صفحه 33 از 34 نخستنخست ... 2328293031323334 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 481 تا 495 , از مجموع 507

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #481

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    بت دیرین
    شب پیشین
    که به خوابم ماهی آمد

    خدا حافظی سخته. برای من محاله. نمیتونم حتی تصورش کنم. تصورش برام مثل آتش می مونه، یعنی سوختن در آتش. که نمیتونم تصور کنم
    میتونم به یه عکس نگاه کنم، فکر کنم عاشقشم، بعدش فکر کنم که قراره باهاش خداحافظی کنم. و اون وقت بسوزم و خاکستر بشم

    شده آگاه، دلم ای ماه، که تو پیشم خواهی آمد
    گذری کن، نظری کن، که خوش اندام و شیرینی...

    اما انگار از یک عشق هم میشه خداحافظی کرد. ش
    ان از حال پریشان چند شب پیشه. یه چیزی بود که الان یادم نیست. اما...


    دست نوشته هدایت:

    یکی از تفریحاتم نگاه کردن به عکس ها است. و این که فکر کنم عاشقشون هستم. خیلی این کارو دوست دارم.
    و چقدر جالبه که بشینی و عکس های یکی رو از 14 سالگی تا 46 سالگیش ببینی. عکس ها خیلی داستان میگن. داستان حسرت. صمیمیت، سادگی. و دلت بسوزه و آتیش بگیره براش
    من باید دوست داشته باشم. باید با دیگران یکی بشم.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #482

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    مثل نی نوا میمونه. از هیچ شروع میشه. نت های ساده کنار هم قرار میگیرن. نغمه ها شکل می گیرن
    آروم آروم
    و این صورت های بی شکل. این نت های ساده و هرجایی. مثل حروف بی معنی الفبا. کنار هم قرار میگیرن. ساده و ساده هستن. بی معنی هستن. هرجایی هستن
    و آروم آروم به جوش و خروش در میان. به حرکت می افتن. مثل ماشین هایی که از کوچه پس کوچه ها بیرون می زنن.
    و در کنار هم قرار می گیرن. و ترکیب میشن
    و رازها ساخته میشن. و نت ها تکمیل میشن
    و آهنگ رو به اوج بر می داره
    و از دل این بی رنگی ها، بزرگ ترین نقش ها بیرون میاد
    ماشین ها وارد اتوبان ها میشن و ویراژ میدن، لایی می کشن
    داستان رو به اوج بر می داره، نت ها به سخن در میان
    نی نوا داره به اوجش میرسه
    و نی نوا رو باید در اتوبان تهران قم گوش داد
    دیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدید یدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدی دیدیدیدیدیدیدیدیدیدیددیید ی
    و حضرت نی وارد می شود، و ماشین ها با آخرین نفس می تازن
    تصادف میشه، اما همه به راهشون ادامه میدن. آخر یکی از اتوبان ها نوثینگه، یک درهه عمیق، و همه ماشین های اون اتوبان میرن که در اون دره بیافتن
    و اوج این آهنگ چیزی جز دراومدن جان از بدن نیست
    هدایت: مجتبی یک چیزی رو میدیده. چیزی که برای دیگران قابل رویت نبوده.
    مهندس: سعی می کرده برای دیگران تعریفش کنه
    هدایت: اما نمی تونسته
    مهندس: همین باعث تنهاییش میشه. اینکه توی دنیایی زندگی می کنه که کس دیگه ای نمیتونه توش باشه، هیچ شریکی نداره و تنهاست
    هدایت: اما به نظرم تا لحظه آخر به فکر توصیف دنیاش به دیگران بوده. حتی وقتی که نا امید شده باز هم امید داشته
    مهندس: نمیدونم چرا فکر می کنم آخرش موفق شده. چجوریش رو نمیدونم. اما شده.

    ت= (19 و ...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #483

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
    میترسم از آن روز که دیوانه نباشی

    یه دردی دارم. بعضی وقتا میزنه بیرون. همیشه اینجوری نیست، در واقع در اکثر موارد، دارم مثل مردم عادی زندگی می کنم. اون خدای من! اصلا نمیدونم مردم عادی ای وجود داره یا نه! اما خب از دید من و هر کس دیگه، آدمای دیگه عادی هستن. منم عادی هستم، در اکثر موارد و دارم زندگی می کنم. گوشت میخورم، و البته گوشت زیاد دوست دارم. سبزیجات می خورم، در طول روز سعی می کنم گوشت و سبزیجات و چیزای دیگه برای خوردن جور کنم و بخورم و شب ها هم سرپناهی داشته باشم که بخوابم. اما یه وقتایی این دردم سرباز می کنه. ریش ریشم می کنه. بغضم میگیره بعضی وقتا، بعضی وقتا هم بغضی درکار نیست، فقط یک دل گرفته پر از درد و غمه. الان اونجوری شدم. اینجور مواقع حسرت میخورم، که چرا این درد رو دارم. دردم، سوز دلم و آتش درونم یه جورایی معلومه. خواستن و نداشتن. مشتاقی و مهجوری. یه چیزی رو میخوام که ندارم. خیلی هم میخوام. اونقدری که فکر می کنم از هوا هم مهم تره، از آب هم مهم تره، پس بدون اون نمیتونم زنده بمونم. پس هوا را از او بگیر! اما زنده هستم. و این یعنی کارد بر استخوان. که آب نباشه، هوا نباشه، و تو زنده بمونی. فکرش رو بکن عطش داشته باشی، هی عطشت زیادتر بشه اما نمیری، زنده باشی و رنج ببری.
    یه وقتایی اینجوری میشم. این جور موارد، فکر می کنم چی میتونه از این عذاب نجاتم بده. چی میتونه راحتم بکنه. آرام جان باشه، غمگسار باشه، مهربان باشه. و جالبه که چنین چیزی هست. اما نه همیشه. و این خیلی میترسونتم. که حتی یک غمگسار خیالی هم نداشته باشم. یک دیوانه ای که با دیدنش خوشم بیاد و غم از دل برود چون بیاید.
    میترسم، خیلی.
    دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
    می ترسم از آن روز که دیوانه نباشی
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #484

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    چه بگویم نگفته هم پیداست
    غم این دل مگر یکی و دوتا است!
    بهم ام ریخته است گیسویی
    بهم ام ریخته است مدتهاست...

