صفحه 25 از 31 نخستنخست ... 152324252627 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 361 تا 375 , از مجموع 463

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #361

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند...
    چقدر... چقدر؟؟؟ چقدر!!! چقدر...
    او قول داده است به قولش وفا کند... من ایمان دارم. به وفا. به وفای به قول و عهد، حتی اگر غلطی خواجه در این عهد وفا نیست باشه
    او قول داده است به قولش وفا کند... پاییز عاشق است... پاییز عاشق است...
    من مریضم. این بهترین دلیل برای نوشتنه. اگه درد نداشته باشی سرت درد نمکنه بنویسی که. مرض داری که غیر طبیعی هستی. نوشتن غیر طبیعیه. یک اتفاقه. اتفاق دلیل میخواد علت میخواد. علت هم یعنی مریضی. امروز دوباره با شیدائی اومدم قم. در رانندگی. و گفتم وقتش نشده که افسانه راننده رو بنویسم؟ و با خودم فکر کردم اگه بخوام بنویسم چطور میشه؟ سخته. و شعرهایی در این راه...
    و یه حرفایی هست که باید بنویسم و نمیتونم. این که در راه چی گوش دادم و چه فکری داشتم؟ و ظاهرا اینقدر مفصله که با چند کلیدواژه نمیشه منظور رو رسوند. اصلا سوال مهم اینه که باید رسونده بشه؟ فکر نکنم خوب باشه. حتی حقیقت هم نباید همونطور که هست نشون داده بشه.

    پاییز می رسد که باز هم عاشق کند مرا...
    و چقدر نیاز به سجده دارم. سجده دربرار بت. ای بت! ای صنم! بیش از همیشه بهت نیاز دارم. که نجاتم بدی. از مرحله آخر افسانه *** . و احساس می کنم این بت رو دارم از دست میدم. تو امید منی اما داری از دست من میری... ای کاش در این دنیا راز نبود. ای کاش در این دنیا دل ورم کرده از حرف نبود که مجبور بشه با چاه صحبت کنه. و این چه نیازی است؟؟؟؟

    ت= (پاییز>تهران-قم، پاییز>شیدائی شب ها و روزهای سرد، فرعون، جریان، 40، دیانا، 208)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  3. Top | #362

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    قبل از سهیل، میثم و مهندس در اتاق شورای صنفی با هم صحبت می کردند. با ورود سهیل حرفشا را قطع کردند. سهل از چهره های درهمشان حدس زد سر مسئله ای با هم اختلاف داشتند. بعد از چند دقیقه هدایت و هادی و پژمان و خانم نورانی هم آمدند. مهندس جلسه را شروع کرد:
    -خب اولین مسئله ای که باید دربارش صحبت کنیم تعیین رئیس شورا و مشخص کردن وظایف هر یک از اعضاست...
    -به نظرم خودت باید رئیس وایستی
    هادی خیلی صریح و بی تفاوت ادامه داد:
    -اصلا از اولش طرح کاندید شدن و همه این بساطا برا خودت بود
    پژمان و خانم نورانی هم تایید کردند. مهندس گفت:
    -نه به نظر من که بهتره میثم رئیس بشه
    اعضای شورا با تعجب به میثم نگاه کردند. میثم گفت:
    -به نظر منم خودت بشی بهتره. چرا من؟
    -تو بگو چرا من؟ به نظرم برای همه ما بهتره تو رئیس باشی. از چند جهت بهتره اینجوری. هم اینکه قدرت مدیریتت خوبه، هم اینکه در بین بچه های دیگه دانشگاه هم وجهت بهتره و باهات بهتر راه میان...
    -اگه من رئیس بشم همونطوری که خودم میخوام عمل می کنم. مثلا من با این نحوه رای اوردن مخالفم. اگه با من هماهنگ شده بود نمیگذاشتم اینجوری بشه. حالا هم از الان میگم، در ادامه اینجور کارها رو نمیگذارم بشه و دیگه هم کسی نباید بدون هماهنگی کاری بکنه...
    هادی گفت: یعنی چی با رای اوردن مخالفی؟ پس برای چی کاندید شدی؟
    پژمان: یکی یه کار خوبم می کنه میگید بده؟
    میثم گفت: هرجور که مایلید. من که میگم خود مهندس رئیس باشه
    مهندس گفت: نه. من که رائیم میثمه و امکان نداره عوض بشه. خودم هم کاندید نمیشم. اصلا کیا میخوان برای رئیس شدن کاندید بشن؟
    برای چند ثانیه جلسه ساکت ماند. مهندس ادامه داد:
    -پس بجز میثم کس دیگه ای کاندید نیست.
    پژمان گفت:
    -خودت کاندید بشو دیگه
    -خب رای گیری می کنیم. کیا به میثم رای میدن؟
    مهندس دستش را بالا برد و منظر ماند تا دیگران هم رای بدهند. هدایت و سهیل زودتر و بعد از آن ها دیگران هم به میثم رای دادند. مهندس دستش را پایین آورد و با جدیت گفت:
    -خب از الان به بعد رئیس جلسه میثمه.
    و با دست به میثم اشاره کرد که جلسه را مدیریت کند. میثم نگاهی به مهندس کرد و گفت:
    خب خودت بشو منشی جلسه. صورت جلسه ها رو مشخص کن. الان باید درباره چی صحبت کنیم؟
    مهندس برگه ای از بین دفتری که دستش بود در آورد و گفت:
    -خب برای شروع چندتا کار هست که باید انجام بدیم.


