صفحه 37 از 38 نخستنخست ... 2732333435363738 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 541 تا 555 , از مجموع 557

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #541

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    من از جنس احساسم
    از جنس حماسه
    از جنس داستان
    از جنس لحظه ها اگزیستانسیالیم...

    یا مصور، یا باعث، یا کافی
    من رو به چیزی که باید برسون...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. Top | #542

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    استراتژی اگزیت

    چرا من باید اینقدر سخاوتمند باشم که اندیشه آزاد رو برای همه باز نگه دارم؟

    خیلی دیر، فهمیدم این اقیانوسی که بهش فکر می کنم سرابی بیش نیست. البته از اول همه و حتی خودم هم می گفتم که این سرابه
    اما باور نمی کردم، یا نمیخواستم باور کنم. اینکه چی شد که الان باور کردم عجیبه
    شاید همه اش از یک پندار غلط بود: وفاداری. شاید وقتی فهمیدم از اولش عهدی نبوده، باور کردم این سرابه، یعنی وفاداری لازم نیست و هیچ کسی از من نخواسته که پای این داستان بمونم
    و البته معامله پر سودی بود. شاید از اولش هم به خاطر همین سود بود که ادامه پیدا کرد...

    ت= (208، یورک، اگزیت، اندیشه آزاد ... )
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  3. Top | #543

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    احساس می کنم باید یه شیدائی بنویسم
    چون کمی آشفته ام

    یه آدم عضوی داره بهم نیش خند و نیش زخم میزنه که: اگه واقعا اینجوره که میگی، پس چرا دلت شور میزنه. چرا منتظری. چرا یه چیزیت کمه؟
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. Top | #544

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    اندیشه خداشاهده که چقدر دوست دارم
    چقدر برای وقت تلف کردن توی تو ارزش قائلم
    همیشه این برام یک اتفاق خوش آیند خواهد بود. این که در تو و با تو باشم
    به آهنگ گوش بدم یا به نوشته هات فکر کنم، یا به نوشتن در تو...
    و در همه این لحظات، چه تلخ باشن و چه شیرین، چه شاد و چه غمناک، در حال شهود زیبایی باشم
    زیبایی ای که در یه همچین فضایی فقط میشه پیداش کرد
    نه زندگی روزمره
    اندیشه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (05-09-19)

  6. Top | #545

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    مثل فشار خون می مونه. شایدم قند خون. که یه مقداری مشخصی همیشه داره، اما بعضی وقتا میزنه بالا. اصولا از یه حدی بیشتر بزنه بالا باید بیام اندیشه
    دوز تو تو رگ های من اینجا، خلوت که میشه میره بالاتر
    شاید باید اسمش رو بگذارم اندیشه آزادِ خون. این کنایه است! احتمالا احساس باشه. یا شاید عشق. یا نارحتی و غم. یا شادی. یا زیبایی. یا تو! تو کجایی؟
    اصلا مگه تو توی خون من هستی که اگه به میزان زیادتری در خونم جریان پیدا کنی اندیشه آزاد لازم بشم؟
    اگه تو تو خونم هستی، پس چرا با دیدن چیزای مختلف زیاد و کم میشی؟ مثلا دیدن یه عکس چه ربطی به تو داره؟ یا شنیدن یه آهنگ. یا یه فیلم؟

    امروز بعد از مدت ها یه کاری کردم. به چیزی دست زدم که انگار قرار بود همیشه مثل یک دکور باشه. یه ویترین! یه چیزی که فقط باید از دور قیافش رو ببینی، نه اینکه ازش استفاده کنی.
    همیشه فکر می کردم امام زاده است. اما امروز فهمیدم مسجده. رفتم و نماز خوندم، و آه کشیدم. آه آه آه، از این همه حسرت.
    حتی اگه تصمیمت رو هم گرفته باشی نمیتونی از حسرت خوردن دست برداری...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  7. Top | #546

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    صبر کن الصبر مفتاح الفرج

    اینکه این سایت رو نبستم صبره
    اینکه خیلی وقتا کاری نکردم صبر بود
    اینکه خیلی حرفا رو نگفتم صبر بود

    همش صبر
    شاید صبر سخت ترین کار این دنیاست
    شاید تنها وظیفه ما

    و من صبر می کنم و در گلو استخوان دارم
    در چشم خار
    و بی صبری می کنم و آتش می چشم
    هیچ کاری نکردن سخت ترین کاره
    دامن کشان ساقی میخواران....