    تولدت مبارک!


    آخ که چقدر دوست دارم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #485

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    من... غم و حسرت و در به دری... تو پناه من...

    با تو
    اما
    ماندم
    تنها

    مهری
    بر لب
    بندی
    بر پا

    از تو موجم
    با تو دریا
    در تو پنهان
    با تو پیدا...

    ای که بجز تو نمانده مرا، مگر آه من
    من همه شوق تو ام منگر به گناه من

    دل همه گمراهی و گناه... تو امید جان... جان همه خاموشی و خزان... تو مرا بخوان... لب مگشودم اما سوختم، ساختم، با من خسته غم تو بمان...
    ای که بجز تو نمانده مرا مگر آه من من همه شوق تو ام منگر به گناه من تو تب و تاب رسیدن من به قرار دل من غم و حسرت و دربه دری، تو پناه من...

    دلم همه گمراهی و گناهه. جانم سراسر خاموشی و خزان و شوق و شور و تلاطمه... تلاطم رسیدن به تو، شوق تو... و سوختن، ساختن، خسته غم، تنهایی، بجز تو نمانده مرا...


    قرار دل...

    یک آن هایی دارم من، آن هایی سراسر شوق... سراسر تلاطم... و چه کنم که به وصف نمیان...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #486

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    وقتی تحت فشارم نمیتونم درست کار کنم. مثل الان. الان هم نمیتونم درست کار کنم. وقتی که مجبور باشم فکرم بسته میشه. همش با خودم میگم: دو یور بست! اما خب دیگه حتی از دو درصد خودم هم نمیتونم کار بکشم. مثل یه خوک کثیف بلند میشم و خر خر کنان میرم اون اتاق. شکمم افتاده بیرون و حال ندارم تیشرت لعنتیم رو بکشم روش. مثل «هری کثیف». ندیدمش. شایدم دیدمش، یادم نیست. بعضی چیزا خود اسمشون هم کافیه، برای اینکه بشه کلید واژه! حتی اگه ندونی چیه! مثل هری کثیف! این بسه. من خوک کثیفم مثل هری کثیف. دِرتی هری! دِرتی پیگ! در همین حین خوک کثیف واقعی وارد اتاق میشه. شروع می کنه به خوندن: رفتی و گفتی و ... با هیجان. یه آهنگ جدید تو ماشینش گوش داده که رفته روی نوار مغزیش. وقتی او خوک است ما خوکچه هندی هم نیستیم. شکم گنده ام را تکانی می دهم و بر می گردم سر کار. برای خوک بودن فقط شکم گنده کافی نیست. البته من کثف هم هستم. و هرزه. مثل یک پیچ هرز، هرزه ام. یعنی گیر نمی کنم. مثلا تصمیم می گیرم که شب بخواهم. هرز است این پیچ و مهره، گیر نمی کند. شب که می شود بیدار می مانم. تصمیم می گیرم صبح زود پاشم، باز هم هرزه است. هرزه شده ام حسابی. اما هنوز در خوکیت می لنگم. اصلا بعضی وقت ها فکر می کنم چرا اینقدر به خوک کثیف بودن علاقه مندم! دارک آرت! این است، دارک مجیک. جادوی سیاه باعث می شود دوست داشته باشی خوک کثیف باشی. شاید هم مسئله چیز دیگری است، خودم را دوست دارم و چون خودم خوکم، خوک بودن را دوست دارم. آن وقت می بینم که یکی مثل هری کثیف بیشتر از من خوک است. ناراحت می شوم خب. انگار او بیشتر از من من است! بیشتر از خودم خودم است. خودم او بیشتر از خودم خودم است. خب چون او خوک کثیف تری است نسبت به من. آن وقت من پیش خودمِ او، خودمچه هندی هم نیستم. چرا باید اینقدر به خاطر تحت فشار بودن نتوانم کارم را درست انجام دهم؟ هنوز این سیپیو عظیم مغزم فقط دو درصدی کار می کند. اصلا چرا باید کار کنم؟ چون تشنه ام! تشنه. همین خوک کثیف چند وقت پیش داد می زد: من تشنه ام... تشنه! تشنه چیزی بود که از شرم نمی توانم بگویم. اما من تشنه آن نیستم. من تمامیت خواهم. میخواهم همه باشم. اما نمی شود. یعنی اگر همه باشی دیگر هیچ کدام نیستی. اگر همه رنگ ها را مخلوط کنی می شود یک رنگ دیگر، نه یکی از آن ها است نه مجموع آن ها، کلا چیز دیگری است. حتی رنگ خدا هم نیست. رنگ خدا همه رنگ ها است اما هیچ کدام نیست. اما من میخواهم همه رنگ ها باشم، همه آن ها هم باشم. نه اینکه هیچ کدام نباشم. تازه اصلا همه آن ها هم نمی توانم باشم. یعنی اگر خدا همه رنگ ها هم باشد، خودش دیگر رنگ دیگری نیست. اما من وقتی همه رنگ ها را با هم مخلوط می کنم، می شود یک رنگ لعنتی بیریخت دیگر. مثلا میخواهم هم عاشق باشم، هم معشوق، هم جانی، هم مظلوم، همه زیبا، هم زشت هم سیاستمدار، هم احمق. هم خوک کثیف. بعد تحت فشار قرار می گیرم. و این باعث میشود حتی یکی از این ها هم نتوانم باشم، چون وقتی که تحت فشارم نمی توانم خوب کار کنم.
    ای کاش مثل یک گربه، یعنی جانی دپ در پنجره مخفی همش روی مبل های مخملی در یک ساختمان ویلایی کنار دریاچه و جنگل میخوابیدم. چقدر رویایی. کاش مثل یک جاسوس دوجانبه کلی جنایت می کردم و همه را به جان هم دیگر می انداختم. یا اصلا هرزه بودم. نه آن هرزه ای که گفتم. یک هرزه دیگر. یعنی به خانه این و آن برود و کیف بکند، تازه پول هم بگیرد. یا اصلا سردار خونخوار جنگ های صلیبی و غیر صلیبی بودم تا از کشتن و بوی خون مست می شدم. آن وقت هم در شب ها و عیش و نوش های سرداران شرکت می کردم و می می نوشیدم. الان دیلاقی که با خوک کثیف وار اتاق شده بود دارد ادای فردوسی پور را در می آورد. شاید هم خوب بود یک فوتبالیستی شوم که چه می کند روی زمین. اصلا ورزش هم بد نیست. اما خب شاعری هم خوب است. در کوچه پس کوچه ها بچرخی و شعرهایت را بشنوی که دیگران می خوانند. آن گاه خودت با شنیدن آن ها هم مست شوی هم مغرور. چقدر دنیا زیباست. این کثرت های دنیا من را دیوانه می کند. چون کثرت در زیبایی است! همه اش خوب است. مثل وقتی که هَوَله کباب چنجه هستی. دوست داری همه تکه های آن را بخوری. با کوچکش حال می کنی، با بزرگش حال می کنی. با متوسطش حال می کنی. با آبدارش حال می کنی. با بی آبش حال می کنی. کلا حال می کنی. منم حال می کنم با این دنیا. همون دیلاق دارد به من می گوید تماشاگر نما. حتی تماشاگر نما بودن هم خوب است. از آن جاهل های شش دنگ باشی که میروی در پیج این و آن و فحش می دهی. لات و لوط بودن هم خوب است. خر بودن هم خوب است. اصلا گربه باشی در یک خانه اعیانی و همش را بخوابی. گارفیلدی باشی برای خودت. آن خانواده اعیانی هم همش به تو حال بدهند. ماهی و شیر. موشی هم در کار نباشد. اصلا موش باشی در تام و جری.
    من تشنه ام. تشنه. میخواهم همه باشم. اما نمی شود. تحت فشار قرار می گیرم. نمی توانم از تمام توانم استفاده کنم و کارم را به درستی تمام کنم. کار لعنتی ام هم همین است، نشست و اراجیف نوشتن!


