صفحه 35 از 35 نخستنخست ... 25303132333435
نمایش نتایج: از شماره 511 تا 522 , از مجموع 522

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #511

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود
    زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم...

    امشب پریشانم. با دوست پریشانم و بی دوست پریشان. چون مرد که از خوردن درد است پریشان.

    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    ماجرای غم پنهانی من گوش کنید...

    ای کاش زبانی داشتم برای بیانش!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (12-01-19)

  3. Top | #512

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    ناراحتم
    ناراحتم ابایزید
    عصبانیم
    میخوام زمین رو گاز بگیرم
    بعد از یه عمر نشستم از صبح کار کردم، همش پرید
    لعنت به دنیا
    لعنت به مافیها
    خیلی عصبانیم. خیلی...
    مشکل اینجاست که من بداهه می نویسم، نه قبلش میدونم چی میخوام بنویسم نه بعدش یادم می مونه. الان چیکار کنم اونایی که پریدن رو!!!!!!!!!!

    الکی خرکیف شده بودم که با این نوشته کل دنیا رو میگیرم. همش پرید. لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #513

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    فتجلی شیخک فی الهدایت. فهو هدایت مع الهدایت، مهندس مع المهندس، ابراهیم مع ابراهیم، راننده مع راننده. فهو کل الافراد و لیس بفرد منها...
    سبحان الذی تنزه عن الفحشا
    سبحان الذی لا یجری فی ملکه الا ما یشاء

    فاما اسم الاعظم، فهو پروفسور شیخ، کون الجامع، تجلی اول، عقل اول...


    رموز و اسرار الآیات!...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #514

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    هرچه کویت دور تر دل تنگ تر مشتاق تر...

    آرزوی این عشق رو به گور می برم تا بشم پیر ناکام؟ یا دلم جوان میشه دوباره، عاشق میشم دوباره؟
    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد. شاید منشئش عیاشی باشه. هیچ عیشی از عشق بالاتر نیست و منم دیگه با این عیش های دم دستی ارضا نمیشم.
    اما دیگه این حسرت داره دراز میشه. این آرزو داره دور میشه. یعنی میرسه اون روز؟
    میرسه ایام عاشقی؟
    یا غیاث المستغیثین...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. Top | #515

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    یک سکوتی در عکس ها هست که به شدت من رو به حرف میاره
    نیمی زمینی ام، نیم آسمانی ام... خیلی دور، خیلی نزدیک...

    - من دارم توی تو تکثیر میشم. این معناییه که شاید هیچ وقت نتونی تصورش کنی. اما من تولید «هورکراکس» می کنم. نه تنها توی تو، بلکه توی کسایی که تو، توی اونها زیست می کنی. برای همین، اولین تویی که در اول این پاراگراف گفتم، خود تو نبودی، تویی بودی که توش زیست می کنی...
    من به تو نزدیک شدم. آروم و آروم. خودم هم اولش نفهمیدم. تو هیچ وقت نمی فهمی، چون تو اصلا من رو نمیشناسی. اما من شناختمت، و بدون اینکه بفهمم، توی تو منتشر شدم. الان تو جزئی از من هستی و شاید من جزئی از تو. ترسناکه. عجیبه. درون تو، یک من هست الان. و تو حتی اسم من رو هم نشنیدی. من به تو نگاه می کنم و حیرتم بیشتر میشه از این رابطه. چطور ممکنه من اینجوری درون تو قرار بگیرم!
    اولش من و تو سر جنگ داشتیم. تو پنهانی و من آشکار. اما هرچی این دشمنی بیشتر شد، من و تو یکی تر شدیم...


