نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    1
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    31
    تشکر تشکر کرده 
    46
    تشکر تشکر شده 
    68
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    1 روز 2 ساعت 33 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 21 ثانيه

    اطلاع رسانی مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد

    بسم الله الرحمن الرحیم

    در این موضوع، اخبار مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد قرار داده می شود.

    شرکت کنندگان باید داستان های خود را در موضوع: "مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد" قرار دهند.

    در آن تاپیک، فقط آثار و نقد آن ها قرار می گیرد و لازم است شرکت کنندگان، اطلاعات خود را در همین موضوع قرار دهند. بنابر این، شرکت کنندگان در مسابقه در این قسمت خود را معرفی کنند
    اطلاعات لازم:
    نام و نام خانوادگی
    شهر محل سکونت
    نحوه آشنایی با اندیشه آزاد
    در صورت دانشجو بودن، رشته و دانشگاه و مقطع تحصیلی

    اطلاعات دیگر:
    سابقه داستان نویسی و نویسندگی، نویسندگان و داستان های مورد علاقه و به طور کلی هر چیزی که باعث شود اعضای اندیشه آزاد نسبت به شما شناخت بهتری پیدا کنند.

  2. 4 کاربر مقابل از admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    حجت (25-10-15), علمدار (03-10-15), setare (08-10-15), فاطمه عطایی (04-10-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    1
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    31
    تشکر تشکر کرده 
    46
    تشکر تشکر شده 
    68
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    1 روز 2 ساعت 33 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 21 ثانيه
    فراخوان مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد

    با شروع سال تحصیلی 1395-1394، چهارمین جشنواره اندیشه آزاد در محور های مختلف برگزار می شود.

    موضوع مسابقه:

    این دوره در دو بخش ویژه و بخش آزاد برگزار می شود.
    بخش ویژه این دوره با موضوع کرمان می باشد. موضوع پیشنهادی نیز شهردار کرمان می باشد. (اگر شهردار کرمان بودم، من شهردار کرمان هستم و ...)

    مهلت ارسال آثار:
    مهلت ارسال آثار از پازده مهرماه نود چهار تا پایان اسفندماه نود چهار می باشد. شرکت کنندگان باید آثار خود را از 1394/06/15 تا 1394/12/29 در سایت اندیشه آزاد قراردهند.

    جوایز:
    برگزیدگان این جشنواره به این صورت می باشند:
    نفر اول بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر دوم بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر سوم بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)

    نفر اول بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر دوم بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر سوم بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    این آثار توسط هیئت داوران انتخاب خواهد شد.
    در بخش دیگر، به برترین آثار از نظر اعضای سایت اندیشه آزاد نیز جوایزی تعلق خواهد گرفت.
    نوع هدیه، با توجه به پشتیبانی مالی و اسپانسر جشنواره متغیر می باشد و در صورت تامین بودجه، جوایز ارزنده ای به نفرات برگزیده تعلق خواهد گرفت.

    نحوه برگزاری:
    این مسابقه در تالارگفتگوی سایت اندیشه آزاد (andisheazad.ir) برگزار می شود. کلیه شرکت کنندگان در این مسابقه باید عضو این سایت شده و آثار خود را در موضوع (تاپیک) مسابقه داستان قرار بدهند. در مدت جشنواره تمامی کاربران سایت می توانند آثار ارسالی را مطالعه کرده و نظرات خود را ارئه نمایند و نویسندگان فرصت اصلاح آثارشان را تا پایان جشنواره دارند.
    پس از اتمام مهلت مسابقه، هیئت داوران آثار ارسالی را بررسی کرده و در دو مرحله نتایج آثار برگزیده را اعلام خواهد کرد.
    همچنین کلیه اعضای سایت می توانند در نظرسنجی شرکت کرده و به آثار منتخب خود رای بدهند.

    شرایط آثار:
    از آن جا که در عمل، تعریفی معتبر، معقول و دقیق و جامع از لحاظ مقبولیت، از قالب داستان کوتاه (از منظر حجم و تعداد کلمات) وجود ندارد، اثر ارسالی تنها باید از لحاظ فرمِ قالب هنری، در محدوده ی داستان کوتاه قرار گیرد. تصمیم گیری در مورد آثاری که در مرز مبهم قالب داستان کوتاه با سایر قالب های ادبیات داستانی قرار دارند، بر عهده ی هیئت داوران خواهد بود.
    شرکت در دیگر جشنواره ها و برگزیده شدن یا مقام آوردن آثار در دیگر جشنواره ها، برای شرکت آثار در این جشنواره هیچ محدودیتی ایجاد نخواهد کرد.
    آثار برگزیده در نشریه و در صورت امکان در کتابی به چاپ خواهد رسید.
    آثار ارسالی نباید پیش از این در هیچ مجله و کتابی منتشر شده باشند.