    ت= (شان نزول=مهتاب>سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #487

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    رقابت فقط وقتی معنا داره که دو یا چند طرف، خیلی خوب باشن. مثلا مسی و رونالدو اگه در مقابل هم نبودن و یا یکی از اون ها ضعیف تر بود، هیچ وقت رقابت جذابی نداشتن. اگه مسی گل میزنه رونالدو هم باید گل بزنه، اگه رونالدو توپ طلا میگیره مسی هم باید بگیره. اینجوریه که یک رقابت شکل میگیره، جذاب میشه، حماسی میشه، دراماتیک میشه و در نهایت تراژدی شکل میگیره. مسی گل میزنه در خانه رئال و پیرهنش رو درمیاره، رونالدو در بازی برگشت و در زمین بارسا گل میزنه و پیراهن درمیاره و فیگور میگیره. همیشه باید رقیبت قوی باشه. باید برنده شدن سخت باشه، سخت و سخت تر. تا اینکه رقابت جذاب بشه.
    وقتی رقابت شکل میگیره، دیگه نبرد سر مرگ و زندگی میشه. هر طرف باید و مجبوره که برنده باشه، وگرنه همه چیزش رو باخته. همین باز دوباره رقابت رو جذاب می کنه. وقتی دو نفر، بهترین ها باشن، اگر در رقابتشون یکی ببازه نمیشه نفر دوم، میشه آخرین نفر! میشه هیچ! میشه بازنده اصلی. و این اون چیزیه که رقابت رو درست میکنه، نبرد سر موجودیت. همه این ها، به خاطر یک قانونه، قانونی که میگه فقط یک نفر، فقط یک نفر میتونه بهترین باشه. این قانون، باعث نبرد مرگ و زندگی میشه.
    اما یک نکته دیگه در مورد رقابت هست. هرجا رقابتی هست، یک زمین بازی ای هم هست. یک زمینی که رقبا در اون رقابت می کنن و حاصل رقابتشون، هرچی که باشه، ظهور زیبایی و جذابیته. رقابت جذاب، یک برنده اصلی داره که هیچ کدوم از طرفینش نیستن، بلکه این زمین بازیه که برنده اصلی رقابته. گویی یک نمایشه که شکل داده شده و با عناصر رقابت، جذاب شده، برای یک هدف، سرگرم کردن یک عده. این وسط زمین بازیه که برنده اصلیه، این وسط، اون صحنه گردانی که رقابت رو شکل داده برنده میشه. رقابت رونالدو مسی هرجوری که باشه، این فوتباله که برنده اصلیه. رقابت بین شخصیت های داستان ها، بین هکتور و آشیل، بین رستم و اسفندیار، بین افراسیاب و رستم و بین هزاران کاراکتر دیگه، یک برنده داره، اونم داستانه، اونم کسی که این رقابت ها رو شکل داده. تا کتابش رو بخونن. نویسنده، هیچ وقت نمیگذاره یک طرف قوی تر باشه، هیچ وقت نمیگذاره یک طرف قبل از پایان کتاب، قبل از پایان بازی، برنده رقابت بشه. هر کاری می کنه که این رقابت تا آخر ادامه داشه باشه.
    بازی ساز این دنیا، داستان نویس زندگی، یک ثنویت در این جهان قرار داده، یک رقابتی که این داستان رو جذاب بکنه. قابیلیان و هابیلیان، یا اهورا و اهریمن، حق و باطل همه دو روی یک رقابتن که این داستان جذاب بشه. همه دارن در زمین بازی نویسنده نقش خودشون رو اجرا می کنن. تا این داستان جذاب و جذاب تر بشه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #488

