صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 39 , از مجموع 39
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    754
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    201
    تشکر تشکر کرده 
    357
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    190 پست
    آنلاين
    1 روز 9 ساعت 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    پس بهتر بود پاسخ نقل قول دومتون رو در جواب همین پست مینوشتید تا منظورتون رو از گناه حجاج متوجه بشم اگرچه در همین پست هم اشاره ای به گناه نشده ..
    شاید در این چند خط افراط کرده باشم که به علت شدت تاثر و ناراحتی من در اون لحظات بود اما فکر میکنم بیراه هم نباشه..
    درسته عربستان درامد نفتی هنگفتی داره اما مبلغ قابل توجه درامد توریسم اون هم غیر قابل انکاره ..
    و متاسفانه ابن ثروت عظیم سلاطین عرب در حال حاضر خرج کشتار و قتل انسان های بیگناه به خصوص شیعیان میشه..
    در همون پست قبلی هم اشاره کردم که منظور من این نیست که فریضه حج و عملی که خداوند واجب کرده رو تعطیل کنیم اگرچه یکی از شرایط وجوب حج
    "آن است كه راه حج باز باشد، و در راه خطرى متوجه خود شخص يا ناموس يا اموال او نشود؛ پس:
    اگر شخصى استطاعت بر حج از ساير جهات را دارا باشد ولى خطرى متوجّه او باشد كه عرفا به آن اعتنا مى كنند، حجْ واجب نمى شود."
    من خودم هم حقیقتا یکی از آرزوهام زیارت خانه خداست اما معتقدم در این شرایط فعلا صلاح نیست..نه به خاطر ترس از جان
    اما تا زمانی که کشورهای اسلامی راه چاره ای برای اداره ی مناسک حج و درامد حاصل از اون نکنند و عربستان حرمتی برای جان انسان ها قایل نشه بهتره خود ما به فکر باشیم..
    همونطور که میدونیم تکرار عمره مثل تکرار تمتع مستحبه برای کسانی که قبلا مشرف شدند واقعا ضروری نیست.. پس فعلا دست نگه داریم..
    و از همه ی آشناها و اطرافیان خودمون که عازم این سفر هستند خواهش کنیم خرید و سوغاتی ممنون..
    و در نهایت نسبت به مصیبت هایی که بر سر اطرافیانمون میاد بی توجه نباشیم چه بسا یک روز همان بلا گریبان گیر خودمون شد و توجهی ندیدیم..
    درسته من هم آرزو داشتم جای یکی از این شهدا بودم و خوش سعادت.. اما باید از همه ی دریچه ها به این موضوع نگاه کرد وقتی حادثه ای تبدیل به فاجعه میشه این یک وظیفست
    که صدا رو بلند کنی و شاکی باشی.. حدقل کاریه که از دستت برمیاد..
    شاید سال بعد من دختر ، خواهر یا خانواده ی حاجی شهید باشم..

    آره واقعا منم قبول دارم که سفر بیش از یک بار به مکه فعلا تو این شرایط درست نیست . نمیدونم ما ایرانیا چرا این قدر تب سوغاتی گرفتن داریم اونم سوغاتیایی که همه جا پیدا میشه...!
    هنوزم باورش برام سخته که امسال این اتفاقات دردناک پیش اومد! دعا کنیم که دنیای اسلام از شر فرقه ضاله وهابیت و حکام آل سعود راحت بشه.
    از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست...

  2. 2 کاربر مقابل از ارغوان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (06-10-15), شیدا (05-10-15)

  3. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    754
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    201
    تشکر تشکر کرده 
    357
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    190 پست
    آنلاين
    1 روز 9 ساعت 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 10 ثانيه
    برای شادی ارواح قربانیان مکه و منا صلوات...
    از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست...