    یکی از ویژگی های این مسابقه، امکان نقد و نظر کاربران و سایر شرکت کنندگان می باشد و همچنین نویسندگان می توانند بر اساس نقد و نظرات سایرین، آثار خود را اصلاح نمایند.

    دبیر این دوره سرکارخانم فاطمه عطایی، یکی از مدیران اندیشه آزاد می باشند.

    سایت اندیشه آزاد توسط گروه اندیشه آزاد (گروهی از دانش آموختگان دانشگاه تهران) و با حمایت و پشتیبانی کانون اندیشه دانشجوی دانشگاه تهران اداره می شود. این سایت بر اساس طرح و نگرشی ایجاد شده و اهداف مخصوص به خود را دنبال می کند. هر ساله، جشنواره اندیشه آزاد با محور های علمی، شعر، داستان و ... برگزار می شود. اعضای این سایت دانشجویان و فرهیختگان می باشند. بخش شعر و داستان این سایت، با هدف کشف و پرورش استعداد های ادبی دانشجویان به فعالیت خود ادامه می دهد و تا کنون موفق به برگزاری چند مسابقه و پرورش استعداد های شماری از دانشجویان شود و نتیجه این آثار را در کتاب و مجله به چاپ برساند.
    مدیران این سایت از میان اعضای فعال آن انتخاب می شوند و محدودیتی برای مشارکت در مدیریت این سایت وجود ندارد.
    جهت اطلاع بیشتر از نحوه برگزاری مسابقه و جشنواره اندیشه آزاد با مدیر سایت یا دبیر مسابقه تماس بگیرید.

    آدرس ایمیل دبیر مسابقه: fatemeattayi@gmail.com

    شماره تماس دبیر مسابقه: 09135829708

    آدرس ایمیل مدیر سایت: m.sheikh@ut.ac.ir

    شماره تماس مدیر سایت: 09354336628



  4. 2 کاربر مقابل از admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    setare (08-10-15), فاطمه عطایی (08-10-15)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    807
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    1 ساعت 55 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 ثانيه
    با درود

    مشخصات:
    ساحل اسماعیلی
    از تهران
    دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی
    از دانشکده سینما-تئاتر (دانشگاه سراسری هنر)

    وبلاگ نویس
    از برگزیدگان بانوی وبلاگ نویس (سال 87)
    از اعضای دایره المعارف نویسندگان و شاعران جوان ایران (سال 87)
    خبرنگار افتخاری هفته نامه دوچرخه به مدت شش سال (دوران نوجوانی)
    نویسنده داستان های تعاملی نرم افزارهای کودکان.
    نمایشنامه نویس و منتقد تئاتر کودک در سایت تحریر نو.

    نحوه ی آشنایی با اندیشه آزاد: از طریق گروه تلگرامی فراخوان های جشنواره هنری.

  6. 3 کاربر مقابل از گربه ی ایرانی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (12-11-15), شیدا (08-11-15), عقل سرخ (08-11-15)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    هوالنور
    عرض ادب و احترام
    خرسندم از آشنایی با این فضای مجازی وزین
    لیلا بشیری هستم
    کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر
    دانشگاه نبی اکرم تبریز
    سوابق:
    خبرنگاری به مدت 12 سال
    کارگاه داستان و شعر در فرهنگسراها و کانون های دانشجویی شهرستان های همجوار تهران
    تدریس تئاتر خلاق در کارگاه های بهزیستی و کمیته امداد امام (ره) در استان های همجوار تهران
    کارگاه نمایشنامه نویسی مدرن و کودک
    برگزاری ورک شاپ های کارگردانی برای شناسایی و پرداخت سبک کارگردانی کارگردانان مطرح جهان
    دارای لوح تقدیر و رتبه از مراکز فرهنگی هنری استانی و کشوری در زمینه های فیلم ، فیلم نامه ، داستان ، نمایش نامه ، شعر و کتابخوانی .
    کارگاه ترانه سرایی و قصه نویسی در مهد های تخصصی کودک.
    رتبه دار مسابقه تک نگاری روزنامه هفت صبح
    و همکاری با نشریات محلی و کشوری ایران از جمله طلوع ، تابان، همشهری، کیهان بچه ها و ...
    از طریق سایت جشنواره ها « فراخوان» با این سایت وزین اشنا شدم .

