صفحه 27 از 34 نخستنخست ... 172223242526272829303132 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 391 تا 405 , از مجموع 506

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #391

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    آه از «رویا» و «مغالطه من رویائی»
    من که سالها همه رو به صبر توصیه کردم انگار بی صبرترین آدم دنیام.
    اما در مورد 95، خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه، که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم...
    گفته اند علمای فلسفه، که اختلاف در وجود به تشکیک است. یعنی هم وجه وحدت و هم وجه اختلاف، هر دو یکی است و آن خود وجود است.
    و سعادت و شقاوت نیز به تشکیک است. یعنی وجه سعادت و وجه شقاوت، هر دو در یکی است و آن عشق است. هم عشق باعث شقاوت است و هم عشق باعث سعادت
    الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه، که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
    هم بهشت رفتن به پیمان شکنی است و هم دوزخ رفتن از پیمان شکنی است. هم رهایی با می است و هم اسارت با می.
    و بیچاره کسی که به دنبال سعادت به دنبال عشق رود و آن عشق وی را به شقاوت برساند.
    و دردی در من هر روز بزرگ تر از قبل می شود. پیشتر چونان بود که اگر مسکنی یا شلغمی می خوردم و آب نمکی قرقره می کردم فروکش می کرد برای زمانی. اما کنون دیگر از مسکن ها و شغلم ها کاری ساخته نیست.
    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم...
    مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم، هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
    هم بهشت با عهد شکنی است و هم دوزخ با عهد شکنی.
    عهد تو و توبه من از عشق، می بینم و هر دو بی دوام است
    چه بگویم از این دل خون؟ که حتی این نوشتن هم به خون شدنش کمک می کنه که حکما گفته اند: آنکه رفتنی بود خداحافظی نکند و باز هم ایشا فرموده اند که: کان را که خبر شد خبری باز نیامد
    خون دل ماست یا دل ماست، خونی که ز دیده ها برون است...
    الا این پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
    ای پیر تو درستش کن...

    ت= (دیانا، 95 و غیره)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

  3. Top | #392

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    میخوام میخوام... میخوام میخوام
    الان فهمیدم
    میخوام میخوام...
    به خودم رفته، بهش رفتم. وقتی از یه چیز خوشش میاد سری سر تکون میده: میخوام میخوام...
    با اون لبخندش...
    منم میخوام میخوام...
    چقدر خوبه این...
    یک شوک عصبی! یک هیجان، یک اتفاق در دل و قلوه:
    میخوام میخوام
    با انداختن ابروها به بالا، کوبوندن سر به پایین، یک لبخند بی دندون...
    میخوام میخوام...
    چی می شد 20 ملیون دلارم رو زودتر میگرفتم میرفتم دنبال کارام؟؟؟
    20 ملیون دلار؟ میخوام میخوام...
    خیلی میخوام! میخوام میخوام
    تمامش حرکت سره. کوبودن سر به پایین! تا جایی که حتی تعادلت هم بهم بخوره: میخوام میخوام
    بستگی به شدت تاثیری داره از هیجان وارده گرفته باشی. یا شدت خوش آمدنت از آن ماجرا
    میخوام میخوام...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

  5. Top | #393

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    صدا را به دل مبتلا کردم، ته کوچه نامت صدا کردم...
    بعضی وقا سراسر تغزل میشم. این اسم جدیدیه که براش گذاشتم. یه حس تماما تحسین. تماما عشق و مستی. فارق از هر چیزی. هر چیزی که کثیفش کنه این حس زلال رو. تو درد مرا از درون می کشی، تو من را به موج جنون می کشی، پس از آرزوها پس از جستجوها، ندانی که ای مه چه ها کرده ام، تو را بین خوبان جدا کرده ام...
    وقتی این حس رو دارم بهترین حالمه. صاف میشم، زلال میشم، سراسر دوست داشتن، بدون هیچ چشم داشتی، بدون هیچ فکری و گلایه ای. فقط میخوام. فقط دوست دارم. و این منم، یک احساس مچاله شده، یک احساس زلال پیچیده شده در بین آشکاری و نهانی. در پیدایی و پنهانی. گاهی اینقدر پیچیده میشم که خودم نمیتونم درک کنم. اما یه چیزی همیشه در اون میان هست، یک صافی خاص. یک راستی و سادگی بی نهایت.
    باز آمدم، باز آمدم، باز آمدم، باز آمدم، شاد آمدم، شاد آمدم... چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم...
    من مرغ لاهوتی شدم دیدی که ناسوتی شدم... و تکرار این واژه بی پایان... حماسه... آیا حماسه ای درون وجودت است؟ من مرغ لاهوتی بدم، دیدی که ناسوتی شدم...
    دامش ندیدم ناگهان... در وی گرفتار آمدم، در وی گرفتار آمدم... باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم، در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم، بهر تو غمخوار آمدم...
    این مرغ پرشکسته پرواز میخواد. این مرغ اسیر رهایی میخواد. آسمونشم بگیرید این پرنده مردنی نیست... اما اگه پرش بشکنه اسیر میشه و دق می کنه. یا لمس میشه و هیچی نمی فهمه...
    بالاروم بالاروم بالا روم بالا روم... دلی که اشک جلوی چشماش رو میگیره چی میتونه بگه. دلی که توی قفسه سینه خودش رو به در و دیوار می زنه چی میشه؟