  4. 2 کاربر مقابل از ارغوان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (06-10-15), شیدا (05-10-15)

  5. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    تو برلین که بودیم بابا هر کاری کرد که ویزامون درست بشه. با کلی زحمت از وزارت اجازه این حج رو گرفته بود، تا به قولی که سالهاست به مامان داده بود عمل کنه، مادرم آرزوی مکه داشت، منم به خاطر این که تونسته بودم اپلای دانشگاه جرج واشنگتن رو بگیرم بابام میخواست بهم یه حج هدیه بده. اما ویزامون صادر نشد. بعد از کلی خوشحالی حسابی نا امید شده بودیم. عید فطر که اومده بودیم ایران مامان گفت دلش خیلی مشهد میخواد و رفتیم زیارت. به امام رضا گلگی کردم. روز آخر توی لابی هتل وزارت نشسته بودیم که بابا یکی از دوستاش رو دید. جریان حج رو تعریف کرد. دوستش گفت خب حالا مدارکتون رو بدید شاید از اینجا اقدام کردیم درست شد. بابا هم داد. یه هفته بعد که برلین بودیم زنگ زدن و گفتن حج درست شده...
    مدینه خیلی غربت داشت. بغض توی گلومون سنگینی می کرد. یه شب بچه های کنسولگری گفتن توی خیابان ابوطالب باغ امام حسنه، اونجا شب چهار شنبه شیعه ها مراسم دارن. دلمون باز شد. روضه خون حسابی می خوند و عقده گشایی می کرد. چقدر ایرانی ها از این که با مهر نماز می خوندن کیف می کردن، انگار دنیا رو بهشود داده بودن. بعدشم روضه خون هرچی میخوند ملت از گریه کم نمی اوردن، انگار اونها هم غریب افتاده بودن...
    به میقات رسیدیم، روحانی کاروان می گفت میقات یعنی محل ملاقات. چقدر مناسک حج برام عجیب شدن. محل ملاقات!!! اونجا روحانی گفت که یه غسل بکنیم، به این نیت که هرچی برگردنمون بوده صاف بشه، نیت توبه هم بکنیم تا پاک بشیم. بعد غسل حوله های احرام رو پوشیدم. سفید شده بودم. رفتم و با بابا اینا کنار حاج آقا لبیک گفتیم. حاج آقا گفت لبیک یعنی اجابت دعوت، شما که اینجایید یکی دعوتتون کرده، الان شما دارید بهش میگید که دعوتت رو قبول کردم. شیرین ترین قسمت حج، با این که همه جاش شیرین بود همین لبیک گفتن بود. از زبونم نمی افتاد. یه جای لبیک اینجوری بود: لبیک داعیا الی الدار سلام لبیک. ترجمش این میشد که لبیک، ای کسی که ما رو به سلامت و راحتی دعوت می کنی. برام خیلی عجیب بود، انگار همه چیز وارونه شده بود. تا اون موقع فکر می کردم من از خدا خوبی ها رو میخوام و اون نمیده، اما اینجا نوشته بود که اون ما رو به خوبی دعوت کرده و حالا مونده لبیک گفتن ما...
    طواف عمره تمتع مات کعبه شده بودم. چقدر بزرگ بود. کنار مرد و زن و عرب و آفریقایی و آسیایی و اروپایی و سیاه و سفید و زرد و همه جور آدمی بود، اما همه مثل هم بود لباسشون. همه ذکر می گفتن و یه چیز میخواستن. بعدش رفتم و سعی صفا و مروه. حاج آقا می گفت آدم توی راه صفا باید با صفا بشه، توی راه مروه با مروت. آخراش بدنم خسته شده بود، اما من خسته نبودم، بزور از بدنم کار می کشیدم. میخواستم خودم رو خالی کنم و بعدش برم نیویورک...
    حاج آقا گفته بود حجرالاسود یعنی دست خدا توی زمین، اگه کسی حجرالاسود رو لمس کنه انگار با خدا دست داده و بیعت کرده، دیگه تحت بیعت و حکومت خداست و خدا رو به خدایی قبول کرده. اما بهمون گفت این ایام خیلی شلوغه و نرید. منم اصلا نمیخواستم برم. بعد از نماز طواف، داشتم دور کعبه می رفتم برای وداع که بعدش بریم عرفات. به حجرالاسود که رسیدم نمیدونم چی شد که فکر کردم باید دستم رو بهش برسونم. جمعیت خیلی زیاد بود و همه فشار می دادن، از حرم امام رضا بدتر بود. اما من فشار نمی دادم، فقط خودم رو به دست جمعیت سپردم و موج جمعیت من رو اینور و اونور می کرد. یه لبخند روی لبم نشسته بود. از کسایی که فشار می دادن تعجب می کردم. جمعیت خیلی راحت من رو رسوند به سنگ. سرم گذاشتم روی سنگ و بوسیدم. نمیدونستم چی بخوام، قبلش هزاران تا چیز رو آماده کرده بودم، دعا برای سلامتی مامان بابا گرفته تا موفقیت دانشگاه و رسیدن به لیلی، اما اون موقع هیچی به ذهنم نمی رسید، یه دفعه یاد امام حسین افتادم، زبونم بند اومده بود، گفتم یا حسین تو برای من دعا کن. شرطی بیرون کشیدم و جمعیت هلم دادن بیرون، ولی راضی بودم...
    صحرای عرفات آشوب بود، یعنی دلم آشوب شده بود، انگار یه چیزی بود. باد شدیدی می اومد. تا چشم کار می کرد صحرا بود و آدم های سفید پوشی که همه داشتن دعا می کردن. دلهره داشتم. یکی دو روز بود خیلی یاد امام حسین می کردم. دعای عرفه امام حسین رو می خوندم با ترجمه، چه عبارت هایی داشت: کور است کسی که تو را نمی بیند، پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را...
