نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: اولین زیارت

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    170
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    175
    تشکر تشکر کرده 
    28
    تشکر تشکر شده 
    77
    تشکر شده در
    26 پست
    آنلاين
    13 ساعت 55 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    39 ثانيه

    اولین زیارت

    یک بار دیگر با دقت اطلاعیه ای رو که رو بٌرد خوابگاه نصب شده بود با دقت خواندم.اطلاعیه از طرف امور فرهنگی و فوق برنامه بود.اردوی زیارتی به مشهد مقدس(رضوان 4)هزینه ی اردو 30000 تومان.همینطوری غرق تفکر در متن اطلاعیه بودم که دیدم مجید«هم اتاقی ام»کتاب به دست از اتاق اومد بیرون.اومد بغل نگهبانی کنارم وایساد وبا چشمهای مثل قورباغه اش زل زد توچشمام:
    _چته قاسم؟چرا اینجا وایسادی نمی ری سر کلاس ات؟
    _نمیام تو برو.
    _چرا نمیای؟کلاس ات دیر میشه.
    _تو برو من سریع می روم امور فرهنگی یه کاری دارم بر می گردم.
    _امور فرهنگی میخوای بری که چی بشه؟
    اطلاعیه ی امور فرهنگی رو نشونش دادم و سریع از خوابگاه اومد م بیرون.رفتم سالن مطالعه کتابم رو گذاشتم و اومدم بیرون.دیدم مجید پایین کتابخانه(که الان انفور ماتیک شده) منتظره.
    _چرا نرفتی سرکلاس ات؟تو هم میخوای بیای اردو؟
    _نحیر من مثل تو بیکار نیستم که اردویی بذارن با کله برم.اردو ندیده که نیستم.آبروی منو بردی با این کارات.آدم که هر اردویی رو نمیره.
    _این یکی با بقیه فرق می کنه
    _چه فرقی؟
    _برای این که من تا حالا مشهد نرفتم و آرزومه که برم زیارت امام رضا.
    _اگه نری چی میشه مثلا ؟امتحانات نزدیکه از درسات عقب می مونی.
    _(برگشتم چپ چپ نگاهش کردم)مجید اگه ناراحت نمی شی برگرد برو سر کلاس ات.من تنهایی ام می تونم ثبت نام کنم.
    بیچاره دیگه هیچ حرفی نزد تا رسیدیم دفتر امور فرهنگی.فکر کنم مسول اردو آقای دولابی بود.رفتیم تو.مجید گفت این دوستمون میخواد تو اردوی مشهد ثبت نام کنه.لطفا اسمشو بنویس.آقای دولابی نگاهی به ما دوتا کرد و گفت:متاسفانه ظزفیت اردو پر شده اگه دیروز می اومدین میشد یه کاریش کرد ولی ما امروز اسمها رو رد کردیم رفته.خلاصه هرچی التماس کردیم نشد که نشد.با قیافه ای گرفته از پایین.مجید رفت سر کلاسش من هر چه کردم نتونستم برم سر کلاس.حالم گرفته بود.رفتم تو اتاق .هیشکی نبود.مجتبی و احد رفته بودن سر کلاس.بغضم شکست نشستم رو تخت گریه کردم. تو دلم از امام رضا ناراحت بودم که چرا منو دوست نداره؟چرا منو نطلبیده تا برم زیارتش.تو دل خودم مثلا با امام رضا قهر کردم.این گذ شت تا سه روز بعد از طرف بسیج بهم زنگ زدن دیدم مجتبی سراقی پشت خطه:
    _الو سلام قاسم خوبی؟
    _ممنون مجتبی.تو چطوری؟
    _عالی.فردا از ظرف بسیج میخوان ببرن مشهد؟
    _خوب؟
    _خوب مگه نمیخواستی بری مشهد؟
    _خوب آره
    _خوب پس اسم تو رو هم رد می کنیم تو لیست فردا ساعت 2بعد از ظهر از گلزار شهدا حرکت می کنیم.دیر نکنی.
    _باشه .قربانت.خداحافظ
    تلفن که قطع شد باز افتادم رو تخت گریه کردم(خدا رو شکر هم اتاقی هام نبودن)
    امام رضا نذاشته بود که ناراحتی من به سه روز بکشه..سی هزار تومن هم موند تو جیبم.منو را یگان بر زیارتش.تا عمر دارم مدیونشم......

  2. 5 کاربر مقابل از قاسم صولتی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (07-08-15), دریا (05-08-15), زهرا خوش گفتار (11-08-15), مسعود (05-08-15), مشتاق کربلا (07-08-15)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1