صفحه 32 از 33 نخستنخست ... 2227282930313233 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 466 تا 480 , از مجموع 481

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #466

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    و انه لقسم لو تعلمون عظیم...

    و آن رویدادیست، واقعه ای است، داغی است، دردیست، عظیم، اگر می دانستید...

    جنایت... داغ... چیزی که جبران نداره، چیزی که جز حسرت نداره...

    سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
    هرکه در این حلقه نیست فارق از این ماجراست...
    سلسله موی دوست حلقه دام بلاست...
    اتفاقی یک عکس دیدم. و چه ماجرایی بر این عکس گذشته...
    بلا و سلسله موی دوست. گفت بخوان، و من خواندم:

    پس مراداتت همه اشکسته پاست
    پس کسی باشد که کام او رواست
    پس شدند اشکسته اش آن صادقان
    لیک کو خود آن شکست عاشقان
    عاقلان اشکسته اش از اضطرار
    عاشقان اشکسته با صد اختیار
    عاقلانش بندگان بندی اند
    عاشقانش شکری و قندی اند

    و دیدم به خواب رفته و من موندم و تکرار: عاقلانش بندگان بندی اند، عاشقانش شکری و قندی اند...
    شکری و قندی!
    قندی که روز به روز آب میشه.
    هر که در این حلقه نیست، فارق از این ماجراست...
    من فارق بودم، و شاید تنها کسی که حسودی می کرد، من بودم.
    از مغالطه صحت رهیده بود.
    یک عکس من رو یاد این درد بی دردی انداخت...

    سلسله موی دوست حلقه دام بلاست، هر که در این حلقه نیست فارق از این ماجراست...
    و هر روز بیشتر فراقت پیدا می کنم. تنها یک کور سوی امید مونده، امید به او، دیگر غیر او هیچ امیدی نیست...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #467

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    عزم آن دارم که امشب نیم مست
    پای کوبان کوزه دردی به دست
    سر به بازار قلندر در نهم
    وز به یک ساغر ببازم هرچه هست...


    تا کی از تزویر باشم خودنمای
    تا کی از پندار باشم خودپرست

    پرده پندار می باید درید
    توبه تزویر می باید شکست...

    تا کی از تزویر باشم خودنمای
    تاکی از پندار باشم خود پرست

    تا کی از تزویر باشم خودنمای
    تا کی از تزویر باشم خود پرست

    عزم آن دارم که امشب مست مست... پای کوبان کوزه دردی به دست... سر به بازار قلندر در نهم... وز به یک ساعت ببازم هرچه هست...


    ت= (ابراهیم)
    ویرایش توسط شیدا : 25-07-18 در ساعت 12:28
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #468

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    ابراهیم... ابراهیم...
    و چه می دانی که ابراهیم کیست...
    و چه در چه دردی است...

    با من بگو ابراهیم... تنهایی ات چگونه گذشت... دردی که کشیدی چگونه بود... و درمانی یافتی؟ درد کثیفت به دُرد تبدیل شد؟؟؟

    ت= (ابراهیم)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #469

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    این الملوک و ابناء الملوک...

    پرم از شور و شوق و هیجان
    و این باعث میشه فکر کنم پرم از حرف!
    اما هیجان و شور و شوق رو که نمیشه حرفید!

    سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
    در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است...

    هاااااااااااااااااااااااا اااااااااا
    واااااااااااااااااااااااا اااااا
    یاااااااااااااااااااااااا اااااااا

    ت= (الهام=ابراهیم)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #470

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    یا ابراهیم...

    در خواب غفلت بودم که خواستم شعری بخوانم، مجبور شدم بیدار بشم و دوباره شیدائی. از مشتاقی و ... از سودای راستی و دروغ...
    سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش...
    چشمش بلای مستان ما را از او نترسان...


    غمت در نهان خانه دل نشیند
    به نازی که لیلی به محمل نشیند

    خلد گر به پا خاری آسان براید
    چه سازم به خاری که در دل نشیند

    به دنبال محمل چنان زار گریم
    که از ناله ام ناقه در گل نشیند

    به دنبال محمل سبک تر قدم زن
    مبادا غباری به محمل نشیند

    بنازم به بزم محبت که آنجا
    گدایی به شاهی مقابل نشیند...

    شاد باش ای عشق خوش سودای ما، ای دوای نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما...

