر چه که هست؟ نه من مردنی نیسم. -اما من هنوز فکر می کنم شیدائی کردن نماز نیست. -خب تو بیخود فکر می کنی. اصلا مگر تو فکر داری؟ -نه تو فکر داری که نجس هستی، آن هم با شنیدن بویش. -بس کن ابا جهل. شیدائیم را به قهقرا نکش. بگذار پر طمطراق بمانم. وانگهی شاید از دل همن نجاست هم نمازی بیرون آمد، اگر به صرافت گند زدنش نیافتی. -ابا خدعه بس کن! نجاست تو به خاطر همین نمازت است! مگر نگفتی و نگفتند که: انما المشرکون نجس. خب تو که حمد و سوره و رکوع و سجودت در شیدائیت هست مشرکی دیگر! -دِ نشد دیگر ابا نیرنگ! شرک زمانی است که دوتا باشد. من فقط شیدائی می کنم. آن نماز دیگر برای آن گروه دیگر است. من این دو با هم جمع نمی کنم. -بر دل سیاهت لعنت ابا کفر. -دل سیاهم یک دست یک دست است، ابا مداد رنگی! ابا دو رنگی. ابا نکبت. ابا دیالوگ. ابا صبحت بیخود کن با من. ابا سخن به درازا کشان. ابا زر زر بس کن این دیالوگ گویی با بگذار بروم بخوام ظهر ماه رمضانی...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #334

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    نمیدونم چرا هر وقت میرم تو یاون اتاقک انکبوت بسته پشتی، که از پنجره کثفش که پره از کهنه چرک کل حیاط پشتی معلومه، یه حسی توی من شروع می کنه به هیجان و بعدش یک طوفان بوجود میاد درونم. مثل کتابخونه رفتنه. اما خیلی غلیظ تر. همیشه وقتی کتابخونه می رفتم و کلی کتاب مختلف که دوست داشتم همشون رو بخونم می دیدم، روم به دیوار گلاب به روتون اسحال می شدم. از بس که به وجد می اومدم. خب اینم یه نوعشه. الان نسبت به این اتاق یه همچین حسی دارم. وقتی میرم توش کلی به وجد میام. دوست دارم بیام و بنویسم. اما این احساس نه تنها از احساس کتابخونه شدیدتره، بلکه خیلی هم پیچیده تره. توش یک کینه هم هست. کینه؟ به نظرم اصلا لفظ مناسبی نیست، با اینکه شاید مناسب ترین لفظ موجود باشه. بین الفاظ: انتقام، نفرت، عشق و ... چرا؟ چرا باید در مواجهه با سوفیا=مهتاب اینجوری بشم؟ برای خودم تا حدودی روشنه. اون وقت ببری به غرش در میاد. بهش میگم ببری آروم باش. افسارت رو بده دست مهندس و صبر کن تا وقتش برسه. اون وقت میتونی زهرت رو بریزی. درست همون طور که تپلوی دندون خرگوشی می گفت. یک روزی زهرم رو میریزم. شاید توی همین اتاق پشت شیرونی تار انکبوت بسته. درست همون جایی که سوفیا خودش رو دار زد. خیلی خیلی سال پیش. اما مطمئنم این اتاق خالی نیست. هنوز هم اتفاق های می افته. هنوز هم رفت و آمد هایی هست.... (سوفیا=مهتاب، حماسه=19)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #335