    افسانه چشمانش را بست. سهیل از کیفش یک جعبه دراورد و روی میز گذاشت:
    -خب حدس بزن چی اوردم
    -فکر کنم شیرینی باشه... سوهانه؟
    -دیرین دیرین دیرین... دیدی اشتباه کردی...
    -مگه میشه... هیچ وقت اشتباه نمی شد که...
    سهیل سریع و بلند گفت: چشماتو باز نکن...
    افسانه پلکانش که شل شده بودند را دوباره محکم فشار داد. سهیل از فرصت استفاده کرد و تا می توانست به افسانه نگاه کرد. با چشمان بسته هم زیبا بود. خیلی.
    -یه حدس دیگه بزن.
    -نمیدونم... آخه من که همیشه می دونستم چی دوست داری...
    لب های افسانه گرد شده بودند که انگار ناراحت است. سهیل خنده شیطنت بارش را نمی توانست جمع کند.
    -نمیتونی حدس بزنی چون اصلا تو ذهنت نیست که چی اوردم... حالا تا سه میشمارم چشمات رو باز کن آروم... یک... دو ...
    افسانه آرام پلکانش را باز کرد. اولین چیزی که می دید چشمان پر ذوق سهیل بود که برق می زدند. و البته مستقیم به چشمان افسانه زل زه بوند. چشمان افسانه کمی خجالت زده پایین افتادند و جعبه سهیل را دیدند. یک کارتون مستطیلی از جنس مقوای براق بود. سهیل در آن را باز کرد.
    -این چیه؟
    افسانه با صدای ذوق زده و لوس پرسید.
    - من که گفتم شیرینیه...
    سهل با همان خنده شیطنت بارش گفت: شیرینی که نشد جواب... این باقلوای استانبولیه... یه چیزی در حد معجزه است. زودتر امتحانش کن
    افسانه یک باقلوا برداشت و آن را گاز زد. وقتی دندان هایش را در باقلوا فرو می برد روغن حیوانی اعلا از آن در دهانش می ریخت. یک لذت شدیدی درونش احساس کرد:
    -وایییی چقدر خوش مزه است... اگه قبلا یه همچین چیزی خورده بودم حتما می گفتم باقلوا هوس کردم... چقدر خوش سلیقه ای...
    سهیل خنده اش کامل تر شد. به لیوان چای افسانه اشاره کرد:
    روش چایی بخور. معرکه می شه
    و خودش هم باقلوایی در دهان گذاشت و رویش چای نوشید.
    افسانه یک باقلوای دیگر برداشت و گفت:
    -این رو از کجا اوردی؟
    -اصلش که استانبولیه. از ترکیه میاد. اما من از مهندس گرفتم. چند بسته تو اتاقش داشت.
    -این مهندس خیلی برام جالبه. من که سر از کارش در نیاوردم. اصلا معلوم نیست چیکار می کنه.
    -خب کلا مهندس یه کمی مرموزه.
    -چرا اسمش رو نمیگید هیچ وقت؟
    -نمیدوم. شاید دوست داره اینجوری بشناسنش. شایدم یه هدفی داره که کسی اسم واقعیش رو ندونه. بالاخره مهندسه دیگه، برای هر کارش یه هدفی داره که ما سر در نمیاریم
    -شما که اسم واقعیش رو می دونید؟؟؟
    -آره اون رو که نمیتونه مخفی کنه تو دانشگاه. اما کسی به اسم واقی صداش نمی کنه. فقط هم کلاسی ها و افراد نزدیک اسمش رو درست می دونن.
    -خیلی دوست دارم یه روزی ببینمش.
    -احتمال خیلی زیاد به زودی می بینش... آخه یه طرحی توی شورای صنفی مطرح کردم. طرح کافه اندیشه. قراره با عاصف صحبت کنیم همین روزا


