صفحه 2 از 9 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 128
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    عرض ادب و احترام یکی هست که جواب ما رو بده ؟

  2. 2 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15)

  3. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه

    اینستاگرام

    « یه چیز جالب برات تعریف کنم آرش، همکارم چند روز پیش گل رز مشکی مخملی رو که بهش می گن «بلک بکارا» در میانه ی طناب دار خیلی زیبایی با زمینه ی آبی گذاشته بود توی اینستاگرامش روش هم نوشته بود: من مانده ام به حلقه ی داری تمام وقت!
    هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که عکسی اومد توی همین وادی، دختری که بعدا سرچ کردیم فهمیدیم 18 سالش بوده عکس گذاشته بود ،خودش رو روی چهار پایه در حالی که طناب داری از ملحفه اش درست کرده بود دور گردنش که به سقف بسته بود به میخ لوستر شاید و گوشه عکسش نوشته شده بود از شبکه های اجتماعی متنفرم! ...»
    کل ماجرا رو همسرم در حالی که داشت برای عصرانه املت درست می کرد از توی آشپزخانه تعریف کرد غافل از آنکه بداند چه عرق سردی روی پیشانی من که روی کاناپه ولو شده ام نشسته است .بلند می شوم خودم را جمع و جور می کنم و به تعزیت این واقعه مودب می نشینم ،به یاد « ژوکاسته » و « آنتیگونه » می افتم نمی دانم چرا شاید به خاطر اینکه هر سه از میخی مشترک خودشان را آویخته اند .
    همسرم املت را توی بشقاب کشیده روی میز مقابلم می گذارد ، لقمه ای بر می دارد و می گوید : هر دو عکس با یک فیلتر زیبای اینستاگرام تزیین شده بودند . هنوز لقمه اش را فرو نداده می پرد سمت گوشی اش ،از من و الملت عکس می گیرد و توی اینستاگرام مدام فیلتر های اش را عوض می کند تا به قول خودش بهترینش را فیکس کند برای ارسال، آن هم با عنوان عصرانه ای لذیذ، لقمه ای به سمت دهان می برم و به این فکر می کنم کدام یک از آنها که می خواهند این عکس را دنبال کنند و یا عکسهای مشابه شان را در مجاورتش به نمایش بگذارند ، می توانند بفهمند من در این لحظه دارم به دختری فکر می کنم که با مسافتی شاید به قاعده ی نیم کره زمین ، چرا!!!!!! به حلقه ی داری تمام وقت ایستاده و از شبکه های اجتماعی متنفر است !!!
    (پایان)

  4. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  5. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «عید و تنهایی»
    دختر مسیر مدرسه تا خانه را یک نفس دویده بود به خانه که رسیده بود کلید را در قفل چرخانده بود و یک راست رفته بود سراغ اتاقش
    محتویات کیفش را روی تخت ولو کرده بود و دفتر یادداشتش را بدست گرفته به آشپزخانه آمده بود و مادرش به محض دیدنش به گونه های گوشتالوی نرمش بوسه ای زده بود و کلی قربان صدقه اش رفته بود و پرسیده بود :
    مدرسه چه خبر؟
    و او در جواب گفته بود :« مامان مامان جون خانم معلم مون گفته رفتین خونه حساب کنین چند روز مونده بریم تو فصل بهار تازه گفته اونایی که بهار به دنیا می یان نه !!!!!!!! به دنیا اومدن تاریخ تولدشونو بنویسن بیارن مدرسه ، مامان بهار کی میاد؟»
    مادر به برفهای درشتی که توی جعبه های گوشه ی حیاط چیده می شدند خیره شده بود و با پایین اوردن آستین های تا خورده پیراهنش چشم از آنها برداشته و به چشمهای سبز دخترکش دوخته و با پوزخندی پاسخ داده بود:«هر وقت چینی جدید به صورتم دوید »
    دختر با اینکه چیزی نفهمیده بود یکراست به اتاقش رفته بود و توی دفتر نقاشی اش یک سفره هفت سین کشیده بود که اهل خانه یعنی خودش و مادرش کنار ان نشسته بودند.

