صفحه 3 از 9 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 128
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 37 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هدی صدر نمایش پست ها
    « یه چیز جالب برات تعریف کنم آرش، همکارم چند روز پیش گل رز مشکی مخملی رو که بهش می گن «بلک بکارا» در میانه ی طناب دار خیلی زیبایی با زمینه ی آبی گذاشته بود توی اینستاگرامش روش هم نوشته بود: من مانده ام به حلقه ی داری تمام وقت!
    هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که عکسی اومد توی همین وادی، دختری که بعدا سرچ کردیم فهمیدیم 18 سالش بوده عکس گذاشته بود ،خودش رو روی چهار پایه در حالی که طناب داری از ملحفه اش درست کرده بود دور گردنش که به سقف بسته بود به میخ لوستر شاید و گوشه عکسش نوشته شده بود از شبکه های اجتماعی متنفرم! ...»
    کل ماجرا رو همسرم در حالی که داشت برای عصرانه املت درست می کرد از توی آشپزخانه تعریف کرد غافل از آنکه بداند چه عرق سردی روی پیشانی من که روی کاناپه ولو شده ام نشسته است .بلند می شوم خودم را جمع و جور می کنم و به تعزیت این واقعه مودب می نشینم ،به یاد « ژوکاسته » و « آنتیگونه » می افتم نمی دانم چرا شاید به خاطر اینکه هر سه از میخی مشترک خودشان را آویخته اند .
    همسرم املت را توی بشقاب کشیده روی میز مقابلم می گذارد ، لقمه ای بر می دارد و می گوید : هر دو عکس با یک فیلتر زیبای اینستاگرام تزیین شده بودند . هنوز لقمه اش را فرو نداده می پرد سمت گوشی اش ،از من و الملت عکس می گیرد و توی اینستاگرام مدام فیلتر های اش را عوض می کند تا به قول خودش بهترینش را فیکس کند برای ارسال، آن هم با عنوان عصرانه ای لذیذ، لقمه ای به سمت دهان می برم و به این فکر می کنم کدام یک از آنها که می خواهند این عکس را دنبال کنند و یا عکسهای مشابه شان را در مجاورتش به نمایش بگذارند ، می توانند بفهمند من در این لحظه دارم به دختری فکر می کنم که با مسافتی شاید به قاعده ی نیم کره زمین ، چرا!!!!!! به حلقه ی داری تمام وقت ایستاده و از شبکه های اجتماعی متنفر است !!!
    (پایان)
    خیلی خوب بود، ویژگی اصلیش به نظرم این بود که خیلی کوتاه بود، در عین حال کامل و اثرگذار
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. 6 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), خیالِ کج (13-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15), پریسا (30-12-15)

  3. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    دل آدم رو خنک می کنه این نگارش انگار باد سوزانی وزیدن گرفته...
    نقل قول نوشته اصلی توسط حجت نمایش پست ها
    گرگ یوسف را تکه پاره کرد


