صفحه 34 از 35 نخستنخست ... 2429303132333435 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 496 تا 510 , از مجموع 522

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #496

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    واااااااای
    دارم دیونه میشم بازم
    مغز درد کردم!
    کله ام داره منفجر میشه. همش فکر تو رژه میره، فکر هایی که چون بی سرانجام هستن و ادامه دار فولدرشون تو سرم بسته نمیشه. سیپیوم داغ میشه و هنگ می کنه.
    همش دارم تخمه پشت تخمه میشکنم و فکرم می چرخه. کارها سر هم تلمبار میشه، نه حوصله انجام دارم و نه خیال ول کردن.
    تنهام هستم، دوست دارم بیان و بازی کنیم اما کسی نیست.
    اینا هیچ کدوم مسئله نیست، یکی بیکاریه که مسئله سازه، باید یه بازی ای دم دستم می داشتم
    یکی دیگه هم این فکرا
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #497

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    هی مجتبی!
    لعنتی!
    وقتشه خودتون نشون بدی. انجامش بده. کاری که باید انجام بدی
    خودتون مشغول کن مرد. یه سرگمی ای چیزی برای خودت دست و پا کن و خوش باش.
    خودتون باور داشته باش. تو میتونی از هیچی یه کار جالب درست بکنی. تو باید خوش باشی. خوش باش.
    یه سرگرمی توپ درست کن. یه کاری که خوش بگذرونی
    لعنتی تو میتونی. تو برای همین ساخته شدی. اونی که یه روزی داشت تو رو خلق میکرد همینو ازت میخواد. دو یور دیوتی! وظیفه ات رو انجام بده.
    هی مجتبی! اینقدر ترسو نباش. تو میتونی. یه کاریش بکن. تو آدم لغوی هستی. تو آدم لهوی هستی. تو لعبی. لعنتی به خودت بیا.
    خود لعنتیت رو مشغول کن. بازی درست کن، بازی بساز. لغو باش.
    آشغال (همون ازهول) زود باش
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #498

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    اوه شت!
    این یکی از دغدغه های مشترک آدمای لعنتیه. مترجمای نفهم. ازهول. لعنتی. ...
    چرا باید واژه مقدس «اوه جیسِز» رو به «یا ابرفرض» ترجمه کنی لعنتی!
    چرا این مترجمای لعنتی اینقدر توهم تالیف دارن. فکر می کنه واقعا مولفه. لعنتی اومدم فیلم یکی دیگه رو بببینم، دیالوگای یکی دیگه رو بخونم. نمیخوام و تو اون ذهن کپک زده آشغالت سهمی تو چیزی که می بینم داشته باشید. فقط ترجمه اش کن! چرا من باید در یک تالیف اصیل هالیوودی «اوه شت» رو بخونم «یا امامزاده بیژن»!
    نمیخواد به زبان و فرهنگ مقصد متعهد باشی آقای مولف ازهول. دیوانه هایی که این فیلما رو می بینن میخوان آمریکایی اصیل باشن. یه آمریکایی موفق. یه اِمِریکنِ ازهولِ ... ... .... .... .

    این رو باید ادامه بدم، یه وقتی که فرصت بکنم
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #499

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    لامصب. چند روزه خیلی تو فکرم. پیر شدم. پخته شدم. عاقل شدم. ربات شدم. دیگه ساده و زود تصمیم نمیگیرم. احساسی تصمیم نمیگیرم. رئیس العقلا (همان شیء سرخ) هم که کنارمه و نمیگذاره دست از پا خطا کنم.
    فکرم مدام میچرخه. بعضی وقتا پیشنهاد میده. نه... خیلی عاقلانه نیستن. شاید صبر کردن عاقلانه تر باشه. شایدم یک اشتباه بزرگه.