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    که در این آینه صاحب نظران حیرانند. امشب، یا شاید همین الان، انگار ببر خشمگینم یکدفعه آروم شد. نه که آروم گرفته باشه، اصلا انگار همه چیز عوض شد. ماییم و نوای بی نوایی. شاید فرصت شد یه کمی فکر کنم. به خودم. به واقعیت. چیزی که خیلی کم برای آدم ها پیش میاذ. چون همیشه دارن فکر می کنن، اما نه به خودشون. به همه چیز غیر خودشون. اما من چی؟ انگار هیچ موضوعی توی این عالم نیست که بهش فکر کنم، جز خودم. اصلا اینقدر به خودم فکر می کنم که بعضی وقتا حوصلم سر میره. بعضی وقتا از خودم خسته میشم و میخوام یکی دیگ باشم. آخه آدم که نمیتونه همیشه با یکی باشه. اما... اما... حتی انگار من هم فرصت نداشتم به خودم فکر کنم. ببری برای چی عصبانی می شد؟ میخواست کجا رو بگیره؟ چرا درست نگاه نمی کرد؟ الان دیگه عصبانی نیست؟ نه، هست، شاید باز هم باشه. اما یه چیز دیگه رو هم امشب کشف کرده. که در این آینه صاحب نظران حیرانند. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند... چقدر کار دارم. ای کاش، یکی، یعنی خودش، خود خودش، کمکم می کرد. کمک اساسی. یه کمکی که، همه کارا حل بشن.
    (19، راوی سوم، سوفیا=مهتاب)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #336

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    لعنتی لعنتی لعنتی شدم نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من... الهم ارحم من لا یرحمه العباد، واقبل من لا یقبله البلاد، و اغفر، اغفر و ارحم... همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها... من استعفا میدم. دیگه نمیخوام رئیس جهان باشم. گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری... *** نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم... از اولشم نمیخواستم. یعنی بیشتر میخواستم بازی کنم. نه اینکه اسیر بشم. آزادم کن.
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #337