    19
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  5. Top | #363

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    بعضی وقت ها احساس می کردم چیزهایی که درونم هست من رو تیکه تیکه میکنه. یعنی جریان های مختلفی که هر کدوم به یک سمت میرن، جریان ها و تضاد های فراوان که در نهایت من رو تکه تکه می کنن.
    اما الان تراژدی خیلی دردناک تر شده. یه چیزی بسیار خطیر تر از (رویا: دِر ایز سامثینگ رانگ). یک عالمه تضاد ویرانگر، خسران و غیره...

    ت= (...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  7. Top | #364

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
    شدم شبیه زائویی (البته زائو برای بعدشه، الان بارداره!) که همش داره زور میزنه و درد داره. اما به دنیا نمیاد. یا به دنیا میاد، ولی اونی که باید بیاد نیست. شایدم هست، اما بازم میخواد به دنیا بیاد. یک چند قلو، یک صد قلو، یک هزار قلو، اصلا یک شست قلو.
    واقعا درد دارم خیلی زیاد. یعنی وقت های خیلی زیادی پیش میاد که درد دارم. همون لعنتی ای که درونم هست، اما بیرون نمیاد به این سادگی. میدونم یه روزی بیرون میاد و اون روز، همون وقتیه که باید بیاد، برای اون عجله ندارم. اما خب نیاز دارم بهش که بیرون بیاد.
    معمولا وقتی اینجوری میشم، یعنی دردم میگیره، که یک سیخونکی بهم برسه. این سیخونک ها از این جهت نعمتن. حتما باید افسانش رو بنویسم. اما نمیدونم چطوریه. افسانه سختیه.
    درباره سیخونک می گفتم.
    شدیدا معتقدم باید این حالم رو توصیف کنم. باید منتقل بشه. شاید زبان رازها سختش کرده. اما عمیقا معتقدم مشکل بیشتر از این حرفاست
    قطعا یه سرش برمیگرده به حماسه. اونی که توم لونه کرده.
    و یک شور و شوق و اشتیاق فراوان، به خلقت! به آفریدن، به خلق کردن و ساختن. هرچی میگذره بیشتر میلم رو به آفرینش و خلق کردن کشف می کنم. توی این مورد هم دارم با خدا رقابت می کنم.
    اما شاید اصل ترین ریشه، مرد شماره دو باشه. نه قانونش! قانونش بحثش جداست. خود مرد شماره دو یه ریشه اصلی این جریانه.
    و چلنج و چالش، رقابلت، مسابقه. سختی کشیدن! از طرف سر سرسره بالا رفتن و هی سرخوردن.
    و در نهایت، تفرعن.