    ت= (208>سامری. سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #516

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    سرم گیج میره بین همه فکرایی که توش دارن میچرخه، سحرگاهی که مثل خواب زده ها بلند شدم تا بین کلی فکر اسیر بشم. نه میتونم تحلیلشون کنم و نه هضمشون کنم. یه طرف این فکرها گره میخوره به استدلال ها، دیشب یه مقاله دیدم که داشت از فرق استدلال و استناد میگفت، البته نخوندمش. الان دارم به استدلال ها و مستنداتی فکر می کنم که همیشه برای ترک کردن داشتم. همیشه به قدر کافی بودن، حتی بیشتر از اون. در طرف دیگه این استنتاج منطقی اما هیچ دلیل خاصی نبود. حتی دلیل غیر خاصی هم نبود، اما این طرف همیشه پیروز این ماجرا بود. این عجیب نیست، اما اینکه به طرز وحشتناکی این پیروزی رو منطقی میدونم عجیبه.
    داده هایی که وارد مغزم شدن به راحتی باعث هنگ کردنش شدن. نه میتونم پردازششون کنم و نه دیلیتشون. بینشون اسیر شدم. احساس ناراحتی دارم، مسلما این ناراحتی دلیلی داره، اما اونقدر مهم نیست که یادم بیاد. من برای چی ناراحتم!؟ اگه دلیلش یادم نمیاد پس چرا ناراحتم؟ بین این فکرها، احتمالا بعضیاشون خیلی خوشایند نیستن. «تلاش بیهوده عشق» میتونه یکی از این فکرهای ناراحت کننده باشه. ترس از شروع یک عشقی که به معنی واقعی کلمه «نباید» اتفاق بیافته. اما همین فکر ترسناک هم به خودش پوزخند میزنه، برای عاشق شدن پیر شدم، البته نمیشه انکار کرد که حرفه ای تر شدم. حتی تبدیل شدم به یک ماشین که به نحوه صنعتی میتونه عاشقی کنه. مثلا به یک عکس نگاه کنه، نگاه یک عاشق به عکس معشوق، و بلافاصله، بعد ا اینکه چشمم رو از اون عکس برداشتم، حتی فراموش کنم که چیزی دیدم.
    نه، تو عاشق نمیشی، عشق اینجوری اتفاق نمی افته... یک نفر مست پیش می آید، کوزه بر دست پیش می آید، عاشقی جرم نیست ای مردم، اتفاق است پیش می آید
    برای این اتفاق، باید قلبت ویژگی خاصی داشته باشه که در حال حاضر قطعا اون ویژگی رو ندارم. هر چقدر فکرم می چرخه تا بفهمه اون ویژگی چیه نمیتونه، اما میدونم اون ویژگی رو عجالتا ندارم. وانگهی! اصلا چرا دارم از عشق حرف میزنم. این فکرهای رنگارنگی که دورم هستن ارتباط کمی با عشق دارن. بیشتر شبیه معما و رازهایی هستن که نمیشه کشفشون کرد. اینکه چرا ناراحتم. به احتمال قوی، برداشته شدن حدود دویست هزارتومن از حسابم اونم به طرز کاملا قلدرمابانه و غیر منطقی از طرف بانک یکی از این دلایل باشه. هیچ دلیلی برای ناراحتی بهتر از پول نیست. شایدم بی پولی. وقتی پول نداشه باشی یک ناراحتی واقعی داری. بقیش بچه بازیه. الان دیگه آفتاب طلوع کرده احتمالا. از پنجره چیزی جز روشنایی معلوم نیست. وقتی که از خواب بلند شدم خیلی رازی نبودم، شاید اگه بیشتر میخوابیدم بهتر بود. فکر کنم برای اولین بار بود که چایی ام رو تا آخر نخوردم، یک بی میلی کاملا عجیب و تازه، باعث شد استکان چایی رو برگردونم توی قوری. حالا نشستم و یک حسی بهم میگه میتونم این نوشته رو تبدیل به یه داستان کنم! هِ چقدر بعضی وقت ها شبیه بچه هایی با تلاش مذبوحانه میشم. اینو همیشه به خودم گفتم، کاری نکن که بعدا شرمت بیاد از فکر کردن بهش.
    فکرهایی که دور سرم می چرخن، دیگه حتی قابل تشخیص و تمیز نیستن. الان اصلا نمیدونم چه فکرهایی در کله ام باعث شده که مثل خواب زده ها گیج باشم، و ناراحت باشم. میدونم که بعد از سپیده، اومدم و نشستم پشت لپ تاب.
    حالا هم شاید بهتر باشه برگردم به رختخواب، رختخوابی که در اتاق سرد کنار بالکن، بتونه گرمم کنه توی این صبح بهمنی. اگه فکر کنم این سرمای کولره احتمالا به جای ناله، لذت ببرم ازش.
    شاید بهتر باشه عاشق بشم. عشق میتونه همه این فکر ها و استدلال ها و دلایل رو بشوره و ببره و فقط خودش بمونه. اون وقت خیلی راحت میدونم از چی ناراحتم و چی تو سرمه و چی میتونه خوشحالم کنه. اما از مرحله پرتم، حتی اگه قلبم ویژگی عاشقی رو داشت، از نظر فیزیکی باید فاصله کمی باشه تا بتونم عاشق بشم. عشق از راه دور خیلی شدنی نیست، حد اقل در مورد خودم این باید صادق باشه

    ت= (208>یورک ها، مرور اندیشه، سامری، مهتاب>سامری)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #517

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
    خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

    بدنامی، ننگ، قشنگه. برای وقتی که مستحقش نباشی. برای وقتی که منصور باشی، اون وقت چوبه دار باعث سرفرازیت میشه. اما چه توان کرد وقتی مستحقش باشی



    ت= (
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #518

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    هات ماندی
    فریز ماندی

