صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425
نمایش نتایج: از شماره 361 تا 369 , از مجموع 369

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #361

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند...
    چقدر... چقدر؟؟؟ چقدر!!! چقدر...
    او قول داده است به قولش وفا کند... من ایمان دارم. به وفا. به وفای به قول و عهد، حتی اگر غلطی خواجه در این عهد وفا نیست باشه
    او قول داده است به قولش وفا کند... پاییز عاشق است... پاییز عاشق است...
    من مریضم. این بهترین دلیل برای نوشتنه. اگه درد نداشته باشی سرت درد نمکنه بنویسی که. مرض داری که غیر طبیعی هستی. نوشتن غیر طبیعیه. یک اتفاقه. اتفاق دلیل میخواد علت میخواد. علت هم یعنی مریضی. امروز دوباره با شیدائی اومدم قم. در رانندگی. و گفتم وقتش نشده که افسانه راننده رو بنویسم؟ و با خودم فکر کردم اگه بخوام بنویسم چطور میشه؟ سخته. و شعرهایی در این راه...
    و یه حرفایی هست که باید بنویسم و نمیتونم. این که در راه چی گوش دادم و چه فکری داشتم؟ و ظاهرا اینقدر مفصله که با چند کلیدواژه نمیشه منظور رو رسوند. اصلا سوال مهم اینه که باید رسونده بشه؟ فکر نکنم خوب باشه. حتی حقیقت هم نباید همونطور که هست نشون داده بشه.

    پاییز می رسد که باز هم عاشق کند مرا...
    و چقدر نیاز به سجده دارم. سجده دربرار بت. ای بت! ای صنم! بیش از همیشه بهت نیاز دارم. که نجاتم بدی. از مرحله آخر افسانه *** . و احساس می کنم این بت رو دارم از دست میدم. تو امید منی اما داری از دست من میری... ای کاش در این دنیا راز نبود. ای کاش در این دنیا دل ورم کرده از حرف نبود که مجبور بشه با چاه صحبت کنه. و این چه نیازی است؟؟؟؟

    ت= (پاییز>تهران-قم، پاییز>شیدائی شب ها و روزهای سرد، فرعون، جریان، 40، دیانا، 208)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  3. Top | #362

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    قبل از سهیل، میثم و مهندس در اتاق شورای صنفی با هم صحبت می کردند. با ورود سهیل حرفشا را قطع کردند. سهل از چهره های درهمشان حدس زد سر مسئله ای با هم اختلاف داشتند. بعد از چند دقیقه هدایت و هادی و پژمان و خانم نورانی هم آمدند. مهندس جلسه را شروع کرد:
    -خب اولین مسئله ای که باید دربارش صحبت کنیم تعیین رئیس شورا و مشخص کردن وظایف هر یک از اعضاست...
    -به نظرم خودت باید رئیس وایستی
    هادی خیلی صریح و بی تفاوت ادامه داد:
    -اصلا از اولش طرح کاندید شدن و همه این بساطا برا خودت بود
    پژمان و خانم نورانی هم تایید کردند. مهندس گفت:
    -نه به نظر من که بهتره میثم رئیس بشه
    اعضای شورا با تعجب به میثم نگاه کردند. میثم گفت:
    -به نظر منم خودت بشی بهتره. چرا من؟
    -تو بگو چرا من؟ به نظرم برای همه ما بهتره تو رئیس باشی. از چند جهت بهتره اینجوری. هم اینکه قدرت مدیریتت خوبه، هم اینکه در بین بچه های دیگه دانشگاه هم وجهت بهتره و باهات بهتر راه میان...
    -اگه من رئیس بشم همونطوری که خودم میخوام عمل می کنم. مثلا من با این نحوه رای اوردن مخالفم. اگه با من هماهنگ شده بود نمیگذاشتم اینجوری بشه. حالا هم از الان میگم، در ادامه اینجور کارها رو نمیگذارم بشه و دیگه هم کسی نباید بدون هماهنگی کاری بکنه...
    هادی گفت: یعنی چی با رای اوردن مخالفی؟ پس برای چی کاندید شدی؟
    پژمان: یکی یه کار خوبم می کنه میگید بده؟
    میثم گفت: هرجور که مایلید. من که میگم خود مهندس رئیس باشه
    مهندس گفت: نه. من که رائیم میثمه و امکان نداره عوض بشه. خودم هم کاندید نمیشم. اصلا کیا میخوان برای رئیس شدن کاندید بشن؟
    برای چند ثانیه جلسه ساکت ماند. مهندس ادامه داد:
    -پس بجز میثم کس دیگه ای کاندید نیست.
    پژمان گفت:
    -خودت کاندید بشو دیگه
    -خب رای گیری می کنیم. کیا به میثم رای میدن؟
    مهندس دستش را بالا برد و منظر ماند تا دیگران هم رای بدهند. هدایت و سهیل زودتر و بعد از آن ها دیگران هم به میثم رای دادند. مهندس دستش را پایین آورد و با جدیت گفت:
    -خب از الان به بعد رئیس جلسه میثمه.
    و با دست به میثم اشاره کرد که جلسه را مدیریت کند. میثم نگاهی به مهندس کرد و گفت:
    خب خودت بشو منشی جلسه. صورت جلسه ها رو مشخص کن. الان باید درباره چی صحبت کنیم؟
    مهندس برگه ای از بین دفتری که دستش بود در آورد و گفت:
    -خب برای شروع چندتا کار هست که باید انجام بدیم.