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    جنگ جنگه. کلا همیشه جنگه، همه جا جنگه. دیگه چه برسه به خود جنگ! جنگ، جنگه!
    شاید کلا پسر بچه ها همه چیز رو جنگ می بینن. مخصوصا وقتی یه نگاهی به تاریخچه ام میندازم، می بینم از وقتی چشمم باز شده یه تفنگی چیزی دستم بوده و داشتم تو خیالاتم می جنگیدم. حتی یه بار اون خیلی خیلی کوچیکیام، یه تیکه چوب کلف برداشته بودم، اون آر پی جی ام بود! هنوزم که همون پسر بچه ام، البته اینو مادر زنم هم میگه، وقتی داره یه خوراکی به بچه اش یا نوه اش میده، میگه پسر بچه است دلش میخواد! به منم تعارف می کنه!!!!!!! آره خلاصه، الانم همون پسر بچه ام و هر چیزی پیدا کنم یه جوری ازش سلاح کشت و کشتار درست می کنم و شروع می کنم به جنگیدن، مثل اون سالهای خیلی دور که پاشنه کش دسته بلند رو برداشته بودم و یکی از این ظرف سس های مهرام که کفشون پهنه و سرشون باریک رو به سر اون پاشنه کشه وصل کرده بودم، شده بود تبر، و باهاش به جنگ می رفتم.
    الان دیگه یه جورایی پیشرفت کردم. لازم نیست برای جنگ، حتما یک وسیله فیزیکی پیدا بکنم. میتونم با مفاهیم و کلی چیزای دیگه هم همون بازی جنگی ام رو انجام بدم. مثلا یکی رو می بینم که کار من رو داره انجام میده، میشه دشمنم و من باید باهاش بجنگم. حالا با روش های مختلف، مثلا اینکه کارش رو خراب کنم، یا کار خودم رو بهتر بکنم.
    یا نه اصلا با مفاهیم می جنگم، با خودم می جنگم، با همه می جنگم. بالاخره جنگ، جنگه!
    برای پیروزی در یک جنگ، باید دشمنت رو خوب رصد کنی. همه کاراش رو زیر نظر داشته باشی. اصلا به خاطر همینه که میگن دشمنت رو نزدیک خودت نگه دار. خب معلومه نمیخواستن از حسن همجواری و معاشرت باهاش لذت ببری، منظورشون این بوده همه حرکاتش رو زیر نظر بگیر. اصلا اسم رقیب هم از همینجا درست شد، رقیب، از رقبه میاد، یعنی گردن، رقیب یعنی کسی که گردن میکشه توی کار و بار کس دیگه، تا ببینه داره چیکار می کنه! به همین سادگی قدیمیا با یک جعل اصطلاح، همه چیز رو گفته بودن، ماییم که نمی فهمیم!
    بعد باید حرکاتش رو پیش بینی کنی. باید در کمینش باشی. هر وقت که خطا کرد استفاده کنی. وقتی که موقعش رسید، بهش ضربه بزنی. از همه مهم تر! حواست بهش باشه که چه نقشه هایی برات داره و نگذاری به هدفش برسه. بالاخره جنگ، جنگه!
    الان ساعت 3 و 53 دقیقه بامداده و من هنوز نخوابیدم. آدم جنگی رو چه به خواب! شب بهترین وقت برای شبیخون زدنه. من در طول این شب زنده داری داشتم دشمنم رو رصد می کردم. اولش کمی مبهوت قدرتش شده بودم. اما خیلی زود به خودم اومدم. برای پیروزی بر دشمنت، نباید از ابزار های اون استفاده کنی، نباید تو زمین اون بازی کنی، نباید در چیزی که توش از تو بهتره باهاش مقابله کنی. باید زمین بازی رو عوض کنی. از یک راه دیگه وارد بشی و بهش ضربه بزنی. باید ابتکار عمل رو ازش بگیری و اون رو بکشونی سمت نقشه خودت. هیچ وقت در بتلفیلد دیگری نجنگ!
    برای همین، در اینجور جنگ ها، سکوت حرف اول رو میزنه. یه دشمن خوب یه دشمن ساکته. باید ساکت باشی و فقط فکر کنی. هم دشمنت نمی فهمه چی تو سرته، هم کلی وقت داری که حرکات دشمنت رو پیش بینی کنی و براشون نقشه بریزی. اون وقته که در بهترین زمان، میتونی برنده این جنگ لعنتی باشی. پس هیچ وقت فراموش نکن، جنگ، جنگه!