    فرض کن یک روز بارانی پرکار و شلوغ را پشت سر گذاشته باشی. از فرط خستگی شام نخورده با همان لباس نم¬دار و جوراب چسبناک روی تخت افتاده باشی. ساعت حدود دو نصف شب باشد که زنگِ درِ واحدت به صدا درآید. ابتدا با بیخیالی، از تکرار صدای زنگ می¬گذری تا شاید به وهمی ناشی از خستگی روزانه بدل گردد اما سماجتِ واقعیِ انگشت¬هایِ روی زنگِ در، بر خواب تو چیره شود.با خود بگویی: "یا شاهزاده ابراهیم. کیه این وقت؟"
    با حالتی از خستگی که با تعجبی خوفناک آمیخته شده تمام وزنت را از تخت می¬کَنی و به سمت در راهی می¬شوی. آنقدر گیج هستی که متوجه باز بودن کمربندت نیستی و وقتی درست پشت در رسیدی، گوشه¬های آن را ببینی که روی شلوارت دلو دلو می¬خورد.
    از چشمیِ در، بیرون را نگاه کنی. سرت را از چشمی برگردانی و به صحت آنچه دیده¬ای شک کنی و باز دوباره بیرون را نگاه کنی و با خود بگویی : "یوسف؟!!"
    در را که باز کنی پسر دایی¬ات را روبروی خود ببینی. اولین چیزی که توجهت را جلب کرده چشمان اوست که زیرشان خوب گود افتاده است. آخرین باری که او را دیده¬ای در عروسی خواهرش بوده است. پانزده سال پیش. آن وقت¬ها هنوز کراوات می¬زدی. یادت هست؟ کت و شلوار ساتن براق مشکی و یک لباس سفید که روی گوشه¬ی یقه-اش نگین کاری شده. یک کراوات سرمه¬ای با خط¬های سفید¬رنگ و باریکِ راه راه که از بالا، اریب به پایین آمده بودند. آری¬، خوب یادت هست. مگر می¬شود فراموش کرد. لباس¬ها و قیافه¬ی تو و یوسف همیشه در میهمانی¬ها همه را مسحور خویش می¬کرد. موهای لخت و لطیف یوسف که رنگ خرمایی¬اش، نور را به خزیدن در خویش وا می¬داشت. و آن پالتو چرم که اگر کمی بیشتر نگاهش می کردی می¬شد رگه های پوست حیوانِ بخت برگشته را در آن جستجو کرد.
    و حال او روبروی تو بود. با موهایی کم¬پشت و بد¬حالت که گویا سال¬به¬سال حمام ندیده¬است. بیشتر به دریوزگان دوره¬گرد می¬مانست تا یوسف میهمانی¬های پرزلیخا. با کاپشن کهنه¬ی کرم رنگ که پارچه¬ی داخل جیبش بیرون زده بود. این برای یوسف عجیب است. عجیب تر از استعفای مدیر شرکت در هفته¬ی پیش و انتصاب یک کارمند ساده به عنوان رییس شرکت توسط هیئت مدیره تنها بخاطر منظم بودن و سر وقت آمدنش. و حتی عجیب¬تر از احتمال بارش برف در عسلویه یا زاهدان و یا سبز شدن نخل کبکاب در بیابان¬های سیبری.
    - سلام.
    - سلام. خودتی؟ واقعا خودتی؟ راه گم کردی؟
    - نه. یعنی آره. ببخشید این وقت شب مزاحمت شدم.
    - نه .خواهش میکنم. ولی خب یکم جا خوردم.
    - حق داری. ساعت دو نصف شب زنگ خونتو زدم و درِ آپارتمانت سبز شدم. باید هم جا بخوری...
    - نه. واسه اینکه ساعت دو یکی زنگ خونمو زده جا نخوردم. بیشتر تعجبم واسه اینه که "تو" زنگ خونمو زدی. میدونی که...؟
    - آره.خیلی وقته. فک کنم. نمیدونم.
    بدون اینکه من تعارف کنم قصد وارد¬شدن داشت. نمی¬دانم چرا من هم مقاومتی نکردم. کفشش را در¬آورد. جورابش را هم همین طور. مچاله کرد و یکراست توی کفش گذاشت. بوی سیگار می¬داد. آن هم نه از نوع خوبش. خوب که چه عرض کنم. نوع بهتر . . . بوی نوع بهتر را مدیرِ شرکت می¬داد. همان که استعفا داد. می¬گفتند عطرش هم هست و من درگیر این سوال که اول این عطر بوده که از روی آن سیگارش را ساخته اند یا برعکس.کاپیتان بلک . . .
    به هر حال آنچه شامه¬ام به ضرس قاطع می فهمید این بود که بوی نه چندان خوب سیگار یوسف به راحتی از یک-متری¬اش احساس می¬شود.
    - خونه چطورن؟
    - بد نیستن.خوبن. اگه بگم سلام میرسونن دروغ گفتم.
    و صدای خنده¬ی من که نه تنها سکوت اتاق را در¬نوردید که فضای راه¬پله¬ها را هم پر کرد. راست می¬گویی پسر دایی. پدران و مادرانمان که سایه¬ی هم را با تیر تفنگ سوزنی می¬زنند. خودمان هم که از هیچ چیزِ هم، خبری نداریم. اما حافظه که داریم عزیز. هنوز اخلاق خاصت از یادم نرفته. هنوز کله¬شقی¬هایت را در نرفتن ور¬دست پدرت در تابستان-ها. هنوز از مدرسه فرار¬کردن¬هایت را. شوراندن بچه محل¬ها بر علیه آقای زنگویی و زغال¬مالی¬کردنِ دیوارِ تازه سیمان سفید¬شده اش را، تنها بخاطر اینکه توپ پلاستیکی¬مان را پاره کرد. هنوز نامردی¬هایت را یادم هست پسر دایی. هنوز خیلی چیزها فراموشم نشده فامیل جان. خواستم بگویم تا آنجا که من یادم می¬آید، یوسف، آن جوان که خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می¬کرد این نبود. خواستم بگویم کیف چرمی¬ات کو، مَرد؟ ساعت رولکست کو؟ آن خنده¬های شیطنت¬آمیزت که هر وقت به چشمانم نگاه می¬کردی از سر و رویت می¬بارید کجاست؟ اما انگار باید بدنبال چیز با ارزش¬تری می گشتم. چیزی که قبلا در او بود و اکنون نیست.
    روی کاناپه نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. استخوان خرخره¬اش،بیشترِ حجم جلویی گلویش را احاطه کرده بود. با گردنی که رگه¬های سیاهِ افقی از راست به چپ خزیده و کل گردنش را هاشور زده بودند در خلسه¬ای فرو رفت.
    یوسف را اینگونه ندیده بودم. اصلا او را ندیده بودم. بعد از همان سال که آن جدل و دعوای بزرگ خانوادگی رخ داد. کم و بیش چیزهایی می¬شنیدم. شنیدم دانشگاه را رها کرده است. اما او را ندیده بودم.حتی اتفاقی. آدم اگر بخواهد کسی را ببیند و سعی کند نبیند، اتفاقی هم که شده، او را می بیند. اما اگر نخواهد ببیند، نخواهد دید، حتی اتفاقی. ترم دو بود که با خواهرم عقد کرد. و هشت ماه بعد جدا شد. و از آن وقت دیگر نه او را دیدیم، نه پدرش را، نه مادرش را، نه خواهرش را و نه دامادشان را.آن وقت¬ها یوسف هنوز دایی نشده¬بود. سیزده چهارده سال پیش.
    شنیده بودم دودی شده. می¬گفتند مثل دودکش قطار¬های زغال¬سنگیِ کهنه¬ی قدیمی، همینجور دود می¬دهد بیرون. اما نگفته بودند چرا. چرایش را کسی نمی¬دانست. چرایش را نه ما می¬دانستیم نه آنان که با ما در ارتباط بودند. شاید اصلا چرایی نداشت. به هر حال اصل موضوع هم¬اکنون روی مبل واحد من نشسته بود.
    - شام خوردی؟ گرسنه نیستی؟
    - آب هست؟
    لیوان را به شیر فشاریِ آبسرد کن فشار دادم. حباب¬های کروی شکل هوا که هر کدام به بزرگی یک لیمو سنگی بودند، به طور پیوسته با صدای قُلپ قُلپ از زیر مخزن پلاستیکی و شفاف به بالا صعود کردند و همزمان، از زیر شیر، جریانِ آب به راه افتاد. جریان چه بود؟ او اکنون اینجا چه می¬خواست؟ آن هم پس از این همه سال. آری. این همه سال. یعنی اگر من به جای اینکه به تازگی به فکر همدم بیفتم، همان سال¬ها ازدواج می¬کردم، امشب به جای من بچه¬ام در را برایش باز می¬کرد. زمان کمی نبود.
    لیوان آب را گرفت و آن را در یک نفس سرکشید.
    -کاری داشتی؟ اتفاقی افتاده؟
    چشمانش را از حالت بسته به حالت باز و سپس نیمه باز تغییر داد.
    -هیچی. حالم بدتر از اونی هست که بخوام دربارش حرف بزنم. تو هم نترس.همین امشب رو اینجا بمونم، فردا صبح میرم.
    هنوز ته مانده های غرورش به همراه فیگور مخصوص به خود در چهره و حالت صورتش کم¬وبیش به چشم می¬خورد.
    - نه.منظورم اینه اینوقت شب ؟ تو؟ با این وضع؟ اینجا؟
    - میشه سیگار روشن کنم؟
    - نمیدونم.نه مشکلی نیست.
    روشن کرد و پک زد. و باز پک زد. با هر دمی که از سیگار می¬گرفت، چشمانش را می¬بست. نه. خدای من. این شخص آن یوسف نبود.
    - تو هم توی دلت به حالم بخند. یا اگه خیلی بامرامی به حالم دل بسوزون.
    - چه به سر خودت آوردی یوسف ؟
    و زهرخندی که نمیدانم به حال خویش زد یا در استهزاي پرسش من.
    -مهران حالم خوش نیست. خیلی وقته همه چیزمو از دست دادم. خونه رو .پدرمو . مادرمو هیچکس رو ندارم. آدرس تو رو با هزار بدبختی پیدا کردم. اومدم اینجا اگه میشه چند¬روزی بمونم پیشت.
    -تو که گفتی فردا صب میری؟
    و خندیدم... و او نیز خندید. می¬دانست زیاد شوخی می¬کنم.
    - معتاد شدی؟قیافت خیلی تابلو شده. از دور داد می¬زنه.
    -کارم از قیافه گذشته.دارم از درد می¬میرم. تو میگی قیافه؟ حالا میشه چند روزی بمونم؟
    هم میخواستم نماند و هم دوست داشتم بماند. به گذشته که می¬اندیشیدم، به اتفاقات افتاده، به روزهای رفته. اینها را که به یاد می¬آوردم لحظه¬ای نمی¬توانستم او را تحمل کنم اما دوست داشتم ببینم چه بر سرش آمده. چه بر سر آن¬همه یال و کوپال و منم منم و دبدبه و کبکبه آمده. و حال تا حدودی داشتم می¬فهمیدم. حالتی که بر او مستولی شده بود چیزی شبیه به زلزله¬¬ای در مقیاس هشت ریشتر بود. خرابِ خرابش کرده بود. از او آواری ساخته بود که هر کس به خود این اجازه را می¬داد که روی خرابه¬های آن گام بردارد و لگدی بر سنگ¬های باقی¬مانده از آوار بزند.
    -بمون.
    - فقط می¬خوام یکی دو روز بمونم. دستت درد نکنه.
    مادر چند تا لحاف و تشک را به من داده بود تا در چنین روزهایی زیر پای مهمان پهن کنم. و اگر هم اکنون می-دانست مهمان من از خانواده¬¬¬ی برادرش است من و میهمان و لحاف و تشک را همه باهم وسط کوچه پرت می¬کرد.
    -خانه خودت چه شد؟
    -فروختم.
    -خانه¬ی پدری؟
    -با پدرم سه سال است رابطه ندارم.
    -مادر و خواهرت چه؟
    -اونها هم همینطور. مادر فقط گاهی برام پول میفرستاد که از آخرین باری که فرستاده دو سال میگذره. مهران با همه بهم زدم.توی یه خونه¬ی تیمی با چندتا از دوستام شبا میخوابیدیم و روزا می¬رفتیم کارگری. الان چند روزی هست که دلم درد می¬کنه. کمرم درد می¬کنه. تمام بدنم کرخت شده. واسه همین باهاشون نرفتم سر کار. لاکردارها دیشب انداختنم بیرون...
    -دیشب کجا بودی؟
    -توی پارک.
    -چی؟! یوسف؟! تو دیشب توی پارک خوابیدی؟!
    آرام روی تشک خوابید و رویش را برای چند ثانیه¬ برگرداند. من هم کنارش روی تشک بغل خوابیدم. دیگر هیچ نگفت. چشمانش را بست. من هم بستم. چشمانم را که باز کردم ساعت هفت بود. سرم را برگرداندم. یوسف نبود. گمان کردم دستشویی رفته. بلند شدم. درِ واحد باز بود. تعجب کردم. به سمتِ دستشویی گام برداشتم. آنجا هم نبود. اتاقها و حتی کوچه را هم چک کردم. نبود. رفته بود. ترسیدم شاید چیزی دزدیده باشد. خانه را ورانداز کردم. همه چیز سر جایش بود. صبحانه خوردم و به سمت شرکت حرکت کردم. از لحظه¬ی زدنِ استارت تا خاموش کردنِ ماشین ،بی وقفه به او فکر می¬کردم. به اینکه آدمی می¬تواند چه بر سر حال و روز خویش بیاورد.به اینکه انسان با تصمیم¬ها و کارهای مسخره اش چه با عزت¬نفسش می¬کند. به مقایسه¬ی اینکه در بازار اعتیاد و در معامله با مواد، چه می¬دهد و چه می¬گیرد.
    وسط اتوبان بودم که مادر زنگ زد.در آن بل بشو و ازدحام ماشین¬ها نمی¬شد کنار زد. به اطراف نگاه کردم ببینم ماموران راهنمایی رانندگی در این نزدیکی¬ها هستند یا نه. نبود. گوشی را جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی مادر گفت: " مهران.میخوام یه سوال ازت بپرسم.میگم این چند روز اون یوسف بی همه چیز که سمتت نیومده؟" و من متعجب از سوال سرِ بزنگاه مادر...
    می¬دانستم اگر بگویم آمده و دیشب در خانه¬¬ی من خوابیده دعوا به پا می¬شود. جواب دادم:"چطور؟" . گفت :" مردک خیلی وقته معتاد شده. دوره افتاده توی فک¬و¬فامیل. از همه یا پول قرض گرفته و نداده یا دزدیده. میدونم طرف ما نمیاد. یعنی جراتشو نداره. فقط گفتم حواست باشه". خواستم بگویم مادرِ من، همین دیشب او را دیدم که نه جرات برایش مهم بود و نه ترس و نه خجالت. با مادر خداحافظی کردم. به شرکت که رسیدم سید محمدرضا، همکار و دوست قدیمی¬ام با لبخندی که آبستن شیطنت بود آرام آرام به سمتم آمد و درِ گوشم گفت: " سلام آقای رییس".با پشت دست زدم توی شکمش که خندید و رفت.
    بعدازظهر در راه بازگشت به خانه، دلم هوس بستنی کرد. سوپرمارکتی دیدم. فرمان را در اندیشه¬ی پارک کردن بغل خیابان، به راست چرخاندم و کنار زدم. آنقدر در فکر بستنی رفته بودم که حتی یادم رفت راهنما را بزنم .
    سوپرمارکت¬ها معمولا بستنی¬ها را در فریزر¬های صندوقی می¬گذارند.به سمت یکی از آنها رفتم.درِ کشویی¬اش را کشیدم. من بودم و جعبه¬ی بستنی¬ها و موج هوای سردی که از داخل فریزر بر دستانم چنگ می¬انداخت. یکی برداشتم و به سمت صندوق رفتم.
    -چقدر می¬شود؟
    -قابلی نداره؟
    -متشکرم.
    -هزارتومن.
    دست در جیب پشتی شلوارم کردم. از دوران نوجوانی، کیف پولم را در آن جیب می¬گذاشتم.
    کیف پولم نبود . . .

