صفحه 6 از 34 نخستنخست 123456789101116 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 76 تا 90 , از مجموع 501

موضوع: شیدائیات

  1. Top | #76

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    شیدا و پیدا دو تا داداش دوقلو بودن، خیلی هم دیگه رو دوست داشتن. همیشه با هم بودن و همه کاراشون با هم بود. تا این که یه شب که توی حیاط خونه خوابیده بودن توی آسمون یه نوری دیدن، یه نور خیلی درخشان. در میان اون نور، یه پری زیبا دیدن، اونقدر زیبا که چشماشون داشت از حدقه بیرون می زد. اون نور مثل یه شهاب سنگ حرکت کرد و جایی پشت کوه ها فرود اومد. شیدا و پیدا شبانه راه افتادن به سمت اون نور. شیدا خیلی اصرار داشت و عجله می کرد و پیدا رو دنبال خودش می کشوند، پیدا هم وسایل رو بر می داشت و کسایی که باهاشون مخالفت می کردن رو راضی می کرد. شیدا و پیدا این سفر رو شروع کردن، بعد از یک سال رسیدن به جایی که نور فرود اومده بود. اما از اون پری خبری نبود، فقط آتش و خاکستر بود. یا اشتباه دیده بودن، یا پری در آتش سوخته بود. چند روز مات و مبهوت موندن. آخر سر پیدا بلند شد و خواست برگرده، اما شیدا گفت که بر نمی گرده. پیدا کلی فکر کرد، موندن هیچ فایده ای نداشت، هیچ راهی برای رسیدن به اون پری نبود. اما شیدا کاری به کارش نداشت. گفت که میخواد همون جا بمونه. دیگه به کمک پیدا هم نیازی نداره. پیدا برگشت، زندگی عادیش رو دوباره شروع کرد، اما شیدا موند. شیدا راه خودش رو انتخاب کرده بود، گرچه از نظر پیدا هیچ فایده ای نداشت...
    ویرایش توسط شیدا : 14-09-15 در ساعت 00:25
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (27-10-15), علمدار (14-09-15), فاطمه عطایی (14-09-15), مشتاق کربلا (23-09-15)

  3. Top | #77

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    من با همه ی درد جهان ساختم اما
    با درد تو هر ثانیه در حال نبردم
    تو دور شدی از منو با اینهمه یک عمر
    من غیر تو حتی به کسی فکر نکردم

    من خسته ام از اینهمه تاوان جدایی
    ای بی خبر از حال من امروز کجایی
    من صبر نکردم که به این روز بیوفتم
    انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
    ای دوست کجایی


    انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم
    از عشق شده باور من درد کشیدن
    گیرم همه آینده ی من پاک شد از تو
    با خاطره های تو چه باید بکنم من

    من خسته ام از اینهمه تاوان جدایی
    ای بی خبر از حال من امروز کجایی
    من صبر نکردم که به این روز بیوفتم
    انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
    ای دوست کجایی
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (25-09-15), مشتاق کربلا (23-09-15), z.qodrati (21-09-15)

