صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 456789
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 128 , از مجموع 128
  1. Top | #121

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 13 ساعت 58 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    داستان آخرین و بذارم
    به نظرت
    خوبه
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    پریسا (14-01-16)

  3. Top | #122

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    خوبه
    ارسال کردم
    باید تایید شه

  4. Top | #123

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 13 ساعت 58 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    ارسال کردم
    باید تایید شه
    دوباره بفرستید
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  5. Top | #124

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    دوباره بفرستید
    دوباره فرستادم ولی نیومد

  6. Top | #125

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    842
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    5
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    26 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    بسم الله
    داستان توفّی

    _ آقای بیجاری امروز مثل این که کسلید؟!
    «احمد علی خان بیجاری» پشت میزش نشسته بود. کت خاکستری رنگی به تن داشت. قیافه اش گرقته بود و یک دسته از موهای جوگندمی اش پایین ریخته و به پیشانی عرق کرده اش چسبیده بود.
    _ بچه ام مریض است. حواسم جمع نیست...امانم رو بریده.
    _ چرا؟ خدا بد نده آقای بیجاری؟
    بیجاری دستمالی از کت اش در آورد و عرق پیشانی اش را پاک کرد. آهی کشید و گفت: «سرماخوردگی»
    _ سرماخوردگی؟؟ چجور سرماخوردگی ای؟ نوع خاصیه؟ خطرناکه؟
    _ خیر، دکترش که گفت مشکلی نیست، سرماخوردگی اش عادیه. ولی...
    بیجاری با نگاه عاقل اندر سفیه مخاطبش، جمله اش را خورد و گفت: «خوب بگذریم، امرتون؟»
    در میان نگاه های خیره و تعجب کرده ارباب رجوع، کارش را راه انداخت و پس از خروج اش، به سرعت گوشی تلفن رو برداشت و پس از کمی تامل، شماره ها را وارد کرد. در انتظار، میان بوق های تلفن،به کاغذ های سفیدی که از پره های دریچه کولر بدون حرکت آویزان بودند، خیره شد. برای چندمین بار در امروز، عرق پیشانی اش را گرفت: «ای بابا...چرا تلفنو جواب نمیده این زن؟ نکنه اتفاقی....»
    _ الو...سلام احمد...امروز برای بار بیستمه که زنگ میزنی....خسته ام کردی. اگه گذاشتی به کارام برسم. بله بگو؟ نه نمیخواد بگی! خودم میدونم چی میخوای بگی، حال محمد چطوره؟ هیچی..حال محمد بهتره...یعنی بدتر نشده. خوب حالا اگه امر دیگه ای نداری من برم هزارتا کار ریخته سرم....شبم میای لیست خریدا یادت نره ها...آلبالو رو هم بهشون اضافه کن...خداحافظ.
    بیجاری با لبانی غنچه شده در میان بوق ممتد تلفن، جمله نا تمام خود را کامل کرد:«....افتاده؟!»
    همان لحظه در اتاق با تقه ای باز شد و «ناصر نجفی» همکار بیجاری با قیافه ای بشاش با پوشه ای در دست وارد اتاق شد.
    _ سلام بر احمدعلی خان بیجاری گل و گلاب...چطوری خان؟
    _ سلام ناصر، بیخیال...امروز اصلا حوصله شوخی ندارما....کارت رو بگو.
    نجفی ناخودآگاه به نشانه تسلیم دستش را بالا آورد و گفت: «ببین احمدعلی خان...اینکه خانی درست ولی باید با رعیت درست رفتار کنی. حالا بگو ببینم چی شده که از صبح اعصاب نداری؟»
    بیجاری با کمی تردید به نجفی نگاه کرد و گفت: در مورد محمده....سرما خورده....نگرانم.
    _ ببین احمد جان، خدا مادرت رو بیامرزه ولی دیگه علم پیشرفت کرده. تو هم هر سری محمد مریض میشه، مخصوصا سرماخوردگی، نگران میشی. بدبختی اینجاس که بابت قضیه تو نمیشه گفت کی با سرماخوردگی مرده؟
    بیجاری نگاه تیزی به نجفی کرد و با عصبانیت گفت: «علم؟ دل به همین علم خوش کردم که مادرم مرد.»
    نجفی که میدونست اگه اشتباه بیجاری رو تصحیح کنه، با این شرایط بحث سنگینی در پیش خواهند داشت، گفت: «آره...خب حالا بیخیال...ایشالله که محمد هم سریع خوب میشه... منم برم به کارام برسم، فعلا.» و با پوشه ای بدون کم و کاست از اتاق خارج شد.
    بیجاری وقتی تنها شد،کشوی سمت راست میزش را باز کرد. چندین برگه را جابجا کرد و از زیر آنها قرآن کوچکی بیرون آورد. به حالت اتفاقی بین کتاب را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
    « هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ ‏» (1)
    *********