    افسانه چشمانش را بست. سهیل از کیفش یک جعبه دراورد و روی میز گذاشت:
    -خب حدس بزن چی اوردم
    -فکر کنم شیرینی باشه... سوهانه؟
    -دیرین دیرین دیرین... دیدی اشتباه کردی...
    -مگه میشه... هیچ وقت اشتباه نمی شد که...
    سهیل سریع و بلند گفت: چشماتو باز نکن...
    افسانه پلکانش که شل شده بودند را دوباره محکم فشار داد. سهیل از فرصت استفاده کرد و تا می توانست به افسانه نگاه کرد. با چشمان بسته هم زیبا بود. خیلی.
    -یه حدس دیگه بزن.
    -نمیدونم... آخه من که همیشه می دونستم چی دوست داری...
    لب های افسانه گرد شده بودند که انگار ناراحت است. سهیل خنده شیطنت بارش را نمی توانست جمع کند.
    -نمیتونی حدس بزنی چون اصلا تو ذهنت نیست که چی اوردم... حالا تا سه میشمارم چشمات رو باز کن آروم... یک... دو ...
    افسانه آرام پلکانش را باز کرد. اولین چیزی که می دید چشمان پر ذوق سهیل بود که برق می زدند. و البته مستقیم به چشمان افسانه زل زه بوند. چشمان افسانه کمی خجالت زده پایین افتادند و جعبه سهیل را دیدند. یک کارتون مستطیلی از جنس مقوای براق بود. سهیل در آن را باز کرد.
    -این چیه؟
    افسانه با صدای ذوق زده و لوس پرسید.
    - من که گفتم شیرینیه...
    سهل با همان خنده شیطنت بارش گفت: شیرینی که نشد جواب... این باقلوای استانبولیه... یه چیزی در حد معجزه است. زودتر امتحانش کن
    افسانه یک باقلوا برداشت و آن را گاز زد. وقتی دندان هایش را در باقلوا فرو می برد روغن حیوانی اعلا از آن در دهانش می ریخت. یک لذت شدیدی درونش احساس کرد:
    -وایییی چقدر خوش مزه است... اگه قبلا یه همچین چیزی خورده بودم حتما می گفتم باقلوا هوس کردم... چقدر خوش سلیقه ای...
    سهیل خنده اش کامل تر شد. به لیوان چای افسانه اشاره کرد:
    روش چایی بخور. معرکه می شه
    و خودش هم باقلوایی در دهان گذاشت و رویش چای نوشید.
    افسانه یک باقلوای دیگر برداشت و گفت:
    -این رو از کجا اوردی؟
    -اصلش که استانبولیه. از ترکیه میاد. اما من از مهندس گرفتم. چند بسته تو اتاقش داشت.
    -این مهندس خیلی برام جالبه. من که سر از کارش در نیاوردم. اصلا معلوم نیست چیکار می کنه.
    -خب کلا مهندس یه کمی مرموزه.
    -چرا اسمش رو نمیگید هیچ وقت؟
    -نمیدوم. شاید دوست داره اینجوری بشناسنش. شایدم یه هدفی داره که کسی اسم واقعیش رو ندونه. بالاخره مهندسه دیگه، برای هر کارش یه هدفی داره که ما سر در نمیاریم
    -شما که اسم واقعیش رو می دونید؟؟؟
    -آره اون رو که نمیتونه مخفی کنه تو دانشگاه. اما کسی به اسم واقی صداش نمی کنه. فقط هم کلاسی ها و افراد نزدیک اسمش رو درست می دونن.
    -خیلی دوست دارم یه روزی ببینمش.
    -احتمال خیلی زیاد به زودی می بینش... آخه یه طرحی توی شورای صنفی مطرح کردم. طرح کافه اندیشه. قراره با عاصف صحبت کنیم همین روزا