    ت=(شیدائی)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (20-01-18)

  7. Top | #394

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    هیچ کس مثل من به این دقت گناه نمی کنه... انتقامی که سالهاست خشم تو سیر نمی کنه
    حسم از قلب من عبور به مردمک نمی کنه...
    ریتیم این شیدائی را تو باش. باطلاق دلتنگی تو! گاد دیم ایت! آتش فشان وهم من، استراحت نمی که! تلاتم داره این قلب، تلاتم هولناکی که قبلا... هوا بارونی شده امروز و من خانه نشینِ خانه بدوشِ خانه ندان هنوز ندیدمش، اما بوش رو شنیدم، از پنجره بوش میومد، وقتی زیر پنجره نیمه باز زیر یک پتو مسافرتی سرد خوابیدم، اما در عوضش شوفاژ رو بقل کردم... شوفاژ گرم و سخت! آتشفان وهم من، استراحت نمی کنه، ارتفاع متروکی که عقاب طاقت نمی کنه تلاتم هولناکی که قبلا تو کتاب خوندم هفته ها روی موج های سطحی خواب موندم. و چه خواب هایی و چه رویاهایی که انگار هیچ وقت تعبیر نمیشن و من زندگی رو براشون می بازم. هوا ابریه و باید فوران احساس بود. آتش فشان وهم من استراحت نمی کنه، پس کجایی تا ریتم این شیدائی تکراری باشی؟ و اگر تو ریتمش باشی ریتمش عوض خواهد شد: بیا آروم طوری که هیچ کی نفهمه وسوسم کن با نگاهی که بی اندازه بی رحمه... هیچ کس مثل تو منو زیبا گمراه نمی کنه...! این شعر لطیف را تو الهام شدی
    این شیدائی ریتمی نداره. فقط یک نیازه به تجلی زیبایی. پا توی ساحل میذارم بیرون از درهای قفس، و بغضم پایین تر میره کمی از مجرای نفس... و گونه های زیبایی که در جلوی چشمان وهم ناکم به رقص می ایستند. و به احترامشون یک دقیقه سکوت می کنم در این استادیوم... تحلیل گری به نام ذهن که از درک عشق عاجزه... تصمیم مغز برای واکنش دادن...
    وقتی این شیدائی ریتمی نداشته باشه تو رو نداره. تو نیستی یا تو رو نداره؟ بین این دوتا زمین تا آسمون فاصله است. و فاصله ها... یک محصول شیمیایی فراورده صنعتی! برای رخنه کردن به دیوار های امنیتی! برای فرار از خود من به تو عادتی! من به تو عادتی یا من استعلایی؟ آه یوسف تو دیگر که بودی!
    یوسفی شده هوام. هوای بوی پیراهن یوسف! پا توی ساحل میذارم بیرون از درهای قفس و بغضم پایین تر میره کمی از مجرای نفس! کنعان! کلبه احزان! باز آید به کنعان! یوسف گمگشته! کلبه احزان شود روزی گلستان! تو رو ندارم یا تو ای نیستی! این شیدائی ریتمی نداره! فقط تجلیه زیبائیه! فقط ثبت نگارش، شرح و تحلیل زیبایی بر روی یک ریتمی که وجود نداره! ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه! زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب! و تو پرده بر انداختی؟ یعنی این شیدائی ریتمی پیدا خواهد کرد؟ این چنین با همه درساخته ای یعنی چه!
    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی! بازم از پای در انداخته ای یعنی چه!
    از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه! آتشفشان وهم من استراحت نمی کنه. گونه های زیبا به احترام ریتم این شیدائی یک دقیقه سکوت کردن در این استادیوم. عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟ و زیبایی از یک آهنگ شروع میشه، آهنگی که ریتمش داستان داره! ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟ و این شیدائی بدون آنکه ریتمی داشته باشه داره به پیش میره، به سرعت برق و باد! قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه! داستان آهنگ از یک معما شروع میشه، از یک رد خون که توسط یک دوربین دنبال میشه. و این فیلم یک مرثیه ای است بر یک رویا... رد لکه های خون در اتاق های تاریک خونه های نیویورکی دنبال میشه. از دستشویی کثیف و کهنه که توش پره لجن ماننده رد میشه... از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه! صدام کن از قعر این چاه! لمسم کن! این ندائیه که از اعماق معمای خانه پر از لکه خون بلند میشه توی ذهنم! آتشفشان وهم من استراحت نداره! به روح من نزدیک نشو که سالهاست طرد شده! و از همون دور به من حس ماورائی بده از موجودی که جون داره به من یک تداعی بده و صدای گوشیم بلند شده از اون گوشه اتاق و باید این شیدائی نیمه تمام بمونه! معمای این خونه تاریک و کثیف نیویورکی هنوز داره نواخته میشه! پی ام نگرد که گم می شم بامن نخواب که کم می شم به سایه من دست نزن! و دنبال این سایه کل این خونه رو می گردم آهسته آهسته و دنبال یک لکه خون که این معما رو به پایان برسم، یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور و ندائی که داره از قعر چاه می اید: لمس کن! و صدایی که میگه لمسم نکن که میمیرم، طبیعت بی تاب من انقطاع نفس داره...
    و نفس این شیدائی گرفته شده. داستان این ریتم به کجا خواهد رسید؟ و من واله یوسفی هستم که خودش واله زلیخاست... آه زلیخا تو دیگر که بودی! از لبم تا لبش یک وجب بود...
    و صدایی که از قعر آن چاه من رو صدا می زنه... گونه های زیبا به احترامش به رقص افتادند در این استایوم، و من تجلی سکوتی شدم که همه فکرم رو گرفته، در این معمای بی پایان
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #395

