صفحه 24 از 24 نخستنخست ... 14222324
نمایش نتایج: از شماره 346 تا 350 , از مجموع 350

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #346

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    وای خدای من. من باید امشب فویان رو ببینم؟؟؟ تا دقایق زیادی جز خنده هیچ دیالوگی به فکرم نمیرسید. دنیا جالب و کوچیکه. یه سوال داشت، هدف از اندیشه. و همیشه برام عجیب بود که چرا دیگران متوجهش نمیشن. اما الان اگه کسی هدفش رو بدونه برام عجیبه. بهش گفتم، اگه تیزهوش باشه 25 تا 30 سال دیگه می فهمه. البته که خیلی راست نگفتم. چون بعیده اون موقع کسی هدف از اندیشه رو بدونه. حداقل همه هدف هاش رو (شیادی، موزه، داستان، حماسه، راه و ...)
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #347

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    اگه برای همه، این یه عیبه که نمیتونن خودشون رو ببین، خیلی وقتا حس می کنم برای من این که میتونم خودم رو ببینم عیبه! قانون مرد استعلایی. قطعا این به طور کلی عیب نیست. درست تر بگم، این بزرگترین مزیت منه. اما خیلی وقت ها، جلوی راه رفتن رو میگیره. از بس که میخواد "من" رو ببینه. تو یا بای راه بری، یا راه رفتن خودت رو تماشا کنی. وقتی داری راه رفتن خودت رو تماشا می کنی خیلی خوب نمیتونی راه بری. و جالب ترین قسمت اینه که میخوای همه رو شریک کنی. همه سعی میکنن کارشون رو درست انجام بدن، اما تو درست در همین لحظه، داری تماشا می کنی، نه کارشون رو، بلکه کار کردنشون رو. مثل خودت که کار کردنش رو نگاه می کنی نه کارش رو. و این باعث میشه که بیشتر به کارکردن دیرن بپردازی به جای کار کردن. و درست همین الان هم دارم به کارکردن دیدن خودم نگاه میکنم. و این جمله قبلی خودش سومین نگاه استعلاییه و این جمله هم به شرح ایضا چهارمی و پنجمی. (این عبارت آخر رو اگر کسی بفمه خودم با مهر و امضام بهش دکتری فلسفه میدم) خوب یا بد؟ مسلما خوب. خیلی خوب. تا حدی که تبدیل به انسان بشم، یا حیوان. خب! حالا میخوای چیکار کنی؟ یه کار خوب؟ یا نگاه کردن؟ نمیدونم. باید بتونم یک تعادلی پیدا کنم... (شیدائی تاریخی، مرد استعلایی. منشا>سوفیا=مهتاب)
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #348

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    بسم الله الرحمن الرحیم
    درست شده؟
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #349