    ت= (208، یورک، سامری، n208 حوالی 10/8/97)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #500

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    من، در فیلسوفانه ترین حالم چند نظریه دادم که احساس می کنم بزرگ ترین اکتشافات علمی باشن.
    یکی اینکه: انسان نمیتونه چیزی اختراع کنه که دنیا رو بهشت کنه. حتی نمیتونه چنین اکتشافی بکنه که دنیا بهشت بشه. هرچقدر علم پیشرفت بکنه، هرچقدرم که جلو بره.
    خب اهل خرد معنی این و لوازمش رو می فهمن. من اگه به عنوان یک فیلسوف خودم بخوام شرحش بدم که شرم آوره.
    قانون دوم، راه رسیدن به بهشته. چه توانایی ای باعث میشه آدم ها بتونن به بهشت برسن؟ هزاران گزینه پیش روی ماست: هوش، هوش اجتماعی، حافظه، پشتکار، شخصیت قوی. شخصیت کاریزماتیک. استعداد هنری. شاعر بودن. نویسنده بودن. هنرمند بودن. کارگردان بودن. بازیگر بودن. شهود عرفانی. استعداد عرفانی. همت بلند در عمل های سخت ریاضت. توان مدیریت بالا. منظم بودن. منضبط بودن. تقیدات خشک مذهبی. تقیدات خیس مذهبی. استعداد. زور بازو. زیبارویی. تریکیب این صفات. خاندان بزرگ و مهم. خوب صحبت کردن. خوش شانس بودن. هزارتا صفت و ویژگی دیگه هم میشه بهش اضافه کرد. اصلا در اینجا باید مدیریتی ها بگن، شایستگی هایی که برای هر فرد مطرح می کنن. مدونید چیه؟ بولشت! گور بابای همه این صفت ها و ویژگی ها و شایستگی ها. هیچ کدومشون راه رسیدن به بهشت نیستن. راه رسیدن به بهشت، اون چیز لعنتی ایه که در همه آدم ها هست. به طور مساوی. این که دقیق نمیدونم اون صفت و ویژگی و شایستگی چیه اصلا مهم نیست. مهم اینه که هیچ کدوم از این ها نیست. چیزیه که در همه آدم ها هست. به طور مساوی. اون وِیژگی تنها چیزیه که میتونه راه رسیدن به بهشت باشه.

    قانون بعدی میگه: لعنت به تصورتون از بهشت. بهشت یعنی بهشت! بهترین چا! مهم نیست توش درخت نخل باشه یا انگور. مهم نیست باغ باشه یا کویر. بهشت، فقط بهشته. یعنی بهترین جا، که فقط لذته. که فقط خوبیه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #501

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    این آهنگ، برام یادآور یک خاطره است، خاطره که نه، یک حال و روز.
    حال و روز عاجزی و درماندگی. درماندگی. یعنی درماندگی. عجز و نتوانستن، گیر کردن بین واقعیتی که به معنی واقعی کلمه «نباید» و بایدی که به معنی واقعی کلمه «نیست»

    وای از این شیدا دل من
    مست و بی پروا دل من
    مجنون هر صحرا دل من
    رسوا دل من

    زبانم مو درآورد از بس که خواندم حدیث مشتاقی و مهجوری
    اما این تمام پایان بی صبری و شکیبایی من نیست
    پارادوکس فکر و واقعیت، اینکه بخواهی کسی و چیزی باشی که نیستی
    بخواهی بر نداشتن و نرسیدن شکیبا باشی، عاشقی کنی و صبر، خون دل بخوری
    اما نتوانی، که در این غوغای مشتاقی، این دل گوشتی، توان ایستادگی نداره، و پاره میشه، و خون میزنه بیرون
    دل می میره و دیگه صبری نیست، شکیبایی ای نیست. جانی نیست

    لاله تنها دل من
    داغ حسرت ها دل من
    سرمایه سودا دل من
    رسوا دل من...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #502

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی
    وقتی ناراحتم، ناراحتم. دلم گرفته. وقتی واقعا احساس شکست کنم دلم میگیره. و وقتی هم احساس پیروزی بکنم، یک احساس استعلایی، دلم شاد میشه. داند خدا که دلم شاد می شود.
    الانم دلم گرفته. به اندازه یکی دو جمله. اما خب این دل، به اندازه بزرگیش کوچیکه. زود پر مشه، زود میگیره
    اون وقت دوست دارم همش بخونم: مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی
    خلاصه که دلم گرفته، و نیاز به پیروزی دارم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #503

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
    ماه و خورشید همین آینه می گردانند

    خدایا تنشنه جامی از آب و نمکم... بنوش و بنوشانم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #504

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    نمک نمک نمک
    تشنه ام... تشنه آب و نمکی که تشنگی بیافزاید... تشنه آب آتش افروز...