    کجایی ای درمان دردم، کجایی ای دردی که درمان همه دردا و بی دردیامی. افتاده ام از پا
    خالی ز می گشت این سبو دیگر چه میخواهی؟

    به درد راغب ترم از درمان، به هجر مایل تم از وصل، به زهر مایل تم تا تریاک

    بگذار بنویسم و چرت باشد، تسکین جان پریشان به شرح پریشانیه، به پریشان گویی و پریشان رویی

    لا یمکن الفرار من حکومتک...
    ویرایش توسط شیدا : 10-08-18 در ساعت 11:24
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #471

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
    از سر پیمان گذشت وز سر پیمانه شد...


    مرد مرده، صندوقچه اش رو باز کرد و بعد از مدتها، دل رو به دریا زد:

    تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
    اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

    آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
    وز چشم تو و چشم تو و حجره فیروزه تراشی

    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
    فیروزه و الماس به آفاق فشانی

    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
    اندوه بزرگی است چه باشی چه نباشی...

    چه حالی بود، چه هوایی بود... وقتی مرد مرده، چند وقت پیش یکی دیگه از عتیقه های صندوقچه رو باز کرده بود: «میسوزم از عشقت بگو دیگر چه میخواهی...» «ای در دل دلدادگان سودای تو...»
    قسم می خورد (و انه لقسم لو تعلمون عظیم) که ظلم بزرگی رخ داده.
    آره، ظلم بزرگی بود، چون حال بزرگی بود، چون اتفاق بزرگی بود: تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی، اندوه بزرگی است زمانی که نباشی، هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...
    اما اینبار، مرد مرده به چیز دیگه ای فکر می کرد، یعنی به چیز دیگه هم فکر می کرد، ماه و ماهی، ماجرای رندانگی و پیدا کردن گوهر کمشده، ولج ولج
    دست از طلب ندارم تا کام من براید

    اینجا بحث رندی بود، و بحث ماه، نه ماه و ماهی، که ماهی که در دفتر شهر آفتاب شرح داده شده بود.
    و من سرگردان و شیدا و حیرانم، تا به نور برسم،
    در دست هر کسی ز خوبی قراضه هاست
    آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست...

    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #472

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    زندگی من پره از «نه» هایی که شنیدم. و تنها چیزی که تشنه اش هستم، تنها نیازی که دارم، لبیکه. و چقدر به جای لبیک، نه شنیدم
    و پر شدم از «نه»، لبریز شدم از «نه»...
    و یک روز، انتقام همه این «نه» ها رو خواهم گرفت، از تمام کسانی که بهم «نه» گفتن...
    فقط امیدوارم اون روز، خودم نباشم که جلوی خودم رو بگیره...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #473

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    خیلی حرفا داشتم، مخصوصا وقتی پشت فرمون بودم.
    مکن مکن، که کشد کار ما به رسوایی...

    و کلی حرف دیگه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #474

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
    غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
    ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها
    ای فکنده آتشی در جمله اعضای من

    دل مثل چاه مستراح بعضی وقتا بیخود میگیره. یعنی با ... میگیره. دلیل خیلی درست و حسابی نداره. اما وقت میگیره، دیگه مسجد میشه. اصلا مسجد الحرام. وقتیم که مسجد الحرام بشه، حرامی ها همه ازش میرن بیرون. فقط محرم ها باقی می مونن. هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...
    اون وقته که میبینی چقدر خوبه دلت بگیره. با چیزای بیخود، مثل چاه مستراح. دل که بگیره خراب میشه... که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول... دل تنگ میشه، و اون وقت باید به جایی پناه ببره. و چون حرامی ها همه بیرون رفتن، هیچ جای پناهی پیدا نمیکنه، مگر همون راه نزولی که از کعبه به آسمانه. همونطوری که میگن کعبه، یک ستون نوریه از زمین به آسمان. مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را... دل تنگ پریشان را... دل تنگ پریشان را... چقدر دل تنگ پریشان قشنگه... گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی... و اون موقع وقت عشق بازیه، آتش عشقی که برای شعله ور شدن به دم نیاز داره... از دل تنگ گنه کار برارم آهی، کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم... و آتش بلند میشه و میسوزونه، همه حرام ها و حرامی ها رو... آتش عشق تو در جان خوش تر است، جان ز عشقت آتش افشان خوش تر است... هر که خورد از جام عشقت قطره ای، تا قیامت مست و حیران خوش تر است...
    و اون موقعه که التماس می کنی کمی بیشتر، کمی دل تنگ تر کمی سوزانده تر... هر چقدر بیشتر در این آتش بسوزی کم تر در آن نار میسوزی... چون ساخته دردم در حلقه نیارامم چون سوخته عشقم، در نار نخواهم شد... و چقدر حسرت بار، که وصل ها دوام ندارن، و دوباره با خاکستر شدن این دلتنگی، حرامی ها وارد حرم میشن و با دوز و دغل، شروع می کنن به تخم کردن. تخم ها جوجه می کنن و جوجه ها بزرگ میشن و حرم رو پر می کنن... و شارک هم فی الاموال و الاولاد... و بزرگ ترین مغالطه شکل میگیره، مغالطه بی نیازی، مغالطه استغنا... کلا! کلا! کلا! انّ الانسان لیطغی... و طیغان شروع میشه و اون ویران سرای دل، عمارتی میشه آباد...
    ای کاش همیشه دل شکسته باشه. ای کاش همیشه درد باشه...
    با درد بساز چون دوای تو منم
    در کس منگر که آشنای تو منم
    چون کشته شدی مگو که من کشته شدم
    شکرانه بده که خون بهای تو منم...