    (1): «خدا آن ذاتي است كه شما را از گِل آفريده است ؛ سپس ( براي زندگي هر يك از شما ) زماني را تعيين كرده است ( و با مرگ شخص پايان ميپذيرد ) و زمان معيّن ( فرا رسيدن رستاخيز ) را تنها خدا ميداند و بس . سپس شما ( افراد مشرك ، درباره آفرينندهاي كه انسان را از اين اصل ناچيز يعني گِل آفريده است و او را تكامل بخشيده است ) شكّ و ترديد به خود راه ميدهيد .»‏ (سوره انعام- آیه 2)

    منصور پیربالائی

  7. 2 کاربر مقابل از cafejavan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (18-01-16), پریسا (18-01-16)

  8. Top | #126

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    842
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    5
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    26 دقيقه 11 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    بسم الرب
    40 سال تنهایی

    داخل مترو فکر بارور می شود. به خاطر حرکت و همسفرهای زیاد،باریک بینی مسافران در زیر خیابان ها و زیر پی ساختمان های بلند شدید می شد. ذهن رضا نیز به طرز غریبی تحریک شده بود. به جنب و جوشی که اطرافش داخل مترو بود، نگاه کرد و با خودش گفت: «زندگی در داخل مترو جریان دارد.» کوله اش را طبق عادت هر سه شنبه از سنگینی بر روی زمین گذاشت. مغزش بدون توجه به حساس بودنش ازین در به آن در می زد. اول در مورد فیزیک، سیب سرخ نیوتون، وزن حدودی مترو، دختر همسایه و آش نذری اش فکر کرد. دو خواب را به یاد آورد. در یکی از آنها کودکی مرتب به ساق پای او لگد میزد. و در دیگری پیرمردی را می دید که مرتب به زبان ناآشنایی صحبت میکند ولی او فقط لحن نصیحت وار پیرمرد را متوجه میشد. هر دو خواب دردناک بودن و از هیچکدام هم نتیجه ای نمیتوانست بگیرد.
    به بررسی همسفرانش مشغول شد. چند صندلی آنورتر پسر و دختری تقریبا همسن خودش به آرامی در حال صحبت بودن. دختر جوان هر چند وقت یک بار آهسته می خندید که موجب جلب توجه دیگر مسافران به خودش میشد.
    «نیگا نیگا...بیبین چجوری دارن تو روز روشن با هم ....خجالتم نمیکشن...معلوم نیست دارن کجا میرن؟!»
    به مردی که در سمت راستش نشسته بود و به آرامی این جمله را در گوشش زمزمه می کرد نگاه کرد. سعی کرد در موردش قضاوتی نکند و بیخیال باشد.
    «آقا یه فال بخر ازم...درسام مونده...باید همه اینارو بفروشم تا بتونم درسامو بخونم...آقا تورو خدا....»
    این جملات را کودک 9 ساله ای می گفت که در دست، ریاضی سوم راهنمایی را داشت.

    "سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود
    نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود"