    ت= (شان>مهتاب. باقیش در متن مشخصه)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  9. Top | #365

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این
    در هوس خود نماند...
    حال خوب دارم الان. یک سبکی. کلی افسانه و داستان و شیدائی اومده بود تو ذهنم که بنویسم.
    ای کاش یه مقداری فراق بال داشتم تا بنویسم. چرا که نه! شاید همین الان، ناخن هام رو گرفتم، مستراح رفتم و بعدش نوشتم!
    آه از کارهای زیاد و وقت کم و حوصله کم برای کار کردن.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  11. Top | #366

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    ای کاش مثل این دستگاه هایی که برای ثبت زور به کار میره! همونایی که توی فیلم های آمریکایی دهه نود هستن که تو شهربازی با یه چکش روی یک صفحه می زنن و میزان ضربه درجه زور طرف رو نشون میده، ای کاش مثل اون دست گاه ها، یک دستگاهی هم بود که میزان جنون رو نشون میداد. تا من با چکش شیدائی بکوبم روش، و میزان اون ثبت بشه.
    نه این دستگاه اونی که میخوام نیست. کاشکی میشد نوار مغزی بگیرم از خودم. نه اینم اونی که میخوام نیست.
    کاشکی می شد، این جنون رو تبدیل کنم به یه چیز فوق العاده محسوس، یه محسوس لعنتی. مثل یه عکس، یا نقاشی، یا اصلا یه غذا. یا یه شعر، یه داستان. یه مجسمه.
    ولش کن. این از دغدغه های همیشگیه منه که احتمالا به گور ببرمش.
    باید یه چیزی آتیش کنم تا سوار بر خیلی خیالم بشم و بتونم یه چیزی بنویسم. یه شیدائی، یا یه افسانه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  13. Top | #367

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
    شدم شبیه زائویی (البته زائو برای بعدشه، الان بارداره!) که همش داره زور میزنه و درد داره. اما به دنیا نمیاد. یا به دنیا میاد، ولی اونی که باید بیاد نیست. شایدم هست، اما بازم میخواد به دنیا بیاد. یک چند قلو، یک صد قلو، یک هزار قلو، اصلا یک شست قلو.
    واقعا درد دارم خیلی زیاد. یعنی وقت های خیلی زیادی پیش میاد که درد دارم. همون لعنتی ای که درونم هست، اما بیرون نمیاد به این سادگی. میدونم یه روزی بیرون میاد و اون روز، همون وقتیه که باید بیاد، برای اون عجله ندارم. اما خب نیاز دارم بهش که بیرون بیاد.
    معمولا وقتی اینجوری میشم، یعنی دردم میگیره، که یک سیخونکی بهم برسه. این سیخونک ها از این جهت نعمتن. حتما باید افسانش رو بنویسم. اما نمیدونم چطوریه. افسانه سختیه.
    درباره سیخونک می گفتم.
    شدیدا معتقدم باید این حالم رو توصیف کنم. باید منتقل بشه. شاید زبان رازها سختش کرده. اما عمیقا معتقدم مشکل بیشتر از این حرفاست
    قطعا یه سرش برمیگرده به حماسه. اونی که توم لونه کرده.
    و یک شور و شوق و اشتیاق فراوان، به خلقت! به آفریدن، به خلق کردن و ساختن. هرچی میگذره بیشتر میلم رو به آفرینش و خلق کردن کشف می کنم. توی این مورد هم دارم با خدا رقابت می کنم.
    اما شاید اصل ترین ریشه، مرد شماره دو باشه. نه قانونش! قانونش بحثش جداست. خود مرد شماره دو یه ریشه اصلی این جریانه.
    و چلنج و چالش، رقابلت، مسابقه. سختی کشیدن! از طرف سر سرسره بالا رفتن و هی سرخوردن.
    و در نهایت، تفرعن.