    همه حاجی ها پریشون بودن. انگار قیامت شده بود. هیچ کسی یاد خونه و گذشته نبود، همه توبه کرده بودن و چشم به کعبه و لطف خدا داشتن. بعضیا اون قدر گریه می کردن که از حال می رفتن. فقط توبه از گناه نبود، انگار به اینجا که رسیده بودن هوایی شده بودن. روحانی کاروان از عشق بازی با خدا می گفت، از این که بهره اصلی حج ملاقات با خداست. همه منتظر بودیم خدا رو ببینیم. نمیدونستیم چطوریه، اما کل کاروان ما هوایی شده بود. غروب عرفات که همه یه دل سیر گریه کرده بودیم و توبه و زاری، حاج اقا شروع کرد به روضه امام حسین خوندن. گفت امام حسین برای حج به مکه رفته بود که حج رو ول کرد و راهی کربلا شد: شیوه آواز سفر دشتی است، کعبه از این سمت که برگشتی است... لبم خشک شده بود، یادم اومد از ظهر آب نخوردم. دلم نمی اومد آب بخورم...
    نماز صبح رو خوندیم و از مشعر به سمت منا رفتیم. می خواستیم زودتر رمی جمره کنیم و بعدش قربانی کنیم. این همه آدم! چقدر گاو و گوسفند و شتر قراره قربانی بشه؟ حاج آقا گفت با قربانی، ما به خدا نزدیک میشیم، چون قربانی از قرب میاد و بین ما و خدا این مال دنیا فاصله انداخته، با دلکندن از اون به خدا نزدیک میشیم، مثل حضرت ابراهیم که با دل کندن از اسماعیلش به خدا نزدیک شد.
    بعد از رمی جمره داشتم به سمت قربانگاه بر می گشتیم. توی جاده بقلی شلوغ شده بود، متوجه شدیم که یه گروه مسیر رو برعکس اومدن، حدود بیست سی هزار نفر آدم توی اون مسیر بود و از دو طرف فشار می اوردن، اون وسط مردم گیر کرده بودن. من و بابا داشتیم نگاه می کردیم، مردم بین دست و پا می افتادن و له می شدن. بابا داشت دیونه می شد، داد می زد کمک کنید... هرچی داد می زد فایده ای نداشت، شرطه ها نمی گذاشتن کسی به اون محدوده نزدیک بشه. مردم داشتن جلوی چشممون تلف می شدن، یه پیرمرده کنار فنس ها افتاد روی زمین و چند نفر رفتن روش. صدای شکستن استخوناش رو شنیدم. گریه می کردم، بابا زجه می زد. حاجی ها بلند بلند داد می زدن و کمک می خواستن. آخرش بابا رفت سمت فنس ها و خواس بره بالا، شرطه ها نگذاشتن، من پریدم و از بینشون خودم رو رسوندم بالای فنس ها دیگه دستشون بهم نرسید. از اون طرف رفتم پایین تا کم کنم. مردم رو هل دادم تا پیرمرد رو از زیر دست و پا بیارم بیرون. خیلی فشار زیاد بود، نمی شد. یه دفعه موج جمعیت اومد و من رو کشید وسط جاده. پدرم از پشت فنس داد میزد بهم که برگردم. نمیتونستم کاری کنم...
    دیگه بابا رو نمی بینم، صداش رو هم نمی شنوم. صدای ناله و داد از همه طرف بلنده. تشنمه، از دیروز ظهر هنوز آب نخوردم. داغ شدم، مثل همه، خیس عرقم. بعضیا از حال میرن و می افتن زیر دست و پا. می خوام کمکشون کنم اما نمیشه. سعی می کنم خودم نیافتم زمین. بی حال شدم. مثل وقتیه که رفته بودم حجرالاسود رو ببوسم. یه لبخند میشینه روی لبم. بی حال شدم، یه حس خوبی داره، انگار قرص آرام بخش خوردم و نئشه شدم. اینجا همه مثل منن. الان دو ساعته که زیر فشاریم. حاجی ها یکی یکی می افتن. نمیدونم از حال میرن یا این که ... . خانوادشون کجان؟ اونا هم اومدن حج؟ قطعا خیلی از فامیلاشون منتظرشونن. شاید دارن مراسم استقبال از حاجی رو آماده می کنن. چشمام کم کم سیاهی میره. دوست دارم یه بار دیگه بابا رو ببینم. میخوام بهش بگم دارم از تشنگی می میرم. شاید اگه صبح آب خورده بودم الان میتونستم دوباره از فنس برم بالا پیش بابا. حالم داره بهتر میشه. هرچی بی حال تر میشم سبک تر میشم. امروز چرا اینطور شده، چرا به جای گوسفند مردم دارن قربانی میشن. سرم گیج میره و ولو میشم، اما زمین نمی افتم، فشار جمعیت نمیگذاره. بعد از چند لحظه همه آدمایی که کنارشون هستم می افتن زمین. همه روی هم افتادیم. بوی عرق بلند شده، همه بی حالن. بعضیا از حال رفتن یا شایدم از اینجا رفتن. یاد کربلا می افتم. کاشکی میشد برم کربلا زیارت. خیلی دوست داشتم قتلگاه رو ببینم. بعضی وقتا شرطه ها میان و از روز حاجی ها رد میشن، اما کمک نمی کنن، چکمه نو پاشونه، کمک نکنن، چرا دارن حاجی ها رو زیرپاشون له می کنن. یه مرد مسن کنارم افتاده. من رو یاد بابام میندازه. تقریبا بی هوشه، اما تشنشه، هی میگه آب... دیگه فکر نکنم بتونم بابا رو ببینم. دارم آروم میشم. چشمام بسته میشن. یاد حرفای حاج اقا می افتم. انگار اینجا شده میقات... تو برلین فکر می کردم آدم مهمیم. اما اینجا دیگه مثل همه شدم. مثل جلال که می گفت خسی در میقات. همیشه میخواستم یه افتخاری خلق کنم. اما دیگه نمیخوام. ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها...
    ویرایش توسط علمدار : 10-10-15 در ساعت 13:06 دلیل: شیوه ی آواز سفر دشتی است...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    علمدار (10-10-15), فاطمه عطایی (16-10-15), مشتاق کربلا (16-10-15)