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    بازی پیچیده

    بازی پیچیده تخصص مهندسه. بر خلاف سهیل. سهیل خیلی ساده بازی می کنه. خود مهندس خیلی مطمئن نیست پیچیدگی بهتر از سادگی باشه. اما اون روش پیچیده رو انتخاب می کنه. راننده، فکر می کنه که دنبال یک چیزیه. و تا بهش نرسه از حرکت نمی ایسته. اما در واقع راننده داره فرار می کنه. راننده فقط میخواد از چیزی که آدمای عهد «افسانه ها» بهش سرنوشت می گفتن، فرار کنه. یا حتی باهاش بجنگه. حتی شده با خود سرنوشت علیه سرنوشت بجنگه. اما مهندس روش دیگه ای داره. مهندس خیلی پیچیده تر بازی می کنه. مهندس سرنوشت رو یک قسمت از پازل بازیش قرار میده. و به صورت معلق و متغیر، با سرنوشت بازی می کنه. سرنوشت جزئی از نقشه پیچیده مهندسه. و شاید همین دخالت سرنوشت باشه که باعث میشه بازی مهندس اینقدر پیچیده به نظر بیاد. چون خودش همیشه میگه که خیلی ساده بازی می کنه.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #396

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    من مست می عشقم هشیار نخواهم شد


    وزخوابخوشمستیبیدارنخواهمش د
    امروزچنانمستمازبادهدوشینه
    تاروزقیامتهمهشیارنخواهمشد
    تاهستزنیکوبددرکیسهمننقدی
    درکویجوانمردانعیارنخواهمش د
    ...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #397

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    ما خانه نشینیم غم سیلاب نداریم