  8. 2 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (12-11-15), شیدا (12-11-15)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    809
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    3 ساعت 47 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    سلام . فاطمه دریکوند هستم از خرم آباد
    با پانزده سال سابقه داستان نویسی
    دو داستان کوتاه از میان کارهایم برای شرکت در مسابقه داستان نویسی براتون ارسال می کنم
    با سپاس از اظهار نظر دوستان
    ویرایش توسط شیدا : 13-11-15 در ساعت 23:38

  10. 2 کاربر مقابل از فیروزه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (15-11-15), شیدا (13-11-15)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    1
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    31
    تشکر تشکر کرده 
    46
    تشکر تشکر شده 
    68
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    1 روز 2 ساعت 33 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 21 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فیروزه نمایش پست ها
    سلام . فاطمه دریکوند هستم از خرم آباد
    با پانزده سال سابقه داستان نویسی
    دو داستان کوتاه از میان کارهایم برای شرکت در مسابقه داستان نویسی براتون ارسال می کنم
    با سپاس از اظهار نظر دوستان
    با سلام و عرض خوش آمد خدمت شما
    دو داستان شما در موضوع: "مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد" قرار گرفت
    لینک: مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد

  12. کاربر مقابل از admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فیروزه (28-11-15)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    827
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    23
    تشکر تشکر کرده 
    7
    تشکر تشکر شده 
    69
    تشکر شده در
    23 پست
    آنلاين
    4 ساعت 24 دقيقه 19 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    18 ثانيه
    محمد فاطمی
    از اصفهان
    لیسانس الکترونیک

  14. کاربر مقابل از mf66 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (11-12-15)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    سلام دوستان
    شاید جام اینجا نباشه
    همتون دانشجو هستین و با سابقه
    من پریسا هستم
    حالا فامیلی بماند
    از وقتی یادمه عاشق نوشتن بودم
    تو دوران مدرسه بهترین توصیفات رو داشتم اون موقع یکی از داستان هام تو استان مقام سوم آورد.
    دو تا داستان دفاع مقدسی هم نوشتم گفتن ارسال شد واسه کشوری ولی خبری نشد
    دروغ چرا هیچ کدومشون نگه نداشتم.
    الانم با دعوت جناب آدمیان عضو شدم
    نوشتن و دوست دارم ولی بخاطر شرایطی که داشتم نتونستم ادامه بدم
    و همون طور که نتونستم درس مو بخونم
    متاهل هم هستم امیدوارم هر چند کم که اینجا هستم بتونم دوستان خوبی پیدا کنم
    و کمکم کنید تا دوباره انگیزه برای نوشتن پیدا کنم
    شاید حتی خواندن آنها زیاد جالب نباشه ولی همیشه باید از یه جایی شروع کرد.

  16. 3 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (30-12-15), شیدا (30-12-15), فاطمه عطایی (31-12-15)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    سلام دوستان
    شاید جام اینجا نباشه
    همتون دانشجو هستین و با سابقه
    من پریسا هستم
    حالا فامیلی بماند
    از وقتی یادمه عاشق نوشتن بودم
    تو دوران مدرسه بهترین توصیفات رو داشتم اون موقع یکی از داستان هام تو استان مقام سوم آورد.
    دو تا داستان دفاع مقدسی هم نوشتم گفتن ارسال شد واسه کشوری ولی خبری نشد
    دروغ چرا هیچ کدومشون نگه نداشتم.
    الانم با دعوت جناب آدمیان عضو شدم
    نوشتن و دوست دارم ولی بخاطر شرایطی که داشتم نتونستم ادامه بدم
    و همون طور که نتونستم درس مو بخونم
    متاهل هم هستم امیدوارم هر چند کم که اینجا هستم بتونم دوستان خوبی پیدا کنم
    و کمکم کنید تا دوباره انگیزه برای نوشتن پیدا کنم
    شاید حتی خواندن آنها زیاد جالب نباشه ولی همیشه باید از یه جایی شروع کرد.
    حتما عزیز ذلم..
    خوش اومدی به جمع ما
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  18. 3 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (05-01-16), شیدا (31-12-15), پریسا (31-12-15)

  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    787
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    2
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    52 دقيقه 33 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    محمد رودگر
    قم
    دانشجوی دکتری تصوف و عرفان اسلامی

  20. کاربر مقابل از رودگر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    پریسا (06-01-16)

  21. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    787
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    2
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    52 دقيقه 33 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه

    داستان کوتاه در قید حیات

    در قید حیات
    محمد رودگر
    به یاد: پرویز شاپور

    گرچه سابقة خانوادگی خرابی داشتم، ولی هیچ وقت به فکر این چیزها نبودم. یک روح سرگردان بیست ساله، تخم اینها را توی مغزم کاشت. آن روز فقط هجده سال داشت. کلید انداخته بودم که یکهو صدای جیغ و شیون از ته کوچه بلند شد. زنی سرلخت، با رکابی و شلوار گُل*گُلیِ گشاد، از خانه بیرون زد. همین که مرا وسط کوچه دید، خاک بر سر کنان دوید، دستم را محکم چسبید و با خود برد به خانه*شان. بعدازظهر داغ مردادماه بود و همه تپیده بودند توی خانه*هایشان. هیچ*کس توی کوچه نبود. زن سرلخت، می*خواست مرا ببرد به زیرزمین. دستم را از توی دستش درآوردم و ایستادم وسط حیاط:
    - تا نگی چی شده، نمی*آم.
    چنگ انداخت به سرش، یک مشت از موهای بلند مش کرده*اش را کَند و ضجه کشید: «پسرم!»
    جوری گفت: «پسرم»، که من دیگر چیزی نپرسیدم. جوری ضجه کشید که خودم زودتر از او، پله*های زیرزمین را پایین رفتم. پسر هجده ساله*اش خودش را حلق*آویز کرده بود.
    خودکشی دلیل نمی*خواهد. شاید کار احمقانه*ای به نظر برسد، ولی احمق کسی است که به دنبال دلیل برای یک کار احمقانه می*گردد. ممکن است کسی درست وسط جشن تولدش به این نتیجه برسد که باید برود خودکشی کند. چرا؟ چون باید این کار را بکند. کی؟ همین دیشب! درست دو سال از خاطرة خودکشیِ آن پسر می*گذشت. وقتی زنم ازم خواست که شمع*ها را فوت کنم، به این فکر می*کردم که عمر، لحظه*لحظه فوت مي*شود. لحظة تولد، اولين لحظة فوت*شدة زندگي است. آن وقت مردم براش جشن هم مي*گيرند؛ هر سال! همه را هم دعوت مي*كنند. نگاهی انداختم به صورت*های خندانی که منتظر فوت من بودند. این بيچاره*ها به اینجا دعوت شده*اند تا هم فوت لحظه*هاي خودشان را جشن بگيرند، هم در جشن سالانة فوت شمعهاي من شركت كنند. حال بگذريم از كادو خريدن*ها و هزاران کار بیهودة دیگر. به نشانة اعتراض، جشن تولدم را ترك كردم.
    این تصمیم، یکهویی به کله*ام نزد، بلکه مدت*ها باهام بود، تا آنکه دیشب چیزی توی دلم گفت: «پرویز، حالا وقتشه!» من یک جوانک تازه به دوران رسیده نبودم که بخواهم از روی احساسات و عواطف عاشقانه به دختر همسایه، دست به این کار بزنم. کامله*مردی چهل ساله بودم. توی این سن و سال، دلیل و انگیزه نمی*خواهد، خودش می*آید، یقة بعضی از آدم*ها را می*گیرد و می*گوید: «حالا وقتشه!» جوری که کسی نتواند مقاومت کند و حتی نتواند بپرسد: چرا؟ کاری که دیشب تصمیم به انجامش داشتم، کاری مطالعه شده و حساب*شده بود. مدت*ها از روزی که برای اولین بار، نهال مرگ در قلبم جوانه زده بود، می*گذشت. مدت*ها بود که تمام نظریات مطرح را در این باب پی*گیری می*کردم. مدتي بود که با رشتة عمرم ور مي*رفتم، روش بندبازي مي*كردم، باهاش قالي مي*بافتم و اين اواخر، گره*هاش را باز مي*كردم و هلش مي*دادم به آخر دنيا، بلكه زودتر بگذرد، رشتة عمرم پاره شود و ضربان قلبم مثل دانه*هاي تسبيح، پخش و پلا شود. اين اواخر، باقي*ماندة عمرم را با تمام قدرت هل مي*دادم، بلكه زودتر بگذرد. مي*خواستم آنچنان محكم خودم را به درِ خروجي دنيا پرت كنم كه عزرائيل غافلگير شود.