  5. Top | #78

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    تنها تویی تو که می تپی به نبض این جدایی... با این ترانه بود که قصه شروع شد، شروع که نه، خیلی وقت بود شروع شده بود. آهنگای سراج که دوزشون خیلی خیلی سنگین تره حسابی تفتش داده بودن و بوش رو بلند کرده بودن، همونایی که می گفتن: باز هم این چشم ابری با من است، خانه با فانوس اشکم روشن است، عاشقی در من غزل خوان می شود، کوچه های دل چراغان می شود... تا اونجایی که ناله و فریاد می کردن که: می سوزم از عشقت بگو دیگر چه می خواهی؟! اما قصه چارتار رو دارم میگم، چون محرم نزدیکه، وقتی تابستون داغ که آتش به جگر می انداخت با همه آهنگ ها، مثل تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی، اندوه بزرگی است زمانی که نباشی و غیره تموم شد، پاییز سرد و زرد شروع شد، پاییز آمده که عاشق کند مرا... پاییز قبل از این که برگ درختای قم رو زرد کنه، صورت من رو زرد کرد، زرد که نه، رنگ پریده کرد. کم کم که سرما بلند می شد صدای چارتار هم توی تیبای شیدا بلند شد. "به سوی ماندنت راهی، نمی شوی چرا گاهی، ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها..." این ترانه اولین ترانه ای بود من رو جذب کرد، مثل خوابزده های مجنون چندین و چند بار این آهنگ رو پشت هم تکرار می کردم و کوچه به کوچه قم رو از پردیسان تا حرم طی می کردم، آه! تو کوچه کوچه مرا بلدی! من بجز آبی نگاهت، آسمانی نمی شناسم، تا تو سرگرم روزگاری، از نفس بی تو می هراسم... همش هراس بود، هراس از نفس کشیدن، دیگر زندگی ترسناک بود، هر نفس بدون تو ترسناک بود. صدای تیبا درامده بود. چند وقتی بود هر کسی سوارش می شد از صدایش می ترسید و به من می گفت که به تعمیرکار نشانش دهم. نمی فهمیدند چه در دل تیبای شیدا می گزرد، نیست بیماری چو بیماری دل... درمان تیبا مکانیک نبود... هوای پاییز نمناک بود، اما باران نداشت، چشم ها خشکشان زده بود بغض ها در گلو می شکست، چون که باران نداشت، باران تویی، به خاک من بزن، بازآ ببین، که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم... آنکه برای خودش عقابی بود، اکنون گنجشکی دلشکسته بود که دیگر هوای پر زدن نداشت و دیگر، از آسمانش ماتتم ببارد، هراس بی تو ماندش ادامه دارد... هراس! ترس! و بعد از ماه ها عزا، محرم شروع می شد... تیبای شیدا ما را رساند به هفتاد و دو تن، و در راه می خواند: شمرده تر بگو، با من، حروف رفتنت، تا من، بگیرم از دلت، همه بهانه ها را... بهانه هایی که در دلم ماندند و تبلیغ شروع شد، هوای سرد و بارانی، و دلی سرد و بارانی که در آن آتشی می سوخت... هوای محرم هوای تو بود، باز آ که جز تو، جهان من حقیقتی ندارد، تو می روی، که ابر غم ببارد... و هوای بارانی محرم، با دوری از وطن گذشت، و سختی و خستگی راه در تنم بود که به قم رسیدم، به وطن، که اگر چشمانم به در و دیوارش نمی افتاد آرام نمی شدم، آشوبم آرامشم تویی، به هر ترانه ای سر می کشم توی، سحر اضافه کن، به فهم آسمانم... و تیبای شیدا به دنبالم آمده بود، سوارش که شدم شروع کرد، همان را که موقع بدرقه ام زمزمه می کرد را فریاد می زد، آشوبم... و به خانه شیدایی رسیدم، همان که از هر طرفش دودی بلند بود... هوا سرد بود و هوا آن سوی چشمانم بارانی است، سکوتم تحفه ی رنجی پنهانی است، به شمع آغشته می ماند خورشیدم، فراز تپه ای ماهی پیدا نیست، صدایی از درون با من می گوید، شروع فصل بی رحم تنهایی، شروع فصل بی رحم تنهایی... و این فصل بی رحم بود، سوزناک بود، و زمستان شروع می شد. زمستان سرد، هوا را پنجه می سایم می بینی، نفس اطراف دستانم پیدا نیست... و در این سردی بود که کامم تلخ شد و پریشان، شبی که از خانه تنهایی بیرون زدم و سوار بر تیبا کوچه ها را می گشتم و می خواندیم: چه می بینی؟ بگو با من، چقد راه، مانده تا جاده، به شیب شهر، سرازیرم، عطش می زاید، این باده... من و تیبا مست شده بودیم و باز شراب می خواستیم، کبدمان از کار می افتاد، دیگر توانش را نداشتیم، اما هرچه بیشتر می گذشت تشنه تر می شدیم، دیوانه تر و پریشان تر، عطش می زاید این باده...
    و شب های روشن، خواب آلودگی، بی تو در چشم عاشق نیاید، تنها ماندم کسی، جز تو شاید نشاید که آید... و آن شب ها گذشت، و آن خانه تمام شد، با توئم! پنجره هان! رونق این خانه چه شد؟ آن زن دیوانه که رفت! آن مردک دیوانه چه شد؟ و آرام آرام گرمای بهار می رسید که زمین مرده شکوفه بزند که آتش افتاد، یک شب آتش در نیستانی فتاد، سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد... سوخت و سوخت و سوخت، و خاکستری ماند که دیگر توان سبز شدن نداشت، نمی توانم، دگر برویم، که من اسیر این خزان تو به تویم، به لب رسیده جان کجایی! کجایی؟ ... فصل بهار شروع شد، سیاه ترین و سرد ترین بهار، شروع فصل بی رحم تنهایی، پر می زند بر بامم سیاه کلاغ و شب، به ویرانه ها می ماند خانه بی چراغ و تب، می سوزدم می کوبد به در دست سرد باد، جز رفتنت تصویری نمی آورم به یاد... تیبای شیدا برید، دیگر توان نداشت، رفت، رفت تا زیر دست راننده آژانس مردم را از این سو به آن سو برد تا بلکه فراموش کند، تا آرام شود، اما می دانستم که دوام نمی آورد. پیدا شو، شعله کن، جام پروانه را، عمر دیوانه دیری نپاید... عمر دیوانه دیری نپاید... و دیوانه ی شیدا دیوانه تر شیدا تر شد
    و اینک، دوباره پاییز آمدست که عاشق کند مرا... و بوی خزان بلند شد و کم کم محرم شروع می شود، و این بار صدا بسیار بی نواست، بسیار آرام و سوخته است: صدایم را به یاد آر، اگر آواز غمگینی به پا شد...
    ویرایش توسط شیدا : 07-10-15 در ساعت 00:46
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (07-10-15), مسعود (17-10-15), مشتاق کربلا (08-10-15)

