صفحه 26 از 33 نخستنخست ... 162122232425262728293031 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 376 تا 390 , از مجموع 489

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #376

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    فکر می کردم که شیدا شدم
    اما شاید فقط پیدا شدم
    و تا پیدا باشم شیدا نیستم
    تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
    زان که با معشوق پنهان خوش تر است...
    تو کجایی تا شوم من چاکرت؟
    کجایی تا برات کلی حرف عاشقانه بزنم و بعدش بری پی کارت؟ (آه که اگر کسی معنی این رو می فهمید به کنه شیدا شناسی رسیده بود)
    خیلی از خودم خسته میشم. خیلی وقت ها. شاید به خاطر قانون مرد استعلاییه. همین که میتونم یک ساحت بالاتر برم و از زاویه دیگه ای نگاه کنم. همین که میتونم در دیگران خودم رو ببینم. این ها باعث میشن از خودم خسته بشم.
    شایدم یه علتش اینه که خیلی خیلی با خودم حال می کنم.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-12-17)

  3. Top | #377

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    وقتی یک بار دیگه به مسائل نگاه می کنم جور دیگه می بینم. یه لبخند ته دلم میشینه. اینجوری هم میشه و چقدر قشنگه. انتشار مرض شیدائی نویسی. داریم؟ میشه؟ شاید
    یه فکر به شدت وسوسه کننده ای ته دلم نشسته. از اون فکرا که عاشقا بعضی وقتا فکر می کنن معشوق به اون ها نگاه می کنه و به اون ها می خنده.
    نمیدونم، شاید اینجوری که بهش فکر می کنم یه اغراق باشه. اما به نظرم میشه این انتشار رو دید. نامه ای که تپلوی دندون خرگوشی نوشته بود. و نوشته های دیگه. این اتفاق افتاده؟
    یکی از مهم ترین دیالوگ هایی که چند وقت اخیر گفتم اینه: تسخیر صفت فکره. و چقدر با این دیالوگ حال می کنم. و حالا شاید داره این اتفاق می افته.
    شیدائی نویسی یک خطوط مشخصی داره. میشه اون خطوط رو متمایز و برجسته کرد تا بشه شیدائی پژوهی کرد.
    لامصب فکرش داره دیونم میکنه. شواهد خیلی خوبی هم داره.
    بگذریم. پا توی ماجراجویی های زیادی گذاشتم. از همون اول دنبال ماجراجویی بودم. از همون بوسنی. و شاید قبلش. و این به خاطر عیاشیه. همیشه میخواستم یه چیز باحال تر داشته باشم. همیشه دنبال لذت بیشتر بودم. و یه عیاش دنبال زندگی جذاب تره. داشتم فکر می کردم شاید عیاش ترین عارف عالم بشم. اما دقیق تر که نظر کردم دیدم غایت ما فی الباب شاید عارف ترین عیاش عالم بشم.
    در هر صورت ماجراجویی های زیادی اینجا وجود داره. و شاید بزرگ ترین باگ، همین شیدائی نویسی باشه. تسخیر صفت فکره. این جمله بهم آرامش میده.
    هر که را جامه ز عشقی چاک شد...
    باید بپرد هر که در این صحنه عقاب است... حماسه. و چقدر با این واژه بازی می کنم.
    بازم سرم پر شده از چیزایی که باید بگم و نمیتونم. یعنی به بیان نمیان. از بس که احساسن!
    شاید یک پروژه جدید داره شروع میشه. هنوز اسمی براش نگذاشتم. شاید سراباز رایان. و اینکه چقدر داستانم میتونه جذاب باشه. به شرطی که مقرر اون درست روایت کنه. کارگردان و نویسنده. نقاش و موزیسین. شاعر و ادیب. همه باید خوب روایت کنن.