    خدایا من رو اسیر چی کردی آخه؟

    ت= (سرالاسرار، آب و نمک، دیانا)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #505

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    ماجرای طوطی و بازرگان!

    11/9/97 (یا همون شبِ 12/9/97)


    ت= (208، n208 که احتمالا نوشته نخواهد شد، قانون شماره چهار)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #506

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    تو بیا ای خنده دور در سحرگاهان پر نور...

    خنده دور در سحرگاهان... چقدر معنا و احساس برای شاعران و نویسندگان و تصویرگران و موزیسین ها و هنرمندای دیوانه است تا زندگی رو بی معنا کنن.
    چقدر معنا برای بی معنایی و چقدر احساس برای پوچی. کورسوی نور در سحرگاهان یک احساس قشنگه. میتونه همین احساس قشنگ زندگی رو پوچ کنه. میتونه بهش معنا بده. اینکه روباه چی میگه میتونه بی معنایی باشه، میتونه ریسمان معنا باشه.
    میتونی به زمستون فکر کنی و کلی احساس... سرما، برف، تیرگی آسمون ابری، شب های سرخ و روزهای یخ زده. شب های بلند... همه این احساس ها میتونه زندگی رو بی معنا کنه. میتونه بهش معنا بده. زیبایی خطرناکه. این همون جادوییه که هری پاتر رو وارد دنیای ما می کنه. دنیایی که درش جادوی سیاه وجود داره. جادوی سیاه همه این دنیای ما رو گرفته تا بی معناش بکنه.
    و من پرم، از معنا و بی معنایی، از پوچی و امید...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #507

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
    تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

    چقدر اندیشه رو دوست دارم. با همه داستان ها و ماجراهاش... چه دنیایی داشت و داره
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #508

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    عشق تو مست و کف زنانم کرد... مستم و بی خودم چه دانم کرد...
    عاجزم از وصف حالی که هراز چندگاهی میگیردم. حالتی که کلمات از وصفش عاجزن. من عاجزم. و عاجزم از درک این حال. حتی خودم. حتی برای خودم مفهوم نیست که چه اتفاقی می افته. با دیدن یک عکس. چند عکس. خوندن چند جمله. مرور خاطره. با یک تصویر لعنتی از صورت تو توی خواب... و از این دنیا کنده میشم. میرم به جایی که نمی فهممش. پر میشم از عجز. عجز از نبودن در این جهان و بودن در جهانی که نمی فهممش... چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد...
    اتفاق هایی که نباید و افتادن، افتاق هایی که باید و نیافتادن... فقط برای ایجاد این پارادوکسی که من رو از این دنیا خارج کنه به دنیای عجز و ناتوانی...
    بس کن که ای دل که در بیان ناید آنچه آن یار مهربانم کرد...
    عاجزم. ناتوانم. بیپاره ام. همه این کلامات میخوان شرح بدن حالی که الان دارم، حالی که هرازچندگاهی سراغم میاد.کلمات رو میجوم تا بلکه ازشون چیزی بیرون بچکه، اما شدن آدامس بی مزه ای که دیگه فایده ای ندارن و باید تفشون کرد. فکرام رو فشار میدم تا چیزی ازشون بیرون بیاد. اما قفل شده. بغض راه گلوم رو بسته. خوابی که در چشمامه نمیتونه آرامش بهم بده. خواب در چشم ترم می شکند. قلبم می شکند، در عمق این فکر دقیق. حتی اگه کسی هم بود شاید نمیتونستم حرفم رو بهش بزنم. حالا که نیست، غیر از اویی که لیس فی الدار غیره دیار... همونی که نیست تا هر بی سر و پایی ازش دم بزنه. ای صدهزار جاه عمیق! دهن بگشا و من رو تا ته خودت ببر، همون جایی که به کنه آن نرسد صدهزار فکر عمیق. پرم از زمستان. زمستان سردی که همه بدنم رو میگره، و آتشی که زیر این سرمای خاکستری می جوشه. به آسمون ها میرم، تا با بهار، دوباره به زمین برگردم، تا با بهار، شکوفا بشم...قرص میخورم و دوز قرص ها بیشتر و بیشتر میشه. نه خواب بر چشمم میاد و نه بیخوابی. سفری باید. سفری که از این دیار برم. برم به جایی که داستان من رو به مستور ترین قسمتش برسونه.
    برو این دفتر و کاغذ، تو عاجز تر از اون بودی که ساعتی آرومم کنی. تو ساعتنی ننشستی که آتشی بنشانی... و منم و این حال و عکس ها، خاطره ها، فکر ها و هزاران هزار احساسی که من رو عاجز میکنه از توصیف، عاجز می کنه از آروم و قرار گرفتن...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #509