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    19 تیر
    افسانه با یک سینی پر از انواع خوراکی ها آمد:
    «نمیدونم چی شده که اینقدر امروز اشتها دارید!!!»
    «سلام. خب معلومه، توی شورای صنفی رای اوردیم. به همین سادگی»
    «اِ جدی؟؟؟ شما که می گفتید محاله»
    افسانه محتوایت سینی را روی میز جلوی سهیل چید. وقتی چشمان سهیل به دو فنجان قوه افتاد دلش تیری کشید: «چرا فقط قهوه برای خودتون اوردید؟»
    افسانه سینی خالی را به بقل زد و لبخندی شرمناکی زد: «ببخشید... نمیخواستم همینشم بیارم»
    «چرا خیلی خوبه که!» سهیل با اشتقاق گفت.
    «آخه من سرکارم... گفتم یه فنجون قهوه خیلی وقتم رو نمیگیره»
    سهیل سری تکان داد: «خب الان که مشتری نیست»
    افسانه که سینی را در کنارش تکان می داد گفت: «کاره دیگه....» و به سمت پیش خوان رفت. سهیل با چشمانش افسانه را تا آشپزخانه تعقیب کرد. دفترش را دراورد و شروع کرد به نوشتن. کمی کیک دهانش گذاشت. ماجرای انتخابات را می نوشت. آن روز، ساعت پنج در دفتر شورای صنفی قرار داشتند تا اولین جلسه را برگزار کنند. سهیل باورش نمی شد برنامه های مهندس به این دقت باعث شده باشند تا در شورای صنفی رای بیاورند. در بین همه هیجانی که از انتخابات داشت، دوباره ذهنش درگیر خواستگاری هایش شد. تا الان سه جا خواستگاری رفته بود. اما هیچ کدام را نتوانسته بود انتخاب کند. با دختر اولی خیلی صحبت کرده بود. حرف های مشترک زیادی داشتند. اما آخر سر مطئمن بود که برای هم مناسب نیستند. زندگی ای که دختر می خواست با زندگی سهیل یکی نبود. دختر زندگی پر از پول دوست داشت. سمانه دومین مورد بود. با این که مورد خوبی بود و خانواده خوبی داشت، اما قیافه اش به دل سهیل نشسته بود. سهیل همیشه فکر می کرد ظاهر برایش مهم نیست. اما همان لحظه اول که سمانه را دیده بود نتوانست با خودش کنار بیاید که همسر آینده اش باشد. نفیسه هم مورد خیلی خوبی بود. اما سهیل نمی دانست چرا نمی تواند با او ازدواج کند. در این فکرها بود که متوجه شد به چشمان افسانه خیره شده. برق خاصی در چشمانش بودند. با سوفیا مشغول حرف زدن بودند که به سمت سهیل برگشتند و خندیند. سهیل سرش را روی دفترش انداخت و نوشت: «... نمیدونم چطور باید انتخاب کنم. هر چی میگذره انتخاب برام سخت تر میشه...»
    با صدای پای افسانه سرش را بلند کرد. افسانه روی صندلی نشست و قهوه اش را برداشت. سهیل بشقاب کیک را به طرف افسانه هل داد و گفت: «بفرمایید. برای شما گذاشتم...»
    «نه من تعارف ندارم. نمیخوام»
    «مگه میشه؟ اگه نمیخواستید از کجا فهمیدید که من میخوام؟؟؟»
    افسانه خندید و تکه ای کیک برداشت. «من هنوز نفهمیدم چطوریه که هرچی من میخوام شما هم میخواید...»
    سهیل دفترش را بست و با یک شوق خاصی گفت: «نه هرچی من میخوام شما هم میخواید» یک قلب قهوه نوشید و به پیاده رو نگاهی انداخت. «راستش خیلی عجیبه. شاید عجیب ترین چیزیه که تو این دنیا دیدم.»
    افسانه زیر چشمی نگاهی به سهیل انداخت و گفت: «خب چی شد که رای اوردید؟»
    سهیل چشمانش را از پیاده رو برگرداند و برای لحظه ای به چشمان افسانه خیره شد. «جریانش که خیلی مفصله. به خاطر برنامه ریزی مهندس رای اوردیم. یه چیزی باعث شد که همه افراد تاثیرگذار دانشگاه برای ائتلاف ما تبلیغ کنن. درست روز انتخابات. و یک رای بی سابقه اوردیم. امروز میخوایم برای برنامه های شورا جلسه بگذاریم. رئیس شورا رو هم انتخاب می کنیم»
    افسانه با هیجان گفت: «حتما مهندس رئیس میشه؟»
    سهیل صورتش را کمی جمع کرد و گفت: «آره به نظرم. اصلا ایده شورا رو خود مهندس داد»
    «شما چی؟ دوست ندارید رئیس بشید؟»
    سهیل فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و به آن خیره شد. «نمیدونم. فکر نکنم... به نظرم هر کسی باید کار خودش رو بکنه. خیلی فرقی نداره رئیس کی باشه»
    سهیل نگاهی به ساعتش انداخت. افسانه بلند شد. «خب ببخشید که مزاحمتون شدم. امیدوارم شورای خیلی خوبی باشه». سهیل با لبخندی جواب افسانه را داد و بعد از رفتن او، از کافه بیرون زد.
    ***
    سهیل ساعت پن وارد اتاق شورای صنفی شد. داخل اتاق میثم و مهندس در حال صحبت بودند. با ورود سهیل حرفشان تمام شد. سهیل نگاهی به قیافه های آن ها انداخت. انگار سر موضوعی بحث کرده بودند.

    (و جئنا ببضاعت مزجاه...)
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #350

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    بعضی وقتا با خودم فکر می کنم چطور میشه بدون اندیشه زندگی کرد؟ مسلما نمیشه. ما بدون اندیشه فقط زنده هستیم، زندگی نمی کنیم!
    بیشتر از یک ماه بدون اندیشه بودم. نمیدونستم این همه حرف رو کجا بریزم؟ کلی تلاش کردم تا باز شد.
    بیش از هر زمان دیگه ای نیاز به دزدی رو احساس می کنم. دزد طلبه ای که گفته شده بود داستانش دراز شده. شاید ربطی داشته باشه به دزدان دریائیی. پایرتس. خب اینم یه تفسیره. گفت: «دزدی رو دوست دارم»! و حالا من نیاز به دزدی دارم.
    امروز از اون روزاییه که سرم هنگ کرده. یعنی اینقدر برنامه (پروگرم) توی مغزم باز کردم که سی پی یو م دیگه توان پردازششون رو نداره. رمم هم گنجایش همشون رو نداره و مدام پاک میشن. از همه بدتر اینکه حال کار کردن ندارم کلا. حالا کار کردن من هم لم دادن و پای لپتاب بودن و فکر کردن و خیال بافتن کلش. حال همینم ندارم. وقتی حال کار کردن ندارم، نمیشینم برنامه های مغزم رو یکی یکی ببندم و منظم کنم و به ترتیب و یکی یکی باز کنم و کارشون رو انجام بدم و ببندم.
    حالا یادم اومد. یکی از کارایی که باید می کردم عوض کردن امضام بود. این رو در اولین فرصت انجام میدم.
    مغزم هنگ کرده. وقتی مغزم هنگ می کنه باید یه مدتی عیاشی کنم. درست مثل وقتایی که مغزم هنگ نکرده...
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. یک کاربر برای این پست سودمند از شیدا عزیز تشکر کرده اند:

    فاطمه عطایی (13-08-17)

صفحه 24 از 24 نخستنخست ... 14222324

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •