صفحه 30 از 33 نخستنخست ... 20252627282930313233 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 436 تا 450 , از مجموع 489

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #436

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

    یاد هر قوم مکن نا نروی از یادم!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #437

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    سلامان و ابسال؟
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #438

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    دکتر فاستوس؟ فاوست؟
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #439

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    و سخر لکم ما فی الارض جمیعا!

    -مگه من مسخره تو ام؟؟؟

    - ما رو به سخره گرفتی؟

    قال بلی!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #440

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    مرد مرده، در خانه تکانی ها به صورت اتفاقی دستش به صندوقچه خورد و یکی از طلسم ها افتادن بیرون

    شور شیدایی

    می سوزم از عشقت بگو

    دیگر چه می خواهی؟

    زین کشته ی بی آرزو

    دیگر چه می خواهی؟

    در جان من، دیگر نماند

    آن شور سرمستی

    خالی ز می، گشت آن صبو

    دیگر چه می خواهی؟

    ---

    من غرقه ی موج غمم، ساحل نمی دانم

    گمگشته ی کوی توام، منزل نمی دانم

    افسانه ی هستی مگو، نقشی بود بر آب

    از من نشان دل مجو، منزل نمی دانم

    ---

    ویرانگر دل های ما، ای خانه ات آباد

    خاکستر جان های ما، خوش می دهی بر باد

    آه ای ذوق جنون

    خواهم که از اهل خرد

    یا من بیرون کنی

    دل را مجنون کنی

    آواره ی هامون کنی

    داغم افزون کنی

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو

    بازیچه ام، این سو و آن سو می شوم

    در بازی پیدا و ناپیدای تو

    گشتم فنا اکنون بگو

    دیگر چه می خواهی؟

    زین کشته ی بی آرزو

    دیگر چه می خواهی؟

    در جان من، دیگر نماند

    آن شور سرمستی

    خالی ز می، گشت آن صبو

    دیگر چه می خواهی؟

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو

    بازیچه ام، این سو و آنسو می شوم

    در بازی پیدا و ناپیدای تو

    ای در سر دلدادگان سودای تو

    ای جمله ی هستی همه شیدای تو


    و انه لقسم لو تعلمون عظیم! چه گذشت؟ چه دوز بالایی داشت این سراج. و چقدر کورند کسانی که تو را درک نمی کنند. این دوز بالا را. ای در سر دلدادگان سودای تو، ای جمله هستی همه شیدای تو،
    بازیچه ام این سو و آن سو می شوم، در بازی پیدا و نا پیدای تو...
    مرد مرده همیشه در مورد یک چیز فکر می کرد. قلبش. که توی صندوقچه، اگر سالها بگذره و ازش استفاده نکنه، شاید اصلا از بین بره، و دیگه هیچ وقت نتونه ازش استفاده کنه. اما بازم میگه اشکالی نداره. این که هیچ وقت نتونه از قلبش و از اون طلسم ها استفاده کنه بهتره از این که با استفاده بیجا، از بین ببردشون.
    ماه رویا جلوه کن در شام تارم...

    عین! و مشاور و شاور!

    رو مگردان بر نمی گردم من از تو...

    لعنت به آن مشاوران و جاهلان، لعنت به آن عقل! دو اندیش! بعد از این دیوانه ساز خویش را! آن عقلی که به جهل رهنمود کنه بهتر که دیوانه بشه
    لعنت به آن مغز های کوچک زنگ زده و آن مشاوره ها و غرض ورزی ها...

    گشتم فنا اکنون بگو دیگر چه میخواهی... زین کشه بی ارزو دیگر چه می خواهی...


    ت= (صندوق چه مرد مرده، 208، سوفیا و ...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #441

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    دیروز دوازده سیزده ساعت پشت فرمون لعنتی، ساعت یک و خورده ای بیهوش شدن و بهشون اومدن سه ساعت بعد، قبل ساعت پنج، سرسری نماز خوندن و نیاز کردن، بعدش رفتن و سروکله زدن با دانشجوی خود استاد گرفته ای که نمی فهمه وقتی تقاضا بره بالا قیمت هم بالا میره، بعدش ماجرا جویی تو دانشگاه مفید، درست پنج سال بعد از آخرین بار، بازی کردن و بازی کردن و خسته کردن خود و از بیخوابی منگ شدن، همه اینها رو نکردم که الان بیام اینجا بشینم و بنویسم. همه اینا، شاید، همشون برای این بود که امشب ساعت ده بخوابم و فردا صبح زود بیدار بشم و دیگه تا آخر سال هر روز صبح بیدار باشم.
    اما الان اینجام. تا الان شیدائی بود، از اینجا به بعد میشه قانون مرد شماره دو. به خاطر این قانونه که اینجام. قدرت اراده؟ خیلی سوال عجیبه. آیا خواستن کافیه؟
    من میخوام، همین بسه؟ هر چقدر بیشتر به این سوال فکر می کنم دیوونه تر میشم. مگه جز خواستن چیز دیگه ای هم وجود داره که دخیل بشه؟ اما چرا میخوام و نمیشه؟

    بریدی و نبریدم، شکستی و نشکستم، وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم گذشتی و نگذشتم بریدی و نبریدم...
    اگر که خانه به دوشم اگه که باده پرستم
    کشیدم از تو کشیدم چشیدم از تو چشیدم...

    تا کی دنبالت باشم، آدم به آدم، کو به کو، حجره به حجره، شو به شو؟ چندی این، چندی آن، تا بلکه این جان شیفته، این جان سرگردان رو آروم کنن. پس کی دلبرانه بنگری در جان سرگردان من؟
    قانون مرد شماره دو مهم ترین قانون این دنیاست. و احساس می کنم، یک ربط خیلی زیاد و عمیق داره با «رویا» یا «در ایز سامثینگ رانگ»

    هیهات که از شش جهتم راه ببستند... او رخ چو قمر دارد، دارد چو قمر او رخ....

    فنا فنا فنا... چون فنایم چون فنایم چون فنایم...

    باید خوابید، که فردا صبح بیدار شد...

    آه از این درد بی درمان، راه بی پایان...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #442

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور!
    این رو باید امضام می کردم امسال. اما احتمالا هدایت خونم بر مهندس غلبه کرد، شایدم راننده.
    بگذریم. قشنگ ترین و دوست داشتنی چیز، همین خنده پر از حرف و شیطنته! پر از پیروزی، حتی در سخت ترین حالت ها
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #443

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    وسایلم خیلی شبه من میشن. خیلی زود. مثلا همین لپ تاب. همه جاش زده بیرون، خورد شده. مثل من که موهام پریشونه و لباسام کثیفن و ناخونم بلنده، این لپ تابم اینقدر به خودش نرسیده که نمیتونه بره مهمونی، اگرم بره کلی خجالت می کشه. البته اگه حواسش باشه و تو اندیشه نباشه، چون اگه تو اندیشه باشه که دیگه هیچی نمیفهمه، نه مهمونی رو، نه مهمونا رو.
    صفحه کرومشم مثل مغز منه. پره از تب های فراوان. اینقدر این تب ها زیادن که نمیدونم چطوری هنگ نمی کنه. مثل منه. منم هنگ نمی کنم. اما همیشه نیو تب های باز شده زیادی دارم. خیلی تب دارم. این تب ها و این تب داره سرم رو میترکونه. سرم تب دارد و تب سر ندارد!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    s.tohidi (05-05-18)

