صفحه 30 از 30 نخستنخست ... 20282930
نمایش نتایج: از شماره 436 تا 445 , از مجموع 445

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #436

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

    یاد هر قوم مکن نا نروی از یادم!
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #437

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    سلامان و ابسال؟
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #438

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    دکتر فاستوس؟ فاوست؟
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #439

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    و سخر لکم ما فی الارض جمیعا!

    -مگه من مسخره تو ام؟؟؟

    - ما رو به سخره گرفتی؟

    قال بلی!
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #440

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    مرد مرده، در خانه تکانی ها به صورت اتفاقی دستش به صندوقچه خورد و یکی از طلسم ها افتادن بیرون

    شور شیدایی

    می سوزم از عشقت بگو

    دیگر چه می خواهی؟

    زین کشته ی بی آرزو

    دیگر چه می خواهی؟

    در جان من، دیگر نماند

    آن شور سرمستی

    خالی ز می، گشت آن صبو

    دیگر چه می خواهی؟

    ---

    من غرقه ی موج غمم، ساحل نمی دانم

    گمگشته ی کوی توام، منزل نمی دانم

    افسانه ی هستی مگو، نقشی بود بر آب

    از من نشان دل مجو، منزل نمی دانم

    ---

    ویرانگر دل های ما، ای خانه ات آباد

    خاکستر جان های ما، خوش می دهی بر باد

    آه ای ذوق جنون

    خواهم که از اهل خرد

    یا من بیرون کنی

    دل را مجنون کنی

    آواره ی هامون کنی

    داغم افزون کنی

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو

    بازیچه ام، این سو و آن سو می شوم

    در بازی پیدا و ناپیدای تو

    گشتم فنا اکنون بگو

    دیگر چه می خواهی؟

    زین کشته ی بی آرزو

    دیگر چه می خواهی؟

    در جان من، دیگر نماند

    آن شور سرمستی

    خالی ز می، گشت آن صبو

    دیگر چه می خواهی؟

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو

    بازیچه ام، این سو و آنسو می شوم

    در بازی پیدا و ناپیدای تو

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو


    و انه لقسم لو تعلمون عظیم! چه گذشت؟ چه دوز بالایی داشت این سراج. و چقدر کورند کسانی که تو را درک نمی کنند. این دوز بالا را. ای در سر دلدادگان سودای تو، ای جمله هستی همه شیدای تو،
    بازیچه ام این سو و آن سو می شوم، در بازی پیدا و نا پیدای تو...
    مرد مرده همیشه در مورد یک چیز فکر می کرد. قلبش. که توی صندوقچه، اگر سالها بگذره و ازش استفاده نکنه، شاید اصلا از بین بره، و دیگه هیچ وقت نتونه ازش استفاده کنه. اما بازم میگه اشکالی نداره. این که هیچ وقت نتونه از قلبش و از اون طلسم ها استفاده کنه بهتره از این که با استفاده بیجا، از بین ببردشون.
    ماه رویا جلوه کن در شام تارم...

    عین! و مشاور و شاور!

    رو مگردان بر نمی گردم من از تو...

    لعنت به آن مشاوران و جاهلان، لعنت به آن عقل! دو اندیش! بعد از این دیوانه ساز خویش را! آن عقلی که به جهل رهنمود کنه بهتر که دیوانه بشه
    لعنت به آن مغز های کوچک زنگ زده و آن مشاوره ها و غرض ورزی ها...

    گشتم فنا اکنون بگو دیگر چه میخواهی... زین کشه بی ارزو دیگر چه می خواهی...