  6. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  7. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «قلبهای سرخ ، قلبهای خاکستری»
    سکوت کوچه ها سنگین می نمود خورشید بی هیچ رغبتی خودش را بالا می کشید که قلبهای خاکستری بیرون زدند و قلبهای سرخ به تیک تاک ساعتها خیره شدند .
    صدای زنگها سکوت کوچه ها را شکست .چادر های گلدار به اهتزاز در آمده اند و قلبهای سرخ به حیا طها سرازیر شدند.
    به دور حوضها چرخیدند تا به دروازه ها رسیدند.
    چقدر خوشحالیم که همدیگر را می بینیم چقدر شکسته شده ای اما تو خوب مانده ای قورمه سبزی یا قیمه بادمجان؟
    خورشید به ابرها مجال عرض اندام نمی دهد شمعدانی ها مست خوابند و آفتابگردانها مسیر نگاهشان را پیدا کرده اند.
    قلبهای سرخ غذاهایشان را می چشند فضا نارنجی می شود و گاها بنفش
    سر و صدا ها خوابیده ، قلبهای سرخ همدردانشان را بدرقه می کنند و به انتظار قلبهای خاکستری دقایقی به استراحت می پردازند.
    با کمرنگ شدن نقش خورشید بساط تدارک شام محیا می شود و قلبهای سرخ با عشق در آشپزخانه ها مشغولند
    با پدیدار شدن اولین ستاره در اسمان آه بلندی می کشند و پس از نگاهی به اطراف یک نفس عمیق
    دستی به سر و روی خود کشیده زیر سیگاری ها را دم دست می گذارند
    با بوی خوش غذا دلهایشان غنج می زند اما خیره به تیک تاک ساعتها منتظرند
    بار دیگر سکوت کوچه ها می شکند.
    قلبهای خاکستری با دستهای پر و گاها اعصاب خورد وارد می شوند .
    بعضی فقط به استحمام فکر می کنند و برخی سری به آشپزخانه می زنند.
    در این میان شاید اتفاق خاصی پیش نیاید و هیچ کدامشان برای ایجاد ارتباط کلامی پیشقدم نشوند و دقایق به سنگینی سپری شود .
    و شاید یک حادثه کوچک سکوت میانشان را بشکند مثلا خنده کودکی یا زنگ تلفنی و یا شاید یا شاید هم قلبها در دلهایشان یاد چیز خنده داری بیافتند و بلند بلند با هم بخندند تا کمی فضا عوض بشود.