    ت= (مهتاب=پژوهشگاه، سوفیا>شیدائی، یورک=سرباز رایان، حماسه، شیادی، موزه، شیدا پژوهشی، تسخیر، 208)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #378

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    دل من رای تو دارد
    سر سودای تو دارد
    رخ فرسوده زردم
    غم صفرای تو دارد

    دل من رای تو دارد...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-12-17)

  6. Top | #379

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    چرا گرفته دلت؟ نکند دل تنگ شوی
    فکر می کنی تنهایی؟ ا حوصله مردمان را نداری؟ خلی ساده است، عالم را بهم بریز
    بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
    بگشای لب که فریاد از مرد و زن براید
    تو اینجور هستی. اگه رخ بنمایی، اگه خودت رو نشون بدی خلقی رو واله و شیدا و حیران میکنی. چرا بهم ریخته ای؟ عالم رو بهم بریز
    اصلا میدونی چیه؟ قدر خودت رو میدونی یا نه؟ میخوای بگم چطوری میشه کل دنیا رو برای همیشه قشنگ بکنی؟ فقط تو میتونی. میتونی همه این عالم رو برای همیشه زیبا کنی، رازش اینه:
    اگر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
    صبا رو گو، که بردارد، زمانی برده از رویت
    به باد بگو یه لحظه، فقط یه لحظه پرده از روت برداره، همون یه لحظه کافیه که دنیا برای همیشه زیبا بشه.
    اگرم میخوای یه کاری کنی که دیگه توی این دنیا رسم فنا باقی نمونه، دیگه از مرگ خبری نباشه:
    وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
    برافشان کن، فروریزد هزاران جان ز هر مویت
    موهات رو برافشان کن تا از سر هر کدوم اون ها هزاران جان بریزه بیرون. تو جان جهانی، چرا گرفته ای؟ اصلا از همه خوبای این دنیا باج بگیر، تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج! سزاست گر همه دلبران دهندت باج
    ماه در ابر رود چون تو برایی بر بام، گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
    از دیگران دلت گرفته؟ باهاشون اینجوری حرف بزن تا حساب کار دستشون بیاد:

    هر که ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
    هر که ز ماه گویدت بام برآ که همچنین


    هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما
    هر که ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین


    هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود
    باز گشا گره گره بند قبا که همچنین


    گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
    بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین


    هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود
    عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین


    هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
    ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین

    چرا قدر خودت رو نمیدونی؟ اگه بدونی که نباید ناراحت باشی. تو نازک طبعی و طاقت نداری، درشتی های جمعی دلق پوشان

    ت= (شیدائی های تهران قم، قم تهران)
    ویرایش توسط شیدا : 24-12-17 در ساعت 12:49
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (24-12-17)

  8. Top | #380

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
    از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه... تیر خلاص. این اولین کلمه ایه که در ذهنم تداعی میشه. اما یک فرق خیلی لعنتی با تیر خلاص داره، که میکشه، اما خلاص نمیکنه. الان که فکر می کنم می بینم تیر خلاص چقدرم خوبه! ای کاش یک تیر خلاصی برای این مرگ مستمر وجود داشت. حاقظ داره اون پشت مشت ها داد و بیداد می زنه که راه حل داره و هی میگه: بشنو این نکته که ... حافظ! الان وقت این حرف زدن نیست. گوشم بدهکار این حرف ها نیست. تیر خلاصی وجود نداره. من ره کوی عافیت دانم... ای پدر! پند کم ده از دردم! انگار باید درد بکشم. مازوخیسمی که دوستش دارم. چرا؟ چرا ما آدما مازوخیسم داریم؟ و چرا دگران! سادیسم دارن؟ که مجموع این دو ویژگی یه چیز بیشتر نمیشه، که من عذاب و شکنجه ببینم، چه از مازوخیسم خودم و چه از سادیسم دیگران. من دیگه خیلی مذهبی شدم. مذهبی که نه، خر حزب اللهی شدم، به توان هزار! میدونی چرا؟ چون که خیلی ریش دارم. الکی به صورتم زل نزن خنگ جان! ریش اصلیم دلمه. دلم ریشه. دلم ریش شده. هیچ بسیجی ای اینقدر ریش نداره که من از دلم ساختم. من رئیس ریش دارای عالمم. ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک. حق نگهدار که من می روم الله معک... همونطور که تیر خلاصی وجود نداره، رفتنی هم در کار نیست. باید موند و زنده موند تا هی مرد و مرد و مرد. هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود، عرضه بده به پیش او جان مرا که اینچنین.
    تا چه کند با رخ تو دود دل من! آینه دانی که تاب آه ندارد؟
    حیف که زبانم در دهان باز بسته است، وگرنه آهی می کشیدم که آه بیاد و بهش شرح بدم که این چنین و آن چینن و اون وقت آه می رفت و چنین می کرد چنان می کرد. (این تلمیح رو دیگه هیچکی نمی فهمه، حتی خودم، مگر آنکه یادم باشه در پرتو درمانی امروز، در آن کتاب، آن داستان را خوندم!)
    دلم خونه. حافظ تو خسته نشدی از بس اون پشت داد زدی؟ گلوت درد نگرفته از بس جیق زدی: بشنو این نکته... اصلا از این بیتت خوشم نمیاد. به محتواش کاری ندارم، اصلا از نظر زیبایی شناسی هم قشنگ نیست
    برو پی کارت
    بگذار منم به کارم برسم
    کار من خون دل خوردنه
    ریش کردن دله، شاید به یه منصببی برسم
    شرحه شرحه کردن کردن سینه و جیگره
    شاید کبابی زدم
    اصلا کارم کباب کردنه، کباب کردن این دل خون...