    پ.ن:
    1. خوش به حال اونایی که خداشون، خدای وقت های درد و دل تنگیه، خوش به حال اونایی که خداشون با زبان درد و شکنجه باهاشون مناجات می کنه...
    و بدا به حال کسایی که خداشون، خداییه که باید بهشون بده وگرنه خدا نیست...
    2. بدا به حال من، که هر وقت دلم میگیره مثل مستراح، باید بیام اندیشه...
    ویرایش توسط شیدا : 26-08-18 در ساعت 00:49
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #475

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    یادش بخیر اون موقع که این دریا ماهی داشت...
    حتی اگه ساعت دو سه نصفه شب پست میگذاشتی و تور پهن می کردن، امید بود که تا یکی دو ساعت بعد چند نفر اومده باشن و چند ماهی در تورت گیر کرده باشه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #476

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    عکس ها برام خیلی عجیبن. قبلا هم گفته بودم، یک آنی در اون ها هست که من رو درون خودش میکشه، انگار من رو وارد یک اقیانون عمیق، یا یک سیاه چاله می کنه که هر چی بیشتر توش فرو میرم بیشتر گیج میشم.
    چند روز پیش چی فکر می کردم! قراره اینجا بگم به چی فکر می کردم؟ یا قراره یک مشت نوشته بی ربط تحویل بدم که فقط خودم میدونم چی بوده؟ نه، نمیخوام صرفا یک خاطره رمزی رو تعریف بکنم.
    یک وقت هایی یک تصمیم هایی برام خیلی جدی میشن، اما بعدش به سادگی از بین میرن، عرفت الله بفسخ العزائم...
    من داستان باز بودم، از بچگی. یعنی با خود داستان حال می کردم، نه مثلا توصیفات و رمان ها و ... خیلی اهل این کتابای بزرگونه نبودم و نیستم، خود قصه و داستان یه چیز دیگه است. یک کتاب داستان کوتاه داشتم، نه داستان کوتاه حرفه ای بزرگانه، همون قصه های کودکانه بود به نظرم. «عشق حرام»! و الان از داستانش چیز زیادی یادم نیست، اون کتاب کلا برای داستان های روستایی بود، و این عشق حرام هم در یک فضای روستایی بود.
    بگذار ادای نویسنده های «صاحب «این قلم»» رو در بیارم. این شد پرده اول!
    پرده دوم، فکر کنم در یک اتوبوس بود. که تلوزیونش یک فیلم رو نشون می داد، دوربین از آسمون و به صورت عمودی داشت یک ویلا رو نشون میداد، آمبولانس هایی توی حیاط و کنار عمارتش بودن که داشتن دو جسد رو درونشو میگذاشتن. دوربین از بالا میومد پایین، و از در ویلا وارد شد. ساختمان اعیانی بود، دوریبن با یک آهستگی مرموز و تاسف باری حرکت می کرد، از پله های عمارت بالا رفت و به طبقه دوم رسید، در بین اتاق ها وارد یک اتاق خواب شد، یک تخت دو نفره بود که روش خون ریخته بود، دوربین روی خون ها رفت... چقدر یک فیلم ایرانی خوب شروع شده بود. به نظرم کل فیلم همون یک سکانس بود، باقیش یک شرح احتمالا مزخرف، چون دیگه باقیش رو یادم نیست بجز بازیگر زنش رو که شیدا شده بود.