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    آقای کارلونه، با قد بلند و کراوات آبی و کت و شلوار قهوه ای مندرس، تکیده از بین راه مشجر عمارت استیلتن به سمت ساختمان اعیانی در حرکت بود. داشتم با خودم فکر می کردم، احساس های لعنتی و کور و تکراری، سراسر شیدائی ها رو گرفته. در جلوی درب اصلی و بزرگ ساختمان، خانم خدمتکار چاق و کوتاه قد منتظر بود قدم های آهسته آقای کارلونه به ساختمان برسه. برای عوض شدن شیدائی ها، باید فکرهام عوض بشن، حتی اگه به قیمت عوضی شدنشون باشه. آقای کارلونه، کلاه قوه ای سوخته اش را برداشت و به پیشخدمت چاق دست داد. من احساس می کنم تکراری شدم، و از اون بدتر، احساس می کنم چیزهایی که فکر می کردم نوشتم نوشته نشدن. خانم کوتاه قد و چاق، از آرامی آقای لاغر و بلند قد به ستوه آمده بود. با تبختر و اوقات تلخی گفت: هفته قبل منتظر وردوتون بودم آقای کارلونه! در هر صورت روز بخیر. یک عقده سرطانی، یک تومور بدخیم باعث میشه نتونم یک روند یک نواخت داشته باشم، درست مثل همه کسایی که سعی می کنم در اونا بودن، ازشون جلو بزنم. آقای کارلونه وارد اون عمارت اعیانی میشه تا بشه مسئول درشتکه ها و طبیعتا اسب های درشتکه ها، که بعد از مرگ آقای ویلیام، درشتکه چی سابق، هیچ کسی رو نداشتن تا روز ها به غرغرش گوش بدن. درونم شده پر از اسب هایی که همش شیهه می کشن. چون من نمیتونم «من» باشم. من نمیتونم یک پرسن باشم. یک شخص با تشخص! اسب ها اشتباه می کردن، چون آقای کارلونه از اون ها هم ساکت تر بود! اسب ها گاهی شیهه می کشیدن، اما آقای کارونه، بجز خر خر نفس هاش، هیچ صدای دیگه ای از خودش بیرون نمی داد. فقط: چشم آقا! یس سر! خیلی زود، خانم جولی، همان پیشخدمت چاق و بد اخلاق، از دست آقای کارلونه به ستوه اومد، درست بعد از اینکه غرغرهاش هیچ تاثیری روی آقای کارلونه نداشت. من حتی میخوام در کارلونه بودن هم از آقای کارلونه جلو بزنم. شاید اسمش رو بگذارم سرطان کشنده خدایی. شایدم خدا نه، عقل اول، فیض منبسط! نفس رحمانی، وجود ساری یا هر چیز دیگه. همونی که میخواد همه چیز باشه و هیچ کدوم نباشه. با اسب اسب باشه، با انسان انسان. با دریا دریا باشه و با آسمون آسمون. ولی در عین حال هیچ کدوم هم نباشه، همه هم باشه. و این بزرگ ترین تناقضیه که در چشم امثال خانم جولی به نظر میرسه. چون خانم جولی یک انگلیسی به شدت جزئی بین و سطحی نگره. همین سطحی نگری باعث میشه سر استیلتن، اون به عنوان بهترین سرپیشخدمت عمارتش نگه داره. این شیدائی هم منحرف شد. چون دوباره برگشت به همون بحث تکراری. همون عقده ها و همون تمامیت طلبی ها. عمارت استیلتن ها، با سر استیلتن و خانم جولی و آقای کارلونه، میتونه یه داستان فوق العاده باشه. به داستان ها علاقه وافری دارم چون شبیه خدا شدنه، شبیه همه شدن و هیچ نبودن! شایدم به خاطر خلاقیتش باشه، که اینم یکی از مرض های الاهیه. برای همینه که ساختن یک شهر همیشه برام کار خیلی جذابیه! آدم بره واز هیچ، یک شهر بسازه! خلق از عدم! شاید نباید این راز رو می گفتم. یکی دیگه از نقشه هام رو لو دادم. اما مهم نیست. هر رازی رو که بگی، یک راز دیگه جایگزینش میشه که کسی ندونه. ما ننسخ من آیه او ننسها الا نات بخیر منها. سر استیلتن برای یک مهمانی اشرافی به قصر راشفورد ها سوار درشتکه آقای کارلونه شد. خانم جولی یک جعبه کادو رو در صندق درشتکه گذاشت. آقای کارلونه درشتکه رو به حرکت در اورد. اما من نمیتونم از خودم بیرون بیام. حتی اگه خودم همه جهان باشه. اصلا من قهر جهانم با همتون. با همه کسایی که میخوام اونا باشم.
    کمی آنور تر، در قصر راشفوردها، دوتا خدمتکار شروع کردند به خواندن یک آهنگ، تا ملکه سایه ها رو شاد کنند:
    -هر چی که من بلدم کار ایشونه
    استاده و نوکریم خودشم میدونه
    -به من نگو استاد من کوچیکتم
    بیا پیشم تا کارای بدو یادت بدم
    ملکه سایه ها، نشسته بود و با حرکت دست هاش سعی می کرد در این شادی شرکت داشته باشه. آقای کارلونه با همون خونسردی، با همون کراوت آبی و کت و شلوار مندرس قوه ای، با همون صدای خرخر نفس هاش، از روی یک سنگ درشت و سیاه رد شد که باعث شد درشتکه سرنگون بشه. آقای کارلونه با همون خونسردی، درشتکه و سر استیلتن رو واژگون کرد. سر استیلتن در جا ضربه مغزی شد. آقای لاغر، قدبلند، تکیده و ساکت کارلونه کلاه قهوه ای سوخته اش رو از کنار جسد سر استیلتن برداشت و تکوند و سرش گذاشت. به سمت عمارت استیلتن ها و خانم جولی قدم های آهسته اش رو برداشت. شاید بتونه با اسب های غرغروی آقای ویلیام و خانم جولی، سالهای باقی مانده عمرش رو سپری کنه. چاق و لاغر. قد بلند و قد کوتاه. شاید ترکیب خوبی باشه. اما من هنوزم در سرطان خودم گرفتارم. ای کاش روزنه ای بود از این اتاق سیاه به جهان خزان زده بیرون. این شیه کشیدن ها کافی نیست. باید یک اتفاق لعنتی باشه که تهش باشه. که دیگه فراتر از اون قابل تصور و خواستن نباشه، و شاید همین یعنی مرگ.
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  15. Top | #510