    ت= (شان>مهتاب. باقیش در متن مشخصه)
    نقل قول از این پست و همه پست هایی که تلمیح "مهتاب" دارن

    این خودش یک حماسه است. یک ایده، یک افسانه. اون چیزی که باعث میشه ببری پریشون بشه و غرش بکنه. اون یک حماسه و افسانه است. این نا آرومی ها سببی دارد. که نهایتا اون سبب به یک نتیجه می رسه. و نتیجه اون ایجاد یک اتفاق مهمه. یک بستر. یک زمین. یک جا برای بروز و ظهور ببری و همه ببری های عالم. شاید برای این ببری، مهم ترین حماسه همین باشه، نه غریدن خودش. یعنی همین که بتونه جایی درست کنه، یا جریانی راه بندازه که همه ببری ها و گربه ها و پیشی ها و غیره ها، بتونن غرش کنن، فریاد بزنن، همین بزرگ ترین غرش ببری ما باشه.
    و مطمئنم این اتفاق خواهد افتاد، چه این که در یک بستر کوچک تری افتاده و اندیشه رو به یادگار گذاشته.

    من ببر صبرم
    تا لمس دستت
    سیری نباشد
    این اشتها را...

    ت= (مهتاب>سامری، پریدن و غریدن و شکفتن و جامه دریدن و پرواز کردن و ...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #368

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ ﴿٨٨﴾

    وقتی وارد یک بازی بشی، دیگه این تو نیستی که تصمیم میگیری. این بازیه که برات تصمیم میگیره. بازی تو رو در راهی می بره که خودش طراحی کرده. اما اسباب بازی اینجوری نیست. در مورد اسباب بازی تو اختیار بیشتری داری. قواعدش رو خودت درستی می کنی. اما بازم این کافی نیست. فقط وقتی طراح یک بازی باشی، شاید تا حدودی وضعت بهتر باشه. و یک بازی، اگر از ژانر معمایی و پازلی پیروی کنه فقط تکه هاییه از چیزی که ازش سر در نمیاری. این تکه ها بعضی وقتا برات یه معنایی دارن. اما فقط وقتی میتونی معنای واقعیشون رو بفهمی که قطعات این پازل کنار هم چیده بشن. و فقط وقتی این اتفاق می افته که طراح بازی تصمیم گرفته باشه تو به آخر بازی برسی. اون موقع همه چیز تفسیر میشه. همه چیز تاویل میشه. و ممکنه خیلی بازنده باشی اون موقع، وقتی بفهمی راهی که رفتی باعث شده ببازی...
    این خیلی مهمه. این که برنده این بازی باشی.
    در هر صورت، این بازی جنگیه بین فرعون و سامری... البته در یک پرده، در یکی از قطعات پازل...

    ت= (سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #369

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    معتقدم این بحث هیچ ربطی به دعوای عتیقی که بین یه مشت فلاسفه دیوانه است نداره. همون بحثی که در یک قله مهمش هیوم میگه هیچ علیتی و ربطی در کار نیست. صرفا یک هم زمانی بین خوردن توپ اول به توپ دوم و حرکت توپ دوم هست. این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن.
    اما این که بین رخداد شماره یک و رخداد شماره دو رابطه ای هست یا نه صرفا فرضیه است. یعنی چه ارتباطی بین ماجرای شماره دو یورک و استادیوم هست؟ آیا این در اون تاثیری داشته؟ این 600*1024 و یورک ارتباطی دارن؟
    یک فرضیه است. اما خیلی محتمله. اما خیلی هم ممکنه. اگر ممکن باشه، خیلی خنده داره. و اگر خنده دار باشه...

    ت= (استادیوم، یورک)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. Top | #370