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    معمولا داستان که به اینجا میرسه، یعنی رفتن تو اتاق تار عنکبوت بسته پیش شیروانی، به جولان می افتم برای بافتن. اما این بار اینجوری نبود، تا حدودی. شاید به خاطر مزاج درب و داغونم باشه که این چند روز نمیگذاره راحت بشینم. شایدم... نمیدونم. فقط یه سوال... کاشکی هنوزم تو اندیشه آدم بود. آدمایی که بتونم ازشون دزدی کنم. این که سوال نیست؟ خب حالا! شاید به زودی یکی دیگه بیاد. یکی دیگه که قطعا سگ اندیشه هم نیست. اما خب اونجا که نمیشه دزدی کرد. یعنی اینطور فکر می کنم. دزدی فقط تو اندیشه است. چون آدمای اندیشه، خیلی پاک تر از اونی بودن که به روی خودشون بیارن داره ازشون دزدی میشه. فقط یک بار یکی گفت دزد طلبه و خیلی ساده از کنارش گذشت. دلم دزدی میخواد. بس که دلم نداره. آمای پاک پرن از سرمایه که جون میده برای دزدی. و از همه مهم تر اینه که از دزدی ناراحت نمیشن. و من چقدر دزدم. شاید به زودی، یه روزی، کل دنیا رو دزدیدم. اما اونم شاید خیلی کیف نده. چون دله دزدی تو اندیشه کیف بیشتری داشت. همیشه گفتم اول راه خیلی جذاب تره، چون خیلی دور تری، چون خیلی محال تره، چون خیلی سخت تره، و از همه مهم تر، هیچکی جز خودت فکر رسید رو نمی کنه. هر چقدر نزدیک بشی به همون نسبت همه اینچیزا کم تر میشه. تا وقتی برسی که دیگه همشون میرن. و اون موقع وفت مردنه. چه جالب که اینقدر خوب و زیاد میتونم تعداد کلمات رو ببرم بالا. حیف که اندیشه مثل ورد کلمه شمار نداره. نمیدونم چطوره این همه حرف زدن. شاید بیخود که نتیجش فقط نخوندن باشه. هنوز فکر می کنم یه سوال داشتم. البته بحث معما و کاراگاه بازی که الان هست. هدایت و مهندس دارن سر یک مسئله ای مربوط به "مهتاب" تحقیق می کنن. در حال حاضر یه دغدغه خیلی مهم ذهنم رو درگیر کرده "لعنتی". و این تلمیح بردار نیست و شاید بیست سال دیگه نتونم کشفش کنم. مهم نیست. فکر کنم سوالی که داشتم این بود که چرا اندیشه اینقدر سوت و کور شده. به خاطر شبای قدره؟ یا مثلا ایام امتحاناست که دانشجوها رفتن حسابی درس بخونن؟ یا شاید اندیشه اون کافه سوت و کوریه که فقط کسایی که خیلی خلافشون سنگین باشه و دُرد کش باشن و نتونن بدون کافه زندگی کنن میان؟ انگار فقط یکی توی این حوالی مونده که بدون شراب زنده نمی مونه. راستی میدونی؟ خیلی از داستانا هستن که فکر می کنم درباره من نوشته شدن. خیلی فیلم در واقع. فارست گامپ مثلا. که البته هیچ وقت نخواستم این شباهت رو به رسمیت بشناسم. یکی دیگه از همون فیلمایی که احساس لعنتی دارم که بهم خیلی شبیهه، معصومیت از دست رفته و شوذب خزانه داره. خیلی خیلی خیلی. اما این رو هم نمیتونم به رسمیت بشناسم. اما جالب تر از همه این ها، شباهتیه که زندگیم به داستان های خودم داره. این یعنی پیش گو هستم؟ این یعنی سرنوشتم رو میدونم؟ یا اصلا دارم سرنوشتم رو می نویسم؟ آخه باز هم من اراده ای در این داستان ها ندارم. بیشتر چیزی رو که می بینم می نویسم. مثل داستان کورش کبیر که نوشته بودم. یا داستان های دیگه. اما امیدوارم آخر داستانم، مثل افسانه بشه. همون افسانه چند منزل که آخرش اون اتفاق می افته. گرچه ای داستان کلا تفرعنه، اما آخرش خوشه. گفته بودم آخر تلخ بدرد داستان ها میخوره و آخر خوب رو برای زندگی نگه داریم بهتره؟ الان خیلی نسبت به آخر زندگیم بد بین شدم. خیلی ترسناکه. نه آخرش، این که نمیتونم عوضش کنم ترسناک تره. لعنتی ما یه مش برنامه ایم که همیشه همونطوری رفتار می کنیم که برنامه نویسی شدیم. اگه برنامه نویسی شدیم برای کنسل شدم همیشه کنسل هستیم. و در این صورت کنسل بودن و نبودن فرقی نداره. باز هم تعجب می کنم از این که یک بند دارم به تعداد کلمات این لعنتی اضافه می کنم، بدون این که هدفی داشته باشم و بدون این که شاید یک حرفی زده بشه و فایده ای داشته باشه. شاید اشکال از اندیشه است که من رو به این مونولگ گویی انداخته که البته توش پره از دیالوگ. آها! یام اومد اولش میخواستم بگم: "مرده شور ترکیبت رو ببره" اونم در جواب این حرف که ترکیب سایت شده: رمضانیات، من یتق الله... ، شیدائیات، و بعضا جاده خاکی. و از همه بدتر اینه که من از ابتدایی ترین حقوقم هم محرومم. یعنی اینتر زدن. کف مطالباتم چقدر پایین اومده. شب رمضونی دارم چی میگم همینطوری برای خودم؟ و چرا دلم نمیاد بگذارم برم پی کارم؟ چرا اینقدر زیاد نوشتم؟ اخه مشکل اینه که فکر می کنم هیچی ننوشتم. یعنی هیچی نگفتم توی این همه کلمات زیاد که اگه ورد بود نشون میداد به صورت کمی چقدرن. اما حتی ورد هم نمیتونه نشون بده از نظر کیفی، چقدر مطلب نوشته شده. مثل همیشه، یک صدای لعنتی هم ته ذهنم میگه خیلی چیزا توی همین اراجیف هست که میتونن کشف بشن. مخصوصا اگه با یک روش شناسی درست باشن. یک درد دیگه هم دارم. چرا دیگه اندیشه... ولش
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #338