  8. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  9. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «تقصیر ِتقدیر»
    - بفرمایید داخل بیرون بَده
    - نه خوبه همینجا
    - هر طور راحتین
    مرد به دیوار خانه تکیه می دهد دستهایش را صلیب می کند زیر چانه اش و به انتهای کوچه چشم می دوزد
    زن به داخل خانه می رود چادر را به گوشه ای پرت می کند و یک راست به اتاق خواب می رود
    - مرد این چه بساطیه چرا به من نمی گی چی شده
    مرد روی تخت یله داده چشمهایش به لوستر آویزان روی سقف خیره مانده است
    با صدای زن که بلند تر می گوید :
    - با تو ام نمی شنوی ؟
    مرد جا به جا شده و همچنان ساکت است و زن جلو تر رفته دست روی شانه ی مرد می گذارد و می گوید : « با توام هیچ نمی گی باشه لازم می یارمش اینجا می گم...»
    مرد از جا پریده با چشمان مالامال از خون گوشه ی روسری زن را به چنگ گرفته و با دست دیگر سیلی محکمی توی صورتش می کوبد و او را روی تخت می اندازد و به سمت پنجره می رود
    زن با چشمانش خشمی را فریاد می زند که از دلش زبانه می گیرد اما مرد نمی بیند.
    ازگوشه ی پنجره پرده را کنار می زند او را می بیند سیاه به تن کرده لای گلهای یاسی که روی دیوار آویزان است جا خوش کرده است و هر از گاهی به داخل خانه سرک می کشد ، بر می گردد، روی تخت می نشیند روسری زن را درست می کند پیشانی اش را می بوسد و عذر خواهی می کند و می گوید » « برو برو بگو زنگ زدم به محل کارش می گن رفته بیرون از شهر تا شب بر می گرده ،برو قربونت بشم بگو اومد خونه می گم باهاتون تماس بگیره برو »
    زن سرش را بر می گرداند مرد دوباره حرفش را تکرار می کند کمی ملتمسانه زن بلند می شود تا جلوی در اتاقش بر می گردد به چشمهای مستاصل مرد نگاه می کند و می گوید: « به شرطی می رم که بگی چی شده ؟
    - باشه می گم برو برو دیگه
    زن می رود مرد از پشت پنجره شاهد ماجراست.
    بحث آنها به درازا می کشد . مرد زیر پنجره می نشیند سرش را روی زانوانش می گذارد و به فکر می رود.
    تصاویری در ذهنش نقش می بندد ارثیه زن ، تجارت ،پیشرفت خودش ؛نازایی زن دوباره مرور می کند چند بار جلوی چشمهایش ظاهر می شود چهره معصوم دختر دختر مردی که پشت دیوار لا به لای یاسها کز کرده است.
    زن که تمام زندگی اش می باشد با او صحبت می کند مغزش سوت می کشد ، نمی داند عکس ا لعملی نشان بدهد به هر حال زن می فهمید دیر یا زود می فهمید باید همین طور می شد همه ی این بازی به خاطر او بوده و مرد باید برنده به این بازی خاتمه می داد.
    نقشه ی مرد بی نتیجه بود حالا رسوایی...... پدر دختر........ زن .....اوضاع سر سام آوری برای مرد رقم می زند . در اتاق باز می شود زن به مرد نزدیک می شود دستهایش را روی گونه های مرد می گذارد و پیشانی اش را می بوسد.
    مردمکهای مرد گشاد می شود می خواهد چیزی بگوید همه چیز را اما نمی تواند حرفی بزند بغض گلویش را می فشارد وحشتناک و هراس انگیز زن شروع می کند «چرا چرا به من نگفتی من که راضی بودم من که خودم گفته بودم یه بچه بیاریم . تو سر سختی می کردی ! یادته ؟»
    مرد بی آنکه چیزی بگوید بلند می شود آبی به صورتش می زند که شاید از بهت بیرون بیاید اما نمی شود هزار سوال که از پرسیدنشان واهمه دارد همه ی جوابها پیش اوست . بلند می شود لباس می پوشد از خانه بیرون بزند زن بدرقه اش می کند:« پس می ری بیاریش دیگه آره چه شکلیه چرا نگفتی با هم بریم ؟ حتما دختره مگه نه دختره ؟»
    مرد هیچ نمی گوید از خانه خارج می شود حرفهای زن مدام در گوشش تداعی می شود ماجرا یک ان راحتش نمی گذارد.
    به مقصد می رسد ، پارچه سیاه از سر کوچه نمایان است مرد بی تردید متوجه ماجرا می شود قدمهایش را تندتر بر می دارد مردها یکدیگر را در آغوش می گیرند . بی هیچ حرفی داخل خانه می شود دخترکی دستش را می گیرد و مدام می گوید :«حمید آقا حمید آقا منیژه مرد آبجی منیژه مرده نی نیش توی خونه ی ماست می خوای ببینیش ؟»، زنهای سیاه پوش طرفش هجوم می آورند کلی بدو بیراه نثارش می کنند دخترک دور از چشم زنها نوزاد را بیرون می آورد و به مرد نشان می دهد مرد با دیدن بچه دلش غنج می زند اما دلهره کامش را تلخ می کند دخترک پدرش را صدا می زند مرد دنبال دختر وارد کوچه می شود مردها دوباره در آغوش هم گریه می کنند و بعد هر دو با گریه ی کودک لبخند می زنند دخترک برای آخرین بار نوزاد را می بوسد و به مرد می دهد مرد عاشقانه تر از همیشه به خانه باز می گردد و نوزاد را به آغوش گرم همسرش می سپارد زن لبخندی از روی رضایت بر لب می نشاند ، مرد به سرعت باز می گردد.
    خانه تقریبا خلوت شده است . مردها کنار هم می نشینند اشک می ریزند . مرد دائما به زن فکر می کند که چقدر خوشحال است و به خودش که احساس گسی دارد و منیژه .... تقریبا همه چیز را می دانست اینکه منیژه با زن بابایش مشکل دارد اصلا کارد و پنیرند و پدرش که راضی به این وصلت بود تا اززندگی تازه اش محظوظ شود می خواست منیژه را از سر وا کند اما این منیژه بود که همه را از سر وا کرد حتی مرد را انگار فهمیده بود کارش فقط زاییدن است هر کس جای او بود ........نه شاید همین کار را نمی کرد زندگی مرد را تباه می کرد و زن را باخبر از تصمیم شوهرش ...........اما زن چه گناهی داشت ..............مرد همه چیز را پرداخت جز دینی که به منیژه داشت چطور می توانست رضایت او را جلب کند نکند زندگی خودش هم ......مرد به خانه برگشت کودکش را در آغوش گرفت چقدر شبیه منیژه بود نکند سرنوشتش هم ........زن کودک را از دستان مرد قاپید بشدت در اغوش فشرد بی خبر از این راز سر به مهر ، چون مادری که او را به دنیا آورده باشد مرد فکر کرد خانه را عوض کند برای بچه شناسنامه بگیرد و بعد در فرصتی مناسب سری به منیژه بزند ، بغض گلویش را فشرد و قطرات گرمی به پهنای صورتش جاری شد .