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    درست وقتی مغزم گیر کرده توی شهود محض و بسیط حقیقت، در قالب راوی سوم
    یک معمای دیگه، یک قتل. یک راز. جان سباستین وارد اتاق میشه. آهنگ داره پخش میشه. یک تخت دو نفره توی اتاقه و یک پنجره. اتاق زیر شیروونیه. به کنار دراور میره و کشو ها رو باز می کنه.
    کلمینی یا حمیرا... در فایل های لپ تاب دنبال چیزی می گرده. آهنگ داره پخش میشه. فایل نت پد رو باز می کنه. پیداش می کنه. اینجا یک گره ای است که باید حل بشه. شهود حقیقت رو باید کنار گذاشت.
    حقیقت باید مبهم بشه. باید یک معما بشه. بین کشو ها یک دفتر پیدا می کنه و یک آلبوم عکس.
    مهندس و هدایت روی نیم کت روبروی تندیس نشسه اند. سعی می کنن از بین ورق ها و عکس ها یک چیزی رو بفهمن. چیزی که همه داستان رو به اینجا کشونده. نظام سازمانی؟ یا هر چیز دیگه ای. رازی که این وسط هست از همه چیز مهم تره.
    و باید پاسبان حرم دل باشی تا بتونی ربط ها رو کشف کنی. گره گشایی از تلمیحات راه ساده ایه. میشه چند فرضیه داشت و با آزمون اون ها تک تک کلید ها رو پیدا کرد. و اون وقت به ته برکه می رسیم. به نقطه تسلیم کردن.
    اما این اتفاق نخواهد افتاد

    = (شان>مهتاب>سامری، یورک و سوفیا)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  17. Top | #371

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
    حدیث آرزو مندی
    حدیث آرزومندی...
    قلم را آن زبان نبود که شرح عشق گوید باز
    ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

    ترک شیش مجموعه آلبوم بوی پیراهن یوسف، نام ترک: انتظار

    چطوری بگم شرح حدیث آرزومندی رو. حافظ با بعضی ای شعرها نه، ابیات نه، حتی با بعضی از مصرع هاش هم لازم نیست زندگی یکی چون من رو به آتش بکشه. بعضی از تعبیراش بسه برای شیدائی من. حدیث آرزومندی. مشتاقی و مهجوری. عشق و شباب و رندی. دست از طلب ندارم.
    یه چیزی نگرانم کرده. شاید وقتایی که حالم خوب نیست و مریضم این شیدائیام میان سراغم. یعنی اونقدر بدبخت شدم که در سلامتم دیگه دیونه نیستم؟
    آه
    چطور بگم این حدیث آرزومندی رو...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (01-12-17)

  19. Top | #372

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    مغزم پاچیده
    هیچی بدتر از این نیست که بیای نکات دقیقه علمی بگی و نظراتت رو در جملات قصار بریزی رو دایره تا هیچکی جز خودت نفهمه و بعدا خودت شرحشون کنی
    و درست در همین شور و شوق، مغزت از کار بیافته. یعنی حالش رو نداشته باشی و فقط حال اعصاب خوردی داشته باشی
    اه
    یه جوری که دستم به کار نمیره دستم به هیچی نمیره. نمیدونم چه مرگمه. اما تقریبا میدونم چی شد که یه مرگیم شد!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  20. Top | #373