    همچنان که کاغذ فال را مچاله می کرد با خودش گفت: « تو فال هم درس و مشق بیخیال ما نمی شه»
    مترو در ایستگاه ایستاد. مسافران با یکدیگر تعویض شدن و جا را به تازه نفس ها دادن. در کنار مسافران ورودی،پیرمردی نظر رضا را به خود جلب کرد. پیرمرد به محض ورود،روی صندلی مقابلش نشست. رضا هر چقدر در قیافه پیرمرد دقت می کرد بیشتر متعجب می شد. قیافه پیرمرد بیش از حد برایش آشنا بود...هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر دور میشد. به اجزای صورت پیرمرد با دقت نگاه کرد.
    چشمان مشکی رنگی که پشت قاب شیشه ای عینک،پیری رو بیشتر تو چهره اش نشون می داد. موهای سفیدی که تقریبا غیر از پس و دور سرش ریخته بود.خطوط زیاد پیشونیش، نشان از فشار سنگین زندگی بود که از این طریق خودنمایی می کرد.
    نا امید چشم از پیرمرد برداشت و به قیافه خودش تو شیشه سیاه مقابلش نگاه کرد. چندیدن بار نگاهش را از تصویر خودش در شیشه، به پیرمرد و برعکس جابجا کرد.
    نمیخواست قبول کنه که آن شخص، خودش است. انگار که در مقابل آینه ای نشسته بود که قیافه افراد را پس از گذشت 40 سال نشون می داد.
    پیرمرد قطعا بیشتر از 60 سال سن نداشت ولی خیلی شکسته تر نشون می داد. به دستاش نگاه کرد؛ با دستای چروکیده اش پلاستیکی که داخل اش ظرف غذایی بود نگه داشته بود. یعنی شغلش چی بود که باید تا این سن هم کار می کرد. دستان پینه بسته اش نشانگر یک معلم فیزیک نبود.
    «کاملا طبیعیه....با این وضعیت درس خوندن عمرا به آخرش برسم و مدرکو بگیرم....پس حتما وارد بازار کار شدم. ولی چرا اینقد دیر؟! پس کی قراره خونه نشین بشم و استراحت کنم؟ یعنی بچه ای ندارم که به جای من کار کنه و خرجیمو بده؟»
    رضا این جملات رو با خودش می گفت و سعی کرد به این موضوع که بچه هاش اونو به حال خودش ول کردن، فکر نکنه. هر سوالی که از خودش می پرسید، جوابش را تو چشمای غمگین پیرمرد می دید. تو این 40 سال چه اتفاقایی براش افتاده؟
    به این فکر کرد که آیا ازدواج کرده و ناگهان خود را نشسته بروی سنگ قبری، در چشمان پیرمرد دید.
    پیرمرد سرشو بلند کرد و با چشمانمی خیس به چشمان رضا خیره شد. مثل اینکه اون هم 40 سال قبل خودش رو در رضا می دید.
    "ایستگاه پایانی، مسافران محترم ایستگاه پایانی می باشد....."
    و هجوم جمعیتی که این 40 سال تنهایی را زیر پاهایش له می کرد.

    منصور پیربالائی

  9. کاربر مقابل از cafejavan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (18-01-16)

  10. Top | #127

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.50
    نوشته ها
    6,427
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,052
    تشکر تشکر شده 
    2,910
    تشکر شده در
    1,284 پست
    آنلاين
    3 ماه 3 Weeks 5 روز 13 ساعت 58 دقيقه 59 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 3 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط cafejavan نمایش پست ها
    بسم الله
    داستان توفّی