    ت= (مهتاب، 208)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #381

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
    آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
    دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
    باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
    مشعوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
    هر کس حکایتی به تصور چرا کند
    چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
    آن به که کار خود به عنایت رها کنند
    بی معرفت نباش که در من یزید عشق
    اهل نظر معامله با آشنا کنند
    حالی درون پرده بسی فتنه می رود
    تا آن زمان که پرده در افتد چه ها کنند
    گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
    صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
    می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
    بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
    ترسم برادران غیورش قبا کنند
    بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
    اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
    پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
    خیر نهان برای رضای خدا کنند
    حافظ دوام وصل میسر نمی شود
    شاهان کم التفات به حال گدا کنند

    پیراهنی که آید از اوی بوی یوسفم
    ترسم برادران غیورش غبا کنند

    بعضی وقتا مثل الان، حافظ اونقدر خوب گفته که آدم حتی نمیتونه یه کلمه بیشتر بگه. تک تک ابیات و کلماتش مراده.

    ت= (ماجرای من و سامری و پیراهن یوسف من...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #382

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    آخ
    سرد شید ماکارانیای لعنتی
    میخوام بخورمتون. با سس فلفل فراوان
    سرد شید. همتون رو میخورم لعنتیا. چرا باید از توهم خارج بشه آدم. این چه سرنوشتیه که دایانا داره. چرا کاملا. آه لعنت به این دنیا
    دوست دارم با تپانچه بزنم مخزم رو بپاشم روی ماکارانی ها. اما قبلش باید یه دل سیر بخورمشون. سرد شید. داغی فلفل برام بسه.
    من از این واقعیت متنفرم. همون بهتر که بتی باشم و تو اسمت رو فراموش کرده باشی. همون توهم بهتره. توهمی که توش رئیس باشم بهتر از واقعیتی که همه چیزم رو ببازم. اونم به خاطر هوس یه کارگردان
    سرد شید ماکارانیا. به خاطر شما از تهران اومدم قم. تا برام بپزدتون. میخوام توی هر قاشقم بیشتر از ماکارانی سویا و سیب زمینی و مخلفات باشه. و البته سس فلفل.
    آیا تپانچه میتونه یه پایان خوب باشه. نه. بعضی وقتا خود داستان بهتر از پایانشه. هر چی که میخواد باشه. من از کاملا متنفرم. بیشتر از این وضعیت. وضعیتی که چیزی که باید باشه نیست. مثل گوموا. گوموا پره از حسرت برای من. من رو دیوونه می کنه. همین طور دامبلدور در آخر شاهزاده دورگه. همتون رو خوردم لعنتیا. الان دارم میترکم. نمیتونم تکون بخورم. باید مثل خرس بخوابم.
    لعنت به هرچی سبکه. از سبک متنفرم. نمیتونم تکون بخورم. اما هنوز توی قابلمه پره از ماکارانی. باید صبح بخورمشون. اما اگه یکی نصفه شب بخوردشون چی! آه.
    من دست دارم داستان همونطوری که باید باشه باشه. یه دفعه چرا همه چیز باید تلخ بشه. اما از تلخی خوشم میاد یه جوراییه. انگار ته خطه. ته خط قشنگه. چون دیگه چیزی برای از دست دادن نیست. چون دیگه ترسی نیست. گویند پس از سیاه رنگی نبود. پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟ چرا این لعنتی گوشیش رو نمیده بازی کنم. من باید بخوابم اما دوست دارم لش بازی کنم. وانگی! بی خیال همه چیز. بی خیال همه زندگی
    بیا یه کم خوش بگذرونیم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #383