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    خب دیگه... باید یه شیدائی بنویسم
    حتی اگه سرم از درد بترکه. این که خیلی زیاد نمی نویسم بیشتر به خاطر اینه که خیلی زیاد خودم رو میخورم، یا سانسور می کنم، یا مصلحت اندیشی می کنم. اما شاید یه دلیل ته همه این ها باشه، این که خیلی تنبلم. البته تنبلی من مرز مشخصی داره که شاید اون مرز لب شیدائی شدن و بودن و نوشتن باشه.
    خلاصه ننوشتم، چون صلاح نبود، چون تب و تاب نوشتن پشت فرمون خیلی بیشتره تا پشت لب تاب، و ننوشتم، چون اگه می نوشتم جاده خاکی می زدم.
    اما باید بنویسم. شیدائی نویسی یه درون مایه لعنتی داره، خیلی اوقات، یا گاهی اوقات، یا همیشه. نمیدونم. اما اون درون مایه کرمیه که میره بین جمجمه و مغزم و روی مغزم سنگ پا می کشه.
    این کرم لعنتی همیشه توی مغزم هست، غایت ما فی الباب بعضی وقتا میخوابه و بعضی وقتا فعال تر میشه، مثل خودم که: گفتم ببینمت، شاید که از سرم، دیوانگی رود، زان دم که دیدمت... دیوانه تر شدم...
    آره خلاصه. این دیدن و دیوانگی و کهن الگوی عشق هم یکی دیگه از درون مایه های شیدائیه. هو کِرز!
    الان شاید همه این ها رو با هم داشته باشم، به علاوه درد. درد دندون و سر. کلا گفته بودم از درد خوشم میاد، حتی یه داستان لعنتی براش نوشتم. اما همیشه، از اون بچگی که هنوز فرق مجرد و مادی رو نمیدونستم، با خودم فکر می کردم من تحمل درد روحانی رو بیشتر از درد جسمی دارم. و به حق هم چنین است. الان که دندون درد دارم آرزو می کنم ای کاش درد عشق داشتم. یا درد از دست دادن. یا درد این که ببینی یکی نشسته جلوت و همینجوری داره هی .... میگه. یا درد اینکه ببینی یکی ادای کسی رو درمیاره که واقعا نیست.
    خلاصه که من همه این درد ها رو به دندون درد ترجیح میدم بدون هیچ فکر و تاملی.
    حالا چی میخواستم بگم؟ نمیدونم. فقط میدونم که میخواستم بگم. شاید همین رو که میخوام بگم رو میخواستم بگم.
    اما یه چیزی هست این وسط. یه نکته ای که باید بگمش. اون در فرق هاست. در مرحله اول آدم شباهت ها رو می بینه. و اون وقته که "امر برش مشتبه" میشه. مشتبه یعنی اشتباه شده. (مثل مشتبا که یعنی اشتباه شده، یا مشغول اشتباه) اشتباه از شبیه میاد. یعنی کلا این شباهت هاست که به اشتباه میندازه آدم رو. که جنس اصلی رو از جنس قلابی (یا فیک لعنتی) بی تفاوت می کنه. اما مهم فرق هاست. فرق یه پیتزای خوب با یه پیتزایی که ادای خوب رو در اورده چیه؟ این مهم ترین مسئله این عالمه که حاظرم سرش قسم قرآن بخورم. این که فرق ها رو تشخیص بدیم، فرق اصلی از تقلبی. فان شئت فعبر: فرق ارجینال با فیک. درست مثل همون مسئله ای که اول "الکتاب" شرحش دادم.
    فرق من با بقیه ای که فکر می کنن با بقیه فرق دارن، شاید در دوتا قانون اصلی باشه. قانون مرد شماره دو و قانون مرد استعلایی. این قانون مرد استعلایی با وجود اینکه خیلی بهش پرداخته نشده در اندیشه، خیلی خیلی مهمه. اصلا اصل طرح همین مسئله برخواسته از قانون مرد استعلاییه. این که ببینی شبیه دیگران هستی و اون وقت به فکر فرق ها بیافتی. این رو مرد اسعلایی میگه. و اصلا دیدن شباهت ها هم کار مرد استعلاییه.
    اما تفاوت اصلی دیگه در تشکیکه. یعنی در شدت. قانون مرد استعلایی و قانون مرد شماره دو چقدر شدید هستن؟ این تعیین کننده است. و در رساله ای راجع به مسخرات خواهم گفت که این صفت فکره، تسخیر. و فکره که کل عالم رو می گردونه، هر که فکرش بیش، چرخش بیشتر!
    و اما حماسه... میدونم اطناب کلام باعث میشه کسی نخوندش و اگرم بخونه تا آخر نخونه مخصوصا اگه پر باشه از چیزایی که ازشون سر در نمیاره. اما هو کِرز؟ وقتی قرار نیست کسی بخونه. یا اگرم کسی قرار شد در آینده بخونه، احتمالا به خوبی سر در بیاره که این نوشته داره چی میگه. گرچه معتقد به صورت دقیق خودم هم نخواهم فهمید که این نوشته چی رو میگه، وقتی که زمان بگذره کمی. اصلا به خاطر همین دغدغه و البته دغدغه ی دیگه ای (موزه) بحث تلمیات رو راه انداختم.
    ای کاش می شد از شان نزول این شیدائی هم حرفی بزنم. اون وقت بود که به قوس نزول هم می رسیدیم و تنزیل و تاویل و مادی شدن یک امر روحانی رو می دیدیم.
    بگذریم.
    حماسه رو نگفتم. یکی دید حماسی داره، یکی یه بدبخت لعنتیه. کسی که نبودن رو بیشتر از بودن دوست داشته باشه، یعنی بودن خیلی نابودی داره. یعنی بوی تعفن میده که خودشم آزار می بینه و دوست داره این بو با عدم تموم بشه.
    اما کسی که حماسه داشته باشه دنیا براش یه رنگ و بوی دیگه داره. حتی به "درد" هم با نگاه زیبایی شناسانه نگاه می کنه. آدمی که حماسه داشته باشه اینجوری حرف می زنه:
    انگور عدم بدی شرابت کردند
    وا پس منه ای شراب! انگور نشو...
    کسی که بودش خیلی بود باشه، همش لذت می بره. حتی اگر پر از گناه و سیاهی باشه بازم دنیا براش قشنگه، چون که: گر من آلوده دامنم چه عجب! همه عالم گواه عصمت توست.
    و میدونه در یک منزل نشسته: رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم، تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم.
    و از راه و رفتن و منزل به منزل شدن لذت می بره. طبیب از طلب در دو عالم میاسا، کسی چون میان دو منزل نشیند؟
    و در این راه طلب داره و دست از طلب نداره، تا کامش برآد....