    19
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  5. Top | #363

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    بعضی وقت ها احساس می کردم چیزهایی که درونم هست من رو تیکه تیکه میکنه. یعنی جریان های مختلفی که هر کدوم به یک سمت میرن، جریان ها و تضاد های فراوان که در نهایت من رو تکه تکه می کنن.
    اما الان تراژدی خیلی دردناک تر شده. یه چیزی بسیار خطیر تر از (رویا: دِر ایز سامثینگ رانگ). یک عالمه تضاد ویرانگر، خسران و غیره...

    ت= (...)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  7. Top | #364

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
    شدم شبیه زائویی (البته زائو برای بعدشه، الان بارداره!) که همش داره زور میزنه و درد داره. اما به دنیا نمیاد. یا به دنیا میاد، ولی اونی که باید بیاد نیست. شایدم هست، اما بازم میخواد به دنیا بیاد. یک چند قلو، یک صد قلو، یک هزار قلو، اصلا یک شست قلو.
    واقعا درد دارم خیلی زیاد. یعنی وقت های خیلی زیادی پیش میاد که درد دارم. همون لعنتی ای که درونم هست، اما بیرون نمیاد به این سادگی. میدونم یه روزی بیرون میاد و اون روز، همون وقتیه که باید بیاد، برای اون عجله ندارم. اما خب نیاز دارم بهش که بیرون بیاد.
    معمولا وقتی اینجوری میشم، یعنی دردم میگیره، که یک سیخونکی بهم برسه. این سیخونک ها از این جهت نعمتن. حتما باید افسانش رو بنویسم. اما نمیدونم چطوریه. افسانه سختیه.
    درباره سیخونک می گفتم.
    شدیدا معتقدم باید این حالم رو توصیف کنم. باید منتقل بشه. شاید زبان رازها سختش کرده. اما عمیقا معتقدم مشکل بیشتر از این حرفاست
    قطعا یه سرش برمیگرده به حماسه. اونی که توم لونه کرده.
    و یک شور و شوق و اشتیاق فراوان، به خلقت! به آفریدن، به خلق کردن و ساختن. هرچی میگذره بیشتر میلم رو به آفرینش و خلق کردن کشف می کنم. توی این مورد هم دارم با خدا رقابت می کنم.
    اما شاید اصل ترین ریشه، مرد شماره دو باشه. نه قانونش! قانونش بحثش جداست. خود مرد شماره دو یه ریشه اصلی این جریانه.
    و چلنج و چالش، رقابلت، مسابقه. سختی کشیدن! از طرف سر سرسره بالا رفتن و هی سرخوردن.
    و در نهایت، تفرعن.