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    در سوگ گوموا

    بغضی که در گلوم حلقه زده فقط با یک دل سیر گریه آروم میشه. مرگ چند نفر من رو پیر کرد. دامبلدور، خرمگس، 95، گوموا. گفت باور نداشتم که تو را...
    و چقدر واژه کم دارم برای بیان احساسم. بگذار تا بگریم. بعضی وقتا فقط باید گریست. و دلم گرفته. بعضی ها نباید برن انگار. و شاید، این غم و اندوه عظیم من برای یک امر وحشتناک در این میون باشه. گویی در همه این افراد، یک سرنوشت مبهم هست. آدمای بزرگی که معلوم نیست آخر کار به کجا رسیدن.
    دلم گرفته ای دوست. کجاست محرم رازی که یک زمان، دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید. ای کاش همدمی بود تا این غم ها رو براش شرح بدم. غم از دست دادن گوموا. غم از دست دادن 95. آه از تنهایی. و آیا بعد از من، کسی چون من هست که بر من هم سوگواری کند؟ مرثیه ای بر یک رویا؟
    اگر همدمی بود، که همراه بود، می فهمید غمی که پشت این سوگواری هست. می فهمید حال زارم رو. و به 19 نزدیک میشیم. اتفاقی که خیلی تکونم داد. و باید فتوت نامه رو بنویسم زودتر.
    باید آماده رفتن باشم. و چه فایده؟ بعضی وقت ها، یک داستان، فقط سوگه. نه قبلی داره و نه بعدی. سوگ سیاووش. شاید.
    آه
    آه
    آه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #384

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    شب بخیر اندیشه
    امشب خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم. حرف هم داشتما، اما خب نمیدونم چرا نگفتم. شاید چون فایده ای نمیدیدم. که چی!
    شایدم منتظر بودم تو خودت یه کاری بکنی. یه حرفی چیزی. به سرم زد برم خاطرات اندیشه رو بخونم، اما بازم گفتم: که چی!
    تو کاری نکردی و حرفای منم توی دلم موند. شب بخیر اندیشه
    دیگه ساعت یک و نیم شده. درسته تازه سر شبه، اما خب باید بخوابم. شاید اینجوری یه کمی آروم بشم.
    شب بخیر اندیشه
    شب بخیر
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیخ مضر (02-01-18)

  14. Top | #385

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    عمیقا معتقدم آدم رو سگ بگیره جو نگیره. اصلا جو بدترین چیز این عالمه. آدم رو گور میکنه. کر می کنه. دیوانه می کنه. آدم جوگیر یه چیزی تو مایه های جن گیره. جو گرفته جن گرفته است. خره خر. یه کاری می کنه که حتی خودشم وقتی از جو بیاد بیرون میگه چقدر خریت بوده.
    وقتی به پدیده های اطرافم نگاه می کنم می بینم همه چیز همین جوه. حتی عاشقی هم جوه، چه برسه به چیزای خیلی بی اهمیت تر مثل اغتشاش و انقلاب.
    اصلا من خودم جوگیر شدم. جو عیاشی من رو گرفته. هی باید عیاشی کنم، هی بازی کنم، هی تفرعن کنم و با فکر ریاست خودارضایی کنم. بس که خود رئیس پندارم. اما آخرش که چی؟ میمیرم و اون وقت می فهمم که همش یه جو لعنتی بوده. اگه توی جو نبودم می فهمیدم زندگی یه چیز دیگه است. زندگی یه دوروزیه که باید توش فقط به مرگ فکر کنیم، تا بلکه مردیم به یه نوایی برسیم. دنیایی که یه حقیقتی فراتر از این عیاشی و ریاست داره. جو گیری خیلی بده. یکی رو جو میگیره احساس می کنه هنرمنده. یکی دیگه جو گیر میشه فکر می کنه خیلی زورش زیاده. یکی دیگه توهم می زنه که خیلی شاخه. آخ که این آخری چقدر آدم رو جوگیر می کنه که بره و اونی که توهم شاخی داره رو بکشه. اما یه جوهایی هم خوبن. یه توهم هایی اصلا قشنگن. مثلا من یه چند وقتیه که از بس تو جو ریاست جمهوری هستم و توهمش رو دارم، دیگه به خواستم رسیدم. دیگه نیازی نمی بینم برای رئیس جمهور شدن تلاشی بکنم. هستم دیگه! اینقدر خودم رو رئیس جمهور فرض کردم. خب مشخص میشه که جوگیری خیلی جاها هم خوبه. من دیگه نیاز ندارم زندگیم رو به فنا بدم برای رئیس جمهور شدن. یا اصلا عاشقی هم یک نمونه خیلی خوب از جوگیر شدنه. آدم جوگیر میشه که مجنون شده! توهم دوست داشتن می زنه. اینقدر میره تو جو که میگه اگه نرسه می میره، همش خودزنی می کنه و خودش رو آزار میده که چرا به طرف نرسیده. خب این خوبه دیگه. توی این جوگیری اینقدر غرق میشه که دیگه توجهی به این دنیای لعنتی نداره. این خیلی خوبه، چون توی یه توهم بیشتر نیست، وگرنه همش باید جوگیر باشه در انواع و اقسام گوناگونش. عشق حداقل یک توهم بیشتر نداره. آدم صاف و ساده میشه، راحت میشه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #386