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    دوباره اون اتفاق افتاد. دوباره یه جرقه لعنتی توی دلم زد که باید یه کاری بکنم. مثل بازی فوتباله. یه اسلحه پیزوری دستت گرفتی و میخوای ارتش رو شکست بدی. این دیالوگ معترضه بود. تیم حریف، منتخب جهانه و تیم تو، منتخب کسایی که برای تیم محله انتخاب نشدن. اگه همه چیزم دست تو بود شکست میخوردی، دیگه توی این تیم که هر بازی کنی برای خودش یه سازی می زنه. اما تو میخوای که وقتی سوت پایان بازی زده میشه برنده باشی. این که چه جوری داره مغزت رو میخوره. وقتی که گل پنجم رو دقیقه بیست بازی میخوری، هنوزم میخوای برنده باشی. اما عصبی هستی. اصلا نمیدونی چطور. تموم زورت رو تبدیل به انرژی میکنی و توی کل بدنت تزریق می کنی تا مثل سگ جون بکنی. اما هنوزم نمیشه. گل شیش و هفتم میخوری. لعنتی دیگه باید بریم رخت کن. نیمه تموم شده. این جرقه لعنتی که تو من می افته، فقط میتونم شروع کنم. نمیتونم تمومش کنم. چون نمیدونم باید چیکار کنم. مثل همون بازی فوتبالیه که الان رفتیم رختکن برای استراحت بین دو نیمه. همیشه گفتن نیمه دوم نیمه مربی هاست. باید یه فکری به این بازی لعنتی تزریق کنم. اما فکرم کار نمی کنه. برای چند لحظه سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم تا فکر در آرامش کامل بهترین راه رو ببینه. بازم نمیشه. زندگی لعنتی من شده همین. سالهاست که بین دو نیمه گرفتارم. همش دارم نقشه میریزم اما راهی نیست. با این بازیکنا نمیشه کاری کرد. در اختیار تو نیستن. با خودم هم نمیتونم کاری کنم، من تشنه پیروزیم. من باید اول بشم. من باید خلق بکنم. باید خلاق باشم. باید دنیا رو یک لحظه نگه دارم تا ببین چی ساختم. کی این حرفا رو می فهمه. حتی خودم هم سخت می فهمم. این که چی باعث میشه بهم سیخونک زده بشه و در من یک جرقه بوجود بیاد برای نوشتن. یه دیالوگ جدید هم گفتم: فقط وقتی خوشحالم که یا بازی من باشه، یا بازی تو زمین من باشه. و این فلسفه خیلی از ناراحتیامه. آخرش یه زمینی درست می کنم که همه مجبور باشن توش بازی کن. پیدا شدم شیدا شدم پیدای نا پیدا شدم در عشق او چون او شدم زین رو چنین بی سو شدم من او بدم من او شدم با او بدم بی او شدم شیدا شدم شیدا شدم... چه کردی با خودت؟ نمیدونم. منتظرم زودتر تابستون برسه. خب برسه! که چی؟ همش منتظری قدم به قدم جلو بری. آخرش که چی؟ فقط جنون جهانگیری داری فقط جنون جلو رفتن. بدون این که بدونی آخرش چه فایده داره. دقیقا میدونی قراره کجا برسی. اما رسیدن به اوجا، یعنی ته جهان، فایده ای داره؟ حد اقل مسیرش خیلی زیباست. آره! منم فقط به خاطر همین مسیرش دارم میرم. میخوام ماجراجویی کنم. میخوام کلی لذت ببرم. میخوام خوش بگذرونم. جقدر این دیالوگ رو دوست دارم. وقتی چند روز پیش دوباره گفتم که: میخوام برم و خوش بگذرونم، یکی که اونجا نشسته بود گفت: از وقتی که میشناسمت میخوای بری خوش بگذرونی. همیشه هم داشتی خوش میگذروندی. خوشم اومد. با حرفش کلی خوش گذروندم. اما چه مرضی دارم الان؟ آره چه فکر خوبی. بهتره همین الان، به جای جهانگیری و جهانگردی، یه برنامه خیلی خوب برای خوش گذروندن بریزم. بهتره برم و خوش بگذرونم. همین روزا. رویای عیاشی در اول تابستان... (مهتاب، عیاشی، شیادی، خلاقی، هنر و ...)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #339