    پایان

    حجت تنگسیراصل

  4. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  5. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    کمی به خودت اجازه بده شخصیتها نوازشت کنه ، بهتر نیست؟

  6. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    admin (13-11-15), شیدا (12-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15)

  7. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Oct 2015
    شماره عضویت
    788
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    1
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    5
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    14 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    صدای اذان می پیچد توی ِ حیاط . . ." امیر علی " از لبه یِ حوض سُر می خورَد و با صدای شالاپ می افتد توی آب . . . !!
    ماه جان با همان دست ِ آردی ، به سرش می کوبد ، از لبه ی تنور بلند می شود و از پشت یقه ی ِ امیر علی را می چسبد و از توی آب بیرون می کشد . . . می گوید : ذلیل بمیری به حق علی . . . آخرش تو همین حوض سَـقـَط می شی . . .!!
    امیر علی ریز می خندد و ماه جان با پشت دست پس گردن اش می زند . . . سمانه دست هایش را کاسه می کند زیر ِ چکه های شیر آب . . . مشت اش را پر می کند و می دود سمت ِ تنور خانه . . . آب را می گیرد جلوی دهان ِ " عزیز " . . . " عزیز" همانطور که زل زده به سقف بی حرکت با زبان تری ِ دور دهانس را می لیسد و دهانش را در تمنای آب باز و بسته می کند . . . ماه جان از لنگه ی باز ِ در ِِ تنور خانه سمانه را می بیند . . . یقه امیر علی را می کشد و به سمت تنور خانه می برد . . . فریاد می زند : یتیم مونده ها آخرش این پیر زن و خفه میکنید . . . !! مگه نگفتم آب بهش ندیدن . . . ؟

    تنور خانه پر می شود از صدای خنده . . . سمانه کفش هایش را زیر بغل می گذارد و از گوشه ی باز در میدود سمت ِ حیاط . . . !! ماه جان دست می برد از زیر کیسه های آرد " چادر شب" ِ کهنه را بیرون می کشد و می پیچد دور امیر علی و می نشاندش لبه ی تنور می گوید : بتمرگ همین جا خشک شی . . . بعد می رود می نشیند پشت تاپوی خمیر و با وردنه ی توی دستش از لنگه یِ باز در به سمانه اشاره می کند : مگه شب آقاتون نیاد . . .!! دارم واسه هردوتاتون . . . !!

    زیبا با کف دستش اش آرد ها را پهن می کند روی پارچه و یک پوش از جارو ی کنار دستش می کند و روی آردها با پوش جارو می نویسد . . . ماه جان نهیب میزند : بازی بازی نکن . . . چونه بگیر لنگ ظهر شد . . . !! زیبا نوشته ها را خط می زند و شروع می کند به چانه گرفتن . . . صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش توی فضای خالی و دود گرفته ی تنور خانه می پیچد . . . در چشم به هم زدنی پارچه پر می شود از چانه های کوچک ِ خمیر . . . ماه جان زیر چشم نگاهش میکند ، آهی می کشد . . . می گوید : بذار ماه دیگه با آقات بریم مشهد . . دولنگه دیگه واست می خرم النگوهات بشه بیست تا . . . !! زیبا بی اعتنا چانه ها را در دست اش گرد می کند و می چیند روی پارچه ی سفید . . . ماه جان بلند تر می گوید : ماه دیگه که دو لنگه واست بگیرم میشه بیست تا . . .می تونی عروسی ِ حسن ِ عمو ابراهیم بندازی . . . تا چشم نرگس دربیاد ببینه چه عروسی از دست داده . . . !!

    زیبا بغض اش را قورت می دهد و با خودش فکر می کند حتی بیست لنگه النگو و دو دانگ از باغ انگور هم نتوانست کاری کند که حسن ِ ِ عمو ابراهیم به عروسی با دختر عموی ِ لَـنگ اش رضایت بدهد . . . !!

    ماه جان دست می برد توی تنور و نان را بیرون می کشد . . .امیر علی روی نان می پرد و تکه ای بزرگ می کند و گاز می زند . . . .سمانه ی از لنگه ی باز ِ در سرک می کشد توی ِ تنور خانه . . . امیر علی نان را جلوی رویش می گیرد و برای ِ آب کردن ِ دل ِ سمانه هم که شده گاز دیگری می زند . . .

    ماه جان زیر چشمی زیبا را نگاه می کند که با گوشه ی روسری اشک اش را پاک می کند . . . آهی می کشد و سرش را پایین می اندازد و چانه ها را یکی یکی پهن می کند . . .

    تنور خانه پر می شود از عطر نان ِ تازه و صدای جیرینگ جیرینگ النگوهای زیبا . . . !!

  8. 5 کاربر مقابل از نسیم صبح عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (13-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15), پریسا (30-12-15)

  9. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    809
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    3 ساعت 47 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    سرّ نی