    گفتم: عزرائیل؛ وای که چه موجود شریفی است! اگر او نبود، آمار خودكشي سر به فلك مي*كشيد. البته همیشه استثنائاتی وجود داشته؛ مثل پدربزرگ خودم. در خاندان ما، دق کردن و ایست قلبی سابقه ندارد. قلب ما مثل یک ساعت ابدی است که ممکن است حتی پس از مرگمان کار کند. پدر بزرگم 180سال و چهار ماه و پنج روز از خدا عمر گرفت. تمام اعضای بدنش از کار افتاده بود، ولی قلبش همچنان می*تپید. حکیم*باشی بهش می*گفت:
    - پس تو كي مي*خواي بميري، پيرمرد؟! عزرائيلت آلزايمر گرفته؟
    بالآخره از خودش رضایت گرفتند و بردند دفنش کردند، ولی من مطمئنم که قلبش حتی زیر لحد، می*تپد. این چیزها برای پدربزرگم مسئله*ای نبود. در طول عمرش هيچ وقت در قيد حيات نبود.
    همه می*دانند که برف پیری را عزرائیل پارو می*کند، ولی من سال*هاست که از او می*خواهم خارج از نوبت، به زندگی*ام خاتمه بدهد، تا مجبور نشوند روزی برای دفن کردن ازم اجازه بگیرند. عمري است که اميدوارانه به انتظار مرگ نشسته*ام، اما حالا مي*ترسیدم بعد از مرگم پشيمان شوم كه چرا خودكشي نكرده بودم؟ براي مردن بايد يك عمر صبر می*کردم. حوصله*اش را نداشتم. تا اینکه شبی در آستانة دروازة خروجی زندگی، فرشتة مرگ را دیدم. یکی دو نفر هزاران سال بود با همان كاسه*اي كه باهاش آب حيات نوشيده بودند، آمده بودند به گدايي، ازش تقاضاي پناهندگي مي*كردند. کرور کرور آدم آنجا بود که جناب عزرائيل با پناهندگي*شان موافقت نكرده و خودكشي*شان ناكام اعلام شده بود. مجبور بودند مثل بچة آدم، نوبت را رعايت كنند و توي صف نزنند. ولی نمی*دانم چرا تا مرا دید، با درخواستم موافقت كرد. شاید می*دانست که خاندان ما در این کار، صاحب سبک*اند. شاید هم به عکس، در پیشانی*ام خوانده بود که من نمی*توانم از این پناهندگی استفاده کنم. هر چه که بود، آن شب از خواب بیدار شدم و دیدم که بدجوری به خون خودم تشنه*ام. این تشنگی تا به حال، فروکش نکرده. از آن شب به بعد، عاشق آن فرشتة نازِ الهی شده، تصمیم قاطع گرفته*ام که تا نفس آخرم به دنبال مرگ بگردم.
    وصیت*نامة مفصلی نوشته*ام و در آن، تمام خاندان را وصی خود قرار داده*ام: «از تمام اوصیای خود می*خواهم که براي قبرم سنگ تمام بگذاريد!» پدرم باغبان بود و من آنقدر عاشق گل بودم كه داده بودم كفنم را گلدوزي كنند. بعد، به اين فكر افتادم كه چه جور مرگي مي*تواند به فاجعة تولدم خاتمه دهد؟ دربارة روش*های مختلف خودکشی، تحقیقات کتابخانه*ای و میدانی انجام داده*ام و تازه فهمیده*ام که بعضی از آدم*ها چه راحت سيفون زندگي*شان را می*كشند. نه! من از آنهاش نبودم. هر کس می*تواند دربارة خودش اظهار نظر کند، ولی من نمی*توانم خود را یک فضلة بشری بدانم.
    پدرم در این کار، صاحب سبک بود. او خیلی پیشتر و بیشتر از من فهمیده بود که مُردن ارزش يك عمر زندگي كردن را ندارد. از هر معمايي متنفر بود. به خاطر همین، پیش از خودکشی روي كاغذي نوشت: «قاتل همان مقتول است» و باعث شد که خاله*ام دسته*گلي روی قبرش بگذارد، با اين يادداشت: «به: قاتل و مقتول». آنجا بود که فهمیدم خاله*ام چقدر پدرم را دوست داشت. عاشقش بود. فکر می*کرد که بعد از مرگ خواهرش پدرم به او توجه می*کند. غافل از آنکه مرگ هم نمی*تواند ساکنان عمر مشترک را از هم جدا کند. خاله فرشته عاشق کسی شده بود که بعد از مرگِ زنش عاشق فرشتة مرگ بود.
    طفلی پدرم(!) آن*قدر آرزو به گور برده بود كه می*دانست جايي براي جسد خودش نمانده. به خاطر همین وصیت کرد: «مرا بسوزانید و در آسمان خاکم کنید». چه باشکوه! آرامگاه آسمانی! راحت و آرام، با یک مشت دیازپام؛ درست یک سال و چهار ماه و پنج روز پس از آنکه مادرم تصادف کرد و مرد.