  7. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    3.00
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 دقيقه 25 ثانيه
    خیلی خوب بود
    خیلی از احساساتی که خودم تو سفر داشتم برام زنده شد
    غربت شیعه و یاد امام حسین ع و ...
    خصوصا شعری که از هادی جانفدا هم آوردی که دیگه تکمیلش کرد

    بغض جدا ماندن اگر می*گذاشت
    هر قدم از رفتن تو گریه داشت

    شیوه ی آواز سفر دشتی است
    کعبه از آن سمت که برگشتی است

    راه خداجویی تان کج نشد
    کرب و بلا هست اگر حج نشد...

    دمت گرم
    دم محرمی خیلی حال و هوای خوبی داد
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  8. 2 کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (10-10-15), مشتاق کربلا (16-10-15)

  9. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,234
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 20 ساعت 4 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط علمدار نمایش پست ها
    خیلی خوب بود
    خیلی از احساساتی که خودم تو سفر داشتم برام زنده شد
    غربت شیعه و یاد امام حسین ع و ...
    خصوصا شعری که از هادی جانفدا هم آوردی که دیگه تکمیلش کرد

    بغض جدا ماندن اگر می*گذاشت
    هر قدم از رفتن تو گریه داشت

    شیوه ی آواز سفر دشتی است
    کعبه از آن سمت که برگشتی است

    راه خداجویی تان کج نشد
    کرب و بلا هست اگر حج نشد...