    _ آقای بیجاری امروز مثل این که کسلید؟!
    «احمد علی خان بیجاری» پشت میزش نشسته بود. کت خاکستری رنگی به تن داشت. قیافه اش گرقته بود و یک دسته از موهای جوگندمی اش پایین ریخته و به پیشانی عرق کرده اش چسبیده بود.
    _ بچه ام مریض است. حواسم جمع نیست...امانم رو بریده.
    _ چرا؟ خدا بد نده آقای بیجاری؟
    بیجاری دستمالی از کت اش در آورد و عرق پیشانی اش را پاک کرد. آهی کشید و گفت: «سرماخوردگی»
    _ سرماخوردگی؟؟ چجور سرماخوردگی ای؟ نوع خاصیه؟ خطرناکه؟
    _ خیر، دکترش که گفت مشکلی نیست، سرماخوردگی اش عادیه. ولی...
    بیجاری با نگاه عاقل اندر سفیه مخاطبش، جمله اش را خورد و گفت: «خوب بگذریم، امرتون؟»
    در میان نگاه های خیره و تعجب کرده ارباب رجوع، کارش را راه انداخت و پس از خروج اش، به سرعت گوشی تلفن رو برداشت و پس از کمی تامل، شماره ها را وارد کرد. در انتظار، میان بوق های تلفن،به کاغذ های سفیدی که از پره های دریچه کولر بدون حرکت آویزان بودند، خیره شد. برای چندمین بار در امروز، عرق پیشانی اش را گرفت: «ای بابا...چرا تلفنو جواب نمیده این زن؟ نکنه اتفاقی....»
    _ الو...سلام احمد...امروز برای بار بیستمه که زنگ میزنی....خسته ام کردی. اگه گذاشتی به کارام برسم. بله بگو؟ نه نمیخواد بگی! خودم میدونم چی میخوای بگی، حال محمد چطوره؟ هیچی..حال محمد بهتره...یعنی بدتر نشده. خوب حالا اگه امر دیگه ای نداری من برم هزارتا کار ریخته سرم....شبم میای لیست خریدا یادت نره ها...آلبالو رو هم بهشون اضافه کن...خداحافظ.
    بیجاری با لبانی غنچه شده در میان بوق ممتد تلفن، جمله نا تمام خود را کامل کرد:«....افتاده؟!»
    همان لحظه در اتاق با تقه ای باز شد و «ناصر نجفی» همکار بیجاری با قیافه ای بشاش با پوشه ای در دست وارد اتاق شد.
    _ سلام بر احمدعلی خان بیجاری گل و گلاب...چطوری خان؟
    _ سلام ناصر، بیخیال...امروز اصلا حوصله شوخی ندارما....کارت رو بگو.
    نجفی ناخودآگاه به نشانه تسلیم دستش را بالا آورد و گفت: «ببین احمدعلی خان...اینکه خانی درست ولی باید با رعیت درست رفتار کنی. حالا بگو ببینم چی شده که از صبح اعصاب نداری؟»
    بیجاری با کمی تردید به نجفی نگاه کرد و گفت: در مورد محمده....سرما خورده....نگرانم.
    _ ببین احمد جان، خدا مادرت رو بیامرزه ولی دیگه علم پیشرفت کرده. تو هم هر سری محمد مریض میشه، مخصوصا سرماخوردگی، نگران میشی. بدبختی اینجاس که بابت قضیه تو نمیشه گفت کی با سرماخوردگی مرده؟
    بیجاری نگاه تیزی به نجفی کرد و با عصبانیت گفت: «علم؟ دل به همین علم خوش کردم که مادرم مرد.»
    نجفی که میدونست اگه اشتباه بیجاری رو تصحیح کنه، با این شرایط بحث سنگینی در پیش خواهند داشت، گفت: «آره...خب حالا بیخیال...ایشالله که محمد هم سریع خوب میشه... منم برم به کارام برسم، فعلا.» و با پوشه ای بدون کم و کاست از اتاق خارج شد.
    بیجاری وقتی تنها شد،کشوی سمت راست میزش را باز کرد. چندین برگه را جابجا کرد و از زیر آنها قرآن کوچکی بیرون آورد. به حالت اتفاقی بین کتاب را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
    « هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ ‏» (1)
    *********

    (1): «خدا آن ذاتي است كه شما را از گِل آفريده است ؛ سپس ( براي زندگي هر يك از شما ) زماني را تعيين كرده است ( و با مرگ شخص پايان ميپذيرد ) و زمان معيّن ( فرا رسيدن رستاخيز ) را تنها خدا ميداند و بس . سپس شما ( افراد مشرك ، درباره آفرينندهاي كه انسان را از اين اصل ناچيز يعني گِل آفريده است و او را تكامل بخشيده است ) شكّ و ترديد به خود راه ميدهيد .»‏ (سوره انعام- آیه 2)

    منصور پیربالائی
    سلام
    خوش اومدید به سایت ما
    داستان قشنگی بود و با این که مشغول کاری بودم، سر از داستان برنداشتم تا تموم شد.
    قلمتون خوبه و تصویر سازی خوبی هم داشت. فقط اون جمله ای که قرمز کردم به نظرم حذف بشه متنتون قشنگ تر میشه. (اینم از بیماری ای که خیال کج به من سرایت داده!!!)
    ای در میان جان من تلقین شعرم می کنی
    گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  11. Top | #128

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    55 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط cafejavan نمایش پست ها
    بسم الرب
    40 سال تنهایی