    پرده سوم گناهه. گناه یکی از اون چیزهای عمیقه. نمیدونم چه سری در گناه هست که اینقدر عجیبش می کنه. شهر گناه؟ شهر خدا؟ مگه یه چیز بد میتونه جذاب باشه؟ گناه جز سیاهی چی داره؟ فکر کنم یک ناامیدی درش هست. یک عنان از کف دادن، یک بند رو آب دادن، یک ویران کردن. تشبیهی به نظرم میرسه که شاید درست نباشه در مورد گناه به کار ببرمش. پهلوانی که تمام تلاشش رو کرده تا یک امیدی رو به مردمش برسونه. مردی که از همه چیزش گذشته برای سلامتی زن و بچه است. مثل آژانس شیشه ای. حاج کاظم از همه چیز میگذره تا عباس رو مداوا کنه. با نظامی که براش جنگیده در می افته به خاطر عباس. از زن و بچه اس میگذره، از زندگی و امنیتش میگذره، فقط به خاطر عباس. و وقتی سوار هواپیما میشن، عباس پرواز می کنه و میره. گناه! شاید به خاطر همینه که آهنگ «دوئل» اینقدر خوشم میاد... دی... آهنگ در سرم می پیچه. آهنگش برای چیزیه که از دست رفته. یا حتی مرثیه ای بر یک رویا، و اون آهنگ شاهکار... و یک پرده دیگر درون همین پرده سوم، داستان دیگه ای از یکی از همون کتاب های کودکیمه. داستان درد کهنه ای از یک سرباز. سربازی که رفیقش، در عالم همسایگی عاشق خواهرش شده بود. و یک دفعه خواهرش گم شد... در دوران انقلاب و گروهک ها، این سرباز، بعدها در جبهه پاوه، در یک نبرد شدید با یک جنازه زن مواجه میشه. و وقتی اون جنازه رو می بینه خواهرش رو دیده که سوخته و بدنش در وسط معرکه جنگ رها شده... سرباز دیوانه میشه...
    پرده سوم معصومیت از دست رفته است. نه چون خیلی وقت ها فکر می کنم که شوذب هستم، بلکه فقط به خاطر اسمش. معصومت از دست رفته. پاکی ای که از بین میره و دیگه نمیشه پاکش کرد. اما این اسم هم مورد نظر نیست، اسم اصلی، معصومت بدست آمده است. معصومیت حاصل از گناه... نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟ به نظرم بعضی از گناه کارا معصوم میشن. دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن و اونا موندن و یک ویرانه. من این ویرانه رو در یک عکس می بینم. عکس دختری در گندم زار. این پرده برای وقتیه که اون دختر، شاید از عشق حرام روستایی، شاید از یک ویلای اعیانی، شاید از یک گناه بزرگ تبعید شده به یک کلبه در دل گندمزار. و فقط یک چیز داره، غمی گهنه از معصومیت از دست رفته، از یک گناه، از یک امید نا امید شده. تویی آن آتش سوزنده خاموش شده، منم این سردی خاکستر باقی مانده...
    این عکس، از این دختر برگشته از گناه، در دل گندمزاری دور دست، برام یک سیاه چاله است که تمومی نداره. که هرچی عمیق تر میشم گیج ترم می کنه. یک معصومیت بی پایانی در نگاهشه. یک حسرت بی انتهایی ازش می باره...
    قلم اینجا رسید و سر بشکست... دیگه هیچی نمیتونه «این قلم» بگه. اینجا دیگه فقط آن در عکسه که میتونه حرف بزنه، بسیار بلیغ تر و روان تر از قلم. شاید یک مناجاتی شکل میگیره بین چشم های من و عکس، مناجات عاصین...
    و من موندم و اون تصمیم چند روز پیش. تصمیم گناه؟! نمیدونم. عرفت الله به فسخ العزائم... تصمیم ثواب میگیری و گناه میشه، تصمیم گناه میگیری و ثواب میشه. همه این بازی ها و پرده ها و گناه ها و ثواب ها برای اینه که بفهمی هیچ کاره ای؟ گناه با ویران کردنش معصومت می کنه؟ پاک میشی؟ از خودت؟
    و من ماندم و یک تصمیم، یک ماجرا، یک آهنگ مرموز مثل دوئل و مرثیه ای بر یک رویا، با حرکت دوربین از روی یک ویلای اعیانی به توی یک اتاق خواب خونی...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #477