    ت= (صندوق چه مرد مرده، 208، سوفیا و ...)
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #441

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    دیروز دوازده سیزده ساعت پشت فرمون لعنتی، ساعت یک و خورده ای بیهوش شدن و بهشون اومدن سه ساعت بعد، قبل ساعت پنج، سرسری نماز خوندن و نیاز کردن، بعدش رفتن و سروکله زدن با دانشجوی خود استاد گرفته ای که نمی فهمه وقتی تقاضا بره بالا قیمت هم بالا میره، بعدش ماجرا جویی تو دانشگاه مفید، درست پنج سال بعد از آخرین بار، بازی کردن و بازی کردن و خسته کردن خود و از بیخوابی منگ شدن، همه اینها رو نکردم که الان بیام اینجا بشینم و بنویسم. همه اینا، شاید، همشون برای این بود که امشب ساعت ده بخوابم و فردا صبح زود بیدار بشم و دیگه تا آخر سال هر روز صبح بیدار باشم.
    اما الان اینجام. تا الان شیدائی بود، از اینجا به بعد میشه قانون مرد شماره دو. به خاطر این قانونه که اینجام. قدرت اراده؟ خیلی سوال عجیبه. آیا خواستن کافیه؟
    من میخوام، همین بسه؟ هر چقدر بیشتر به این سوال فکر می کنم دیوونه تر میشم. مگه جز خواستن چیز دیگه ای هم وجود داره که دخیل بشه؟ اما چرا میخوام و نمیشه؟

    بریدی و نبریدم، شکستی و نشکستم، وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم گذشتی و نگذشتم بریدی و نبریدم...
    اگر که خانه به دوشم اگه که باده پرستم
    کشیدم از تو کشیدم چشیدم از تو چشیدم...

    تا کی دنبالت باشم، آدم به آدم، کو به کو، حجره به حجره، شو به شو؟ چندی این، چندی آن، تا بلکه این جان شیفته، این جان سرگردان رو آروم کنن. پس کی دلبرانه بنگری در جان سرگردان من؟
    قانون مرد شماره دو مهم ترین قانون این دنیاست. و احساس می کنم، یک ربط خیلی زیاد و عمیق داره با «رویا» یا «در ایز سامثینگ رانگ»

    هیهات که از شش جهتم راه ببستند... او رخ چو قمر دارد، دارد چو قمر او رخ....

    فنا فنا فنا... چون فنایم چون فنایم چون فنایم...

    باید خوابید، که فردا صبح بیدار شد...

    آه از این درد بی درمان، راه بی پایان...
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #442

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور!
    این رو باید امضام می کردم امسال. اما احتمالا هدایت خونم بر مهندس غلبه کرد، شایدم راننده.
    بگذریم. قشنگ ترین و دوست داشتنی چیز، همین خنده پر از حرف و شیطنته! پر از پیروزی، حتی در سخت ترین حالت ها
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #443

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    وسایلم خیلی شبه من میشن. خیلی زود. مثلا همین لپ تاب. همه جاش زده بیرون، خورد شده. مثل من که موهام پریشونه و لباسام کثیفن و ناخونم بلنده، این لپ تابم اینقدر به خودش نرسیده که نمیتونه بره مهمونی، اگرم بره کلی خجالت می کشه. البته اگه حواسش باشه و تو اندیشه نباشه، چون اگه تو اندیشه باشه که دیگه هیچی نمیفهمه، نه مهمونی رو، نه مهمونا رو.
    صفحه کرومشم مثل مغز منه. پره از تب های فراوان. اینقدر این تب ها زیادن که نمیدونم چطوری هنگ نمی کنه. مثل منه. منم هنگ نمی کنم. اما همیشه نیو تب های باز شده زیادی دارم. خیلی تب دارم. این تب ها و این تب داره سرم رو میترکونه. سرم تب دارد و تب سر ندارد!
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (05-05-18)