    ت= (مهتاب>سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #489

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    بن سلمان لعنتی درگیر قتل خاشقچیه. دنیا هم ول کن ماجرا نیست، یعنی خبرگزاری ها چسبیدن بهش. پاییز همه جا رو گرفته. اول از همه اومده و رنگ ها رو سرد کرده. شاید تیره، اما نه، سرد کرده. سرما با خودش تیرگی داره. بارون خوبه. اصلا هرچی! هر کجا! هر طور. چه فرقی داره. من سیم پیچیم سوخته. آب روغن قاطی کردم. سرباز کماندار عرب، همش میخواد بجنگه. این لعنتی از یه گوشه جنگ های صلیبی و صلاح الدین عیوبی اومده اینجا که آرامش پاییزیم رو بهم بزنه. اصلا مگه پاییز آرامش داره؟ هرچی زیبایی داره برای شیدایی و پریشانیشه. چه رازیه که رنگ ها با زرد و نارنجی شدن، همه جا رو سردتر می کنن. اصلا پاییز فصل آتش هاییه که در سینه ها میسوزه و بخار سرما از دهن ها میاد بیرون. آب آتش افروز که می گفتن! این آتش سرما افروزه. هرچی بیشتر میسوزه بیشتر سردت میشه. توی خودت مچاله میشی، مثل یک نامه لعنتی که با آتش عشق برای خانم کذایی نوشتی. مچالش می کنه و نخونده پرت می کنه طرفت. پرت میشی گوشه اتاق، یه جایی کنار بخاری آتشی. کوره درونت آتش میگیره و هی سردت میشه. سردت میشه... عرق سرد می کنی. هوای اتاق تیره و سرده. صدای رعد و برق میاد، بارون میاد. پاییز می رسد که باز هم عاشق کند مرا... او قول داده است به قولش وفا کند... اما خبری از وفا نیست، خبری از مهر نیست. اونم درست وسط مهر.
    خاشقچی هنوز همه رو درگیر مرگش کرده. سایت ها هم یخ زدن. صدای مدرسه ها کل کوچه پس کوچه های شهر رو پر می کنه. صدای زنگ تفریح ها و گل واژه های ناظم و مدیر و هزار نفر دیگه. هنوز درونت می سوزه. نمیدونم کدوم خری می گفت بهار فصل خوابه. غلط بیجا کرده زن زر زن عوضی. پاییز فصل خوابه. صبح که صدای مدرسه رفتن بچه های بی نوای کوچولو بلند میشه و بارون میاد. صبح که هوا تیره و سرد و خیسه، چون ابرا جای خورشیدو میگیرن، صبح که روی یه تشک و زیر یه لحافی، اون موقع دقیقا فصل خوابه. فصل خواب های تیره و سرد... با یک تصویر تکراری از صورت تو توی خواب پلک های بیقرار من دوباره پر شدن از آب... چشم پنجره خیس میشه. نمیشه بیرون رو درست دید. شهر همین چند ساعت روشنی نصفه نیمه رو هم نمیتونه تحمل کنه، زودتر تاریک میشه تا شب های بلند پاییزی همه جا رو بگیرن. شب میاد و توی خونه ها آتیش روشن می کنه. مردم اگه وحشی نشده بودن و بی هویتی خفشون نمی کرد، همه میرفتن زیر کرسی. تا شعر بگن. تا شعر بخونن. شب های پاییزی جای خوابیدن نیست. باید بیداری بکشی و با ظلمت شب عشق بازی کنی. امشب به بر من است آن مایه ناز، یا رب تو کلید صبح و در چاه انداز، ای روشنی، صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز... اگه خدا کلید صبح رو توی چاه بندازه احتمالا دیگه هیچ وقت پاییز تموم نشه. اصلا پاییز فصل طولانی ایه. پاییز در شهر موی تو طولانی است... باز هم چشمان تو چه طوفانی است... در تو هر قصه ای جان می گیرد... در من یک راز دیگر می میرد... باید از شهر تیره بگریزی، باید با قصه ها در آمیزی... پاییز یعنی شهر تیره، پر از قصه، چشمان طوفانی تو و چشمان بارانی من، پنجره هایی خیس که نمیشه درست بیرون رو دید، از آتش سردی افروز درونت میخوای از شهر تیره بگریزی. مچاله میشی زیر کرسی مثل یک نامه مچاله شده، رازی که درونته رو میخوای مخفی کنی. سرباز کماندار عرب بلند میشه تا تیر اندازی بکنه. این سرباز، مثل جنگ های صلیبی، باید بجنگه. حالا میتونه یه صلیب رو بگیره تا بشه بهانه جنگیدنش. اما جنگ اینقدرها هم بهانه نمیخواد. حتی اون نامه مچاله شده کنج اتاق که داره از آتیش یخ میزنه هم جنگجوی موفقیه. اصلا توی یه جنگ لعنتی اینجوری مچاله شد. وقتی که نتونست برنده باشه. برنده بودن یعنی بهتر بودن. این خصلت خداداد همه آدماست. مثل علامت تجاری دکارت، گفته بود خدا درون هر فرد، مثل یک کارخانه که برندش رو حک می کنه، مفهوم خودش رو حک می کنه. اما دقیق نگفته، خدا درون هر فرد، میل به بهترین بودن رو حک کرده. همه وارد این جنگ میشن مثل اسب هایی که در اسطبل هاشون رو باز می کنن و با تمام وجود وارد میدون مسابقه میشن. این یه مغالطه بزرگه، هیچ کسی نمیتونه بهترین باشه. این میشه یه جنگ بزرگ. در این جنگ، یه وقتی میرسه که باید تسلیم بشی، وقتی می بینی که یکی واقعا از تو بهتره و تو نمیتونی ازش بهتر باشی. اما خدا هیچ وقت تسلیم شدن رو در آدم ها حک نکرده. برای همین تسلیم نمیشه، از آلترناتیو استفاده می کنی، از راه دوم، از نقشه پیچیده. عاشقش میشی. تا بشی اون. وقتی یکی ازت بهتره، لاجرم عاشقش میشی تا بدستش بیاری، بیشتر از بدست اوردن، تا اون بشی. عشق یعنی تلاش برای وحدت. وقتی سعی میکنی واردش بشی، استهلاکت باعث میشه جرقه بزنی و آتش بگیری. آتیش سرد خزان.
    پاییز می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند...