    من نباید از این وصیت*ها می*کردم و با قرص خودم را می*کشتم. این سبک از مردن در خاندان ما به اسم پدرم ثبت شده بود. باید به سبک خودم می*رسیدم.
    همه به دنبال انگیزه*ای برای خودکشی پدر می*گشتند، ولی من مرگ مادرم را بالکل بی*ارتباط با این اتفاق می*دانستم. مثل خودکشی خاله*ام پس از مرگ خواهر و شوهر خواهرش. او هم در تولد چهل سالگی*اش فهمید که به هيچ قيمت نمی*تواند با خودش كنار بيايد و خودسوزي كرد. روحش همسفر دود شد و جسمش ساكن خاكستر. آن وقت بود که فهمیدم خودکشی یک ناهنجاری *ژنتیک نیست، بلکه مثل یک ویروس عمل می*کند. واكسن خودكشي هنوز كشف نشده. هر كسي ممكن است آلوده شود، هرچند خالة آدم باشد.
    نع! من نمی*توانستم خودسوزی کنم. زیادی غم*انگیز بود. در مطالعات مجازی*ام به روستایی برخورده بودم در حوالی کوه دنا که تا به آن روز، هجده نفر از دخترهای آنجا خودشان را آتش زده بودند. آن دامن*های لُریِ هجده پیلی را تصور می*کردم که چطور آتش گرفته بودند... نع! کار من نبود.
    روش*های دیگری هم بود، مثل اینکه خودم را با رشتة عمرم حلق*آويز كنم. این کار دو تا ایراد داشت؛ اول اینکه حلق*آویز روش مجازات مجرمین و جنایتکاران است، نه یکی مثل من که تا به حال نه زیر بلیط کسی بوده*ام و نه بدون بلیط سوار اتوبوسی شده*ام. دوم اینکه رشتة عمر چهل سالة من، طاقت هیکل نود کیلویی*ام را نداشت. می*ترسیدم همان اتفاقی بیفتد که برای پسر هجده سالة همسایه*مان افتاد که با طناب رخت مادرش توی زیرزمین خودکشی کرده بود و... آی بدم می*آید از خودکشی*های نافرجام. «جوان ناکام»، به این می*گویند. چند روز بعد، آمد توی کوچه جلوم را گرفت که چرا جلوم را گرفتی؟! من که کاری به کار تو نداشتم. می*خواستم مثل بچة آدم بمیرم. چرا جلوم را گرفتی؟!
    چشم*هاش دوتا فیوز سوخته بودند. یک جنازه هم نمی*تواند آنقدر مرده باشد. براش توضیح دادم کسی که جلوش را گرفت، مادرش بود و نه من. همین که صدای افتادن صندلی را از زیر پایش شنیده بود، آمده بود به زیرزمین. کمی تقلا کرد و دید نمی*تواند تنهایی نجاتش دهد، مرا به زور آورد که کمک کنم. درست لحظة ورودم به آن زیرزمین نمور، طناب رخت مادرش خودبه*خود پاره شد و... من هیچ نقشی در نجاتش نداشتم. خودش هم که بیهوش و حواس افتاده بود و نمی*دانست چه شده. حالا که فکرش را می*کنم، مادرش هم نقشی در نجاتش نداشته؛ هیچ کس نقشی نداشته.
    هر چه توضیح دادم، به خرجش نرفت. هیچ دلم نمی*خواست فکر کند که من به جای خدا یا سرنوشت او عمل کرده*ام. دیگر توی کوچه با هم رودررو نشدیم. هر وقت مرا می*دید، از راهی دیگر می*رفت. گرچه سابقة خانوادگی خرابی توی این چیزها داشتم، ولی هیچ وقت به فکر این چیزها نبودم، مگر پس از آن بعدازظهر داغ مردادماه.
    به قبرستان رفتم تا سنگ*قبرها را يكي*يكي بادقت ورق بزنم و حاصل*جمع عمرهاي سپري*شده را به دست بياورم. مستقیم از جشن تولدم به آنجا رفتم تا حال و هوای مردن بهم دست بدهد و نه تولد و بودن. برای این کار، خوابیدم توی یک قبر خالی. سرآخر مرا به همچه جایی می*آوردند. باید می*فهمیدم چه جور جایی است؟ چه جور حسی دارد اینجا خوابیدن؟ باید مطمئن می*شدم که ترسم از مرگ ریخته. پدرم می*گفت: «اگه از مرگ بترسی، عمرت بر فناست».