    ...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. Top | #547

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    مگو فاش
    مگو فاش
    ز مولی
    و
    ز مولا
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #548

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    باید تبر به دست گرفت
    به دنیای مردم افتاد
    و شکست
    و شکست
    هرچه ریسیدن رو پنبه کرد
    پاره کرد
    آتش زد
    من در دوراهی مثل مردم شدن و ضد مردم شدن، بت شکنی رو انتخاب خواهم کرد
    شورشی علیه شکل ها
    علیه فرم ها، دیالوگ ها، قیافه ها
    علیه همه نمایش ها
    علیه همه ادها ها و جدی گرفتن ها
    علیه همه خود عاقل فرض کن ها
    و من از کینه می نوشم، قوت می گیرم
    این دنیا رو به آتش خواهم کشید، و لا تزر وازرت وزر اخری!
    در نهایت این آتش، من فقط سهم خودم ر دارم، بقیه هم سهم خودشون رو از آتش خواهند داشت...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #549

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    آه شیدائیات عزیزم
    چقدر پایین رفتی

    شیدا شدم...
    با این که 30 مهر رسیده، هنوز وقت ترانه سرایی و رقاصی برای رسیدن پاییز نشده
    پارسال از اوایل شهریور اینجوری شد. امسال انتظارش بود زودتر این اتفاق بیافته، اما بر عکس! داره مهر شروع میشه و هنوز خبری از پایکوبی نیست
    ولی دیگه وقتش رسیده. از امشب یا فردا... باید با رسیدن پاییز عشق بازی کنم...
    گرچه دنیا دیگه واقعا جای گندی شده...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #550

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.33
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,360
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    3,182
    تشکر تشکر شده 
    1,887
    تشکر شده در
    698 پست
    آنلاين
    1 هفته 4 روز 21 ساعت 53 دقيقه 57 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    9 دقيقه 58 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    آه شیدائیات عزیزم
    چقدر پایین رفتی

    شیدا شدم...
    با این که 30 مهر رسیده، هنوز وقت ترانه سرایی و رقاصی برای رسیدن پاییز نشده
    پارسال از اوایل شهریور اینجوری شد. امسال انتظارش بود زودتر این اتفاق بیافته، اما بر عکس! داره مهر شروع میشه و هنوز خبری از پایکوبی نیست
    ولی دیگه وقتش رسیده. از امشب یا فردا... باید با رسیدن پاییز عشق بازی کنم...
    گرچه دنیا دیگه واقعا جای گندی شده...
    ولی تا اونجا ک من میدونم ۱ مهررسیده ها
    گرچه با این وضع نا به سامان اقتصادیم واقعا دوست داشتم ۳۰ مهر میبود :d
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  12. کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (23-09-19)

  13. Top | #551

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط مشتاق کربلا نمایش پست ها
    ولی تا اونجا ک من میدونم ۱ مهررسیده ها
    گرچه با این وضع نا به سامان اقتصادیم واقعا دوست داشتم ۳۰ مهر میبود :d
    شهریور بود اون
    امروز ولی دیگه پاییز شروع شد...
    دارم دیووووووووووووووووووووونه میشم
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (24-09-19)

  15. Top | #552

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    آخر یه روزی میرم و در پاییز زندگی می کنم
    باید کوچ کنم از این دنیای زشت. برم به فصل قشنگی ها
    پاییز یعنی خونه، یه خونه توی هوای سرد و زرد پاییزی که توش آزاد باشی. وقتت رو راحت تلف بکنی. به پنجره نگاه کنی و از اون، هوای گرفته رو ببینی و بعدش چای بنوشی. یا شایدم بری توی بالکن و اون هوای گرفته رو لمس بکنی و چای بنوشی. گاهی وقتا با کاپشن یا پالتو بزنی بیرون. بری و توی هوای سرد، یا چایی بخوری یا بستنی. پاییز اون جاییه که آدم آزاد باشه. آزاد تا بتونه از زیباییای پاییز لذت ببره. هوای گرفته پاییز باید مماثل بشه با دل گرفته عاشق. عاشقی که توی خونه نشسته و چای می نوشه. یا زیر بارون پاییزی میره. یا شب ها شلغم میخوره. یه عاشق سرگشته توی هوای پاییزی. دلم پاییز میخواد. دلم برای پاییز تنگ شده...
    امسال هم پاییز اومد. شاید پاییز امسال متفاوت باشه. شایدم مثل قبل باشه. در هر صورت منم و یک دنیا حسرت، حسرت رسیدن به پاییز ها. به قشنگی ها...
    حضرت پاییز خوش اومدی...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (27-09-19)