  10. 3 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  11. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «دیدی که چگونه گور بهرام گرفت»
    به زحمت کاغذ مچاله را از جیب مانتوی اندامی ات بیرون می کشی ، تکه تکه می شود به خودت غر می زنی : « این مانتوها ، اه مگه جیبی دارن که چیزی توش جا بشه آخه ،اه!»
    تکه ها را کنار هم می چینی ، شماره را به ذهن می سپری ، کاغذ که دوباره مچاله می شود از پنجره اتاقت به بیرون پرت می کنی ، گمان می بری تو سر کسی خورده باشد ریز می خندی و مکث می کنی که اگر بد و بیراه بگوید ، بپری لب پنجره و بیشتر از نصفت را بیرون بیاندازی و هر چه دهانت بیاید نثارش کنی . اصلا سرت درد می کند برای این کارها ، از بچه گی همین طور بودی ، از کَل کَل کردن خوشت می آید ؛ خصوصا از نوع شدید اللحنش!به خیر می گذرد، در اتاق را باز می کنی و همه جا ی خانه سرک می کشی، خیالت که آسوده می شود ، شماره می گیری: «... الو... سلام... خوبی نازنین ام ... نه بابا !... خودتی .... خوابشو ببینی.... آره جونم ... چی می پوشی ... بای !»
    قهقهه ات خانه را به لرزه در می آورد. دیوانه وار می خندی ، گوشی را در جیب بغل شلوارت می گذاری ، به آشپزخانه می روی و یک لیوان شیر سرد سر می کشی ، نمی دونی دقیقا چندمین نفری ست که سرِ کارش می گذاری ، حسابشان از دستت خارج شده است.به قدری از این کار لذت می بری که انگار خوشایندترین اتفاق زندگی ات را پیش رو داری!منتظر تماسش می شوی که لابد از بس منتظر بوده است ، کلافه و با توپ پر شماره ات را خواهد گرفت و تو به محض تماسش آنقدر قربان صدقه اش خواهی رفت که دوباره خر بشود و تمام مدتی را که سر کار بوده است به فراموشی بسپارد و تو هم از نو بازی شیطانی ات را شروع کنی.حتی لحظه ای هم به ذهنت خطور نمی کند ، کاغذ مچاله شده تو سر کسی خورده باشد که درست مثل خودت قطعات را بهم چسبانده باشد تماسی گرفته و قراری زودتر از قرار تو گذاشته باشد و حتما هم سوژه ات را ملاقات کرده باشد و آنقدر در دل ِ هم جا گرفته باشند که حتی گمانش هم برایت زجر آور باشد. آنقدر پای تلفن نشسته ای که به ریشت بخندند، اشک در چشمهایت جمع شود و احتمالات به سراغت بیاید که تصمیم بگیری زنگ بزنی و با صدای آغشته به بغض شکست بگویی:
    - الو... کجایی ؟ پس چرا نمی تونم پیدات کنم ؟
    و او در جواب فقط بگوید :
    - خانم اشتباه گرفتین .. مزاحم نشین ، لطفا!
    شصتت خبر دار میشود که سر قرار است پس آماده شوی و بروی آنجا و ببینی سوژه ی نازنینت که می توانستی یک هفته با سر کار گذاشتنش خوش بگذرانی ، از دستت پریده و دارد دل می دهد و قلوه می گیرد، حتما قرار است به سرانجام برسند ... آنوقت تو مانده ای بی سرانجام ... شاید سوژه دیگری .. ولی تا کی ... تا کجا ... چقدر!!! «پایان»

  12. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  13. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «سوء تفاهم»
    پسر دختر را می بیند با هم قدم می زنند، با بقیه در میان می گذارند ، دختر چادری است از آنها که مانتوی گشاد دست و پاگیر می پوشد ، حلقه ای ردو بدل می شود .
    پسر کار می کند ، اولین کادو یش را به دختر تقدیم می دارد ، یک تونیک آبی رنگ ، که مجبور نباشد زیر چادر مانتوی بلند دست و پا گیر بپوشد
    دختر هدیه را می پذیرد ؛ مقابل آینه ی قدی امتحان می کند ، می پرد یک روسری همرنگش می خرد تا ست شوند ، چرخی در اتاق می زند و مطابق با لباسش آرایش می کند
    قرار است همدیگر را ببینند، دختر تیپ آبی می زند ، و زودتر از پسر سر قرار حاضر می شود
    پسر می آید با یک دسته گل دختر را نمی یابد ، دختر برایش دست تکان می دهد. پسر به محض دیدنش ، مبهوت می شود، گرد گلها به زمین نرسیده پخش می شوند.
    دختر نزدیک می شود پسر دور ، دختر دسته گل را بر می دارد و پسر را صدا می زند ، پسر بی اعتنا به دختر می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند .

  14. 5 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15), گربه ی ایرانی (15-11-15)

  15. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «گر صبر کنی زِ غوره حلوا سازی»
    صبر می زند، ترمز می کند، پیاده می شود ، یک پاکت سیگار می خرد ، سوار می شود ، حرکت می کند، هر دو سکوت کرده اند، صبر می زند ، سکوت می شکند ، ترمز نمی کند، سرعت می گیرد، تذکر می شنود، از سرعت نمی کاهد، صبر می زند، چشمهایش را می بندد، دستمال را بر می دارد به بینی اش که نزدیک می کند با دست دیگرش فرمان را می چسبد ، چشمهایش را باز می کند ، شیشه را پایین می کشد ، دستمال را پرت می کند ، دستمال بر می گردد جلوی دیدش را می گیرد ، ترمز می کند
    تکان شدید ی می خورند ، به خیر می گذرد، دستمال را پرت می کند، پیاده می شوند ، جایشان عوض می شود ، با آرامش می راند، موسیقی می شنوند ، به هم نگاه می کنند ، با هم می خندند.

    لیلا بشیری

  16. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  17. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    « خیال و نوشتن»
    بریده بریده حرف می زد ، نمی دانم چرا یاد «مردی که می خند د» افتادم نه اصلا شباهتی به او نداشت خوابم می آمد اما سعی کردم به حرفهای بریده بریده اش گوش کنم
    اشتباهی پیش آمده بود انتظار نداشتم که بگوید :« به تو علاقه مند شده ام »
    چقدر دلم می خواست فضا را عوض کنم ، من دختر ِکولیِ داستان ِهوگو نبودم او هم نمی توانست گوژپشت باشد .
    خواب از سرم پرید به این فکر می کردم چطور او را متقاعد کنم که نمی تواند نباید مرا دوست داشته باشد
    که مادرم چراغ را خاموش کرد و غرغر کنان از من خواست که کاغذ پاره هایم را کنار بگذارم و بخوابم حق داشت صبحا بیدارکردنم برایش مصیبتی شده بود .

  18. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  19. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «زیبایی مصنوعی»
    «خیلی هم دلش بخواد این همه آدم توی شبکه های اجتماعی کوچه و خیابون ... دانشگاه و محل کار لایکم می کنن! از خداشونه باهاشون یه چایی بخورم ...!»
    می گفت و من از خانه شان می زدم بیرون ، چقدر با این خانه خاطره داشتم...آخر مگر می شود ؟ سهیلای من ، لیلی ِ معصوم ِمن بود ! تمام این هشت سال چشم نبستم مگر اینکه آنقدر به عکس اش(که به همراه برده بودم) خیره می ماند چشمهایم ،دست می کشیدم روی گونه های گوشتالویش، توی چشمهای نافذش می رفتم و از لبهای پر خنده اش بیرون می ریختم.... تا خوابم ببرد .
    باورم نمی شود به جایی برسد که مادربگوید:« بهتر است نبینی اش و ...» می جهم از جا: «...بینی اش ؟ آخر مگر چه شده بود ؟ حالا آن هیچ ! چه دلیلی داشت توی گونه ها و پلکش ژل بریزد یا احشام پهلو و شکمش را دور !؟» مادر جوابی به این سوال ام نمی دهد سکوت می کند که من گوشی را بردارم و زنگ بزنم ، می خواهم فقط بپرسم :« چرا .... داد بزنم چرا! آخه چرا؟ مگر قرار نبوده زن من باشد پس به چه حقی؟... »لبانم را درز می گیرم و به گفتن :«می آیم سهیلا را ببینم »اکتفا می کنم !
    وقتی که دیدمش چشمهایم از حدقه داشت می زد بیرون ، دختر سر زنده ی تپل مپلی که می شناختم؛ شده بود مثل هفتاد ساله ها توی 24سالگی اش ؟ چه بر سر خود آورده بود !... « آخه چرا اینطوری شدی؟ ...» کلامم را می برد: « باربی شدم دیگه ، خوشت نمیاد؟»... می ترسم سوال دیگری بپرسم... از درون فرو میریزم ، از دانشگاه «یورک » آمده ام که دست عشقم را بگیرم و ببرم و به همه ی آنها که می خواستند دل ببندم به چهره یِ بی روحشان ! نشان بدهم و بگویم «برای سادگی و بی آلایشی این فرشته است که من هلاک اش شده ام ...»
    دارم خفه می شوم از بغض... آمده بودم درد و دلهای تنهایی ام را بریزم روی دامنش ، شلوارتنگش حرفهایم را می بلعد ، می خواهد تلاشش را برای زیبا تر شدن ببینم ... ، آنهم با تراش بینی و اندامش! با هفت قلم آرایشی که چندش آورش کرده بود ... دو کلام حرفی که میانمان گذشت ، محدود شد به سوالاتی که می پرسید:« چطورم ؟... شبیه لیدی گاگا م یا جنیفر... کاشت ناخن ام رو دوست داری؟ ... از چه رنگ مویی خوشت میاد؟...» یادم نمی آید توی هیچ کدام از نامه هایم چیزی گفته باشم که بخواهد خودش را بسپارد به جراح های زیبایی ... بشود عروسکِ پلاستیکی ... یا به قول خودش باربی ...
    انگار تمشک های وحشی خود رو خودشان را رسانده بودند توی چهره عشقم ... مثل خمیری ترش ور آمده بود ... دلم به حالش سوخت.. در توهم زیبایی روحش اسیر شده بود ... در حصار آرایش خودِ واقعی اش بایکوت!