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    اندیشه میخوام بخوابم
    شب بخیر

    دیوانه تر شدم!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. Top | #387

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    اندیشه سایه ات به سرم مستدام باد

    وقت نوشتن شده! نه! وقت ریختنِ روی کاغذه. من یه نویسنده لعنتی نیستم. و به این افتخار می کنم. آخ که فقط خودم و آن یار دگر (حریف) میفهمه چی دارم میگم.
    از نوشتن متنفرم. از قلم نیز. ما از اولشم کیبرد مغز کیبرد به دست بودیم. یعنی نمی نوشتیم. فقط فکر می کردیم. بعدش از بس از این فکر کردن لذت می بردم کم کم مرض گرفتم. مرض اینکه دیگران هم ببینن این همه قشنگی رو. بعدش سعی کردم نقاشی بکشم از مغز کج و ماوج و شیدا و به جنون دچارم. پری رو تاب مستوری ندارد. این شد که کیبرد مغز کیبرد به دست شدم.
    اینا هیچ کدوم ربطی نداشتن به چیزی که میخواستم بیرون بریزم. اونی که میخواستم بیرون بریزم یه احساس لعنتی بود که نَمتونم چطوری بگم! اما یه ربطایی به قانون شماره چهار داشت.
    عشق تو مست و کف زنانم کرد. بیخود و سرخوشم چه دانم کرد!
    و شاید یه ارتباطی هم داشت به اون داستان قدیمی نقاشان چینی و رومی. یا حتی داستان: «یا یوسف! اعرض عن هذا!»
    و احساس می کنم به دیانا هم ربط داره. و یک جورهایی هرچه برام پیش میاد به دیانا ربط داره. و البته فرعون. و من امید داشتم که فرعون قاتل دیانا باشه، چنان که در آن «افسانه شیخ» چنین بود، افسانه ای که هنوز نتونستم بنویسمش.
    زندگی من یه تعارض خیلی قشنگ و (کشمکش به زبان اهلش) بی پایان داره. بی خیلی چیزای مختلف. یکیش همین فرعونه، با دیانا و غیره. فرعون و عیاشی. و جالب اینجاست که وراء همه این ها موسی ای هم نشسته که افسوس میخوره. و هدفی و سرنوشتی و داستانی.

    ت= (شان:مهتاب>سوفیا و اتفاقات این روزها=یورک و باقی ماجرا!)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  17. Top | #388

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    چو شو گیرم خیالش را در آغوش
    سحر از بسترم بوی گل آیو

    بعضی وقت ها خواب ها چقدر شیرین هستن. برای من کلا خواب ها خیلی قشنگن. و البته متاسفم از این که خیلی اهل خواب دیدن نیستم. ای کاش ارتباطم با عالم معنا بیشتر از این بود. و چقدر خواب این دو صبح گذشته شیرین بودن. در هر صورت ارجاع میشه به n208
    اما امروز. امروز خیلی روز مهمیه. 19 دی. حتما در آینده برای این روز بزرگداشت بزرگی می گیرم. اصلا بهش اسم میدم. شاید روز بصیرت.
    و چقدر داستان ها که دارم برای نوشتن و گذاشتن در شیدائیات. اما ...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