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    چشم حرام خواره من دزد حسن توست
    ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن!


    منم و دفتر شیدائی باقی مانده... مصلحت نیست در این راه که باقی مانده... عقل میخواست از آن شعله چراغ افروزد... چه توان کرد که سعی دل من باطل بود، شعله آتش شد و در خانه پروانه فتاد، شعله در خرمن من مصلحت و عقل بسوخت... عقل می گفت که ای خر بس کن...
    من هیچی نمیدونستم و به هیچ صراطی مستقیم نبودم جز گیسوی شکن در شکنت. من به هیج عقلی اعتماد نکردم. فقط به اراده اونی که فقط اون اراده داره و ما مهره های بازی عاشقانه ش ایم. گفتم این حلقه رو بر گردنم بنداز و هرجایی که میخوای من رو ببر.
    دیگه نه شبه عقلی ماند و نه شبه اختیاری...
    اما یک حسرت، که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید...

    دیوانه ای که هر روز دیوانه میشه. کامی که انگار محقق نمیشه. حسرتی که قراره بیشتر و سوزانده تر بشه تا شعله اش کل هستیم رو خاکستر کنه و ققنوسی که متولد نخواهد شد. هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم... مجنونم و دلزده از خیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو این جوونی...

    عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است...
    پیر شدم پیر تو ای جوونی... و آتشی که داره در این دل سوسو میزنه، تا با خاموش شدنش بسوزوندم.

    من راه رو اشتباه رفتم. اما این راه اشتباه داره تموم میشه. من به انتهای این راه نیاز دارم. من نمیتونم دست از طلب بدارم.
    اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش...
    مرثیه ای بر یک رویا...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1