  20. 3 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  21. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «برج سازی و بلند مرتبه سازی»
    .تویِ پذیرایی چهل متری خانه نشسته ایم . مادر بافتنی می بافد ، پدر روزنامه می خواند و من ،تلوزیون تماشا می کنم .که به یک باره پدر می پرد میان من و مادر می نشیند و می گوید : « علی دایی داره برج می سازه اونم بالای شهر ، اونجاهایی که زمین نرخ خونِ ، متری تقریبا بیست میلیونِ !!!!!» مادر می پرد از این همه هیجان پدر و دانه ای از میل فرار می کند :« ای بابا !مگه واسه تو می سازه؟ ..»و حرفهای دیگر که ترجیح می دهم نشنیده بگیرم.
    پدر سر بر می گرداند رو به من ، البته به قهرکه : « نظرت چیه ما هم بریم توی کار برج » پیشنهادش آنقدر بی مزه است که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار ، می خواهم بر گردم بگویم :«آخه بابا ما که حتی نمی تونیم یه سفر خارجی بریم ، برج سازی که دیگه ... »، اما آنقدر ها حوصله ندارم این حرف را رویِ بیل زبانم بنشانم و به بیرون پرت کنم ، به ناچار لبخندی تحویلش می دهم و شبکه را عوض می کنم.
    ادامه می دهد : « برای ما که نمی تونیم سال به سال فامیلو ببینیم بهترین کاره ، یه روز همه رو جمع کنیم و بگیم چیه هر کدوممون تو یه گوشه نشستیم روی زمین خدا ! خوب این خونه های قدیمی رو،رو ی هم بذاریم یه برج خونوادگی بسازیم » مادر همچنان می بافد و حواسش هست جوگیری پدر دانه ها را سر به هوا نکند ، می گوید:« ای خدا! شکرت، ما که سال به سال رنگ فک و فامیلو نمی بینیم دردمون هزارتاست .واقعا جاش نیست بگم هر روز همو ببینیم. ..» پدر نمی گذارد مادر بیشتر برود توی خاطرات خانوادگی و باز نظر من را می خواهد ، این بار حوصله به خرج می دهم می گویم:« بد هم نمی گی بابا دیدن اقوام دم به دم شدنی نیس، فکر کارسازی داری برای صله ارحام (البته اینجایش را به آرامی می گویم) ،تازه می تونیم کتابخانه و استخر و مرکز خرید هم داشته باشیم،یه شهر فشرده با...»پدر به میان تخیلاتم می آید و همراهی ام می کند تا زمین بازی و گلخانه شیشه ای پیش می رویم که ذهنم می رسد بگویم : «بابا سالن سینما هم داشته باشیم » (البته آنقدر هیجان زده می شوم که مادر از جا جهیده و یک رج اش به فنا می رود ، با میل به جانم می افتد و من :« آخه به من چه؟ من که سرم توی کار خودم بود، بابا هوس بلند مرتبه سازی کرده. » سیخونک مادر بد جور اشکم را در می آورد ،می خزم توی اتاقم ، مادر هم می رود جای دیگری لابد ،که پدر تصمیم اش را بر می گرداند؛ صدایش می آید: «بیایین بشینیم دور هم ، هر چند برج نشینی کلی مزایا داره واسه خودش ،اما نمی ارزه آدمها به خاطرش به جون هم بیافتن ها!»

  22. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  23. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «اعتراض »

    روسیاهم که سیاهتان کردم سرم به کار خودم گرم بود باور کنین ! ولی مقاصد شوم شاه منشانه هم در همین « فی قلوبهم مرضا» نقش می بندد، باشد شیطان روح من است در معنای ملکوتی حواسم می چرخد، شما بگویید ؟ لکه ی ابری آستین بالا می زند ، بالا می زند که بغض بیرون از حدقه ی حقایق را آور شود روی روح سرگردانم ؟
    شما بگویید روسیاهم که سیاهتان کردم

  24. 3 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  25. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    «راوی»
    دیوار وارونه بدونه دال نیستم
    هستم ولی نه ساعتی که رویای نیمه شبان را تنظیم می کنی !