  19. Top | #389

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    این زمان جان دامنم برتافته است
    بوی پیراهان یوسف یافته است
    کز برای حق صحبت سالها
    بازگو حالی از آن خوشحالها
    تا زمین و آسمان خندان شود
    عقل و روح دیده صد چندان شود
    لا تکلفنی فانی فی الفنا
    کلت افهامی فلا احصی ثنا
    کل شیء قاله غیر المفیق
    ان تکلف او تصلف لا یلیق
    من چه گویم یک رگم هشیار نیست
    شرح آن یاری که او را یار نیست

    امروز روز سنگینیه برام.


    تمام این حرفهای بالا، برای یه روز دیگه بودن که ارسال نکردم و در اندیشه ذخیره شده بودن، الان ارسالشون می کنم که حیفه. خلاصه که این داغیه که بر دلم نشسته
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  20. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

  21. Top | #390

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    اما بعد
    احساس می کنم اندیشه یک عریانی بهم میده که باعث میشه نتونم رسالت ببری رو انجام بدم. باید همه چیز اونقدر مخفی باشه که هیچ کسی نتونه حدس بزنه. و این میتونه شروعی باشه بر یک بازی در بازی که رسالتش فقط پیچیده کردن باشه (ارجاع به افسانه کیشی بوسنیایی ماهی)
    همه این حرفها چرتن. طبیبا میاساد کسی در دوگیتی، کسی که میان دو منزل نشیند!
    گرچه بیت اصلی ظاهرا اینه که: طبیبا میاسا میان دو گیتی، کسی چون میان دو منزل نشیند؟
    اما اون ورژن اول هم معنای خودش رو داره. میاساد کسی در دو گیتی، کسی که میان دو منزل نشیند
    من خیلی زیاد میان دو منزل نشسته ام. فکرم و راهی که انتخاب کردم و عقل و عشقم بهش حکم می کنه، راه نقاشان رومیه. راه قانون شماره چهار. راه انابت، راه انقطاع و کمالش، راه عشق.
    اما راهی که دارم میرم، بیراهه نقاشان چینیه. کثرت در کثرت. یا رومی رومی یا زنگی زنگی! من فقط دارم نقش و طرح زیاد می کنم و زیاده حرف می زنم. این کاریه که می کنم. اما فکرم چیز دیگه ایه.
    و مشکل اینه که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! هرچقدر این عبد یدبر می کنه الله یقدر می کنه. و اینجا یک اسارت ازلی است. در همین اندیشه گفته بودم و پرسیده بودم: آیا کسانی که به کوه نمی روند آزادند؟ البته که چنین کسانی اسیرند. آزادی کجا و این قفس کجا؟ منم همون اسیرم. و تمام امیدم به اینه که خود این اسارت پایان خوبی داشته باشه. شاید آزادی رویای زیادی باشه.
    ببر صبر، برنامه ریخته روی قانون شماره چهار و نقاشان رومی. اما راهی که پیشی داره میره راه نقاشان چینیه. این راه قطعا به شکست میرسه. و بدتر وقتی که فکرت چیز دیگه ای باشه.
    و چطور تلمیح کنم این حرف هارو؟ که آشفته تر از این حرف ها هستم. و چطور آزاد بشم از این اسارت؟ (آهنگ دوئل باید اینجا پخش بشه)
    عزم آن دارم که امشب نیم مست
    پای کوبان کوزه دردی به دست
    سر به بازار قلندر در نهم
    پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
    تا کی از تزویر باشم خودنمای
    تا کی از پندار باشم خودپرست
    پرده پندار می باید درید
    توبه تزویر می باید شکست
    وقت آن آمد که دستی بر زنم
    چند خواهم بود آخر پای بست

    آه که حسرت یک چنین تصمیم و یک چنین عزمی بر دلم مونده. و تجربه نشون داده که چنین تصمیم و چنین عزمی رو من نمیگیرم. و اون که باید بگیره خودش بی خبر میگیره. «الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله»...

    این تصمیم رو بگیر
    دستم بگیر، دستم را تو بگیر
    التماس چشمم را پذیر
    آغوشی باش، تا بوی تو بگیرم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  22. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1