    این جنگ، باعث میشه من مثل خر بنویسم. لعنت به من و این نوشتن و این نوشته. اراجیفی که هیچ ارزشی ندارن. که کسی حاضر نمیشه بخوندشون. فقط به خاطر یک جنگ لعنتی...


    ت= (مهتاب>سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #490

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
    امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
    دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
    از گوشه بامی که پریدیم پریدیم...

    با لحن و صدای چاوشی... چقدر غمناکی خوبی داره. گرچه هیچ وقت شعرش رو درک نکردم. دل مسلما بر می گرده. اگه دل باشه، هیچ وقت نمی پره. دل مثل خر میمونه. تو گل زمین گیر میشه. اصلا اهل پریدن نیست. اهل نشستنه. اهل زمین گیر شدنه.
    رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
    حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم...

    نمیدونم را الان یاد این آهنگ افتادم. احتمالا به خاطر حسرتی که توش داره.
    انگار حسرت قشنگ ترین سیاهیه این دنیاست.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #491

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    منم که ماهی دریای بلند موی مشت هستم
    منم که طعمه قلابم، مرا شکار شکارم کن
    منم شکار شکارم کن، سپس بچرخ و ببوسانم
    سپس ببوس و بچرخانم
    سپس چکار چکارم کن
    چکار هر چه تو میخواهیست
    بخواه آنچه که میخواهی

    که زندگی دو سه نخ دود است
    و عمر سرفه کوتاهی

    من و تو آخورمان مرگ است...
    از این درشکه بیا پایین
    تو نیز شیهه بکش گاهی...

    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی... و دوباره کشف و شهود، دوباره شهود زیبایی. کشف شدن قسمت های گمشده 19
    تو نیز شیهه بکش گاهی...
    منم که ماهی دریای بلند موی مشت هستم... یه رمزی هست، یک لطافتی که فقط باید در «مرگ خاموش» یا «عشق شمع» یا هر اسم دیگه ای شرح داده بشه
    چطور بگم؟
    که زندگی دو سه نخ کام است
    و عمر سرفه کوتاهی...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #492

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    اندر احوال دیوانه ای به نام میم جِ شِ

    گفته اند که سخت اهل انتقام بود. حتی از کوچک ترین مسئله ای که خاطر نازکش را مکدر می کرد نمی گذشت و به فکر انتقام می افتاد. لکن شیوه انتقام وی همانند خودش دیوانه وار بود.
    بعد از آنکه از سفیر بادمجان دور قاب چینانش رنجیده بود، انتقامی سخت از ایشان گرفت، آن هم دو شب مانده به ترک کشور. منبری رفت و خواند: هان ای فرعون ناموسی نکن، تو شغالی هیچ طاووسی مکن...
    البته که رایزن خرکیف شده بود. این یکی از شیوه های انتقام این دیوانه روانی زنجیری بود. باری در صف عابر بانک بود که کسی از پشت گفت نوبت تو نیست! او را خاطر آنقدر آزرده شد که فی المجلس انتقام گرفت: ترک میدان کرد و گذاشت تا آن یاوه گویی عوضی جلو بزند و خودش دیگر هرگز از عابر بانک استفاده نکرد. بارهایی دیگر و بسیار، با خواندن نوشته دیگران کینه می گرفت و این کینه ها را در کیبردش خالی می کرد، تا به خیال خام خود انتقامی سخت از ایشان گرفته باشد. حال آنکه یحتمل ایشان نیز مانند آن یاوه گوی در صف عابربانک زن، شاد نیز می شدند. خلاصه که این دیوانه حسابی اهل انتقام بود، لیکن مردم انتقامش را نمی فهمیدند و نیازی نیز نبود، همین که او با این خودارضایی هایی انتقامی آرام می گرفت کافی بود. از این بود که اگر منبر و کیبردش را از وی می گرفتند، احتمالا از شدت کینه های خالی نشده دق می کرد.