    دمت گرم
    دم محرمی خیلی حال و هوای خوبی داد
    دمت گرم
    اوه اوه چقدر غلط غلوط زیاد داره متنم! حال ندارم درستش کنم
    دستت درد نکنه، چی باعث شد آواز بنویسم آخه!!!
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    علمدار (11-10-15)

  11. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,545
    تشکر شده در
    611 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 45 ثانيه
    فقط میتونم بگم بهترین بهانه برای حمله و نابود کردن آل سعود....
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  12. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    3.00
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    6 دقيقه 25 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط عقل سرخ نمایش پست ها
    فقط میتونم بگم بهترین بهانه برای حمله و نابود کردن آل سعود....
    اینجور هم نفرمایید شما بنظرم
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  13. کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (15-10-15)

  14. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    2,956
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,302
    تشکر تشکر شده 
    2,447
    تشکر شده در
    745 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 15 ساعت 13 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    13 دقيقه 59 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    تو برلین که بودیم بابا هر کاری کرد که ویزامون درست بشه. با کلی زحمت از وزارت اجازه این حج رو گرفته بود، تا به قولی که سالهاست به مامان داده بود عمل کنه، مادرم آرزوی مکه داشت، منم به خاطر این که تونسته بودم اپلای دانشگاه جرج واشنگتن رو بگیرم بابام میخواست بهم یه حج هدیه بده. اما ویزامون صادر نشد. بعد از کلی خوشحالی حسابی نا امید شده بودیم. عید فطر که اومده بودیم ایران مامان گفت دلش خیلی مشهد میخواد و رفتیم زیارت. به امام رضا گلگی کردم. روز آخر توی لابی هتل وزارت نشسته بودیم که بابا یکی از دوستاش رو دید. جریان حج رو تعریف کرد. دوستش گفت خب حالا مدارکتون رو بدید شاید از اینجا اقدام کردیم درست شد. بابا هم داد. یه هفته بعد که برلین بودیم زنگ زدن و گفتن حج درست شده...
    مدینه خیلی غربت داشت. بغض توی گلومون سنگینی می کرد. یه شب بچه های کنسولگری گفتن توی خیابان ابوطالب باغ امام حسنه، اونجا شب چهار شنبه شیعه ها مراسم دارن. دلمون باز شد. روضه خون حسابی می خوند و عقده گشایی می کرد. چقدر ایرانی ها از این که با مهر نماز می خوندن کیف می کردن، انگار دنیا رو بهشود داده بودن. بعدشم روضه خون هرچی میخوند ملت از گریه کم نمی اوردن، انگار اونها هم غریب افتاده بودن...
    به میقات رسیدیم، روحانی کاروان می گفت میقات یعنی محل ملاقات. چقدر مناسک حج برام عجیب شدن. محل ملاقات!!! اونجا روحانی گفت که یه غسل بکنیم، به این نیت که هرچی برگردنمون بوده صاف بشه، نیت توبه هم بکنیم تا پاک بشیم. بعد غسل حوله های احرام رو پوشیدم. سفید شده بودم. رفتم و با بابا اینا کنار حاج آقا لبیک گفتیم. حاج آقا گفت لبیک یعنی اجابت دعوت، شما که اینجایید یکی دعوتتون کرده، الان شما دارید بهش میگید که دعوتت رو قبول کردم. شیرین ترین قسمت حج، با این که همه جاش شیرین بود همین لبیک گفتن بود. از زبونم نمی افتاد. یه جای لبیک اینجوری بود: لبیک داعیا الی الدار سلام لبیک. ترجمش این میشد که لبیک، ای کسی که ما رو به سلامت و راحتی دعوت می کنی. برام خیلی عجیب بود، انگار همه چیز وارونه شده بود. تا اون موقع فکر می کردم من از خدا خوبی ها رو میخوام و اون نمیده، اما اینجا نوشته بود که اون ما رو به خوبی دعوت کرده و حالا مونده لبیک گفتن ما...