  7. Top | #79

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.49
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 40 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    تنها تویی تو که می تپی به نبض این جدایی... با این ترانه بود که قصه شروع شد، شروع که نه، خیلی وقت بود شروع شده بود. آهنگای سراج که دوزشون خیلی خیلی سنگین تره حسابی تفتش داده بودن و بوش رو بلند کرده بودن، همونایی که می گفتن: باز هم این چشم ابری با من است، خانه با فانوس اشکم روشن است، عاشقی در من غزل خوان می شود، کوچه های دل چراغان می شود... تا اونجایی که ناله و فریاد می کردن که: می سوزم از عشقت بگو دیگر چه می خواهی؟! اما قصه چارتار رو دارم میگم، چون محرم نزدیکه، وقتی تابستون داغ که آتش به جگر می انداخت با همه آهنگ ها، مثل تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی، اندوه بزرگی است زمانی که نباشی و غیره تموم شد، پاییز سرد و زرد شروع شد، پاییز آمده که عاشق کند مرا... پاییز قبل از این که برگ درختای قم رو زرد کنه، صورت من رو زرد کرد، زرد که نه، رنگ پریده کرد. کم کم که سرما بلند می شد صدای چارتار هم توی تیبای شیدا بلند شد. "به سوی ماندنت راهی، نمی شوی چرا گاهی، ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها..." این ترانه اولین ترانه ای بود من رو جذب کرد، مثل خوابزده های مجنون چندین و چند بار این آهنگ رو پشت هم تکرار می کردم و کوچه به کوچه قم رو از پردیسان تا حرم طی می کردم، آه! تو کوچه کوچه مرا بلدی! من بجز آبی نگاهت، آسمانی نمی شناسم، تا تو سرگرم روزگاری، از نفس بی تو می هراسم... همش هراس بود، هراس از نفس کشیدن، دیگر زندگی ترسناک بود، هر نفس بدون تو ترسناک بود. صدای تیبا درامده بود. چند وقتی بود هر کسی سوارش می شد از صدایش می ترسید و به من می گفت که به تعمیرکار نشانش دهم. نمی فهمیدند چه در دل تیبای شیدا می گزرد، نیست بیماری چو بیماری دل... درمان تیبا مکانیک نبود... هوای پاییز نمناک بود، اما باران نداشت، چشم ها خشکشان زده بود بغض ها در گلو می شکست، چون که باران نداشت، باران تویی، به خاک من بزن، بازآ ببین، که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم... آنکه برای خودش عقابی بود، اکنون گنجشکی دلشکسته بود که دیگر هوای پر زدن نداشت و دیگر، از آسمانش ماتتم ببارد، هراس بی تو ماندش ادامه دارد... هراس! ترس! و بعد از ماه ها عزا، محرم شروع می شد... تیبای شیدا ما را رساند به هفتاد و دو تن، و در راه می خواند: شمرده تر بگو، با من، حروف رفتنت، تا من، بگیرم از دلت، همه بهانه ها را... بهانه هایی که در دلم ماندند و تبلیغ شروع شد، هوای سرد و بارانی، و دلی سرد و بارانی که در آن آتشی می سوخت... هوای محرم هوای تو بود، باز آ که جز تو، جهان من حقیقتی ندارد، تو می روی، که ابر غم ببارد... و هوای بارانی محرم، با دوری از وطن گذشت، و سختی و خستگی راه در تنم بود که به قم رسیدم، به وطن، که اگر چشمانم به در و دیوارش نمی افتاد آرام نمی شدم، آشوبم آرامشم تویی، به هر ترانه ای سر می کشم توی، سحر اضافه کن، به فهم آسمانم... و تیبای شیدا به دنبالم آمده بود، سوارش که شدم شروع کرد، همان را که موقع بدرقه ام زمزمه می کرد را فریاد می زد، آشوبم... و به خانه شیدایی رسیدم، همان که از هر طرفش دودی بلند بود... هوا سرد بود و هوا آن سوی چشمانم بارانی است، سکوتم تحفه ی رنجی پنهانی است، به شمع آغشته می ماند خورشیدم، فراز تپه ای ماهی پیدا نیست، صدایی از درون با من می گوید، شروع فصل بی رحم تنهایی، شروع فصل بی رحم تنهایی... و این فصل بی رحم بود، سوزناک بود، و زمستان شروع می شد. زمستان سرد، هوا را پنجه می سایم می بینی، نفس اطراف دستانم پیدا نیست... و در این سردی بود که کامم تلخ شد و پریشان، شبی که از خانه تنهایی بیرون زدم و سوار بر تیبا کوچه ها را می گشتم و می خواندیم: چه می بینی؟ بگو با من، چقد راه، مانده تا جاده، به شیب شهر، سرازیرم، عطش می زاید، این باده... من و تیبا مست شده بودیم و باز شراب می خواستیم، کبدمان از کار می افتاد، دیگر توانش را نداشتیم، اما هرچه بیشتر می گذشت تشنه تر می شدیم، دیوانه تر و پریشان تر، عطش می زاید این باده...
    و شب های روشن، خواب آلودگی، بی تو در چشم عاشق نیاید، تنها ماندم کسی، جز تو شاید نشاید که آید... و آن شب ها گذشت، و آن خانه تمام شد، با توئم! پنجره هان! رونق این خانه چه شد؟ آن زن دیوانه که رفت! آن مردک دیوانه چه شد؟ و آرام آرام گرمای بهار می رسید که زمین مرده شکوفه بزند که آتش افتاد، یک شب آتش در نیستانی فتاد، سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد... سوخت و سوخت و سوخت، و خاکستری ماند که دیگر توان سبز شدن نداشت، نمی توانم، دگر برویم، که من اسیر این خزان تو به تویم، به لب رسیده جان کجایی! کجایی؟ ... فصل بهار شروع شد، سیاه ترین و سرد ترین بهار، شروع فصل بی رحم تنهایی، پر می زند بر بامم سیاه کلاغ و شب، به ویرانه ها می ماند خانه بی چراغ و تب، می سوزدم می کوبد به در دست سرد باد، جز رفتنت تصویری نمی آورم به یاد... تیبای شیدا برید، دیگر توان نداشت، رفت، رفت تا زیر دست راننده آژانس مردم را از این سو به آن سو برد تا بلکه فراموش کند، تا آرام شود، اما می دانستم که دوام نمی آورد. پیدا شو، شعله کن، جام پروانه را، عمر دیوانه دیری نپاید... عمر دیوانه دیری نپاید... و دیوانه ی شیدا دیوانه تر شیدا تر شد
    و اینک، دوباره پاییز آمدست که عاشق کند مرا... و بوی خزان بلند شد و کم کم محرم شروع می شود، و این بار صدا بسیار بی نواست، بسیار آرام و سوخته است: صدایم را به یاد آر، اگر آواز غمگینی به پا شد...
    خیلی خوب بود مجتبی
    انتقال احساست عالی بود
    با این حال محرم که برسه و پاییزم باشه باید گوش بدی:

    کجا میخوای بری؟چرامنو نمی بری ؟...
    .
    .
    .
    قرارمون چی شد که بیقرار هم باشیم؟
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  8. 2 کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (07-10-15), مشتاق کربلا (08-10-15)

  9. Top | #80

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    ان الراحل الیک قریب المسافه...


    بسم الله، یه سفر دیگه...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (10-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  11. Top | #81

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    اندیشه آزادی ها، کمک کنید، شما هم اگه بعضی وقتا رگ دیوونگیتون زد بالا بیاید و اینجا بنویسید...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (10-10-15), علمدار (10-10-15), s.tohidi (14-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  13. Top | #82

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    پریشونم. دارم دیوونه میشم، اوضاع خراب است بیا کنترلم کن...
    دستم بگیر، دستم را تو بگیر
    التماس دستم را بپذیر...