    هوا موج برداشته از نتهایی که نرم و آرام سر ریز می شوند جایی میان زمین و آسمان . سر دختر میان گلهای آفتابگردان فرو می رود و دستش نرم نرم می جنبد ، چشمانش حیران اند میان شمعدانی ها یی که مخمل برگشان رنگ و وارنگ می درخشد و نی ایی که رمز و رازهایش را از حنجره ی جادویی مامان ارغوان بیرون می ریزد . ارغوان در هیجانی پیچیده به لذت و ترس باز یکی از بهترین لحظاتش را تجربه می کند . لحظه ی فرار از کار ، روزمرگی و تکرار . خرسند از این که هر تحریری چیزی است تازه و بدیع و هرگز غبار تکرار بر آن نمی نشیند . ترس ته ذهنش اما چیزی است همیشگی و ناگزیر ، ترس از بیرون و درون ؛ ترس از فشار و حرف و حدیث ها ، ترس از دست دادن لحظات گذرا ، امان از لحظه ی اوج ! انگار گذر زمان نمی فهمد و به هیچ ترفند ی نمی شود تمام و کمال به قید و زنجیرش در آورد . تن صاف و صیقل نی آرام گرفته زیر ضرب انگشتان مامان ارغوان و شراره های نفسش از سوراخهای آتشین نی راهی به سوی رهایی می جویند و لحظه ی اوجی که در راه است ، نفس گیر و لذت بخش پا به پای ثانیه ها . نفس می گیرد اما ، ناگهان چیزی شبیه گرد باد توی آپارتمان کوچک می پیچد، درها به هم می خورند و بلا در قالب سایه ای بلند و تنومند با پاهای پوشیده در یک جفت صندل سیاه فرود می آیند بر اوج و فرود مرگبار کار . چشم دختر از ترس سر دیو که لابد تنوره می کشد آن بالا از صندلها بالاتر نمی رود . صندلهایی که شناختشان خود ضربه ای کاری و دردناک تراست ! برای لحظاتی همه چیز توی فضای نرمتر از حریر ، یخ می زند . تربچه ای که توی دست زن بالکن مجاورآرام می ر قصید توی هوا سنگ می شود . زن وقتی به خود می آید با غیض سرش را می بُرد و تالاپی پرتش می کند توی ظرف . زن همسایه ی دیگر که فقط به عشق بهتر شنیدن آمده ، دستش توی هوا خشک می ماند ، بعد عصبانی سوزن را در جایی نا مربوط از طرح روی پارچه فرو می آورد و مچاله اش می کند . چند هزار کیلومتر آن طرفتر در بندری گرم و شرجی مردی که روی یک اسکله ی پر دود و دم دستهایش را موزون یک نوای آشنا و نوستالژیک می جنباند یک مرتبه دستهایش خشک و مسخ توی هوا می مانند و ذهنش از هر چه خاطره ی خوب است کدر و خالی می شود . پیرمرد طبقه دوازده با قطع ساز همراه هر دو مرغ عشقش سکوت می کند و مات و مبهوت توی فضای مابین بالکن خودش و طبقه سیزده سراغ چیزی نامحسوس می گردد ، بی هیچ توضیحی برای دو پرنده اش . زنی که در طبقه ای دیگر همنوا با ساز از ته گلو لالایی آرامی برای کودکش کوک کرده ساکت ، مرموز و متفکر شانه ای بالا می اندازد . مرد بالکن طبقه یازده یک لحظه حس می کند موسیقی متن رمانش قطع شده ، سر از بالکن بیرون می آورد و همراه چندین جفت چشم مضطرب سقوط غمبار نی را همراهی می کند تا جایی نزدیک کف خیابان . نی به سقف یک ماشین سیاه بزرگ می خورد و دو نیم می شود . مردی که کمی دورتر گلها را آب می دهد به صدای " دارامب " نی راه می افتد ، دو تکه اش را از دو طرف ماشین بر می دارد به هم می چسباند و به لب می برد ، سری تکان داد و و سلانه سلانه می رود پرتشان می کند توی سطل زباله و دوباره کنار شیلنگش قوز می کند . سرها یکی یکی به لاکشان می خزند بی آنگه چیزی بگویند بلندتر از آنچه زیر لب یا توی دلشان می گویند . دو چشم براق و پیروز هیکل تنومند می درخشند و قهقهه می زنند .
    " دیدی بلاخره مچ ات رو گرفتم خانم زرنگ ! گفته بودم تو این ساختمون از این جنگولک بازیا نداریم !
    دختر سرش رااز توی گلهای آفتابگردان دامن مادر بیرون می کشد ، گوشی موبایل توی دستش عرق کرده و پدر دارد آنطرف خط خودش را خفه می کند . دختر به سختی آب دهانش را قورت می دهد تا گلویش را تر کند : " الو بابا ... نه خوبیم ما ... نه نه مامان هم خوبه ؛ فقط نی مامان از بالکن افتاد و شکست !
    ارغوان چشم در چشم زن تنومند ایستاده ، لال لال . زن ریز ریز می خندد : " که شوهرت می زنه ها ! دروغگو هم که هستی ، شرم نمی کنی ساز دل انگیزت کل ساختمونو بر داشته !؟
    دختر گلهای آفتابگردان دامن مادر را چنگ زده دلش می خواهد داد بزند :
    " بابا هم می زنه ؛ مامان دروغگو نیست "
    اما تنها مشتش را باز می کند جوری که انگار بخواهد گلهای له شده را زیر پا لگد کند . نه بهتر است ساکت بماند چرا باید همیشه راست گفت ؟ کافی بود ظهر راستش را نگوید تا حالا غرق لذت اوج و فرودهای نی یه مامان باشد ! چشم می گرداند طرف مادر .
    “ بیچاره مامان حالا ایستاده ، لرزان زیر نگاه دیو با رنگ پریده و دندان نیشی که حتمن هنوز دارد تیر می کشد با آن فشاری که دیو نی را از لایش بیرون کشید !
    ارغوان زبان از ته دندان نیشش بر می دارد . شوری خون تیزتر از درد دندان توی سرش تیر می کشد . سر می چرخاند از نگاه ها .
    " وای اگر لب و دهانم خونی شود و ... ! "
    خونابه ی توی دهانش را قورت می دهد و تند تند زبان به لب زیرینش می کشد تا تّر کند ، ریشی را که زبانه ی نی رویش انداخته . چشم به هم می فشارد از تصور خون ، با صدایی که نه از هیچ جای زبانش ، شاید از اعماق هزار ساله ذهنش در می آید می خواند :
    " بانگ گردشهای چرخ است این که خلق می نوازندش به تنبور و به حلق "
    هیکل تنومند سرش را از بالکن بیرون می برد و دو زن بالکن مجاور را می بیند که با دیدن او پچ پچ اشان قطع می شود . پوزخندی هم می زند به پیرمرد بالکن زیرین که کنار قفس پرنده ها کز کرده . بعد سرش را می کشد تو.
    " شنونده هم که کم نداری ! حتا از واحدای روبه رو هم اومدن تو واحد جفتیت ، تکلیف اونایی که نمی خوان بشنون یا اذیت می شن چیه خانم ! دین و ایمون نداری حق همسایه هم سرت نمی شه ، نمی فهمی زشته زن ... "
    دست ارغوان توی هوا می گردد و در موهای دخترش فرو می رود . توی ذهنش ادامه می دهد :
    " مومنان گویند که آثار بهشت نبض گردان هر آوای زشت "
    زن با زبان ، سر و دست و چشم ابرو همچنان حرف می زند ، می زند ، می زند و با صندلهای درشتش دوباره بالکن هال و راهرو را زیر پا می گذارد ، جایی مابین راهرو و در دسته کلید را به زور از قفل جدا می کند . توی زرزر کلیدهایی که دور انگشتش می چرخند تهدید می کند :
    " به هر حال به ات گفته باشم اگه یه بار دیگه هوس این قرطی بازیا به سرت زد ، فکر یه جای دیگه برا خودت باشی ! "
    کمی صدا از ته گلوی ارغوان بالا می آید اما نه آنقدر که مفهوم باشد :
    " ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم "
    دختر دست مادرش را می فشارد تا صدایش بلندتر شود ، اما صدا گم می شود میان گرومپ مهیبی که در را به هم می آورد . هر دو در سکوت گوش می کنند تا خرت خرت صندلها توی راه پله ها تمام شود ، بعد صدای در همسایه می آید که پقی بغضش می ترکد و دو زن را می ریزد بیرون . ارغوان می رود توی آشپزخانه و پیچ سماور را می پیچاند . دختر هنوز کنار در ایستاده از توی جا کلیدی نگاه می کند . دلش می خواهد بروند بیرون و شریک شوند با همسایه ها توی پچ پچ شان :
    " زنیکه روانی انگار زندانبانه با این دسته کلید یه منی اش ! "
    " چه کار کنه بینوا ، همه زندگی اش شده نگهبانی 52 مستجر زیر پاش مدام بین بالکن شمالی و جنوبی پنت هاوس چند صد متری اش کشیک می ده!"
    ارغوان به دخترش که گوش ایستاده چشم غره می رود.
    " بدو بیا عزیزم چی می خوای بشنوی !؟ بیا تا من بهت بگم ، الان دیگه نوبت همسایه روبرویه اس که طرح روی پارچه اش رو بالا بگیره و بگه : همش از حسودی و درد بی هنری شه ، چش ندارن آدمای هنرمندو ببینن ! "
    دختر همراه ارغوان نمی خندد ، اخم می کند دلش می خواهد داد بزند :
    " خودت چی ترسو ؟ آخیه مگه مجبوریم اینجا بمونیم و تحمل کنیم یعنی جای بهتری نیست ؟ ! "
    اما با ایشی خفه دهانش تلخ می شود . روی تخت که می افتد فکر می کند طعنه به مادر هم نمی تواند او را از شماطتت خودش نجات دهد . خودش چرا باید راستش را به این دیو بگوید تا با خیال راحت یک راست بیاید و مچ مامان را بگیرد ! ؟ خاطرات نا گوار از خانه ها و مکانهای گذشته به کمک توجیه و سکوت مامان می آیند . وول وول تلفن می دود توی بغض و نگرانی اش :
    " الو سلام بابا ... آره خوبیم ... مامان هم خوبه ... هیچی افتاد دیگه ! ... راستشُ بگم ؟ ... کاش راستشُ نگفته بودم ! "
    گوشی را می دهد به مامان و هق هق اش را می برد توی دستشویی . آنقدر می ماند تا زینگ زینگ زنگ در بلند می شود . پشت در ، یک دست ، پیرمرد خم شده را روی عصا نگه داشته و دست دیگر به سختی نی کهنه ای را بالا می آورد .
    " بیا دخترم این هم عزیزترین دارایی من ، من که دیگه صدام هم به سختی در می آد ، باشه مال تو "
    ارغوان ذوق زده نی را به لب می برد هنوز یک بار ندمیده بیرونش می کشد و به سینه می فشاردش . " اما آخیه اینجا ! "
    پیرمرد با نگاهی مرموز به تاریکی راه پله ای که می رود بالا می خندد . " و قتی تو حموم با دخترت حرف می زنی من صدا تونو می شنوم ، برو اونجا بزن من و پرنده ها هر شب منتظریم ، می دونی که ، زبون بسته ها فقط با صدای ساز تو می خونن تو هم نزنی همه چیز یادشون می ره ! "
    ارغوان خاموش با تکان سر و لبخندی تلخ سعی می کند بگوید " آره یادمون می ره ! "
    دختر پشت در بسته می پرد بغل مامان و بغضش می ترکد . " امروز توی آسانسور دیوه با اون صندلای سیاهش جوری کوبید به مرواریدای کفشم که دلم ریخت ؛ ازم پرسید : " بابات برگشته ؟ "
    گفتم : " نه تازه رفته حالا حالاها هم بر نمی گرده ؛ نگو برا این می خواست بدونه ! "
    ارغوان موهای چسبیده به صورت دختر را جدا می کند و آرام شانه می کشد . " به هر حال خوب کردی دخترم راستش گفتی ! "
    دختر نگران می گوید : " نمی دونم شاید ، اما اگه دفعه بعد از راز و رمز حموم مون پرسید چی ؟ باید باز هم راسش بگم !؟
    ویرایش توسط شیدا : 13-11-15 در ساعت 23:43

  10. 4 کاربر مقابل از فیروزه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (13-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  11. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    809
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    3 ساعت 47 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    آهسته برو آهسته بیا