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    تو دور شدی از من و با این همه یک عمر
    من غیر تو حتی به کسی فکر نکردم
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #478

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    صبر
    بهم گفت تو خیلی صبر داری
    و اینکه نمیتونست مثل من باشه
    حتما باید یه کاری می کرد
    اما من صبر کردم، صبر می کنم

    قبلا ها هم بهم گفته بودن خیلی صبورم.
    صبر، ویژگی آدمای حریصه به نظرم.
    و من صبر می کنم، به خاطر حرص. به خاطر ولع. به خاطر طمع

    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
    کان عقیق نادر ارزانم آرزوست...

    ت= (حریف، 208)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #479

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    دیشب، شب پریشونی گذروندم.
    اگه بخوام بیداری دیشب رو تبدیل به خواب بکنم، میشه این:
    یکدفعه و از بازیگوشی که دنبال ... (خوشی و بیکاری) بودم، به سرم زد به قلبم نگاه کنم. قبلم رو که باز کردم و دیدم، یه مریضی بد مثل سرطان داشت. اینقدر اوضاعش بد بود که هیچ کاری نمیشد کرد.
    البته یه کارهایی به ذهنم میرسید که حد اقل یه راه باریک امیدی رو نگه داره. اما بعد از چند دقیقه شروع کردم به خوردن نوشیدنی های الکلی که باعث می شدن قلب تباه بشه.
    بدون هیچ دلیلی داشتم سرطانم رو غیر قابل درمان می کردم. بعدش نزدیک اذان شد. بازم بدون دلیل خاصی بلند شدم و نماز خوندم. بعد نماز بدون هیچ تضرع و حالت درخواست زیادی، از خدا خواستم که یه راهی نشون بده برای درمان. بعدش شروع کردم از خدا پرسیدن که چیکار کنم. آخرش یه راهی رو گفت و بعدشم گفت حق ندارم کار دیگه ای بکنم. خیلی برام عجیب بود. برگشتم سر مشروبات الکلی، یه مقدای برام سخت بود ولی شکستمشون. بعدشم خوابیدم.

    تمام این چیزی که بالا گفتم اتفاق افتاد، اما خب من تبدیلش کردم به خواب. یعنی واقعیتش یه چیز دیگه بود که تا 5 و 36 دقیقه صبح طول کشید.

    بعدش که خوابیدم، صبح باید حدود هشت بیدار می شدم. همش استرس داشتم. اما در عوض یکی از بهترین خواب های عمرم رو داشتم می دیدم. یه جایی بودم که آدمای مهربون داشت.
    اما همش از خواب بیدارم می کردن. بابام نمیگذاشت بخوابم. استرس کارم رو هم داشتم. بازم خوابیدم یه جورایی ادامش رو دیدم! چقدر رویایی.
    اما دیگه بیدار شدم. با این بیدار شدن و اینکه نتونستم کامل خوابم رو ببینم، احساس می کردم روز بدی رو شروع کردم.
    وقتی رفتم تعمیرگاه که ماشین رو تحویل بگیرم، روی یکی از ماشین ها زده بود: 953. با خودم گفتم اگه اون 3 رو بندازم کنار، میشه 95. امروز روز منه! خواب خوب هم که دیدم.
    الان که دارم این ماجراها رو تعریف می کنم نزدیک ظهره. تا چند دقیقه دیگه.
    اما واقعا امروز روز منه؟ ماجرای نماز صبح و سوال و جواب بعدش چی میشه؟

    ت= (عادت، 208، 1408 و ...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #480

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.53
    نوشته ها
    6,418
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 2 Weeks 4 روز 1 ساعت 4 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ساعت 57 دقيقه 37 ثانيه
    بت دیرین
    شب پیشین
    که به خوابم ماهی آمد

    خدا حافظی سخته. برای من محاله. نمیتونم حتی تصورش کنم. تصورش برام مثل آتش می مونه، یعنی سوختن در آتش. که نمیتونم تصور کنم
    میتونم به یه عکس نگاه کنم، فکر کنم عاشقشم، بعدش فکر کنم که قراره باهاش خداحافظی کنم. و اون وقت بسوزم و خاکستر بشم

    شده آگاه، دلم ای ماه، که تو پیشم خواهی آمد
    گذری کن، نظری کن، که خوش اندام و شیرینی...

    اما انگار از یک عشق هم میشه خداحافظی کرد. ش
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1