    ت= (شان>مهتاب. باقیش در متن مشخصه)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  9. Top | #365

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این
    در هوس خود نماند...
    حال خوب دارم الان. یک سبکی. کلی افسانه و داستان و شیدائی اومده بود تو ذهنم که بنویسم.
    ای کاش یه مقداری فراق بال داشتم تا بنویسم. چرا که نه! شاید همین الان، ناخن هام رو گرفتم، مستراح رفتم و بعدش نوشتم!
    آه از کارهای زیاد و وقت کم و حوصله کم برای کار کردن.
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  11. Top | #366

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    ای کاش مثل این دستگاه هایی که برای ثبت زور به کار میره! همونایی که توی فیلم های آمریکایی دهه نود هستن که تو شهربازی با یه چکش روی یک صفحه می زنن و میزان ضربه درجه زور طرف رو نشون میده، ای کاش مثل اون دست گاه ها، یک دستگاهی هم بود که میزان جنون رو نشون میداد. تا من با چکش شیدائی بکوبم روش، و میزان اون ثبت بشه.
    نه این دستگاه اونی که میخوام نیست. کاشکی میشد نوار مغزی بگیرم از خودم. نه اینم اونی که میخوام نیست.
    کاشکی می شد، این جنون رو تبدیل کنم به یه چیز فوق العاده محسوس، یه محسوس لعنتی. مثل یه عکس، یا نقاشی، یا اصلا یه غذا. یا یه شعر، یه داستان. یه مجسمه.
    ولش کن. این از دغدغه های همیشگیه منه که احتمالا به گور ببرمش.
    باید یه چیزی آتیش کنم تا سوار بر خیلی خیالم بشم و بتونم یه چیزی بنویسم. یه شیدائی، یا یه افسانه...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (18-10-17)

  13. Top | #367

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
    شدم شبیه زائویی (البته زائو برای بعدشه، الان بارداره!) که همش داره زور میزنه و درد داره. اما به دنیا نمیاد. یا به دنیا میاد، ولی اونی که باید بیاد نیست. شایدم هست، اما بازم میخواد به دنیا بیاد. یک چند قلو، یک صد قلو، یک هزار قلو، اصلا یک شست قلو.
    واقعا درد دارم خیلی زیاد. یعنی وقت های خیلی زیادی پیش میاد که درد دارم. همون لعنتی ای که درونم هست، اما بیرون نمیاد به این سادگی. میدونم یه روزی بیرون میاد و اون روز، همون وقتیه که باید بیاد، برای اون عجله ندارم. اما خب نیاز دارم بهش که بیرون بیاد.
    معمولا وقتی اینجوری میشم، یعنی دردم میگیره، که یک سیخونکی بهم برسه. این سیخونک ها از این جهت نعمتن. حتما باید افسانش رو بنویسم. اما نمیدونم چطوریه. افسانه سختیه.
    درباره سیخونک می گفتم.
    شدیدا معتقدم باید این حالم رو توصیف کنم. باید منتقل بشه. شاید زبان رازها سختش کرده. اما عمیقا معتقدم مشکل بیشتر از این حرفاست
    قطعا یه سرش برمیگرده به حماسه. اونی که توم لونه کرده.
    و یک شور و شوق و اشتیاق فراوان، به خلقت! به آفریدن، به خلق کردن و ساختن. هرچی میگذره بیشتر میلم رو به آفرینش و خلق کردن کشف می کنم. توی این مورد هم دارم با خدا رقابت می کنم.
    اما شاید اصل ترین ریشه، مرد شماره دو باشه. نه قانونش! قانونش بحثش جداست. خود مرد شماره دو یه ریشه اصلی این جریانه.
    و چلنج و چالش، رقابلت، مسابقه. سختی کشیدن! از طرف سر سرسره بالا رفتن و هی سرخوردن.
    و در نهایت، تفرعن.