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    - چقدر تو داستانی! چقدر جذاب -چطور؟ -آخه خیلی پریشانی. خیلی گره داری. خیلی پیچیدی به خودت. خیلی رمز و راز و تعلیق داری. خیلی... - نمیدونم ولی بعضی وقتا مغزم میخواد منفجر بشه. مثل الان. از بس که چیزمیز توشه. از بس که ناآرامی دارم. همه این ها به جایی می رسه؟ به آرامش می رسه؟ -قطعا. هر داستانی یک پایانی داره. -من پایان دوست ندارم. -منم از داستانی که خوشم بیاد دوست ندارم تموم بشه. -پس باید چیکار کرد؟ -شاید قانون مرد شماره دو، شاید ... ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به هنگام فقر گنج روانی مرا...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #340

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    بعضی آهنگا رو هیچ وقت گوش نمیدم، که خاطره ای که باهاشون دارم، که حسی که توشون هست، که حال و هوایی که من رو میبرن توش از دست نره. انگار یه تیگه از زندگی و وجودم رو میگیرم و طلسم می کنم توی یک تیکه آهنگ. اما هیچ وقت گوش نمیدم، چون اگه گوش بدم انگار درش رو باز کردم و اون حس میپره بیرون. مثل غول چراغ جادو و میره. خب چه فایده؟ وقتی هیچ وقت قرار نیست گوش بدمشون؟ شاید همین که اونجا باشن، این که بدونم یه چیزی هست، خودش کافیه. مثل عاشقی که ...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #341

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    داشتم ta208 رو منظم می کردم. برای اولین بار. و چقدر حس لطیف توش بود. و چقدر قشنگ بود. و بعدش رفتم چیزای دیگه رو دیدم: آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری... چقدر قشنگ.
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #342

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    دل تنگ... وقتی دل تنگ باشه خودش رو به هر دری می زنه که گشاد بشه. اما دل تنگ با این در و اون در زدن باز نمیشه... (n208 30/3/96)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #343