    برای مدت کوتاهی مُردم. خورشيد مي*دميد و عزرائيل در آستانة درِ خروجي زندگي چرت مي*زد و جهنم در آن سو لبخندزنان، انتظارم را مي*كشيد. پدرم دستش را دراز کرد تا مرا از قبر بیرون بکشد. خاله فرشته آن دستم را گرفت. چشم*هایم را باز کردم و دیدم که ساعت ده و نیم شب است. تاریکی محض.
    صدای پا آمد. درست پایین پای قبر، روبه*رویم ایستاد. این باید الهة مرگ باشد.
    - اینجا کسی خوابیده؟
    نمی*دانم توی تاریکی مطلق قبر، چطور مرا می*دید. شبحی از صورتش پیدا بود. از صداش پیدا بود که سن و سالی ندارد؛ شاید بیست سال. الهة مرگ که اینقدر جوان نیست.
    از قبر بیرون آمدم و گفتم:
    - اینجا چی می*خوای؟
    - همون چیزی که تو می*خوای!
    یکهو به ذهنم رسید که بگویم:
    - اینجا محل کار منه. من کارمند شهرداری*ام.
    نشنیده گرفت و پرید توی همان قبری که ازش درآمده بودم. برگة چاقو توی دستش برق زد. مثل یک مأمور متعهد شهرداری، سرش داد کشیدم:
    - چی کار می*کنی؟
    آستینش را بالا زد و خیلی خونسرد جواب داد:
    - وایسا تماشا کن!
    این را گفت و چاقو را به رگ دستش نزدیک کرد. مثل یک مأمور وظیفه*شناس شهرداری، احساس کردم که باید کاری کنم:
    - مگه از مردنت نااميد شدي، پسر؟!
    - نه، می*خوام خودمو مجازات کنم.
    - پس زندگي كن! اين، از همه چيز سخت*تره. اگه بعد از پنجاه سالگي، يه روز صبح از خواب پا شدي و ديدي هيچ جات درد نمي*كنه، بدون كه مُردي؛ خود به خود مُردی! دیگه چه نیازی به این کارها؟
    چیزی نگفت و پرسیدم:
    - یعنی تو هیچ آرزویی توی زندگی نداری؟
    - آرزويي جز مرگ ندارم.
    - عجله نكن! براي مردن، تا آخر عمرت فرصت داري.
    بعدش گفتم:
    - اصلش تو کی هستی؟
    - یه روح سرگردان! یه قاتل!
    - از قبرستون نمی*ترسی؟
    - كسي كه چند بار خودكشي كرده و ترسش از مرگ ريخته، ديگه از چيزي نمي*ترسه.
    - از مردن نمي*ترسي؟
    - چرا، ولي نه به اندازة زندگي.
    - آخه تو خیلی جوونی. می*خوام کمکت کنم.
    - خواب آخرت، نيازي به لالايي نداره.
    چقدر حرف زدنش به نظرم آشنا بود. جملات طلایی خودم بود در باب فلسفة مرگ. نه! جملات پدرم بود. نه! این بچه شبیه کس دیگری است:
    - تو خیلی شبیه پسر همسایه*مون هستی. یه روز بهم زنگ زد و گفت: می*خوام خودمو حلق*آويز کنم. بهش گفتم: پس چرا معطلی؟ گفت: منتظرم لباس*هاي روي بند، خشك بشه.
    تیغة چاقو را از رگ دستش دور کرد. چشم*هاش را درست نمی*دیدم، ولی می*دانستم که خیره است به من. توی این فکر بودم که کجای حرفم او را تحت تأثیر قرار داده، که گفت:
    - گوشی*تو جواب بده!
    خیره شده بود به خاموش و روشن شدنِ نور صفحة موبایل از توی جیب شلوارم. زنم بود که برای صدمین بار پس از آنکه آن شب جشن تولدم را ترک کرده بودم، بهم زنگ می*زد. نمی*دانم چرا برداشتم و شنیدم:
    - هیچ معلومه کدوم گوری هستی، پرویز؟ چرا گوشی*تو برنمی*داری؟ این اداها چی بود امشب درآوردی، هان؟! مگه دستم بهت نرسه، پرویز!
    - گوشی*ام روی سایلنته. حالا بگو چی کارم داری؟
    - امشب تا ساعت دوازده مهلت داری. فهمیدی؟ تا ساعت دوازده. اگه ثبت نام نکنی، دیگه نمی*تونی.
    - چی چی رو ثبت نام کنم؟
    تا این را گفتم، سرم هوار شد:
    - یه هفته است که بهت می*گم یادت نره، اون وقت تو امشب می*گی چی چی رو؟ یارانه پرویز، یارانه! الآن کجایی؟
    - قبرستون.
    - هر قبرستونی هستی، همین حالا می*ری کافی*نت، اسم می*نویسی.