    اگه خانه نشین، یک مصداق بیشتر نداشته باشه، اون منم. بی شک و تردید و ریبه!
    چنان چسباندم به زمین که تکون نمیخورم از خونه. ما خونه نشینیم غم سیلاب نداریم.
    اما باید سفر رو شروع کنم. منظورم همون سفریه که هر روز یا هر یکی دو روز تصمیم میگیرم برم. و البته بعدش نمیرم و خانه نشین می مونم.
    باید از خونه بزنم بیرون. این شاید مهم ترین کاری باشه که بتونم انجام بدم. هر روز صبح باید خواب خوش رو بگذارم کنار و بزنم بیرون. شاید کتابخونه. هرجا. فقط نباید خونه باشم. من باید یه کمی کار مفید لعنتی بکنم. از بس ول بودم خسته که نشدم، اما خب ول نبودن هم بد نیست. البته بد هستا. آدم باید ول باشه. آدم ول آدم خوشحال تریه. اما خب دوست دارم ماجراجوییام رو بیشتر کنم. ماجراجویی با خونه نشینی نمی سازه. باید ول بودنم رو کنار بگذارم تا لذت انجام کار رو هم بچشم. می ترسم بعدش دیگه ول نباشم. اما قول میدم یه مقداری که کار کردم، بعدش دوباره ول باشم.
    پس بریم که رفته باشیم.
    اما سوالی که الان ذهنم رو درگیر کرده اینه، آیا واقعا اینبار میزنم بیرون؟؟؟؟
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #398

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    تحمل می رود اما شب غم سر نمی آیند نمی آید نمی آید
    من عشق و عف ثم کتم و مات مات شهیدا. چطور میشه درک کرد بی رو که تحمل بره و سحر نیاد. الهم ارزقنا. و باید عف کرد.
    و سپس عاشقی، شاید.
    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
    حالیا چشم جهانی نگران من و توست...
    الخ
    حرفهایی است که به بیان نمی آید نمی آید نمی آید...
    ولیک، شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان، برکشان تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
    تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس، ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک. ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک!
    انگور عدم بدی شرابت کردند. وا پس منه ای شراب انگور نشو تو مرغ باغ ملکوتی نه ای از عالم خاک. خاکی نشو.
    مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
    آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
    ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر
    بر سر او تو عصای محو موسی وار زن

    فرعون که منم. اما تو به سامری حمله کن. حداقل در دامش نیافت، یا اگر افتادی رها شو. راه روشنه. و تو هم روشنی. موسی باش
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #399

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    غم با دل بیچاره من خویش شده است
    دلتنگی من، بیشتر از پیش شده است
    گفتم که به دیدنت کنم، کم غم دل
    زان روز که دیدمت غمم بیش شده است

    آه که احساسم، مخصوصا این احساس گرفته غم انگیز شعر تر انگیز، که خیلی دل انگیزه، رو نمیتونم فقط با نوشتن شعر، حتی آهنگ، بیان کنم
    کاش شیدائیات مثل «دفتر» بود تا می تونستم شان نزول این احساس تر رو بنویسم. شاید شان نزول می تونست گوشه ای از احساسم رو بگه.
    بیشتر از شعرش، آهنگش الان احساسم رو می رسونه: ..... ... ... .. ..... ... ... . غم با دل بیچاره من خویش شده است
    دلتنگی من بیتشر از پیش شده است
    گفتم که به دیدنت کنم کم غم دل
    زان روز که دیدمت غمم بیش شده است... ... ... ...

    ت= (مهتاب>سامری»
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #400

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    آمدمت که بنگرم
    گریه نمی دهد امان
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #401