    ت= (شان>مهتاب>سوفیا-سامری، مرد شماره دو، مرد استعلایی، موزه، استادیوم، یورک، 208)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  21. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-12-17)

  22. Top | #374

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    با من بگو آنه!
    تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

    با من بگو شیدا
    جاده قم تهران چگونه گذشت؟
    شیدائی های این راه تمومی نداره. بهترین راه جهان
    و پرم از احساس حرفهایی که پشت فرمون بودن. از شرح عشق. از احساس زلال عشق، مثل حقیقت زلالی دریاچه نقره ای
    گرچه فرعون و سامری هر دو دشمن موسای کلیم الله بودن، اما در روزگاری که موسی شدن شبه محاله، این فرعون و سامری یا سامری ها هستن که به جنگ هم دیگه افتادن. و من، این فرعون بزرگ، در این جنگ به سامری ها رحمی نخواهم کرد. اما چه سود که فرعون در نهایت غرق میشه، در خودش غرق میشه و خفه میشه.
    و عشق برای من یک هوس نیست، یک دواست. یک دارو، یک شفا. یک نجات بخش. ای دوای نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما
    یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  23. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-12-17)

  24. Top | #375

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.58
    نوشته ها
    6,378
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,044
    تشکر تشکر شده 
    2,897
    تشکر شده در
    1,272 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 ساعت 6 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 58 دقيقه 57 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    با من بگو آنه!
    تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

    با من بگو شیدا
    جاده قم تهران چگونه گذشت؟
    شیدائی های این راه تمومی نداره. بهترین راه جهان
    و پرم از احساس حرفهایی که پشت فرمون بودن. از شرح عشق. از احساس زلال عشق، مثل حقیقت زلالی دریاچه نقره ای
    گرچه فرعون و سامری هر دو دشمن موسای کلیم الله بودن، اما در روزگاری که موسی شدن شبه محاله، این فرعون و سامری یا سامری ها هستن که به جنگ هم دیگه افتادن. و من، این فرعون بزرگ، در این جنگ به سامری ها رحمی نخواهم کرد. اما چه سود که فرعون در نهایت غرق میشه، در خودش غرق میشه و خفه میشه.
    و عشق برای من یک هوس نیست، یک دواست. یک دارو، یک شفا. یک نجات بخش. ای دوای نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما
    یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم...
    بعضی وقتا در مقابل شفتی خودم فقط میتونم بگم آفرین
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  25. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-12-17)

صفحه 25 از 31 نخستنخست ... 152324252627 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1