    داخل مترو فکر بارور می شود. به خاطر حرکت و همسفرهای زیاد،باریک بینی مسافران در زیر خیابان ها و زیر پی ساختمان های بلند شدید می شد. ذهن رضا نیز به طرز غریبی تحریک شده بود. به جنب و جوشی که اطرافش داخل مترو بود، نگاه کرد و با خودش گفت: «زندگی در داخل مترو جریان دارد.» کوله اش را طبق عادت هر سه شنبه از سنگینی بر روی زمین گذاشت. مغزش بدون توجه به حساس بودنش ازین در به آن در می زد. اول در مورد فیزیک، سیب سرخ نیوتون، وزن حدودی مترو، دختر همسایه و آش نذری اش فکر کرد. دو خواب را به یاد آورد. در یکی از آنها کودکی مرتب به ساق پای او لگد میزد. و در دیگری پیرمردی را می دید که مرتب به زبان ناآشنایی صحبت میکند ولی او فقط لحن نصیحت وار پیرمرد را متوجه میشد. هر دو خواب دردناک بودن و از هیچکدام هم نتیجه ای نمیتوانست بگیرد.
    به بررسی همسفرانش مشغول شد. چند صندلی آنورتر پسر و دختری تقریبا همسن خودش به آرامی در حال صحبت بودن. دختر جوان هر چند وقت یک بار آهسته می خندید که موجب جلب توجه دیگر مسافران به خودش میشد.
    «نیگا نیگا...بیبین چجوری دارن تو روز روشن با هم ....خجالتم نمیکشن...معلوم نیست دارن کجا میرن؟!»
    به مردی که در سمت راستش نشسته بود و به آرامی این جمله را در گوشش زمزمه می کرد نگاه کرد. سعی کرد در موردش قضاوتی نکند و بیخیال باشد.
    «آقا یه فال بخر ازم...درسام مونده...باید همه اینارو بفروشم تا بتونم درسامو بخونم...آقا تورو خدا....»
    این جملات را کودک 9 ساله ای می گفت که در دست، ریاضی سوم راهنمایی را داشت.

    "سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود
    نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود"

    همچنان که کاغذ فال را مچاله می کرد با خودش گفت: « تو فال هم درس و مشق بیخیال ما نمی شه»
    مترو در ایستگاه ایستاد. مسافران با یکدیگر تعویض شدن و جا را به تازه نفس ها دادن. در کنار مسافران ورودی،پیرمردی نظر رضا را به خود جلب کرد. پیرمرد به محض ورود،روی صندلی مقابلش نشست. رضا هر چقدر در قیافه پیرمرد دقت می کرد بیشتر متعجب می شد. قیافه پیرمرد بیش از حد برایش آشنا بود...هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر دور میشد. به اجزای صورت پیرمرد با دقت نگاه کرد.
    چشمان مشکی رنگی که پشت قاب شیشه ای عینک،پیری رو بیشتر تو چهره اش نشون می داد. موهای سفیدی که تقریبا غیر از پس و دور سرش ریخته بود.خطوط زیاد پیشونیش، نشان از فشار سنگین زندگی بود که از این طریق خودنمایی می کرد.
    نا امید چشم از پیرمرد برداشت و به قیافه خودش تو شیشه سیاه مقابلش نگاه کرد. چندیدن بار نگاهش را از تصویر خودش در شیشه، به پیرمرد و برعکس جابجا کرد.
    نمیخواست قبول کنه که آن شخص، خودش است. انگار که در مقابل آینه ای نشسته بود که قیافه افراد را پس از گذشت 40 سال نشون می داد.
    پیرمرد قطعا بیشتر از 60 سال سن نداشت ولی خیلی شکسته تر نشون می داد. به دستاش نگاه کرد؛ با دستای چروکیده اش پلاستیکی که داخل اش ظرف غذایی بود نگه داشته بود. یعنی شغلش چی بود که باید تا این سن هم کار می کرد. دستان پینه بسته اش نشانگر یک معلم فیزیک نبود.
    «کاملا طبیعیه....با این وضعیت درس خوندن عمرا به آخرش برسم و مدرکو بگیرم....پس حتما وارد بازار کار شدم. ولی چرا اینقد دیر؟! پس کی قراره خونه نشین بشم و استراحت کنم؟ یعنی بچه ای ندارم که به جای من کار کنه و خرجیمو بده؟»
    رضا این جملات رو با خودش می گفت و سعی کرد به این موضوع که بچه هاش اونو به حال خودش ول کردن، فکر نکنه. هر سوالی که از خودش می پرسید، جوابش را تو چشمای غمگین پیرمرد می دید. تو این 40 سال چه اتفاقایی براش افتاده؟
    به این فکر کرد که آیا ازدواج کرده و ناگهان خود را نشسته بروی سنگ قبری، در چشمان پیرمرد دید.
    پیرمرد سرشو بلند کرد و با چشمانمی خیس به چشمان رضا خیره شد. مثل اینکه اون هم 40 سال قبل خودش رو در رضا می دید.
    "ایستگاه پایانی، مسافران محترم ایستگاه پایانی می باشد....."
    و هجوم جمعیتی که این 40 سال تنهایی را زیر پاهایش له می کرد.

    منصور پیربالائی
    داستانا تون خیلی جالب بود
    یعنی یه حس خاصی داشتن
    خیلی خوش اومدین
    هر چند منم تازه اومدم

  12. کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (18-01-16)

صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 456789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1