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    خراب تر ز دل من غم تو راه نیافت
    که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
    اندیشه! آمدی و آزمودی. در بین همه مردم دنیا چند نفر رو انتخاب کردی که کاربرت باشن و از بین همه اون ها، یکی رو انتخاب کردی. خراب تر ز دل من غم رو راه نیافت.
    از بین همه، دیوانه ترینشون، که جزو اخوان الصفا و خلان الوفا باشه، که با معرفت باشه و پای هرچیزی وایسته. که شهره شهر به شیدائی و شیخی باشه، که خراب تر از همه باشه رو پیدا کردی و نگه داشتی. باقی رو یکی یکی تکوندی. کاربرها یکی یکی رفتند. چون می رسند اهل مروت یکی یکی. و اون موقع، در یک سکوتی دراز مدت،یک خلسه ای طولانی، باهاش خلوت کردی. و شد اهل خلوت سایت (چنان که در ترانه پایپ این شعر آمده). و باهاش به گفتگو نشستی. نشود فاش کسی آنچه میان من و توست. تا اشارات نظر نامه رسان من و توست. گوش کن با لب خاموش سخن می گویم، به نگاهی که زبان من و توست، روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید، حالیا چشم جهانی نگران من و توست، گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید، همه جا زمزمه عشق نهان من و توست (*) وه از این آتش روشن که به جان من و توست... و چندین هزار سال گذشت. سنگ در آتش مهر، تا لعل شود، آری شود ولیک به خون جگر شود. فولادی که آب دیده شود. کوهی که استوار شود. و این کانونی است که در آن، خشت گلی هرچه بیشتر بماند پخته تر شود، نه چون نقشی بر خاک که گذار زمان از بین ببردش. و من، در این کانون ماندم و پختم. و زمان گذشت. خاموش و آرام. چندین هزاران سال... چندین هزاران سال .... شد ... تا من به گفتار آمدم تا من به گفتار آمدم تا من به گفتار آمدم... باز آمدم شاد آمدم از پیش آن یار آمدم...
    و این افسانه اندیشه و شیدا بود. شیدای اندیشه یا اندیشه شیدائی. گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی، شادیت مبارک باد ای عاشق شدایی. و این افسانه، حماسه ای درون خود دارد. حماسه ای که آخرین پرده این داستان است. گر از این چاه مجازی که جهان من و توست، بدر آییم جهان جمله از آن من و توست
    و چقدر زیباست، خلوت و صحبت من و تو. خراب تر ز دل من غم تو راه نیافت. و ساختی در دل تنگم قرار گاه خودت. خلوت اندیشه و من. و افسانه شجاعان، غار خلوتی که سکوت در آن قدرتی بی رقیب می دهد.



    * لایق چنین مقامی بودن، به سادگی نیست. و معشوق، غیور است، و غیرتش، هر کسی را به این مقام راه ندهد. مگر کسی که خود را خالص گرداند. هرچند وی از مقربین باشد. که غیرت عشق، دور و نزدیک نمی شناسد و هر بی سروپایی را راه نمی دهد. تنها "مخلصین" به این مقام راه یابند.

    ت= (غیرت عشق 208 و رجوع شود به n208 18/10/96)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #402