  10. Top | #444

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    آخه چرا الان که اینقدر باید بنویسم نمیتونم. باید بنویسم چون همین پشت چشم هام، دم در مغزم دارن رژه میرن که بنویسمشون، و خودت هم که اخلاقشون رو میدونی، خیلی ناز دارن، اگه الان ننویسمشون قهر می کنن و میرن و اگه بزور بخوام دوباره بیارمشون و بنویسمشون ... (سانسور بهترین کار برای حفظ ظرافت، لطافت و ادبه)
    اما چرا نمیتونم بنویسمشون؟ به همون دلیلی که این پست رو توی رمضانیات نگذاشتم و اینجا گذاشتم. الان ساعت سه و چهل دقیقه شبه. بوی شب زنده داری داره میزنه توی دماغم جوری که از تندی بوی یاس سرم درد میگیره. از اون درد های سیاه، نه درد های سرخ. و جالبه با وجود این، شادم. درد بی دردی علاجش آتش است.
    الان باید بنویسم. اما چطوری؟ شاید برم و بخوابم، و با خواب در این وقت و اینجور، فردای بیخود و سیاهی داشته باشم، مجبور بشم از ساعت هفت، یکی یکی قرارهام رو کنسل کنم تا خود شب، و یک روز دیگه مثل همه روزهای بی خود دیگه ام رو سپری کنم. با کنسل کردن. راستی که چقدر در کنسل کردن مهارت دارم. خبره این کارم، ای کاش مجلس خبرگانی داشت تا رئیسش بشم. خیلی وقته همه چیز رو کنسل می کنم. کلاس های صبح رو کنسل می کردم. بعدش کلاس دم ظهر رو. بعدش کلاس بعد نهار رو. بعد از کلاس ها نوبت به برنامه هام رسید. ما یه مشت برنامه ایم که همیشه کنسلیم. این رو برنامه هام بهم گفتن، بهشون گفتم برید به درک!
    الان شدم استاد برنامه ریزی. با یک متد جدید با یک اسم خارق العاده. این برنامه ریزی بیشتر به معنی ریزش برنامه هاست، یعنی کنسل کردنشون. جلسه با خانم فلانی، ببخشید امروز کاری برام پیش اومده کنسله. جلسه با آقای بهمان، شرمنده امروز نمیتونم بیام. نماز ظهر مسجد به اون گندگی، هیچی اصلا بدون اینکه هیچی بگم و به روی خودم بیارم نمی رم. بهتر، نماز فرادای قبول به ز نماز جماعت باطل.
    منزل زنگ میزنه: الان کجایی؟ حالم بد شد امشبم قم می مونم. بابا زنگ میزنه رفتی پیش فلانی؟ نه نشد. مادر: خریدی؟ نه پیگیرم. یعنی چی پیگیری؟ توحید میگه چی شد؟ حواسم هست. میرمجید زنگ میزنه: دارم دنبال می گردم نگران نباش.
    آه که چقدر پیشرفت کردم در این سالها. تنها چیزی که بهش نه نگفتم و تا تهش رفتم عیاشی بود. بازی. هیچ وقت یک بازی رو کنسل نکردم، هیچ وقت. همه چیز رو به خاطر بازی کنسل می کنم. حتی شما برنام های بیخود رو. برید به درک


    پ.ن: اما اون چیزی که باعث میشه نتونم بنویسم یک عذابه. آه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #445

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    هر که شد محرم دل، در حرم یار بماند...

    ماجرای عجیبیه. ماجرای حرم. حریم، محرم، حرمت، نامحرم، حرامی.

    خلاصه که عجیبه. نامحرم و حرامی باید بیرون حرم باشن. بعضی وقتا بر عکس میشه، محرم راز، محرم دل، از حرم یار بیرون میره
    اما...

    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
    وانکه این کار ندانست در انکار بماند
    اگر از پرده برون شد دل من عیب نکن
    شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
    صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
    دلق ما بود که در خانه خمار بماند
    از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
    یادگاری که در این گنبد دوار بماند
    محتسب *** شد و فسق خود از یاد ببرد
    قصه ما است که در هر سر بازار بماند
    داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
    خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
    گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
    شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
    بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
    که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

    جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
    جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

    آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند...

    پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند!!!

    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز...

    آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است....

    شیدا تر از این شدن چگونه؟


    پ.ن: این فصل رو مهندس به پایان خواهد رساند...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #446

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    امروز دو خرداد بود، چه نامی، یک زمانی معنایی پیدا کرد و نسلی که داره میاد، براش دو خرداد مثل یک خرداده، مثل همه روزهای دیگه. سه خرداد هنوز یک معنایی داره، فتح، سال پیش من جامعم رو فتح کردم سه خرداد. اما چهار خرداد، مثل دو خرداد نیست که معنایی فراگیر داشته باشه و فراموش بشه. برای من یک معنایی داره، و دیگران اصلا چنین روزی رو درک نکردن. اما به نظرم مهم تر از اتفاقی که چهار خرداد افتاد، اون چیزیه که به خاطر چهار خرداد، پنج خرداد افتاد و اون معانی خلق شد. و باید گفت ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم، چون خرداد، فصل شیرین! امتحاناته. امتحان برای من، همیشه معنی تعطیلی داشته...
    این بار به فکر یک حماسه دیگرم، یک دهه در نیمه خرداد و ماه رمضان...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #447

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    از دروغ خسته شدم
    از دروغی که هستم
    ای کاش روزی برسه که جز راستی نباشه...


    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
    خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

    زان جا که عادت و رسم عاشق کشی توست
    با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن

    حافظ وصال می طلبد از ره دعا
    یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن...