  17. Top | #553

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    تا الان 553 پست شیدائی نوشته شده و انگار هنوز هیچی نگفتم.
    انگار اصلا این کلمات و این جملات نمیتونن هوای دلم رو توصیف کنن. این چه مرضیه
    همه حرف شیدائیات یه چیزه. شاید دلتنگی. شاید زیبایی. شاید عشق. شاید دلدادگی. شاید غم و غصه. شاید لذت.
    هر چیزی که هست نمیتونم بیانش کنم. و این باعث میشه این مثنوی هفتاد من کاغذ بشه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (27-09-19)

  19. Top | #554

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    تا لذتی می برم
    تا پر از احساس میشم
    غم، تنهایی، خوشحالی، ناراحتی
    ترس، تصمیم، حیرت

    میام سراغ شیدائی
    مثل بچه ای که به مادرش پناه میبره

    و غم موتور احساسه این دنیاست. غم هایی که از زخم ها نشات میگیرن
    زخم هایی که التیام ندارن. که درمان ندارن. مهم نیست کی باشی.
    هر کی باشی زخمی عمیق داری که درمانی براش نیست
    چیزی که نباید، هست
    اتفاقی که نباید، افتاده
    و تو اسیر شدی بین این نباید و هست ها
    یا باید هایی که نیستن.
    تو باید بهش برسی. اما نرسیدی
    اون نباید بره
    اما رفته
    دنیا با این زخم ها ساخته شده
    چون از گندمی که نباید خورده بشه و خورده شده بوجود اومده
    و ما تبعید شدیم به این درد ابدی
    شاید مرگ بتونه ما رو از این زندان نجات بده
    و در تمام این مدت باید در این تناقض به چالش کشیده بشیم
    گداخته بشیم و بسوزیم
    این یه تغییر بزرگی در ما پدید خواهد آورد
    که نمیدونم چیه. که نمیدونم چطوریه
    اما در این خون دل خوردن ها
    در این صبر کردن ها
    در این زجر کشیدن ها
    اتفاقی در من خواهد افتاد
    که باعث عبور من از این تبعیدگاه میشه
    که یک روزی به این دردهای ابدی پایان میده
    و من منتظر اون اتفاق هستم
    تنهایی رو دوست دارم، چون من رو یاد این غم می اندازه
    شلوغی حواس آدم رو پرت می کنه
    آدم خودش و غم هاش رو فراموش می کنه
    چقدر بده شادی ای که آدم رو از یاد خودش ببره

    من به شیدائی پناه اوردم
    شیدائی یعنی گفتن این غم ها
    ناله کردن از این چالش و پارادوکسی که آدم رو بین دو تکه سنگ له می کنه، سنگ باید و سنگ هست

    شیدائی میشه سنگ صبور من
    انگار گفتن این احساس ها
    بیرون ریختنشون
    برای من ضروریه
    انگار من برای چیز دیگری وجود دارم
    که باید خودم رو بای اون چیز دیگه تشریح بکنم
    که من خود آی نیستم، آنچه درونم باشه کافی نیست
    باید با دیگری باشه
    به دیگری نیاز دارم

    همه چیز درون منه
    گاهی پر از خشمم
    گاهی پر از کینه
    یه وقتی همه رو می بخشم
    یه وقتی قسم می خورم انتقام بگیرم
    و شاید همه درد ها به خاطر باید هایی باشه که خودم برای خودم درست کردم

    و الان در حالت شیدائی قرار دارم
    از دردی دارم به خودم می پیچم
    و چقدر خوبه که تنهام
    شب های تنهایی من شب های شیدائی هستن
    شب های غم های طولانی
    شب های پاییزی
    که صبح طلوع نمی کنه
    که سرده
    که شب نشینی طولانیه
    پاییز در شهر موی تو طولانی است...
    من نیاز به حرف زدن دارم
    من نیاز دارم
    من پرم از نیاز
    من پرم از خواسته
    ای کاش می شد همیشه اینطوری باشه
    مرد تنهایی در یک کلبه پاییزی
    جایی که صبح تا شب باید فکر کنی
    باید صبر کنی
    و شب تا صبح باید با سرما بسازی
    باید به بلندی شب خو کنی