    دوشنبه داغ
    امروز قرار بود دوشنبه داغ باشه. بیام و با شور و هیجان وحشیانه ام یکسری خوراکی بکوبم وسط اتاق و وحشیانه فوتبالی ببینیم که پیروزش میشیم. قبل از همه این ها، فتح الفتوح خودم رو کرده باشم و یک مسیر جدیدی رو شروع کرده باشم. بعد از فوتبال هم از چیلیوری لعنتی، با طرح دوشنبه داغش شیرینی همون فتح الفتوح رو با یه مشت وحشی سفارش بدیم و بخوریم. قرار بود تا جون دارم بازی کنم.
    فتح الفتوح نشد. قبل از رسیدن به فوتبال دادهایی که زدم باعث شدن گلوم درد بگیره. فوتبال رو باختیم. خیلی کم بازی کردیم. درصد تخفیف چیلیوری پایین بود. سفارش ندادیم.
    یه دوشنبه چقدر میتونه لعنتی باشه؟
    دوشنبه داغی که سرد شد. مثل یک سطل آب سرد که بریزه روی منِ گر گرفته از هیجان. و این همه خوشی در نطفه خفه بشه.
    الان، دلم گرفته، یه بیقراری لعنتی خاصی دارم، ناراحتم.
    من یه جاهایی، یا بهتره بگم خیلی جاها رو اشتباه رفتم. توی ماشین، همون قم تهران لعنتی، شایدم توی حرم، داشتم به یک اشتباهی فکر می کردم که شاید وقتشه به فکر درست کردنش باشم. اشتباه و مغالطه هدایت. و میتونم این راه رو به سلامت برم و این بار رو به مقصد برسونم؟
    راه اینه: خام بدم پخه شدم سوختم... عطش و سوختن
    با یکی عشق ورز از دل و جان، تا به عین الیقین عیان بینی، که یکی هست و هیچ نیست جز او، وحده لا اله الا هو...

    اما در بین این همه تاریکی این دوشنبه، یه قسمتیش درخشان بود، که باعث میشه همش خوب باشه... اونم جاییه که رفتم و درخواست کردم... و مطمئنم که طلب، بی پاسخ نمی مونه، سوال بی جواب نیست
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #519

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    شیدا آبستن اتفاقات تازه است...

    و من منتظر نتیجه این فعل و انفعالات
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #520

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    شیدا آبستن اتفاقات تازه است...

    و من منتظر نتیجه این فعل و انفعالات

    سر کن این تشنگی را
    راهی جز تشنگی نیست

    این دومین باره... اندیشه رو میگم... داره به همون سرنوشت «شهرآفتاب» مبتلا میشه... و خامی که یک بار از یک سوراخ گزیده شده (شایدم نشده باشه!) دوباره همون کار رو تکرار کرد...
    اما این تنهها چالش نیست...
    چالش دیگه، تضاد عمیقیه که بین هدایت و راننده و ابراهیم و مهندس جریان داره. هر چهار نفر یک گوشه از این چالش رو گرفتن، حتی اگه یکی پا پس می کشید شاید میشد راحت تر تصمیم گرفت...
    مهندس میخواد به سرانجام بازی برسه و برنده باشه. راننده درگیر ماجراست. ابراهیم قواعدی داره که این قواعد با وضع موجود تضادی شدید دارن و حاصلش جز پیچیده شدن ماجرا نیست. هدایت، یک جریان کاملا انحرافی داره که نمیگذاره یک راه خروجی پیدا بشه...
    اگه راننده پا پس بکشه، خیلی راحت ماجرا تموم میشه. چون مهندس میتونه از یک طریقی بازی رو ببره، هدایت به کارهای خوب و بد خودش از راه های دیگه ادامه بده و ابراهیم با خیال راحت به قواعدش می پرداخت.
    اگه ابراهیم پا پس بکشه، بازم مسئله حل میشه، قواعدی نیست که با وضع موجود تضاد برقرار کنه. هدایت کارش رو می کنه، مهندس بازیش رو می کنه و راننده تا ته جادش میرونه.
    اگه هدایت پا پس بکشه، راننده میتونه راهش رو یه جوری با قواعد ابراهیم سازگار کنه، مهندسم میتونه برنده بازی باشه، چون راهی که ابراهیم مشخص میکنه حتما به پیروزی می انجامه.
    اگه مهندس پا پس بکشه، بازی این در کار نیست، نیاز به تسخیر و سخره نیست، گرچه هنوز هدایت و راننده و ابراهیم سر قواعد تا حدودی با هم مشکل دارن، اما چون بازی بزرگ (تغیر نظام جهانی) در کار نیست، ابعاد تصمیم ها کوچیک میشه، مراوده ها و جریانات کم میشن، فقط یکی دو مسئله کوچیک باقی می مونه که میشه راحت حلش کرد، ابراهیم و راننده و هدایت از پسش بر میان، قواعد ابراهیم به هدایت جهت میده و همه در راه راننده تجلی می کنه...