    آخ خ خ این لرز لا مصب هم دس ور دار نی ! با تق تق دندونایی که هستن و نیستن ، و این حس بودن و نبودن که دود از کله ی آدم ... کله ؟ کدوم کله ! ؟ بیشتر تقصیر این کپه خاک تیره ی نموره ؛ اوف ف ف اون پایینُ ببین ! با گودالِ تنگ و تاریکش ، جوری دهن وا کرده که زهره آدمُ آب ... آب ؟ کاش آب می کرد ! هنو هم گرمای آب توی تنم می پیچه ، خب درسته که همچی هم گرم نبود اما حسابی دلچسب بود ، پیش یخ دیشب که استخون آدمُ می ترکوند . عجب شب لاکرداری ! خون تو رگ آدم می ماسید ، درد این استخونای خرد و خاکشیر یه طرف می کشید سرما یه طرف ، باور اینکه مُردم یا هنوز زنده ام یه طرف . مُردم ! ؟ نه نه اونی که مُرد احسان بود نه من ، اما من ... گلوم داشت از آخرین فریادی که کشیده بودم گُر و گُر می سوخت و جیگرم آتیش می گرفت از این ظلم و نامردی ؛ یعنی تا ابد پنهون می مونه ! ؟ تو کشو بغلیا شاید ترس از فشار شب اول قبر و سین جیم نکیر و منکر و این حرفا مسئله اصلی بود ، اما من هنوز در گیر فشار تانکر ی بودم که قرت ُ قرت از دنده ها ی بالایم شروع کرد به شکستن . نامرد بی رحم گاز می داد ، گاز گاز گاز با دندونایی که حتم دارم به هم می ساییدشون با قدرت ، قد رت لذت و انتقام ؛ اما انتقام چی ؟ چشمم میون جمعیت دنبالش می گردد . توی جمعیتی که به صف ایستاده نیست ، لابد اون پشت مشتا داره دندون به هم می فشاره هم از خشم هم از کیف و لذت . جمعیت با هم می خونن :
    " الله اکبر ." داد می زنم : آی ی ی ی دنده های بالایم قرت و قرت شکستند توی پوستم ؛ صدا به صدا نمی رسه ، صدای من هم به هیچ کس . صداها بلندتر می شن : " اشهدان لاالله اله الا الله ."
    آ خ خ خ دنده های دوم و سوم شکشتن توی ششام ، از خون و خفگی صدام در نمی اومد ، خفه خون چنگ انداخت تو گلوم . بارها گفته بود : خفه خون بگیر ، آخرش خفه ات می کنم نسناس نمک نشناس . کاش به کسی گفته بودم ! اما به کی ؟ " اللهم المغفر للمومنین و المومنات. " آآآی جماعت ! کدوم مومنین و مومنات ؟ فقط من می دونم و آقا ! " اللهم المغفر لهذ المیت . " میت ؟ میت کیه !؟ اه ه ه لعنت بر این شک بی پیر ؛ اگه میت نیستم این طوری شکلات پیچ لب این گور تنگ و تاریک تو این جعبه پلاستیکی چه می کنم ؛ این به اصطلاح تابوت ! شده ام عین مرغای توی ظرفای یه بار مصرف ؛ مرده هم مرده های قدیم ، لااقل اون تابوتای چوبی ، سنگین بودن و آبرومند ! پسری حلقه ی گل را که تا نزدیک دماغم اومده بر می داره و حالا حس می کنم مرغ ترم . چند نفری تابوت پلاستیکی را از جا می کنند ، هول می کنم ، نشکنه یه هو ! خدا بزنه به کمر این مصرف بهینه و عواقبش ، همین پخش و پلا شدنم جلو مردم کم بود از بلاهایی که سرم اومد ! جمعیت با لااله الالله زمینم می گذارند . عمیق نفس می کشم باد از توی ششهای سوراخم بیرون می زنه ، پیچیده به بوی سدر و کافور . دوباره و سه باره با لااله الالله بلند م می کنن ، این دفعه بوی زُهم زخم و خون مونده هم بلند می شه . از ترس گودال تنگ و تاریک و نموره با کف گلی و دیوارهای آجر چین سیمانی لرزم می گیره ، با تق تق دندونایی که هستن و نیستن و گرمپ گرمپ توخالی قلب بی تپش بی رگ و خون که طبق عادت می خواد بکوبه اما نمی تونه ، تو این واویلای بی سر و ته بودن و نبودن چشمم به دیدن اوس کریم روشن می شه . اینجا هم دسش تو ملاته ، تند و تند ملات می ریزه بوی تند آهک هم اضافه می شه به بوی سدر و کافور و خون دلمه بسته که قراره باهام به گور بیان . دلم می خوا داد بزنم : اوس کریم دسم به دامنت تو که می دونی از بوی تند آهک بی زارم ، شاید برا همین تا آخر شاگردت نموندم ، رفتم و کمک این نامرد شدم . خنده داره اگه صدام در می اومد گفتنیا خیلی بیشتر از این حرفا بودن ، باید رازها را بگم تا گور به گور نشن ، نه گله از بوی تند آهک ! اوس کریم تند تند کار می کنه . بوها تندتر شده اند ، کسی روی سر جمعیت هق هق زن و مش مش و فین فین اشک و آهشان گلاب می پاشه ، از پشت هم آشناست . وقتی می چرخه می فهمم حدسم درسته ، خودشه ، رهاست . کاش همه ی گلابش رو یه جا بریزه اینجا ! تا نزدیکم می آد ، پشنگه های ریز گلاب رو حس می کنم اما معلومه حسابی ترسیده از دور چند بار گلاب می پاشه و عقب می کشه چشمم دنبالش می ره ، راهشُ کج می کنه و یه راست می ره سر اصل مطلب ، آقا اونجاست با دستای کلاف قوز کرده سر قبر احسان ، چنان هق هقی می زنه که انگار روز تشیع جنازه اونه . دلم خنک می شه و بعد از زور حقارت و درماندگی می خوام مچاله شم و پنهون . آقا با دیدن رها وا می ره جمعیت دوره اش می کنن و زیر بغلشو می گیرن . هر چه به خودم فشار می آرم دلم براش نمی سوزه ؛ بر عکس روز مرگ احسان . حالا آقا مرکز توجه جمعیت شده همه منو ول می کنن برا اون دل می سوزونن . حرفاشون به هم می پیچه .
    " بنده خدا کمتر از سه ماه دو تا جوونو خاک کردن آسون نیست که کمر آدمو... ! خب درسته که این یکی شاگردش بود اما کم از پسرش هم ... بدشانسی و مصیبت اونجاس که خودش باعث مرگش شده ! هی ی ی کی زورش می رسه به تقدیر و پیشونی نوشت ! برادرا خواهرا لطفا راه بدین بره جنازه رو ببینه و ازش حلالیت ... " جمعیت کوچه باز می کنن .
    آی ی ی خداااا باز هم این ! ؟ کو پای فرار ، خودت نذار دسش به من برسه ! چشاش شدن کاسه خون ، داره می لرزه مث بید مجنون ، لای سنگ قبرای کوچیک و بزرگ تلو تلو می خوره ، زیر بغلشو می گیرن ، بد جوری هم تریپ عزا زده ؛ با شیارای اشک تو محاسن خاکستری احدی به معصومیتش شک نمی کنه . اوس کریم یه هو یی از گودال می پره بیرون به دو جوونی که چادر به دست ایستادن اشاره می کنه تا کمکش کنن ، با آستین اشکاشو می گیره یه قطره اش می چکه رو کفن سفیدم که با حلقه های سرخ سیاه و قهوه ا ی لک شده ، خون مونده باز شتک زده و کفنُ رنگی کرده. حس می کنم تابوت پلاستیکی موج می زنه از خشم ، درد ، نفرت و انتقام که حالا دیگه بر همه ی رنگ و بو و ضجه و ناله ها می چربن . اوس کریم و جوونا چادر را از زیر بدنم رد می کنن ، چهار گوشه اش را می گیرن و بلندم می کنن ، اون پایین منو به پهلو می خوابونن توی مستطیل نوساز . آخ ی ی ی ش ! یه لحظه حس می کنم از عذاب سخت نفرت ، انتقام و درد رها شدم و همه چی توی تابوت پلاستیکی و دنیای بالا جا مونده . نفس راحتی می کشم ، شاید بیشتر برا این که خوب می دونم آقا جگر سر توی قبر کردنُ نداره ؛ حتا تو قبر احسان هم سر نکرد . اوس کریم سرم رو که خوب جا می ده رو خاک نرم ، باز اشکش می چکه تو موهام . اوسا راسته که دل به دل راه داره ؟ از کجا فهمیدی باید نجاتم بدی ؟ نکنه از لج آقا ، به خاطر دلخوریای قدیم یا نکنه چیزی از ماجرا فهمیدی ؟ آقا دورتر ایستاده می بینمش که رق رق دندوناش به هواست ، نا خواسته پشت مردی که قرآن به دست سرشُ تا نزدیک گوشهام آورده می مونه . مرد به پچ پچ می خونه : " یا کرامت ابن محمود ! " کرامت که منم اما محمود ؟ هاااا پدرم بود ، چه پدری ! فقط یه اسم بود تو شناسنامه ام ، مرد نامراد از هیچی شانس نداشت ! به دنیا نیومده بودم که مرده بود یا به قول بعضیا سرشُ خورده بودم ، بقیه اش من بودم و ننه ! زن بیچاره فقط یه جور کش بود ؛ حتا امروز هم هیچ اسمی ازش نی ! دوباره این نام محموده که با مرگ من داره پاک می شه از صفحه ی روزگار، همون طور که با تولدم زنده مونده بود . خودمونیم اما خدا خیییلی به ننه رحم کرد امروزُ ندید . حالا می فهمم مرگش همچی هم بی حکمت نبوده ، هی ی ی حکمتتُ شکر ! " علیه من الدار دنیا ... " ولی خدایش دنیا رو رو سرش خراب می کرد اگه بود ! به این راحتی دس از سر این لاکردار ور نمی داشت ، حالا اگه با قانون و قدرت نمی تونست با ناله و نفرین دمار از روزگارش... ! نه نه خدایش هیچ انتقامی به یه ساعت ضجه و ناله ننه نمی ارزه ؛ لباش همراه بند بند استخوناش می لرزیدن وقتی می نالید : " رووووله ! رووووله ! " الهی بر داده و نداده ات شکر ! " وحده لا شریک له ! " شریک ؟ نه من هنوز هم شاگردش بودم ولی روز جزا خودشو به در و دیوار می زد تقصیر ُ بندازه گردن من ، شریک جرمم کنه ؛ آره عجیبه ، روز جزای آقا قبلِ مرگش اومده بود . آرزو می کرد تانکر و تریلر لعنتی با همه ی مسئولیتش مال من باشن . آرزو می کرد هزار سال بازجویی پس می داد یا لااقل اون مثانه لعنتی رو اونجا ... اه ه ه چه دودی از کله اش بلند می کنه خفت این یکی ! " و ان محمداَ عبده و رسولهُ و ان علیّ ... " احدی نمی دونه چکار کرده جز خودش ، خبط اولیش هرچند قتل نبود اما اونقد سنگین بود براش که یه قتل هم گذاشت رو دستش . اومد دماغشُ پاک کنه زد کورش کرد ، حیف واسه یه مدعی ! خواهری برادری چیزی که خرش ُ بچسبه و ... هر چند همین حالاش هم به زانو در اومده همه خیال می کنن یه تصادف بوده اما خودش خوب می دونه چکار کرده . از لای بغل و بازوی مرد که می خواند : " ائمه الهدی و الابرار " دوباره می بینمش ؛ چه زوزه ای می کشه از این مثلا تقدیر لامروت ! رها هم تا نزدیکم می آد و زود بر می گرده ، بیشتر این آتیشا از گور اون در می آد ، با قر و فرش این نون گذاشت تو دامن آقا ، چهلم احسان وقتی همه چیو باخته می دید می خواست دل منو به دست بیاره ، شاید هم چاره ای نمونده بود براش طفلک بی نوا ! اونقد دورم چرخید که تخم شک ُ تو دل آقا کاشت . اوس کریم یکی از بلوکهای قالبی را بر می داره و پایین پاهام می ذاره کمی کوچیکه و درز کوچولویی ازش باز می مونه بلوک را بیرون می ده . خنده داره ، اوس کریم تو دیگه چرا !؟ تو که دستت معیاره . لرزش دستشُ که می بینم پشیمون می شم ، شاید دلش نیومده از این تنگترش کنه خونه ی ابدی امو . پسری که کنارش ایستاده می گه : " بی خیال اوسا ملات و شِفته می ریزیم کیپ می شه ! " اوسا بغضش می شکنه : " نه بوش در می آد معصیت داره . " کمر خم می کنه و با ملایمت ماله سیمانی می کشه و دیوار کناری رو تنگتر می کنه . صداش تو سرم منعکس می شه و تنم یخ می زنه از عاقبت بو دار شدنم ، تن عزیز من و مهمونی کپه کپه کرم که تو هم می لولن ! اوسا اولین بلوک را می ذاره تا نزدیک زانوم می آد . دستی گلاب می پاشه این دفعه رها نیست ، دست یه پیرزنه ، شاید یکی از عمه هاس . رها بیکار نی لابد داره از یکی دیگه دلبری می کنه ، اما کی ؟ احساس خفگی می کنم ! آقا هم گردنمو فشار داده بود تا چشام بیرون زده بودن از حدقه می گفت : " نامرد کثیف بگو که تو هم دلت پیش این عفریته بوده ، بگو که سر همین به احسان من حسودی می کردی ، آخیه بی همه چیز شما ها دوس جون جونی بودین ! " اونقد گردنم فشار داد که به خُر خُر گفتم : " آقا احسان هم می دونست دل من پیش رهاست برا همین دس گذاشت رو اون ؛ اما به شرفم وقتی احسان پا پیش گذاشت من دیگه بهش نگاه هم نکردم . " گردنمو رها کرد و با مشت به سینه ام می کوبید . " آخیه چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ تو ی یه لا قبا چی داشتی که احسان من بهت حسودیش بشه ؟ " خودمو به زور از زیر دستش پس کشیدم . تقصیر خودت بود آقا ؛ همیشه به خاطر بیکاری و تنبلی اش منو به رخش.... آقا زیر بار نمی رفت منو و عفریته رو ول نمی کرد . می گفت " اون چی ؟ اون چی می خواست ؟ " گفتم :" معلومه تا پسر آقا مونده رها به شاگردش محل نمی داد ، من هم که خر نبودم ، بهش حق هم می دادم ! " بلوک بعدی تا سینه ام اومده . آقا داد و هوار می کرد : " آخرش هم خوب جایی گیرش انداختی ! " اولش می گفت : "خوب می دونستی احسانه اما از رو حقه و پدر سوخته بازی منو بیدار کردی و بهم گفتی که با یه تیر دو نشونو بزنی ؛ تو می دونستی من ترسو ام اهل ریسک و این کارا نیستم ، می خواستی هم خودتو بی گناه نشون بدی هم وجدان من و هفت جدمو بسوزونی . " هر چه بیشتر قسم می خوردم جری تر می شد . روزای آخر دیگه شکی براش نمونده بود که خودم عمدا بهش زدم . چطور می شد بعد حدود سه ماه ثابت کرد اون تریلر غول پیکر به چیزی زده یا نه ! آخرین بلوک هم می آد و سقف کامل می شه حالا همه جا تاریکه با روزنه های کوچک که شُر و شُر ازشون ریزه های خاک و شن می ریزه ، همه چی داره عین اون شب می شه ، باز آقا اون بالاست و مرگ این پایین ! داشتیم به گردنه نزدیک می شدیم دیدم یه ماشین پرت شد تو دره هنوز کلی ازش دور بودم ؛ دور بودم ؟ آره حتما دور بودم ، محاله من بهش زده باشم . عجیبه ! اونقد این ماجرا را برا خودم و آقا تکرار کردم که خودم هم دو به شک شدم . من فقط دیدم که پرت شد . شاید هم درست ندیدم از قبل پرت شده بود . من حتا نفهمیدم پژوه یا سمند ! زدم کنار و آقا رو بیدار کردم . آقا پیاده شد پشت به من و تانکر اول خودشُ سبک کرد بعد چرخید سمت ما و پایینُ نگاه کرد گفت : " محاله کسی زنده مونده باشه ما هم بریم کمک فقط خودمونو انداختیم تو هچل ! " رفتیم که سوار شیم ، ماشین پلیس کنارمون ایستاد . تانکر بزرگ ما نذاشت پلیس اون پایینُ ببینه . آقا مابین من و پلیس موند و دستپاچه گفت : " نه نه جناب سروان مشکلی نیست ، داریم راه می افتیم . " توی راه آقا به در و دیوار می زد که کارشو تایید کنم ، غر می زد ، حرص می خورد ، موعظه می کرد . می گفت : حالا بیا و ثابت کن این غول بیابونی ما بهش نزده ! بی فایده بود نتونست سکوتمُ بشکنه . حالا که گذشته ، اینهم از روزنه ها یکی یکی دارن کیپ می شن ! اما خودم هم بی تقصیر نبودم ، خوب می دونم نیمی از دق دلی و عقده آقا سر سکوت و بی محلی اون شب بود ؛ من هم کم غد نبودم ! گفت : " آهسته برو آهسته بیا گربه هه شاخت نزنه " ساکت بودم مث سنگ یه هو زنگ موبایلش زد تو اون سکوت برزخی .
    گفتم : " عیالتونه آقا " خنده رو لبش اومد ، اما از اصولش کوتاه نیومد گفت : " بزن رو بلند گو بینم چه مرگشونه نصف شبی ! " صدای زنش می لرزید " کجایییی تو ؟ احسان امروز رها رو برد دانشگاه ، سر شب راه افتاده هنو برنگشته خیییلی دیر ... " کنار کشیدن ناگهانی ، قیژ ترمز و هوار - یا قمر بنی هاشم - موبایلو از دستم پرت کرد کف . پلیسه گفت : " خوشبختانه هنوز نبض داره اما خون زیادی ازش رفته خدا کنه تا بیمارستان دوام بیاره ! " اما نیاورد ! شاید کم کم به آقا هم حق بدم اونهم یه آدمه مث بقیه حقش این نبود ، گناهی نکرده اگر بیشتر از دیگرون به فکر خودش بوده باشه و سراغ دردسر نرفته باشه . اما بعدش همه چی رو خراب کرد ؛ آقا اونقد به خودش زیادی حق داد که این جنایتُ گذاشت رو دست خودش ، شاید جنایتای بعدی رو هم ؛ کسی چه می دونه !
    می گفت : " تو می دونستی احسان تو جاده اس تو و اون تلفنی از هم خبر داشتین ! ؟ " اونقد این سوال پرسید تا آخرش مُغور اومدم که : " آره می دونستم قراره رها رو ببره دانشگاه . " اما هیچ قسمی بهش ثابت نکرد که اون لحظه چیزی بادم نبود و یه در صد هم احتمال نمی دادم احسان اون زیر باشه . آقا بعدا ً مدعی شد من گفتم یه پژو پرت شده پایین ، من که مطمئنم نگفتم اگه هم کسی گفته خودش بوده ! یعنی واقعا اگه می دونستم سمندِ احسان اون پایینه به آقا می گفتم ؟
    تف ف ف به این شک لا مروت ؛ شرف آدمو زیر سئوال می بره!
    آآآخ اینجا چقد سنگین شد ! هر چند هنو هم سنگینتر از فشار دیروز نی ؛ وقتی آقا گیرم ا نداخته بود بین دیوار گاراژ و تانکر بزرگ و با تمام نفرتش گاز می داد ! اه ه ه این هم آخرین روزنه کیپ شد و تموم !