    زندگی شهری رو دوست ندارم
    پره از مسئولیت ها
    پره از آدم ها
    آدم هایی که کمترین مزاحمتون، پرت کردن حواسه
    فراموش کردن خود و غم های خوده
    آدما باعث میشن سرگرم بشی
    سرگرمی باعث فراموشی میشه
    حتی شاید باعث شادی بشه
    اما همه این ها گمراهیه
    همه این ها مرگه
    مرگ خود
    من دوست دارم حرف بزنم
    من دوست دارم فریاد بزنم
    چیزی هست که باید شما هم بدونید
    چیزی که در من میگذره
    چیزی که احساسش می کنم
    من نیاز دارم که شما هم این احساس رو بدونید
    من بدون اندیشه و شیدائی هم زنده می مونم
    اما دیگه جایی نیست برای یاد آوری خودم
    من نباید خودم رو فراموش کنم
    دنیا خیلی بی رحمه
    حواست نباشه خودت رو از یادت می بره
    حواست نباشه تو رو تبدیل می کنه به هیولا. به یک اژدها
    به هرچیزی غیر از خودت
    دنیا حساب و کتاب نداره
    دنیا بایدی نداره
    هیچ ضرورتی نیست که تو همیشه خودت باشی
    ممکنه خیلی ساده تبدیل بشی به دیگری
    به هر چیزی
    و دیگه هیچی نباشی
    من باید به غم هام پناه ببرم
    من باید با دردهام خودم رو نجات بدم
    من از این دنیا می ترسم
    من تو رو میخوام
    من کافی نیستم
    من برای خودم کافی نیست
    من نیاز داره
    من به چیز دیگری نیاز داره
    چیزی که بی نیازم بکنه
    دوست دارم سالها حرف بزنم
    دوست دارم با حرف زدن از تنهایی نجات پیدا کنم
    دوست دارم با حرف زدن التیام بدم به زخم هام
    زخم هایی که وقتی از گفتنشون بایستم دهن باز می کنن و من رو می بلعن
    اگر از اندیشه و شیدائی بیام بیرون تنها میشم
    و اون وقت دردها و غم ها بزرگ تر از منن
    لهم می کنن
    و من باید مچاله بشم و به خودم بپیچم
    من میخوام بازم حرف بزنم
    اینقدر حرف بزنم تا این دردها برن کنار
    اما راهی نیست
    اختیاری نیست
    ما توی دنیا زندگی می کنیم
    چایی که بین دو تکه سنگ باید له بشی
    باید این تناقض ها آتشت بزنن
    و در تو تغییری ایجاد کنن که از دنیا نجات پیدا کنی
    من نمی دونم آخر دنیا چیه
    من نمی دونم چی میشه
    اما یه اتفاقی در حال رخ دادنه
    ی تغییری باید در من ایجاد بشه
    تا این دنیا تموم بشه
    من باید حرف بزنم
    من اگه بخوابم خواهم مرد...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  20. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (امروز)

  21. Top | #555

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.23
    نوشته ها
    6,544
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,109
    تشکر تشکر شده 
    2,961
    تشکر شده در
    1,324 پست
    آنلاين
    6 ماه 2 روز 3 ساعت 57 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 32 دقيقه 34 ثانيه
    مثل کهنه سرباز های داستان ها و فیلم ها شدم
    یه کلت دستم گرفتم و مدام روی شقیقه ام فشارش میدم و دستم رو روی ماشه می لرزونم
    هر لحظه ممکنه اشتباهی یا شایدم عمدی گلوله شلیک بشه

    با شلیک گلوله خیلی فاصله ندارم
    اینکه در ادامه چی بشه رو نمیدونم، شاید همین جا شلیک بشه، شایدم هیچ وقت این اتفاق نیافته
    فقط میدونم روند داستان خیلی با چیزی که ما در لحظه احساس می کنیم فرق داره، یه وقتایی آخر داستان کاملا متفاوت میشه
    کسی که ازش متنفری رو آخر داستان عاشقی. شایدم بر عکس. کسی که میخواستی بکشی رو بعدها به خاطر مردنش زاری می کنی
    الان نمیدونم کجای داستانم، فقط میدونم دارم مدام با این تفنگ بازی می کنم...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  22. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (امروز)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1