    موقع صحبت کردن با موبایل، کمی از قبری که آن جوان رفته بود توش، فاصله گرفته بودم. وقتی صحبتم تمام شد، صداش زدم. جواب نداد. نور موبایلم را انداختم به کف قبر. غیبش زده بود. هرچی گشتم، پیداش نکردم. این بود که براش آرزوی موفقیت کردم و راه افتادم:
    - مراقب خودت باش!
    یک نفر توی قلبم گفت: «تو خودت بپا یک وقت بلايي سر خودت نياوري!» یک نفر دیگر توی قلبم جواب داد: «خيالت جمع! من تا از عزرائيل دستمزد نگيرم، خودكشي نمي*كنم».
    اصلش من این وقت شب، اینجا چه می*کنم؟ آمده بودم که حال و هوای مردن بهم دست بدهد و بعد، به بیهودگی*های چهل ساله*ام پایان بدهم. پس آن حرف*ها چی بود که به آن جوان گفتم؟ پس چه شد آن همه جملات طلایی در باب فلسفة مرگ، که مردن ارزش یک عمر زندگی کردن را ندارد و اینها؟ آدمی که از مرگ نمی*ترسد، می*تواند با نجات دادن یک جوان بیست ساله، به زندگی فکر کند. وقتی حرف*های خودم را از زبان آن جوان شنیدم، بنگ از سرم پرید. ضربة نهایی را زنم زد. بیرون از قبرستان، کمی ایستادم و به ریش خودم خندیدم و فهمیدم که يك شكارچي ناشي، حتي براي خودكشي هم، مشكل دارد.
    به درِ خانه*ام رسیدم و کلید انداختم. صدای ناله و شیون از ته کوچه می*آمد. پسرة بینوا آخر کار خودش را کرده بود. از همانجا می*توانستم چنگ چنگ موهای مش*کردة مادرش را ببینم. یعنی دو سال تمام طول کشید تا توانست طنابی محکم*تر از طناب رخت مادرش پیدا کند؟
    نه! امروز فهمیدم که رگش را زده. صبح علی*الطلوع، مادرش زنگ خانه*مان را زد. مانتوی مشکی و روسری مشکی. تکه کاغذی را بهم داد، رفت و اشک*هایش را برد.
    پسرش پیش از خودکشی به جای اینکه وصیت بنویسد، ترجیح داده بود نامه*ای بنویسد برای پسر زنی که پنج سال پیش، با ماشین بهش زده بود و دررفته بود. نمی*دانم اگر دیروز می*فهمیدم که او قاتل مادرم است، چه حسی پیدا می*کردم، ولی امروز که او خودش را کشته، هیچ حسی ندارم. جوان بیچاره چند ماه پس از آنکه بدون گواهینامه توانسته بود ماشین پدرش را یواشکی بردارد و بزند به مادر بینوای من، تصمیم گرفت خودش را معرفی کند. وقتی پدرم خودکشی کرد، از تصمیمش برگشت. خودش را قاتل پدرم هم می*دید. وقتی خبر خاله فرشته همه جا پیچید، دیگر راهی برای او نماند.
    نشستم روی پلة حیاط. زنم برام چای آورد:
    - کی بود؟
    - هیشکی!
    - اسم نوشتی؟
    استکان چای را از دستش گرفتم و زل زدم بهش؛ به صورت زنی که مادرش عاشق پدرم بود. لب*هاش می*جنبید، ولی چیزی نمی*گفت. کاش توی زندگی این پسره هم یک زن بود که مدام برایش چای می*ریخت و از همین چیزها می*پرسید: یارانه.

  22. 3 کاربر مقابل از رودگر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (06-01-16), شیدا (06-01-16), پریسا (06-01-16)

  23. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    842
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    5
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    26 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    منصور پیربالائی
    تهران
    آشنایی از طریق سایت فراخوان
    لیسانس مکانیک صنعتی قم

    خوشحال از آشنایی با همه دوستان

  24. 2 کاربر مقابل از cafejavan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (19-01-16), شیدا (18-01-16)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1