    فاطمه دریکوند
    ویرایش توسط شیدا : 13-11-15 در ساعت 23:37

  12. 4 کاربر مقابل از فیروزه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (13-11-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  13. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط هدی صدر نمایش پست ها
    «سوء تفاهم»
    پسر دختر را می بیند با هم قدم می زنند، با بقیه در میان می گذارند ، دختر چادری است از آنها که مانتوی گشاد دست و پاگیر می پوشد ، حلقه ای ردو بدل می شود .
    پسر کار می کند ، اولین کادو یش را به دختر تقدیم می دارد ، یک تونیک آبی رنگ ، که مجبور نباشد زیر چادر مانتوی بلند دست و پا گیر بپوشد
    دختر هدیه را می پذیرد ؛ مقابل آینه ی قدی امتحان می کند ، می پرد یک روسری همرنگش می خرد تا ست شوند ، چرخی در اتاق می زند و مطابق با لباسش آرایش می کند
    قرار است همدیگر را ببینند، دختر تیپ آبی می زند ، و زودتر از پسر سر قرار حاضر می شود
    پسر می آید با یک دسته گل دختر را نمی یابد ، دختر برایش دست تکان می دهد. پسر به محض دیدنش ، مبهوت می شود، گرد گلها به زمین نرسیده پخش می شوند.
    دختر نزدیک می شود پسر دور ، دختر دسته گل را بر می دارد و پسر را صدا می زند ، پسر بی اعتنا به دختر می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند .
    اکثر نوشته هاتون قشنگ و کوتاه بود. من از مختصر و مفید بودنشون خیلی خوشم اومد. مخصوصا این متن بالا. البته خوبی های دیگه ای هم داشتن که من زیاد بلد نیستم بیان کنم.
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  14. 4 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (14-11-15), صبا (16-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15), پریسا (30-12-15)

  15. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 9 ثانيه
    " سراب "

    خسته بودم از روز های تکراری.خیال میکردم امروز روز متفاوت خوبیست.چون از همان لحظه ای که خانه رو ترک کردم تا لحظه برگشتن بر خلاف روزهای گذشته، یکی پس از دیگری اتفاقات خوبی برای می افتادم.ماشین ها زود سوارم میکردند و بدون کرایه مرا به مقصد میرساندند.از همه مهمتر امروز بعد از مدتی طولانی کسی را که دوستش دارم دیدم و چتد ساعتی با یکدیگر حرفهای عاشقانه زدیم.امیدی در دلم زنده شد.هوسم فروکش شده بود.انگار امروز روزیست که مرا به او میرساند.امروز روزیست که به زندگی بی عشق و بی معشوق پایان میدهد. امروز روز زندگی و پایان مردگیست.
    لحظاتی که با او بودم انگار خواب میدیدم. وقتی زندگی انسان سخت میشود، خوشی ها باور نمیشود یا اصلا دیده نمیشود ، مانند یک سراب.
    در راه برگشت به خانه وقتی از ماشین پیاده شدم، صدای عجیبی از کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت شنیدم. دوست نداشتم توجه کنم تا مرا از خوشی هایم دور کند.اما مقاومت بی فایده بود و تمام افکار گریختند.به خاطر دیواری که پیش رویم قرار داشت،داخل کوچه را نمیدیدم.به سرعت گامهایم افزودم.پس از آنکه از پس دیواری که جلوی چشمم بود بیرون آمدم با صحنه ای هولناک که در آن شرایط انتظارش را نمیکشیدم مواجه شدم.
    بچه ای 7-8 ساله، به روی زمین خفته.گویا ماشین سنگینی که آنطرف بود از روی سرش رد شده بود.آرام آرام نزدیک شدم.امیر محمد پسر دوست داشتنی همسایه مانند شاخه گل سرخی به روی زمین افتاده بود. بدنش سالم بود و مغزش متلاشی شده بود.مادرش در کنارش زجه میزد.باز هم مرگ مرا شکه کرد.روح لطیف من طاقتش را نداشت.نزدیک شدم و گریه کنان لباسم در آوردم و به رویش انداختم و به این فکر میکردم که:چرا؟حالا که روزگار آبستن عشق نیست،من و این نبض خط خطی و این سراب لعنتی،حرامم باد هوسی که سوی تو میکشاندم...
    ویرایش توسط عقل سرخ : 14-11-15 در ساعت 17:12
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  16. 5 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (14-11-15), صبا (16-11-15), s.tohidi (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15), پریسا (30-12-15)

  17. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 37 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 42 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط عقل سرخ نمایش پست ها
    " سراب "

    خسته بودم از روز های تکراری.خیال میکردم امروز روز متفاوت خوبیست.چون از همان لحظه ای که خانه رو ترک کردم تا لحظه برگشتن بر خلاف روزهای گذشته، یکی پس از دیگری اتفاقات خوبی برای می افتادم.ماشین ها زود سوارم میکردند و بدون کرایه مرا به مقصد میرساندند.از همه مهمتر امروز بعد از مدتی طولانی کسی را که دوستش دارم دیدم و چتد ساعتی با یکدیگر حرفهای عاشقانه زدیم.امیدی در دلم زنده شد.هوسم فروکش شده بود.انگار امروز روزیست که مرا به او میرساند.امروز روزیست که به زندگی بی عشق و بی معشوق پایان میدهد. امروز روز زندگی و پایان مردگیست.
    لحظاتی که با او بودم انگار خواب میدیدم. وقتی زندگی انسان سخت میشود، خوشی ها باور نمیشود یا اصلا دیده نمیشود ، مانند یک سراب.
    در راه برگشت به خانه وقتی از ماشین پیاده شدم، صدای عجیبی از کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت شنیدم. دوست نداشتم توجه کنم تا مرا از خوشی هایم دور کند.اما مقاومت بی فایده بود و تمام افکار گریختند.به خاطر دیواری که پیش رویم قرار داشت،داخل کوچه را نمیدیدم.به سرعت گامهایم افزودم.پس از آنکه از پس دیواری که جلوی چشمم بود بیرون آمدم با صحنه ای هولناک که در آن شرایط انتظارش را نمیکشیدم مواجه شدم.
    بچه ای 7-8 ساله، به روی زمین خفته.گویا ماشین سنگینی که آنطرف بود از روی سرش رد شده بود.آرام آرام نزدیک شدم.امیر محمد پسر دوست داشتنی همسایه مانند شاخه گل سرخی به روی زمین افتاده بود. بدنش سالم بود و مغزش متلاشی شده بود.مادرش در کنارش زجه میزد.باز هم مرگ مرا شکه کرد.روح لطیف من طاقتش را نداشت.نزدیک شدم و گریه کنان لباسم در آوردم و به رویش انداختم و به این فکر میکردم که:چرا؟حالا که روزگار آبستن عشق نیست،من و این نبض خط خطی و این سراب لعنتی،حرامم باد هوسی که سوی تو میکشاندم...
    خوب بود، این که قابل پیشبینی نبود ویژگی مثبتش بود. در مورد محتوا که بحثی نیست و عالیه
    اما چند نکته رو رعایت کنی بهتر میشه، مثلا ویرایشش کنی تا مشکلی تایپی و ویرایشی نداشته باشه
    اولش باید بهتر پرداخت بشه، یعنی این که گفتی "با کسی که دوستش داشتم حرفای عاشقانه زدم" این داستانی نیست، چون توی داستان باید نشون بدی، نه این که تعریف کنی. یعنی به جای این جور تعریف کردن، یه صحنه رو به تصویر بکشی که این رو به مخاطب برسونه.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  18. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    صبا (16-11-15), عقل سرخ (14-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15), پریسا (30-12-15)

  19. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 9 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    خوب بود، این که قابل پیشبینی نبود ویژگی مثبتش بود. در مورد محتوا که بحثی نیست و عالیه
    اما چند نکته رو رعایت کنی بهتر میشه، مثلا ویرایشش کنی تا مشکلی تایپی و ویرایشی نداشته باشه
    اولش باید بهتر پرداخت بشه، یعنی این که گفتی "با کسی که دوستش داشتم حرفای عاشقانه زدم" این داستانی نیست، چون توی داستان باید نشون بدی، نه این که تعریف کنی. یعنی به جای این جور تعریف کردن، یه صحنه رو به تصویر بکشی که این رو به مخاطب برسونه.
    ممنون از نظرات خیلی خوب و سازندت.
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  20. 2 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (14-11-15), صبا (16-11-15)