    خدایا یا عقل رو ازم بگیر یا جنون رو، نمیتونم جفتش رو با هم تحمل کنم.



    در اين دنيا تک و تنها شدم من
    گياهي در دل صحرا شدم من
    چو مجنوني که از مردم گريزد
    شتابان در پي ليلا شدم من
    چه بي ثمر مي خندم
    چه بي اثر مي گريم
    به ناکامي چرا رسوا شدم من
    چرا عاشق، چرا شيدا شدم من
    من آن شيرين اَدا را مي شناسم
    من آن زود آشنا را مي شناسم
    محبّت بينِ ما کارِ خدا بود
    از اينجا من خدا را مي شناسم
    چه بي ثمر مي خندم
    چه بي اثر مي گريم
    به ناکامي چرا رسوا شدم من
    چرا عاشق چرا شيدا شدم من
    خوش آن روزي که اين دنيا سر آيد
    قيامت با قيامِ محشر آيد
    بگيرم دامنِ عدلِ الهي
    بپرسم کامِ عاشق کي بر آيد
    چه بي ثمر مي خندم
    چه بي اثر مي گريم
    به ناکامي چرا رسوا شدم من
    چرا عاشق چرا شيدا شدم من


    http://www.dl.dostpersian.ir/audio/o...persian.ir.MP3
    ویرایش توسط شیدا : 10-10-15 در ساعت 18:19
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (10-10-15), علمدار (11-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  15. Top | #83

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    زندگی بی اندیشه چقدر سخته!!!
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (22-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  17. Top | #84

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
    با رنگ های تازه مرا آشنا کند

    پاییز می رسد که همانند سال پیش
    خود را در دل قالیچه جا کنم

    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند
    پاییز عاشق است پاییز عاشق است پاییز عاشق است
    و راهی نمانده است
    جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند ، بنشیند دعا کند
    تقویم خواست بگیرد از تو بهار را
    تقدیر خواست راه شما را جدا کند
    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند
    خش خش…صدای پای خزان است
    یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند
    پاییز عاشق است پاییز عاشق است پاییز عاشق است


    http://dl.songtext.in/music/Single/94/6/Mah-o%20Mahi/04%20Paeiz.mp3
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (16-10-15), علمدار (22-10-15), مسعود (17-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  19. Top | #85

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    چه خواب خوبی دیدم...

    اختتامیه یکی از جشنواره های اندیشه بود. توی کیش هم بود. خیلی شیرین بود، خیلی دوست داشتنی بود. یک رویا بود، رویای کامل و قشنگ.
    پذیرایی رو به امین سپرده بودم، بعدش دیدم کلی موز خریده و خوشحال شدم. کاکائو هم تو برنامم بود. با بچه ها صحبت می کردم.
    هی روزگار...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  20. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (27-10-15), علمدار (22-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  21. Top | #86

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    من سالهای سال از این خانه
    بیرون نرفته ام که تو برگردی
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  22. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (16-10-15), علمدار (22-10-15), فاطمه عطایی (16-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  23. Top | #87

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    دیگه دارم به اوج خودم نزدیک میشم...

    انا ربکم الاعلی...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  24. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (22-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  25. Top | #88

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلام

    سفر دوباره شروع شد...
    بسم الله
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  26. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (27-10-15), علمدار (23-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  27. Top | #89

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.48
    نوشته ها
    6,441
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    4 ماه 1 روز 9 ساعت 33 دقيقه 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 6 دقيقه 31 ثانيه
    میخواهمت چنان که خر کشنه کاه را
    میجویمت چنان که سپهری سپاه را...
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  28. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (25-10-15), مشتاق کربلا (27-10-15)

  29. Top | #90

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.53
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,836
    تشکر شده در
    649 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    10 دقيقه 47 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    اندیشه آزادی ها، کمک کنید، شما هم اگه بعضی وقتا رگ دیوونگیتون زد بالا بیاید و اینجا بنویسید...
    دیوونگی خیلی شیرینه
    دنیای یه دیوونه فقط و فقط برای خودشه
    همه چی در مقابل چشمای یه دیوونه رنگ میبازه و اون چیزی رو میبینه که میخواد
    دلم یه چندروزی دیوونگی میخواد
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  30. 3 کاربر مقابل از مشتاق کربلا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (27-10-15), شیدا (27-10-15), علمدار (28-10-15)

صفحه 6 از 34 نخستنخست 123456789101116 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1