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    چشمی که خواب رو پس بزنه، اونم صبح ماه رمضونی، یه ذهن پریشان و قلب تپنده رو نشون میده. یا از اون نوعش که خواب در چشم ترم می شکند، یا از اون نوعش که چشم برق می زند. وقتی چشم برق میزنه، یعنی کلی فکره که یا سرازیر شده یا جوشیده، توی مغز لعنتی. دواش هم اینه که یا پاشی و اونقدر قدم بزنی تا پاهات خسته بشن و همه فکرت رو بیرون بریزی. یا این که یه کاری کنی، یه حرکتی کنی برای پیدا کردن اون همه نقشه و شرارت. مثلا داستان نوشتن، پیام دادن به این و اون برای شروع کردن یک کار و کلی روش دیگه. چشمم وقتی خواب رو پس زد برق می زد. اما الان که اومدم، نشستم پای کار که این برق چشم رو تبدیل کنم به یک نتیجه بدرد بخور، یک فکرهایی، یک مالیخولایی اومد. مالیخولیا که از توی رخت خواب باهام بود. اینجا، یعنی پشت لپ تاب که رسیدم بیشتر جولان کرد. یه خبرم راجع به بروکسل دیدم که دیانا رو بیدار کرد. و اون چشم برق زننده تبدیل شد به چشم تر... خواب در چشم ترم می شکند... و عجیب یاد یک شبی در زمستان 93 افتادم، خونه عقل سرخ... من نمیدونم تاریخ، در آینده چقدر میخواد راستگو باشه. قطعا خیلی از این حقایق دفن خواهند شد. قطعا موزه و تاریخ هیچ کدوم نمیتونن آینه باشن. فقط یک روایتگر ناقص هستند. اما این بیقراری باید یه جایی ثبت بشه. این حال شیدا و پریشان. مالیخولیام من رو یاد همه تراژدی های دنیا میندازه. چقدر قدیم تر ها، داستان ها واقعی تر بودن. اون تراژدی ها و افسانه هایی رو میگم که توشون خدایان هم بودن. چقدر ما این روزا از واقعیت ها دور شدیم. چقدر این مدرنیسم به حقیقت خیانت کرده. اون موقع ها خیلی شفاف می گفتن، از خواست خدایان و خواست بندگان بی نوا و یک تعارض و تضاد سفت و سخت... و تراژدی... و خواهری که باید در سوگ برادر گریه کنه، بدون هیچ دلیلی جز خواست و کینه یک خدا. یا زریرانی که باید کشته بشه و یک ملت در سوگش بنشینن و یادگارش به جنگ بره، فقط به خاطر خدعه یک دیو. و هزاران عاشق و معشوقی که حتی شاید در این گردونه خواست خدایان و دیوان خون هم دیگه رو بریزن. حتی رستم و سهراب هم اگه به نقش دقیق خدایان اشاره می کرد واقعی تر می شد. و باید خدایان باشه، نه خدا. چون این کارها فقط از خدایان بر میاد، که هم توش پره از کینه و صفات انسانی، و هم پره از نقص. در ماجرای خدایان و انسان ها، هر دو یک قدرتی دارن که به جنگ هم بلند میشن. و این خیلی واقعیه. در جهان توحیدی همه چیز خیلی پاکه و حساب شده. توی جهان توحیدی هیچ وقت نمیشه یه دل سیر گریه کرد، چون دلیلی نیست. چون تضادی نیست. چون حتی اسماء غضب و رحمت هم با هم دیگه چای می نوشن. همه چیز سرجاشه. همه چیز درسته. من من بعضی وقتا دلم این همه صفا و خوبی رو پس می زنه. اشکال از هاضمه منه. دوست داره بره دنیای خدایان و جنگ ها گریه ها. دنیای حسرت ها. حسرت خیلی به آتیش نزدیکه. اگه گوش شنوای اسرار داشته باشید، حسرت همون آتیشه. همون ناریه که شبای قدر دنبال زره بزرگ برای در امان ماندن ازش می گردیم. اما با همه این ها، زندگی در جهان توحیدی بهتره، که حد اقل آخرش یه حساب و کتابی داره، و شاید هم بدون حساب و کتاب همه چیز ختم به خیر بشه. اما دنیای خدایان... انگار همیشه قراره آخرش به آتش ختم بشه. به حسرت، حتی برای خدایان. خدایانی که عاشق میشن، بعضیاشون شان الوهیتشون رو کنار میگذارن و برای یک عشق میان آدم میشن. خدایانی که پسران و فرزندانشون رو می کشن. خدایانی که خشم گین میشن و بر اثر کینه به خودشون ضربه می زنن، چون فرزندان و مخلوقات خودشون رو نابود می کنن. الان، همین آن، احساس می کنم نیاز شدیدی به یک آغوش دارم. که توش فرو برم. که وقتی تنگ در آغوش بگیردم، احساس کنم همه وجودم رو فراگرفته. و یک دل سیر گریه کنم. از خواست خدایان و تضاد و جنگ و خون ریزی. از این همه حسرت و آتیش. که بعدش، اون آغوش، همه این ها رو برام حل کنه. با اسم اعظم عشق. و اشکای خشک نشده روی صورت خندانم برق بزنن. و من در این اسم جبار، بسیار جبران کننده همه چیزم رو دوباره پیدا کنم. شاید این عشق جبار فقط توی جهان توحیدی پیدا بشه. الان به کجا پناه ببرم. این چشم هنوز تره و اشکهایی که بیرون نمیان، همشون توی دل می مونن، اما اشکی که توی دل باشه آب نیست، آتشه. یک بغض پر از آتش دارم. پر از حسرت... (n208 31/3/96، افسانه، موزه شیدائی، فلسفه و داستان و تراژدی و تضاد)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #344

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    و یک راز که اندیشه باید بدونه... شاید، خیلی دورتر، یک دیوان شیدائی کنار دیوان حافظ باشه برای فال زدن... (موزه، دیوان شیدائی)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #345

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.79
    نوشته ها
    6,235
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,992
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 ساعت 38 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 17 دقيقه 50 ثانيه
    تهران قم. و چه می فهمی تهران قم چیست؟ از تاریکی به نور. از سختی به راحتی. از زندگی به بهشت. از آدمی به شیدایی. از خلق به حق. از مروه به صفا. از نیویورک به لاس وگاس. از قحطی به فراوانی. از اسارت به آزادی. از ... از... از من به تو... (چه جالب آخرین روز رمضان مصادف شده با آخرین روز خوابگاه)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 23 از 25 نخستنخست ... 132122232425 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1