  26. 3 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  27. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    موبایل
    هر چی فکر می کنم به ذهنم نمی رسه لحظه ای بدونِ گوشی بوده باشم ، حتی جدیدنا اگر خودم رو هم جا بذارم ، محاله گوشیمو جایی بذارم ! پیامی رسیده از یکی از دوستام نوشته از بس با گوشی حرف زده از هواپیما جا مونده. ..زنم از اون بدتره .شیرو روی اجاق ول می کنه میره با گوشیش وَر ... نه که بی نظمه ها ! حالا که فکر می کنم می بینم این درد لاعلاج همه گیره ! اونم از وقتی که چیزهای دیگه ای هم اضافه شده فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و ... بخوام واست بگم مثنوی هفتاد من کاغذو رد کرده روی حسین کرد شبستری رو هم سفید!
    توی جلسه اصلا نفهمیدم وظایف یک کارمند خوب چیه همش گوشه چشم ام روی گوشی بود که این دوست جامانده ! که بهش بابت اجاره مهمانپذیر پول داده بودم ،کی میریزه تو حسابم... نیست خانومم از سر ماه که پیام واریز حقوقمو توی گوشیم میبینه همش زنگ می زنه یا پیام: «سر راهت که میای اینو بخر... اونو بخر» نمی ذاره تا وسط ماه دووم بیاره این چندرغاز ! از بس حرص خوردم اختلال حواس پیدا کردم دکترا میگن از بس نصف شب از خواب پا می شم اینطوری شدم مغز تا اومده استراحت کنه هشیارش کردم حالا نمی دونن هوشیار شده هی پیامک بخونه اونم پیامای بازرگانی! و ِالا یه پس گردنی هم بهم می زدن که :«مرد گنده با خوابتم شوخی داری ؟»
    تازه یه مدتیه دیدم ضعیف شده انگار شقیقه هام دهل می زنن برای خودشون ! شصتم ام به رعشه افتاده ! منی که سنگ بترکه شاید پنج ساعت مداوم توی گوشی میخ کنم چشمامو دیگه وای به حال جوونایی که شب و صبحشون در آمیخته با گوشیه! یکی از رفقا می گه مورد داشتیم جوونی با یه گوشی سی تومنی و یه سیم کارت پنج تومنی زده تو کار صدا نازکی و سی میلیون پول و شارژ و کادو گرفته از مردم!
    خودم هم مورد دیدم همین همسایه مون ! با همراه اول خریدنش،همراه اول زندگیشو از دست داد تا اومد بفهمه ،در یک دل نمی گنجد دو دوست! زنش بارو بندیلو بسته بود و یه خونه دویست میلیونی بابت مهریه اش گرفته بود ،تازه وقتی بوی سوختنش رو ما فهمیدیم که خانوم با یار ایرانسلیش توی کیش ِ...!!!
    الانم که می بینی آه از نهادم بلند شده واسه اینه که اومدم خونه هنوز لباس خسته گیمو از میخ دیوار آویزون نکردم میبینم گوشیم می لرزه ، جوری که تنم رو بلرزونه عکس زن و دخترمنه توی آرایشگاهه! که برام اومده.... اونم به عنوان بهترین شینیون جشن تولد! حیف که مخم تعطیل شده والا سرم رو به دیوارمی کوبیدم متلاشی بشه ..