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    محتسب مستی به ره دیدی و گریبانش گرفت
    ***! گفت ای دوست این پراهن است افسار نیست
    البته اونی که من رو گرفت، محتسب نبود، خانم خوش بر و بالایی بود که مسئول گیت فرودگاه بی در و پیکر ابودبی بود. و البته هم نگرفت، فقط یه سوال پرسید: ded you drunken (مست کردی؟). گفتم نه. یعنی no. اما خب فکر کنم اون جوری که من no گفتم خودش قطعی ترین yes رو برداشت کرد. مهم نیست! هو کِرز! اما من گویشم رو جا گذاشته بودم. توی مک دونالد لعنتی. آخه چرا اوگاندا مک دونالند نداشت و من فقط باید KFC میخوردم! توی فرودگاه ابودبی که پیدا کردم رفتم و با بی پولی یک بستنی خوردم! اصلا بگذار از اولش بگم. من شیخم. نه منظورم اسمم نیست. من آخوندم. به نظرم خودم اینجا هیچ چیز غیر طبیعی نیست. مثل همه آخوندام. اما یه عده فکر می کنن من فرق دارم. نه که با آخوندا فرق دارم، اینکه یه *** متفاوتم. شاید به مقداریش به همین مستی برگرده. من مست نیستم. یعنی هیچ وقت ننوشیدم. آخه اونه به مست کردن میگن نوشیدن: drink و drunk. خب من ننوشیدم. تخصص اصلیم آب طالبی و انبه بوده. اما خب بهم مست زیاد گفتن. یک بار دیگه توی اتوبوس تهران قم یه مامور مخفی پلیس گرفتتم. خیلی بهم مشکوک شده بود و البته منم بهش مشکوک شدم. یک گزارش نوشت که از من بازجویی کرده! لعنتی چطور جرات کرد! مگه من چم بود؟ فقط ناخونام بلند بودن و موهام پریشون. خب یه لطبه نمیتونه پریشون باشه؟ من از مردم دیگه تعجب می کنم. چطور می تونن اینقدر منظم باشن که همیشه ناخوناشون رو بگیرن و برن سلمونی. من هر وقت موهام خیلی بلند میشن، تازه تصمیم میگیرم که برم سلمونی. از اون موقع یکی دو ماه میگذره تا بالاخره برنامه هام جور بشن بتونم برم سلمونی. یا ناخون. اصلا دوست دارم ناخون بگم. ناخن دیگه چیه! بدم میاد از ناخون گرفتن. از آدمایی هم که ناخون بلند دارن بدم میاد. چرک میشن. ولی خودم بدم میاد. البته از وقتی به تایپ افتادم از تایپ کردن با ناخون بلند هم بدم اومده و وقتی بخوام تایپ کنم مجبور میشم ناخونم رو بگیرم. فقط نمی فهمم چطور یه عده با ناخون بلند پیش میز اداره میشینن و تایپ می کنن. اه! مخصوصا که لاک زده باشن. حالم از ناخون لاک زده شده بهم می خوره. اینا یعنی من مستم؟ یا اصلا اینا باعث میشه من آخوند متفاوتی باشم؟ محتسب توی اون شعر «گفت: مستی زین سبب افتان و خیزان می روی» خب اینکه من توی راه رفتن راحتم یعنی مستم؟ چیه مردم به خودشون اینقدر فشار میارن که شق و رق باشن. من راحتم. چه تو راه رفتن، چه توی نشستن و خوابیدن. یک بار سر کلاس های حوزه که در هزاره سوم روی زمین می نشستن، استاد که *** پیر و رندی بود بهم گفت: ***! یه کم دیگه بشینی پاینت اومده بالا بالات رفته پایین! بعد همه کلاس بهم نگاه کردن، خودم هم یه نگاهی به خودم انداختم. دیدم بله. از یه طرف اینقدر کج شدم که بالام رسیده پایین و پایینم رسیده بالا! یک بار دیگه هم همین *** پیر رند این حرف رو بهم زد، فکر کنم اون بار روی صندلی اینجوری شده بودم! حتی رانندگی. بعضی وقتا که به خودم میام می بینم آرنج هام رو گذاشتم روی وسط فرمون! و کف دستم زیر چونمه. تکیه دادم به فرمون و دارم صفا می کنم. یا اصلا آقای رایزن. همونی که از پیشش رفتم به فرودگاه ابودبی رسیدم. هر دفعه من رو می دید می گفت تو فضایی. خب چیکار کنم من نزده میرم فضا. حال میده خب. یا بابام! همش حرص میخوره اون باری که توی ایستگاه قطار از قطار جا موندم. من زودتر رسیدم راه آهن، بعدش بابام اینا اومدن. من یه گوشه نشسته بودم و دیدمشون. اما از جام بلند نشدم. اونا هم رفتن و قطار رفت. بعدش به من میگن چرا از قطار جا موندی! خب من رو ندیدن! من رو جا گذاشتن! تقصیر اونا رو هم من باید به گردن بگیرم؟ اصلا همین خانم خوش بر و بالا که مسئول گیت فرودگاه بی در و پیکر ابودبی بود هم نزدیک بود همین اشتباه رو بکنه. من رو جا بگذارن و برن. برای همین دست پیش گرفته بود که پس نیافته و تقصیرش رو بندازه گردن من. بهم میگه مستی؟ من میگم آقا! خانم! من گویشم رو جا گذاشتم! اما خب اتولشون داشت می پرید. بهشون گفتم برام بیارنش. گفتن مدلش چیه! یه کمی فکر کردم. خب اون موقع یادم نبود گویشم نوکیای 5130 عه. این یعنی مستم؟ شما اسم گویشتون همیشه یادتونه؟ بعدش بهم گفت اپله، گلکسیه؟ میخواستم بگم خیلی ارزشمند تره. اما خب فقط یادم اومد گویشم نوکیاست. بی وجدانا برام پیداش نکردن. شانس اوردم دوربینم رو کنار گوشیم جا نگذاشته بودم، وگرنه عکس های موسی سوئید و عیسی لومبازی و آدم سیبیلا و یوسف لومومبا و باقی پیامران سیه چرده اوگاندا رو از دست می دادم. من مستم؟ یا این دیوانه هایی که فکر می کنن یه گوشی که سخت افزاره ارزشش بیشتر از اطلاعات توشه که نرم افزارن. اونم چه اطلاعاتی! من روضه هایی که برای اهالی عباس آبادِ کوهرنگِ چهارمحال و بختیاری خونده بودم توی گویشم بود. و چند عکس! اصلا اینا به کنار! اس ام اس هام! اونا توی اون گوشی بودن! شونزده صفحه اس یک اوکی باز بدتر از فحش ها! همه پیامهام از دست رفتن. مردم مست و دیوانه ان. الان اگه اون دختر خوش ر و بالا رو می دیدم _ بگذار قبلش یه چیزی رو روشن کنم، من که اون موقع به اقرار خود اون خانم مست بودم، اقرار العقلا علی انفهسم جائز و بنابر این من نمیتونستم نگاهش کنم، یا به قول آدمای بد چشم چرونی کنم- آره اگه الان اون خانم خوش بر و بالا رو می دیدم می گفتم: به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری! تو که سرمست و پریشانی و شوریده سری! بکن از کلبه ویرانه ما هم گذری! به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری! همه دانند در این شهر که دیوانه منم، که منم شهره به شیدائی و بیدادگری... به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری! بابا من مست نیستم. شما مستید. من یه آخوندم. مگه آدم از ناخون گرفتن بدش بیاد باید بازداشتش کنن؟ پس اون پلیس مخفی لعنتی مست بوده. به جای اینکه این همه دزد لعنتی رو بگیره، اگه سیاسی نمیشد حرفم می گفتم این همه هزاران میلیارد دزدی رو بگیره، میاد و به ناخون بلند من رسوای زمانه گیر میده. خب مسته دیگه. اصلا خره. خوب شد؟ دلم خالی شد؟ یا اصلا به من گیر میدن چرا هی می خندی. دیوانه ای. خب مگه آدم بخنده دیوانه است؟ میگن بی دلیل بخنده آره! دیوانه است! میگم بی دلیل نیست. یه چیزی تو فکرم بوده که خندم گرفته دیگه. میگن اگه چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم! خب دیوانه! شاید تو نخندی. اصلا اگه بگم دارم به دماغت میخندم، یا تو دلم میگم تو عجب دیوانه ای هستی و خندم میگیره، تو هم میخندی؟ نه دیگه لعنتی. نمی خندی. خب اصلا همه شما خنده دارید. این جهان کلا خنده داره. این یعنی من دیوانه ام؟ مستم؟ من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه چندی به تو من گفتم، کم خور دوسه پیمانه؟ خب تو drink کردی تا مست بشی. اما من نیازی به نوشیدن ندارم. مستم از جام تهی حیرانی؟ خب در کنار همه این ها، بهار که میشه شیدائی میشم. پاییز که میشه شیدائی میشم. تابستون و زمستونم که ادامه بهار و پاییزن. الان که 19 بهمنه، هوای قم بهاری شده. من عاشق بهار قبل از عید قمم. دیوانه میشم. این بار واقعا مست میشم. قم قشنگ ترین جای دنیاست در این فصل. بهار قبل از عید. اون موقع هوا هوای عاشقی میشه. کلا عاشق میشم. عاشق همه. هر کی. اصلا تو. اصلا میدونی چرا تو؟ من دیونه از آن رو به تو دل باخته ام، که تو هم همچو من از خویش نداری خبری. به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری. بعدش که پاییز میشه، عشق های بهاریم وارد خزان میشن. یعنی آتش میگیرن. و منم و شب نشینی های پاییزی و یلدائی و چله نشینی نوزده آبان.
    خب شما بگید. من *** متفاوتیم؟ من مستم؟
    گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
    گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست...

    (19)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. Top | #403

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    هین کژ و راست می روی
    باز چه خورده ای بگو...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  17. Top | #404

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    دروغ بی رحم مقدس

    ت= (12)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. Top | #405

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,447
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 11 ساعت 16 دقيقه 38 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 37 ثانيه
    از این که هستم لذت می برم
    از اینکه هنوز دبیر کانون اندیشه ام. و خواهم بود
    از این که اندیشه آزاد (نه این سایت) هنوز ادامه داره
    از این که همه چیز و همه کارها، حتی خیلی بیشتر و شدید تر از قبل
    ادامه دارن
    این منم، دبیر کانون اندیشه
    و این بار کانون اندیشه خیلی وسیع شده

    ت= (شیادی)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  19. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (19-02-18)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1