    ت= (مهتاب>سوفیا و ...)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #493

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    ساعت 4 و هشت دقیقه عصره. این هایی که میخوام بگم شاید باید زوتر نوشته می شدن، حد اقل بخشی از اونها چند روز پیش. و مطئمنا قسمتی از اون ها دیشب. چون دیشب آتیش کردم و از طرشت به سمت قم حرکت کردم. توی ماشین دوباره اون حال بهم دست داد. همون حالی که خودم خوب می دونم. اما نمیدونم دیگران هم میدونن یا نه. نصرالله مدقلچی میخونه: آنه... تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات... از تنهایی معصومانه دست هایت... و باید بپرسه شیدا... تکرار تنهایی قم تهرانت چگونه گذشت؟ تو در آن جاده های خلوت شلوغ، در بین سفر ماشین ها و حرکت جاده ها، در بین بارون و آفتاب ظهر و غروب و طلوع، در میان هیاهوی آهنگ ها چه کشیدی؟ چه بر تو گذشت؟
    دوباره دیشب اون حال بهم دست داد، در اتوبان و در حال رانندگی. و با آهنگی که مثل پا گذاشتن در جزایر ناشناخته بود. کشف کردن سیاره های جدید. قدم گذشتن به بعدهای بالاتر.
    و این شاید مهم ترین مریضی و چالش زندگی من باشه... انفجار از فرط این احساس ها، این دنیاها و یا فریاد و شرح همه این دنیا ها... و اگه نتونم، منفجر میشم. «شب است مرد حسابی، به احترام دیاسپام، بدون قصه و بوسه، تلاش کن که بخوابی»
    و کلیدواژه ای که باید چند وقت پیش شرح میدادم، پریشانیه. آشفتگی و شیدایی. پریشانی بیجهت مقدس نشده. این یک ارثه و من وارث این زمین. پدرم این انتخاب رو کرد. همون طور که پدرم میخوند: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آرامش ما از عدم ماست... و پردم این انتخاب رو کرد. اون فقط دنبال پریشانی بود، داستان بدون گره، بدون حالت غیر عادی شروع نمیشه. به درخت دست زد تا پریشانی شروع بشه، تا نظم عادی بهم بریزه. و به دنیا اومد و این دنیا جای پریشانیه. و پریشانی... شب های بیخوابیه. درده. زجره. به دنبال آرامش بودن... «هزار بسته مسکن فدای این غم برنا... بس است حزن مبارک شبت بلند غمت نیز، غمت بخیر شبت نیز!» این گفتمانیه که پایان نداره و من، وارث آدم، و من، شیدا، تا در این دنیا باشم، حالت عادی، بی دردی و راحتی یعنی مرگ من. و پریشانی یک گمشده برای من خواهد بود. هم بی سر و پا دنبالشم و هم بدون اون مرده ام. یک پارادوکس دیگه. و خود این پریشانی برخواسته از پارادوکسه. آدم چیزی رو میخواست که گفته شده بود نخواد. و این شروع پریشانی بود. درد جستجو برای سلامتیه که نداری. آشفتگی جستجوی آرامشه... و در این دنیا آشفتگی بهتر از آرامشه... چون آرامشی که تو این دنیا باشه مرگه. چون این دنیا سرآغاز داستانیه به نام شیدائی و پریشانی. و اون وقت من باید از زندگی روزمره بپوسم و بمیرم. و در اتوبان تهران قمه که دیوانه میشم... «شناس عالمی اما شناسنامه نداری و دائم الغمی اما خودت ادامه نداری غرور منقطع النسل عماره ساز خرابی...»
    این پریشانی در یک ماشینه. ما همه در حرکتیم. این دنیا جای سکون نیست. چه بخوایم و چه نخوایم به یک مقصدی داریم میریم. و این میشه کشف سیاره ها و جزیره های جدید... و اینجاست که آهنگ ها من رو به دیوانگی خودم آشنا تر می کنن، مثل: «پا توی ساحل میذارم بیرون از درهای نفس... و بغضم پایین تر میره کمی از مجرای نفس...» یا «تو برگزیده نبودی، قبول کن که نبودی... قبول کن که رسولی بدونی معجزه هستی، بلند مسئله هستی ولی بدون کتابی... دریچه ای که تپید و جهان کوچک ما را به نور خواب گرفته است، بیا و زنده شو ای ماه که مثل فاتحه هر شب بر این دریچه بتابی... هزار ماهی تنها فدای آبی دریا... هزار بسته مسکن فدای این غم برنا هزار گله درنا فدای وسعت آبی گلایه از شب کوچک و نق به شیوه کودک بس است حزن مبارک، شبت بلند غمت نیز، غمت بخیر شبت نیز...»
    ماشین ها بهم می پیچن و جاده به رقص میاد. همه به یک سمتی در حرکتیم. و داریم سرنوشتی رو کشف می کنیم که قراره ما رو از پریشانی به آرامش برسونه، آرامشی که لزوما پایان این دنیا است... و تا وقتی که در این دنیاییم، این ماشین باید پریشان حرکت کنه، بدون دونستن درست هدف. و از قبل چیزهایی به ما گفتن ولی همش معلوم نیست. ما به سمتی میریم که میدونیم و نمیدونیم...
    و این درد و بیخوابیه. وابستگی به سیگار و دود. به عرق و شراب و می... به قمار و هر چیز دیگه ای که بخواد تسکین و التیامی برای این درد پریشانی باشه...
    و این پریشانی، وصل میشه به زیبایی. زیبایی که باعث خواستن میشه، خواستنی که وقتی با نداشتن و نرسیدن همراه میشه دیوانگی و شیدایی میاره، پریشان و آشفته می کنه... و آدم تنها در روی این زمین برهوت به دنبال زیبایی راه می افته... هنر اینجا تجلی می کنه و کلی محصول تقلبی ازش بیرون میاد... گفتمان نقاب، گفتمان تقلب... نشون میده چیزی که نیست. از دور که نگاه می کنی یک ویترین می بینی. آدمایی که دارن خودشون رو جوری نشون میدن که نیستن. و آدمایی که خودشون رو جوری می بینن که نیستن. هنر، از رسالت اصلی خودش که نمایش زیبایی و پریشان سازیه خارج میشه. میشه یک دکور، یک نقاب، یک حیله برای فریفتن خود و دیگران...
    اقتصاد اندیشه بنیان... یکی دیگه از هجوم هایی که در تهران قم بهم عارض میشه... آرمان شهر یا شهر آرمان... که قراره پشتوانه پولی بشه برای «ایران معنوی» در سالهای بعد 1408... هزار ماهی تنها فدای آبی دریا...
    و شیدائی که داره در جاده تهران قم به این فکر می کنه که چطور این امپراطوری رو بنا کنه... امپراطوری ایران معنوی... و در پرتوی این آرمان نهضت ها شکل بگیرن و آدم هایی که درن میرن تا خودشون رو شکوفا کنن. کسایی که این دنیا رو محل پریشانی می بینن و تصمیم میگیرن که انجامش بدن. که این سفر رو شروع کنن... و بزرگ ترین آثار خلق میشن... در هنر و اقتصاد و فرهنگ، در دانش و آرامش...
    و زیر چرخ این تمدن شیدا خورد میشه، له میشه... تا به پایان خودش برسه پایانی پر از پریشانی...
    شیدا باید بتونه حرفش رو بزنه، شیدا باید بتونه کارش رو بکنه... شیدا باید بتونه 19 رو خلق کنه، باید بتونه 12 رو خلق کنه... باید بتونه به چیزایی که میخواد برسه...
    و عشق... و عشق میشه نقطه سر خط همه این گمشده ها، همه پریشانی ها...
    تو برگزیده نبودی، قبول کن که نبودی... و همه ما رسول هایی بدون معجزه هستیم. گمراهی بود فکر برگزیده. همه برگزیده شدن و همه رسولن. همه رسالتی دارن که باید انجامش بدن... و همه ما درگیر پارادوکس های این دنیا هستیم... در ته دریا گهر با سنگ هاست، فخرها اندر میان ننگ هاست...
    ما دچار این چالشیم، همه گناه و لغزش و خواستن تعالی... تعالی خواهی با گناه سازگار نیست و همه ما گناه کاریم... شبت بلند غمت نیز، غمت بخیر شبت نیز...
    بیاید تا با هم انجامش بدیم. بیاید تا این حماسه رو خلق کنیم... همه ما به سمت مرگ در حرکتیم. همه ما رسالتی داریم که باید انجامش بدیم...
    هر کسی باید بره و کار خودش رو بکنه. آسودن ما مرگ ماست... پدر به خاطر آرامش بهشت رو ترک نکرد. آرامش در اون بهشت و این دنیا یک سرابه. یک مرگ خاموش در خواب...
    نخواب! وقت خواب نیست... وقت مرگ نیست... باید چند صبوحی تا میتونیم پریشان باشیم... باید تا جان داریم به سمت مرگ حرکت کنیم...
    ایران معنوی با این حماسه سرایی ها بوجود میاد...
    و عشق...
    و عشق...
    و عشق...