  21. Top | #41

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    807
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    1 ساعت 55 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    یک قاچ هندوانه نارس

    یک قاچ هندوانه سفید و نارس در آسمان شب آویخته شده، زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می گذرد.
    از پنجره های ساختمان بلندی که سر در آن نوشته اند دریا صدای قاشق و چنگال می آید، از نزدیک ترین پنجره اش به آسمان صدای شادی کودکانی که کیسه های خالی را از هوا پر کرده و به بیرون می اندازند، کیسه ها میان هوای راکد در کام جاذبه ناخوش آیند سقوط به زمین می آیند و کودکان این مسابقه سقوط را به شادی گذاشته اند.
    از کناردست فروشی می گذرم که بساط کتاب کهنه دارد. چند جوان کتاب ها را زیر و رو می کنندو با آب و تاب بحث سیاسی راه انداخته اند.
    کیسه های توی دست هایم را جا به جا می کنم، بادمجان، فلفل سبز، پیاز و صابون. صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    کلید را توی قفل در می چرخانم، چرخشی کوتاه، سرگیجه قفل و هشیاری در و گشوده شدن.
    خانه پر از صدای شادی و پای کوبی است، کیسه ها را روی میز آشپزخانه می گذارم، تلوزیون را خاموش می کنم، شادی به پایان می رسد.
    خوب هست توی این همه صدا خوابش رفته، سمعک ها کنار تختش است، می ایستم و نگاهش می کنم شب هااز سر بی خوابی می نشینم بالای سرش و چروک های صورتش را می شمارم واگر خوابم نرفت موهای سفیدش را می شمارم تا بالاخره خواب می روم.
    هر ماه پسرش که جهان گرد است و هیچ وقت ندیدمش به حساب بانکی حقوقم را واریز می کند.
    نیاز محبت و علاقه نمی آورد فقط شاید عادت بیاورد، انجام کارهای روزانه چه توسط من چه یک ربات! چه اهمیتی دارد که کی انجامشان دهد؟
    قرص ها، سر ساعت! تزریق انسولین توی شکم، فرو کردن شیاف در مقعد، دادن لگن برای اجابت مزاج، پختن غذای بدون نمک و او تمام روز تلوزیون تماشا کند یا توی جایش بچرخد سمت پنجره و خیره به بیرون نگاه کند به ساختمان مخروبه ای که دارد فرو می ریزد.
    من واو تفاوت های زیادی داریم، او یک جای صاف توی صورتش ندارد و من یک چروک، او یک موی سیاه توی سرش ندارد و من یک موی سفید، بیشتر اعضایش مصنوعی شده اند، دندانهایش، سمعکش، عینکش، پلاتین های توی بدنش و من عضو عاریه ای ندارم . اما یک وجه اشتراک بزرگ ما را عمیقا به هم پیوند داده است، اینکه هر روز ساعتها می نشینیم و از پنجره به ساختمان متروکه ای که در حال فرو ریختن است نگاه می کنیم وهر دوی ما داریم به یک چیز مشترک فکر می کنیم، به یک قاچ هندوانه سفید و نارس.


    صبا سلمان زاده
    با تشکر از داستان خانم عطایی/سلمان زاده (؟) عزیز.
    می شود گفت داستان به نوعی از توصیفات بمباران شده، البته در داستان نویسی اصولا اصراری نیست بر وقوع "اتفاقات" و ایجاد اکت های نمایشی
    اما به شرطی که "لحظه های ناب" ـی در کار اتفاق بیفتد. ایجاد این لحظه های ناب در میان کلمات نیاز به فضایی برای نفس کشیدن دارد.
    و به نظر من به خاطر حجم بالای توصیفات نسبت به حجم کل متن، این فضا خفه شده و لحظه ی ناب نتوانسته اتفاق بیفتد.
    نام داستان "هندوانه نارس". تشبیه ماه سفید به هندوانه نارس انتخابی نو و خلاقانه،و یک نکته ی مثبت هست.
    اما زمانی که در پایان دوباره به این هندوانه، یا ماه اشاره می شود، این سوال ایجاد می گردد که نقش هندوانه ی نارس در داستان چیست؟
    حضور ماه در داستان چه تاثیری دارد که نبودنش آن را ناقص کند؟ چه چیزی در ماه هست که موجب می شود دو شخصیت حاضر در خانه، به ماه "فکر" کنند؟
    آیا ماه در این جا یک نماد است؟ برای پاسخ به این سوالات نیاز به داده های بیش تری از داستان داریم.از این رو،این سوالات بی پاسخ می ماند و این طور به نظر می رسد که هدف نویسنده از "فکر کردن دو کاراکتر به ماه" تنها جنبه ی زیبایی شناختی داستان باشد که... به نظر دلیل کافی نمی آید.

    تشبیه ضمیر ناخودآگاه هم به چاه عمیق بسیار خوب بود. اما یک نکته ی کوچک! این جا به علامت گذاری و یا جابه جایی کوچک هست تا جمله درست معنا شود:
    صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخودآگاه ، یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    یا
    صابون برای شستن و بردن آلودگی به آن چاه عمیق و تصور پاک شدن، ضمیر ناخودآگاه.
    ما دو انسانیم،جنسیت یعنی چه؟
    نویسنده وبلاگ گربه ایرانی.

  22. 3 کاربر مقابل از گربه ی ایرانی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (15-11-15), شیدا (15-11-15), صبا (16-11-15)

  23. Top | #42

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    ممنون بابت تمام لحظه های قشنگی که به من هدیه کردید و چشمای نازتونو روی واژه هام گردوندید امیدوارم همه تون جز مشاهیر ادبی ایران و جهان بشوید که بعضا هستید و باعث افتخاره برای شما نوشتن و نوشته های شما رو خوندن
    سرسبزی قلمهاتون آرزوی منه
    هدی صدر

  24. 4 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (15-11-15), شیدا (15-11-15), صبا (16-11-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  25. Top | #43

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فیروزه نمایش پست ها
    سرّ نی
    مهربونم کارتو دوست داشتم فوق العاده زیاد!
    ویرایش توسط شیدا : 15-11-15 در ساعت 20:16

  26. 2 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (15-11-15), صبا (16-11-15)

  27. Top | #44

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    811
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    83
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    4 ساعت 13 دقيقه 10 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    16 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فیروزه نمایش پست ها
    سرّ نی
    آفرین
    ویرایش توسط شیدا : 15-11-15 در ساعت 20:17

  28. 3 کاربر مقابل از هدی صدر عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (15-11-15), شیدا (15-11-15), صبا (16-11-15)

  29. Top | #45

    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    780
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    2
    تشکر تشکر کرده 
    25
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    1 ساعت 24 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط گربه ی ایرانی نمایش پست ها
    با تشکر از داستان خانم عطایی/سلمان زاده (؟) عزیز.
    می شود گفت داستان به نوعی از توصیفات بمباران شده، البته در داستان نویسی اصولا اصراری نیست بر وقوع "اتفاقات" و ایجاد اکت های نمایشی
    اما به شرطی که "لحظه های ناب" ـی در کار اتفاق بیفتد. ایجاد این لحظه های ناب در میان کلمات نیاز به فضایی برای نفس کشیدن دارد.
    و به نظر من به خاطر حجم بالای توصیفات نسبت به حجم کل متن، این فضا خفه شده و لحظه ی ناب نتوانسته اتفاق بیفتد.
    نام داستان "هندوانه نارس". تشبیه ماه سفید به هندوانه نارس انتخابی نو و خلاقانه،و یک نکته ی مثبت هست.
    اما زمانی که در پایان دوباره به این هندوانه، یا ماه اشاره می شود، این سوال ایجاد می گردد که نقش هندوانه ی نارس در داستان چیست؟
    حضور ماه در داستان چه تاثیری دارد که نبودنش آن را ناقص کند؟ چه چیزی در ماه هست که موجب می شود دو شخصیت حاضر در خانه، به ماه "فکر" کنند؟
    آیا ماه در این جا یک نماد است؟ برای پاسخ به این سوالات نیاز به داده های بیش تری از داستان داریم.از این رو،این سوالات بی پاسخ می ماند و این طور به نظر می رسد که هدف نویسنده از "فکر کردن دو کاراکتر به ماه" تنها جنبه ی زیبایی شناختی داستان باشد که... به نظر دلیل کافی نمی آید.

    تشبیه ضمیر ناخودآگاه هم به چاه عمیق بسیار خوب بود. اما یک نکته ی کوچک! این جا به علامت گذاری و یا جابه جایی کوچک هست تا جمله درست معنا شود:
    صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخودآگاه ، یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    یا
    صابون برای شستن و بردن آلودگی به آن چاه عمیق و تصور پاک شدن، ضمیر ناخودآگاه.
    ممنون از وقتی که برای مطالعه این کار گذاشتید. شاد باشید

  30. 2 کاربر مقابل از صبا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (16-11-15), گربه ی ایرانی (19-11-15)

صفحه 3 از 9 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1