    ای ربِ ای ربِ ای ربِ
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #448

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    از نوشته های فیلسوف عوضی

    فلسفه یعنی توجیه. داری یه غذا میخوری، براش توجیه بیاری. اونایی که میخوان ادکلن بزنن و باکلاس باشن میگن تبیین. اما درستش توجیه. کسی فیلسوف تره که توجیه گر بهتری باشه. تو نمیتونی چیزی که هست رو عوض کنی. نمیتونی بهترش بکنی. یا بدترش. اما اگه فیلسوف باشی میتونی اثبات کنی که همین که هست، بهترین گزینه است! شاید از یک دید کار بی فایده ای به نظر برسه. چیزی که هست هست! چه فیلسوف باشه و چه نباشه. چه توجیهی باشه و چه توجیهی نباشه. اما اگه از یه زاویه دیگه، مخصوصا از یک «نگرش فلسفی» به مسئله نگاه کنی می بینی که خیلی هم فایده داره. این که اثبات کنی اتفاقی که افتاده بهترین اتفاق بوده. خود من، نمیدونم به خاطر طلبه بودن یا فیلسوف بودن این قدرت توجیه رو دارم. در هر صورت ید طولایی دارم، و این اصلا مبالغه و اغراق و خودستایی نیست.
    من تصمیماتم رو خیلی راحت می گیرم. تسبیح رو می چرخونم به جای فکر، و اقدام می کنم، بی معطلی. بعدش خیلی راحت، خیلی خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی میتونم اثبات کنم تصمیمی که گرفتم بهترین تصمیم بوده. چون یک فیلسوف خیلی خوب هستم. نمیدونم چقدر از فضل و دانش و هوش بهره بردید، اما روشنه که این یک مزیت فوق العاده است. راحت تصمیم بگیر و راحت نشون بده که بهترین تصمیم رو گرفتی. آدمای دیگه سخت تصمیم میگیرن، بعد کلی فکر برای یافتن بهترین تصمیم. و بعدش هم کلی حسرت می خورن که تصمیمشون درست بوده یا نه.
    اما من هیچ دغدغه ای ندارم. چون یه اصل دیگه در فلسفه، به من میگه که فکر پوچ ترین چیز توی این دنیا است. دنیا هزاران متغیر داره. هزاران هزار متغیر. و فکر پوچ ما آدما نمیتونه این متغیر ها رو محاسبه کنه. حتی ابرکامپیوتر ها هم نمیتونن چنین محاسبه ای بکنن. و در این دنیا بازیگران مهمی هستن که تصمیماتشون هیچ حساب و کتابی نداره و راحت همه شرایط رو عوض می کنن. پس برای تصمیم گرفتن، نباید زحمت فکر کردن به خودت بدی. هر کاری بکنی، اگه قرار باشه به نتیجه میرسه و اگه قرار نباشه نمیشه، فکر تو کار زیادی نمیتونه برات انجام بده. اما میتونی بعد از انجام کار، همواره یک توجیهی داشته باشی که بهترین کار دنیا رو انجام دادی. به این میگن خرد ناب. عقل محض. پیور ریزن. کار درست!
    چرا همه اینها رو نوشتم؟ احتمالا میخواستم یک تصمیم بگیرم، با تسبیح. اما مهم تر، قدرت توجیه. یک بار یک داستان نوشتم و برای توجیه اون داستان، چند جلد کتاب فلسفی دادم بیرون. آفرین دکتر، آفرین!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #449

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    قانون شماره دو رو مهندس، وارد یک فاز جدیدی کرده. یک فاز خیلی خفن. و هدایت دهانش باز مونده از این فکر عمیق.

    و یکی از قشنگی های من، که نباید از بین ببرمش، تعارضی که همیشه داشتم و الان انگار داره فراموش و یا کمرنگ میشه.
    تعارض اینکه همیشه میخوام سحر خیز باشم و نمیشم
    تعارض اینکه همیشه میخوام برای مرگ آماده بشم و نمیشم
    خیلی تعارض های قشنگ دیگه.
    اگه آدم از نظر ایدئولوژیک بخواد مثل خر بخوابه، البته در مواردی خوبه، که من این فیض رو دارم.
    و البته بهتر اینه که نخوای بخوابی از نظر ایدئولوژی، ولی بخوابی...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. Top | #450

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 14 ساعت 7 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    بت چینی عدوی دین و دلهاست
    خداوندا دل و دینم نگه دار
    به مستوران مگو اسرار مستی
    حدیث جان مگو با نقش دیوار
    بیا و حال اهل درد بشو
    به لفظ اندک و معنی بسیار
    سکندر را نمی بخشند آبی
    به زور و زر میسر نیست این کار
    الا ای طوطی گویای اسرار...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1