    طواف عمره تمتع مات کعبه شده بودم. چقدر بزرگ بود. کنار مرد و زن و عرب و آفریقایی و آسیایی و اروپایی و سیاه و سفید و زرد و همه جور آدمی بود، اما همه مثل هم بود لباسشون. همه ذکر می گفتن و یه چیز میخواستن. بعدش رفتم و سعی صفا و مروه. حاج آقا می گفت آدم توی راه صفا باید با صفا بشه، توی راه مروه با مروت. آخراش بدنم خسته شده بود، اما من خسته نبودم، بزور از بدنم کار می کشیدم. میخواستم خودم رو خالی کنم و بعدش برم نیویورک...
    حاج آقا گفته بود حجرالاسود یعنی دست خدا توی زمین، اگه کسی حجرالاسود رو لمس کنه انگار با خدا دست داده و بیعت کرده، دیگه تحت بیعت و حکومت خداست و خدا رو به خدایی قبول کرده. اما بهمون گفت این ایام خیلی شلوغه و نرید. منم اصلا نمیخواستم برم. بعد از نماز طواف، داشتم دور کعبه می رفتم برای وداع که بعدش بریم عرفات. به حجرالاسود که رسیدم نمیدونم چی شد که فکر کردم باید دستم رو بهش برسونم. جمعیت خیلی زیاد بود و همه فشار می دادن، از حرم امام رضا بدتر بود. اما من فشار نمی دادم، فقط خودم رو به دست جمعیت سپردم و موج جمعیت من رو اینور و اونور می کرد. یه لبخند روی لبم نشسته بود. از کسایی که فشار می دادن تعجب می کردم. جمعیت خیلی راحت من رو رسوند به سنگ. سرم گذاشتم روی سنگ و بوسیدم. نمیدونستم چی بخوام، قبلش هزاران تا چیز رو آماده کرده بودم، دعا برای سلامتی مامان بابا گرفته تا موفقیت دانشگاه و رسیدن به لیلی، اما اون موقع هیچی به ذهنم نمی رسید، یه دفعه یاد امام حسین افتادم، زبونم بند اومده بود، گفتم یا حسین تو برای من دعا کن. شرطی بیرون کشیدم و جمعیت هلم دادن بیرون، ولی راضی بودم...
    صحرای عرفات آشوب بود، یعنی دلم آشوب شده بود، انگار یه چیزی بود. باد شدیدی می اومد. تا چشم کار می کرد صحرا بود و آدم های سفید پوشی که همه داشتن دعا می کردن. دلهره داشتم. یکی دو روز بود خیلی یاد امام حسین می کردم. دعای عرفه امام حسین رو می خوندم با ترجمه، چه عبارت هایی داشت: کور است کسی که تو را نمی بیند، پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را...
    همه حاجی ها پریشون بودن. انگار قیامت شده بود. هیچ کسی یاد خونه و گذشته نبود، همه توبه کرده بودن و چشم به کعبه و لطف خدا داشتن. بعضیا اون قدر گریه می کردن که از حال می رفتن. فقط توبه از گناه نبود، انگار به اینجا که رسیده بودن هوایی شده بودن. روحانی کاروان از عشق بازی با خدا می گفت، از این که بهره اصلی حج ملاقات با خداست. همه منتظر بودیم خدا رو ببینیم. نمیدونستیم چطوریه، اما کل کاروان ما هوایی شده بود. غروب عرفات که همه یه دل سیر گریه کرده بودیم و توبه و زاری، حاج اقا شروع کرد به روضه امام حسین خوندن. گفت امام حسین برای حج به مکه رفته بود که حج رو ول کرد و راهی کربلا شد: شیوه آواز سفر دشتی است، کعبه از این سمت که برگشتی است... لبم خشک شده بود، یادم اومد از ظهر آب نخوردم. دلم نمی اومد آب بخورم...
    نماز صبح رو خوندیم و از مشعر به سمت منا رفتیم. می خواستیم زودتر رمی جمره کنیم و بعدش قربانی کنیم. این همه آدم! چقدر گاو و گوسفند و شتر قراره قربانی بشه؟ حاج آقا گفت با قربانی، ما به خدا نزدیک میشیم، چون قربانی از قرب میاد و بین ما و خدا این مال دنیا فاصله انداخته، با دلکندن از اون به خدا نزدیک میشیم، مثل حضرت ابراهیم که با دل کندن از اسماعیلش به خدا نزدیک شد.