  28. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  29. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    « برگهای خوش بو»
    1
    شنهارا مشت می کند و بعد آرام سرجایشان می ریزد در دلش آشوبی است که فقط خدا می داند گه گداری چیزی زیر لب می گوید که متوجه نمی شوی و باز شنها را مشت می کند
    دلت می خواهد بروی پیشش بنشینی و باب گفتگو را باز کنی اما یکی که درست هم ردیف او نشسته است اینکار را می کند کنارش روی خاکها می نشیند و چند مشت از رملها را توی کیسه ای میریزد و میدهد دستش
    او کیسه را خالی می کند و بی آنکه چیزی بگوید کیسه را پس می دهد طرف کیسه را می گیرد و چیزی می گوید که نمی شنوی و بعد می رود
    از کارش متعجب شده ای و کمی هم عصبانی اما به روی خودت نمی آوری طاقتت تمام می شود تصمیم می گیری به سراغش بروی ولی کمی دیر شده است او حالا ایستاده است و دستش را روی سیم های خاردار می کشد و در خالی که چیزی زیر لب زمزمه می کند به نقطه ای دور دست در آن سوی سیمها خیره شده است.
    بلند می شوی و در جایت می ایستی که به آرامی از مقابلت می گذرد با هاله ای از اشک که چشمهایش را پوشانده است و تو به محض دیدنش با او هم قدم می شوی و بی مقدمه می پرسی چرا کیسه رو خالی کردی ؟
    او که چشم به معبر دوخته است در حالی که پاهای برهنه اش را به زحمت از شنها بیرون می کشد پاسخ می دهد « من در دلم خانه ای با این خاکها بنا کرده ام که همیشه در رفت و امدند.»
    بغضی گلویت را می فشارد او می گذرد و تو درنگ می کنی بی آنکه بتوانی لب از لب واکنی جرات نمی کنی که بپرسی چه کسانی !
    2
    تصمیم گرفته بودند روی این خاک قدم بزنند و برای راه درازی که پیش رو دارند برنامه ریزی کنند کسی چه می داند برای چه اینجا را انتخاب کرده اند همه ی فامیل کُپ کرده پچ پچ می کنند عده ای به سخره می گیرند و عده ای غبطه می خورند و عده ای هم ساکت اند و شاید به این فکر می کنند که چرا به ذهن خودشان نرسیده است.
    به هر حال حضور یک جفت مرغ عشق در میان این همه پرستوی عاشق چندان هم غیر طبیعی به نظر نمی رسد. مگر اینکه بخواهیم با بی رحمی تمام احساسات و عقاید پاکشان را زیر سوال ببریم و بگوییم ایده آل گرا هستند لا اقل من که مثل بقیه فکر نمی کنم .»
    دم غروب آنها را کنار اروند دیدم که سر بر زانو گذاشته اند و بی صدا گریه می کنند این را از لرز ش شانه هایشان فهمیدم یک لحظه به ذهنم رسید از این صحنه عکسی بگیرم اما خیلی زود پشیمان شدم انگار یکی بهم گفت «اون بالا یکی داره فیلم چند بعدی می گیره از همه مون تو دیگه چرا »
    از خودم خجالت کشیدم رفتم کنار اروند با خودم خلوت کنم چقدر ارام بود شنیده بودم اروند وحشی است اما من که نمی بینم شاید آن وقتها وحشیانه می خروشید برای این که بچه های بازیگوشش را پیدا کند اما حالا که همه در آغوشش آرام گرفته اند دیگر نیازی به طغیان نیست بلکه آرام و متین مادرانه نگاه می کند
    چه غروب دلگیری ست سرم را بالا می گیرم به سمت نیزارها چشم می گردانم که مرغان عاشقی را ببینم که حرفهایی بینشان رد و بدل می شود شاید یکی به ان دیگری گفته باشد اگه یه روزی منم .... و بغض اجازه نداده باشد ادامه بدهد و آن اولی شروع کرده باشد حدس می زدم که ..... و باز این بغض لعنتی .......اما اینجا زبان راه گشا نیست نگاه ها گویای همه چیزند اصلا نیازی به بهانه نیست اشکها بی آنکه تلاشی داشته باشی بی اراده جاری می شوند آینه دلها شفاف شده است طاقت یک لکه ی کوچک را ندارد و دلها سبک مثل پر مثل پرستو اینجا بوی هجرت می آید بوی بهشت
    3
    پشت وانت نشسته ایم و به نخلهای سر بریده نگاه می کنیم آخرین لحظات سفر است از چهره اش پیداست که می خواهد بگوید چقدر زود گذشت
    اما من پیش دستی می کنم و بعد بهم لبخند می زنیم یک لبخند خاکی از همانها که وقت سفر کردن پدر بر لبهایمان نشست وقت بوییدن جنازه اش وقت شستن سنگ مزارش وقت تشییع هم قطارانش که پارسال رسیده بودند همیشه می گفت اینجا بچه های بازیگوش زیادند و ما هم پشت خط تا می آمدیم بگوییم خدا به دادت برسد قطع می شد
    همیشه اینجا برایم دیدنی ست دیدنی شرمساز سی سال از خدا عمر گرفته ام ولی هنوز هم نفهمیده ام چطور می شود مثل این ها بود اینها که خودشان نبودند فرشته بودند در هیئت انسان یا شاید.... خدا می داند! پدر هم می فهمد یعنی می شود من هم ؟..... می خواهم این سوال را از او بپرسم مثل اینکه فکرم را خوانده باشد یک جوری نگاهم می کند یعنی بعید است ؟......و بعد می خندد شاید به رویای من شاید هم به نخلهای سوراخ ....

  30. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

صفحه 2 از 9 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1