    ت= (بخش هایی اشاره به: مهتاب>سوفیا و سامری. بخش هایی اشاره به جاده قم تهران و نوزده و 12...)
    وسط دیدن مگنولیا... به وجد آمده از هوای لعنتی پاییز... هوای ابری و آماده باریدن... تنها در پردیسان... به فکر نقدهایی مبتنی بر فلسفه هنر... به فکر ساختن رویاهایی که هیچ کدومشون قرار نیست من رو سیراب کنن، فقط یک نقش و نمایشی هستن که باید انجام بدم، اما در ورای همه این ها، یک گمشده اصلی وجود داره...
    و فرمول لعنتی موفقیت، فرمولی که باعث معجزه میشه... که موفقیتی نیست که سیرابم کنه... و تام کروزی که داره کار من رو انجام میده و چیزهای زیادی ازش یاد میگیرم تا در دوره بعدی استفاده کنم... عماره ساز خرابی...
    ویرایش توسط شیدا : 28-10-18 در ساعت 16:19
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #494

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    احساس می کنم وقت افسانه است
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #495

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.46
    نوشته ها
    6,448
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,054
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 روز 17 ساعت 51 دقيقه 56 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 36 ثانيه
    غمگین چو پاییزم از من بگذر
    شعری غم انگیزم از من بگذر
    سرتا به پا عشقم، در دم سوزم
    بگذشته در آتش شب چون روزم

    بگذار ای بی خبر بسوزم
    چون شمعی تا سحر بسوزم

    دیگر ای مه به حال خسته بگذارم
    بگذر و با دل شکسته بگذارم
    بگذر از من تا بسوز دل بسوزم
    در غم این عشق بی حاصل بسوزم

    بگذر تا در شرار من نسوزی
    بی پروا در کنار من نسوزی
    همچون شمعی به تیره شب ها

    میدانی عشق ما ثمر ندارد
    غیر از غم حاصلی دگر ندارد
    بگذر زین قصه غم افزا

    هی. طاهر کجایی تا داستان این شعرو بگی.
    خوش بحالش، که تونست بمیره. وقتی عشقی بی حاصل باشه، مرگ زود باید برسه.
    و مثل همه قصه های شرقی (؟!) چیزهایی باقی می مونه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1