    بعد از رمی جمره داشتم به سمت قربانگاه بر می گشتیم. توی جاده بقلی شلوغ شده بود، متوجه شدیم که یه گروه مسیر رو برعکس اومدن، حدود بیست سی هزار نفر آدم توی اون مسیر بود و از دو طرف فشار می اوردن، اون وسط مردم گیر کرده بودن. من و بابا داشتیم نگاه می کردیم، مردم بین دست و پا می افتادن و له می شدن. بابا داشت دیونه می شد، داد می زد کمک کنید... هرچی داد می زد فایده ای نداشت، شرطه ها نمی گذاشتن کسی به اون محدوده نزدیک بشه. مردم داشتن جلوی چشممون تلف می شدن، یه پیرمرده کنار فنس ها افتاد روی زمین و چند نفر رفتن روش. صدای شکستن استخوناش رو شنیدم. گریه می کردم، بابا زجه می زد. حاجی ها بلند بلند داد می زدن و کمک می خواستن. آخرش بابا رفت سمت فنس ها و خواس بره بالا، شرطه ها نگذاشتن، من پریدم و از بینشون خودم رو رسوندم بالای فنس ها دیگه دستشون بهم نرسید. از اون طرف رفتم پایین تا کم کنم. مردم رو هل دادم تا پیرمرد رو از زیر دست و پا بیارم بیرون. خیلی فشار زیاد بود، نمی شد. یه دفعه موج جمعیت اومد و من رو کشید وسط جاده. پدرم از پشت فنس داد میزد بهم که برگردم. نمیتونستم کاری کنم...
    دیگه بابا رو نمی بینم، صداش رو هم نمی شنوم. صدای ناله و داد از همه طرف بلنده. تشنمه، از دیروز ظهر هنوز آب نخوردم. داغ شدم، مثل همه، خیس عرقم. بعضیا از حال میرن و می افتن زیر دست و پا. می خوام کمکشون کنم اما نمیشه. سعی می کنم خودم نیافتم زمین. بی حال شدم. مثل وقتیه که رفته بودم حجرالاسود رو ببوسم. یه لبخند میشینه روی لبم. بی حال شدم، یه حس خوبی داره، انگار قرص آرام بخش خوردم و نئشه شدم. اینجا همه مثل منن. الان دو ساعته که زیر فشاریم. حاجی ها یکی یکی می افتن. نمیدونم از حال میرن یا این که ... . خانوادشون کجان؟ اونا هم اومدن حج؟ قطعا خیلی از فامیلاشون منتظرشونن. شاید دارن مراسم استقبال از حاجی رو آماده می کنن. چشمام کم کم سیاهی میره. دوست دارم یه بار دیگه بابا رو ببینم. میخوام بهش بگم دارم از تشنگی می میرم. شاید اگه صبح آب خورده بودم الان میتونستم دوباره از فنس برم بالا پیش بابا. حالم داره بهتر میشه. هرچی بی حال تر میشم سبک تر میشم. امروز چرا اینطور شده، چرا به جای گوسفند مردم دارن قربانی میشن. سرم گیج میره و ولو میشم، اما زمین نمی افتم، فشار جمعیت نمیگذاره. بعد از چند لحظه همه آدمایی که کنارشون هستم می افتن زمین. همه روی هم افتادیم. بوی عرق بلند شده، همه بی حالن. بعضیا از حال رفتن یا شایدم از اینجا رفتن. یاد کربلا می افتم. کاشکی میشد برم کربلا زیارت. خیلی دوست داشتم قتلگاه رو ببینم. بعضی وقتا شرطه ها میان و از روز حاجی ها رد میشن، اما کمک نمی کنن، چکمه نو پاشونه، کمک نکنن، چرا دارن حاجی ها رو زیرپاشون له می کنن. یه مرد مسن کنارم افتاده. من رو یاد بابام میندازه. تقریبا بی هوشه، اما تشنشه، هی میگه آب... دیگه فکر نکنم بتونم بابا رو ببینم. دارم آروم میشم. چشمام بسته میشن. یاد حرفای حاج اقا می افتم. انگار اینجا شده میقات... تو برلین فکر می کردم آدم مهمیم. اما اینجا دیگه مثل همه شدم. مثل جلال که می گفت خسی در میقات. همیشه میخواستم یه افتخاری خلق کنم. اما دیگه نمیخوام. ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها...
    چه حس قشنگی ..
    آفرین
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  15. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (17-10-15)

  16. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    754
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    201
    تشکر تشکر کرده 
    357
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    190 پست
    آنلاين
    1 روز 9 ساعت 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 دقيقه 10 ثانيه
    کاش دولت عربستان از نخست وزیر رومانی یاد می گرفت که فقط 40 نفر تو یه آتش سوزی کشته شدن اومد استعفا داد !!
    از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست...

  17. کاربر مقابل از ارغوان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    مشتاق کربلا (04-11-15)

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1