    ت= (شان>مهتاب. باقیش در متن مشخصه)
    نقل قول از این پست و همه پست هایی که تلمیح "مهتاب" دارن

    این خودش یک حماسه است. یک ایده، یک افسانه. اون چیزی که باعث میشه ببری پریشون بشه و غرش بکنه. اون یک حماسه و افسانه است. این نا آرومی ها سببی دارد. که نهایتا اون سبب به یک نتیجه می رسه. و نتیجه اون ایجاد یک اتفاق مهمه. یک بستر. یک زمین. یک جا برای بروز و ظهور ببری و همه ببری های عالم. شاید برای این ببری، مهم ترین حماسه همین باشه، نه غریدن خودش. یعنی همین که بتونه جایی درست کنه، یا جریانی راه بندازه که همه ببری ها و گربه ها و پیشی ها و غیره ها، بتونن غرش کنن، فریاد بزنن، همین بزرگ ترین غرش ببری ما باشه.
    و مطمئنم این اتفاق خواهد افتاد، چه این که در یک بستر کوچک تری افتاده و اندیشه رو به یادگار گذاشته.

    من ببر صبرم
    تا لمس دستت
    سیری نباشد
    این اشتها را...

    ت= (مهتاب>سامری، پریدن و غریدن و شکفتن و جامه دریدن و پرواز کردن و ...)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #368

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ ﴿٨٨﴾

    وقتی وارد یک بازی بشی، دیگه این تو نیستی که تصمیم میگیری. این بازیه که برات تصمیم میگیره. بازی تو رو در راهی می بره که خودش طراحی کرده. اما اسباب بازی اینجوری نیست. در مورد اسباب بازی تو اختیار بیشتری داری. قواعدش رو خودت درستی می کنی. اما بازم این کافی نیست. فقط وقتی طراح یک بازی باشی، شاید تا حدودی وضعت بهتر باشه. و یک بازی، اگر از ژانر معمایی و پازلی پیروی کنه فقط تکه هاییه از چیزی که ازش سر در نمیاری. این تکه ها بعضی وقتا برات یه معنایی دارن. اما فقط وقتی میتونی معنای واقعیشون رو بفهمی که قطعات این پازل کنار هم چیده بشن. و فقط وقتی این اتفاق می افته که طراح بازی تصمیم گرفته باشه تو به آخر بازی برسی. اون موقع همه چیز تفسیر میشه. همه چیز تاویل میشه. و ممکنه خیلی بازنده باشی اون موقع، وقتی بفهمی راهی که رفتی باعث شده ببازی...
    این خیلی مهمه. این که برنده این بازی باشی.
    در هر صورت، این بازی جنگیه بین فرعون و سامری... البته در یک پرده، در یکی از قطعات پازل...

    ت= (سامری)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #369

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    معتقدم این بحث هیچ ربطی به دعوای عتیقی که بین یه مشت فلاسفه دیوانه است نداره. همون بحثی که در یک قله مهمش هیوم میگه هیچ علیتی و ربطی در کار نیست. صرفا یک هم زمانی بین خوردن توپ اول به توپ دوم و حرکت توپ دوم هست. این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن.
    اما این که بین رخداد شماره یک و رخداد شماره دو رابطه ای هست یا نه صرفا فرضیه است. یعنی چه ارتباطی بین ماجرای شماره دو یورک و استادیوم هست؟ آیا این در اون تاثیری داشته؟ این 600*1024 و یورک ارتباطی دارن؟
    یک فرضیه است. اما خیلی محتمله. اما خیلی هم ممکنه. اگر ممکن باشه، خیلی خنده داره. و اگر خنده دار باشه...

    ت= (استادیوم، یورک)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1