    اما این چهار نفر کنار نمی کشن، لاجرم هر روز وضع پیچیده تر میشه. تا الان، همه دوام اوردن. همه هستن، جدی و مصمم.


    این دعوا ها، با شرایط محیطی نکاح کردن و حالا یک نطفه جدید باعث آبستن شدن این دیوانه شده. جمله ای که ازش بدم میاد گفته بود چیزی که من رو نکشه قوی ترم می کنه. متاسفانه این جمله شباهت عجیبی با وضع این گروه داره. هر بار، یک چالش جدید و کشنده باعث میشه تضادهای این گروه به اوج برسن، اما در نهایت یک راه جمع برای خروج از این وضع حاصل میشه و یک سنتز جدید، یک راه جدید بوجود میاد...

    حالا من منتظر نتیجه ام...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #521

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    هاپ هاپ
    هاپ
    هاپ هاپ
    هییییی
    هاپ هاپ هاپ

    هییییی هاپ
    هاپ هاپ
    هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #522

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    6,480
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,058
    تشکر تشکر شده 
    2,913
    تشکر شده در
    1,287 پست
    آنلاين
    4 ماه 3 Weeks 15 ساعت 37 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 18 دقيقه 7 ثانيه
    شاید دوتا اتفاق مهم افتاده
    یکی لارو شدن
    و یکی التفات من به نکته ای که شاید تا الان اصلا بهش توجه نداشتم

    نمیدونم، شاید منشائش هدایته. شاید نگاه متفاوت هدایت به عشق. نگاهی که همیشه باعث میشه معشوق فرومایه تر از عاشق باشه.
    تا الان توجه نکرده بودم که هدایت، یه آدم فوق العاده مغروره. حتی تاکیدش بر برخی از مسائل هم فقط به خاطر غرورشه. به خاطر غرورش حاضر نیست خیلی از واقعیت ها رو بپذیره.
    به خاطر غرورش خیلی مغالطات می کنه. شاید اصلی ترن عامل «انحراف هدایتی» هم همین غرور باشه.
    هدایت این شعرو خیلی قبول نداشت: جمله معشوق است و عاشق پرده ای، زنده معشوق است و عاشق مرده ای...
    البته برای خودش قابل جمع و قبول بود، وقتی اسمی در کار باشه و خود تو هم اسم باشی، وقتی عاشق یک اسم میشی اون اسم برتر از تو نیست، تویی که از اون اسم برتری، چون تو، اسمی هستی ارتقا یافته به صفت عشق، در حالی که صفت معشوقیت باعث بالارفتن اسم نمیشه.
    همین حرف درست، باعث مغالطات بسیار هدایت شد. و من، الان چون همه تقصیرا رو میندازم گردن هدایت به راحتی میتونم این مغالطه رو بیان کنم، وگرنه غرور باز هم مانع پذیرش این مغالطه می شد.
    نکته اینجاست که وقتی اسم شد، و تو عاشقش شدی، دیگه اون صرفا یک اسمه و همه وجودش میشه مسمی. پس باز هم جمله معشوق است و عاشق پرده ای. باید حتی برای همین اسم هم، سر تعظیم فرو بیاری. تا بتونی به مسمی انابت پیدا کنی.

    و من الان می بینم که در خاضعانه ترین اتفاق عالم هم، مغرور بودم. ادعای پاک بازی کردم. اما نه. من هیچ وقت اونجوری که باید، داو عشق نزدم، عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد. من داوطلب خوبی نبودم. نه به سیم آخر زدم، و نه حتی به سیم اول، شاید!
    الان هم اومدم اینجا اعتراف بکنم. اعترافی تلخ که مفری ازش نیست. فاعترفوا بذنبهم...

    در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
    ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
    اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
    رهروی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی
    آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
    خیر تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
    کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

    اولین شرط رهروی، سوخته شدنه. *** صنعان، خوکبانی کرد و شراب خورد و زنار بست. و من اشتباه بزرگی کردم که حتی لحظه ای خودم رو با *** صنعان مقایسه کردم
    او کجا و من کجا
    شاید در وصف من همین باشه که: پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو، از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
    گفته بود که: ای دوای نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما. اما این ناموس نگذاشت که اصلا عشقی وارد این خانه بشه.
    و من در مغالطه من رویایی، متکبرانه دعوی عشق کردم

    زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
    از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند...

    حالا، افتاده بر خاک و پای شکسته و درمانده، دوباره سودا و آهنگ او دارم...

    تا کی زنم بر این در بسته...


    ت= (همه چیز بی پرده و واضحه، فقط چند اصطلاح اوردم که برای بیگانه قابل دیدن نباشه)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (16-02-19)

صفحه 35 از 35 نخستنخست ... 25303132333435

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1