  10. Top | #444

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    آخه چرا الان که اینقدر باید بنویسم نمیتونم. باید بنویسم چون همین پشت چشم هام، دم در مغزم دارن رژه میرن که بنویسمشون، و خودت هم که اخلاقشون رو میدونی، خیلی ناز دارن، اگه الان ننویسمشون قهر می کنن و میرن و اگه بزور بخوام دوباره بیارمشون و بنویسمشون ... (سانسور بهترین کار برای حفظ ظرافت، لطافت و ادبه)
    اما چرا نمیتونم بنویسمشون؟ به همون دلیلی که این پست رو توی رمضانیات نگذاشتم و اینجا گذاشتم. الان ساعت سه و چهل دقیقه شبه. بوی شب زنده داری داره میزنه توی دماغم جوری که از تندی بوی یاس سرم درد میگیره. از اون درد های سیاه، نه درد های سرخ. و جالبه با وجود این، شادم. درد بی دردی علاجش آتش است.
    الان باید بنویسم. اما چطوری؟ شاید برم و بخوابم، و با خواب در این وقت و اینجور، فردای بیخود و سیاهی داشته باشم، مجبور بشم از ساعت هفت، یکی یکی قرارهام رو کنسل کنم تا خود شب، و یک روز دیگه مثل همه روزهای بی خود دیگه ام رو سپری کنم. با کنسل کردن. راستی که چقدر در کنسل کردن مهارت دارم. خبره این کارم، ای کاش مجلس خبرگانی داشت تا رئیسش بشم. خیلی وقته همه چیز رو کنسل می کنم. کلاس های صبح رو کنسل می کردم. بعدش کلاس دم ظهر رو. بعدش کلاس بعد نهار رو. بعد از کلاس ها نوبت به برنامه هام رسید. ما یه مشت برنامه ایم که همیشه کنسلیم. این رو برنامه هام بهم گفتن، بهشون گفتم برید به درک!
    الان شدم استاد برنامه ریزی. با یک متد جدید با یک اسم خارق العاده. این برنامه ریزی بیشتر به معنی ریزش برنامه هاست، یعنی کنسل کردنشون. جلسه با خانم فلانی، ببخشید امروز کاری برام پیش اومده کنسله. جلسه با آقای بهمان، شرمنده امروز نمیتونم بیام. نماز ظهر مسجد به اون گندگی، هیچی اصلا بدون اینکه هیچی بگم و به روی خودم بیارم نمی رم. بهتر، نماز فرادای قبول به ز نماز جماعت باطل.
    منزل زنگ میزنه: الان کجایی؟ حالم بد شد امشبم قم می مونم. بابا زنگ میزنه رفتی پیش فلانی؟ نه نشد. مادر: خریدی؟ نه پیگیرم. یعنی چی پیگیری؟ توحید میگه چی شد؟ حواسم هست. میرمجید زنگ میزنه: دارم دنبال می گردم نگران نباش.
    آه که چقدر پیشرفت کردم در این سالها. تنها چیزی که بهش نه نگفتم و تا تهش رفتم عیاشی بود. بازی. هیچ وقت یک بازی رو کنسل نکردم، هیچ وقت. همه چیز رو به خاطر بازی کنسل می کنم. حتی شما برنام های بیخود رو. برید به درک


    پ.ن: اما اون چیزی که باعث میشه نتونم بنویسم یک عذابه. آه
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #445

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.63
    نوشته ها
    6,344
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,037
    تشکر تشکر شده 
    2,880
    تشکر شده در
    1,264 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 5 روز 1 ساعت 50 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 2 دقيقه 28 ثانيه
    هر که شد محرم دل، در حرم یار بماند...

    ماجرای عجیبیه. ماجرای حرم. حریم، محرم، حرمت، نامحرم، حرامی.

    خلاصه که عجیبه. نامحرم و حرامی باید بیرون حرم باشن. بعضی وقتا بر عکس میشه، محرم راز، محرم دل، از حرم یار بیرون میره
    اما...

    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
    وانکه این کار ندانست در انکار بماند
    اگر از پرده برون شد دل من عیب نکن
    شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
    صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
    دلق ما بود که در خانه خمار بماند
    از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
    یادگاری که در این گنبد دوار بماند
    محتسب *** شد و فسق خود از یاد ببرد
    قصه ما است که در هر سر بازار بماند
    داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
    خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
    گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
    شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
    بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
    که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

    جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
    جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

    آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند...

    پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند!!!

    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز...

    آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است....

    شیدا تر از این شدن چگونه؟


    پ.ن: این فصل رو مهندس به پایان خواهد رساند...
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

صفحه 30 از 30 نخستنخست ... 20282930

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1