صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 128
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    1
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    31
    تشکر تشکر کرده 
    46
    تشکر تشکر شده 
    68
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    1 روز 2 ساعت 33 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 21 ثانيه

    مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد

    بسم الله الرحمن الرحیم

    این موضوع جهت مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد می باشد
    شرکت کنندگان باید آثار خود را در این موضوع قرار بدهند.
    امکان ویرایش آثار تا پایان مهلت ارسال آثار وجود دارد.
    همه اعضا می توانند آثار یکدیگر را نقد کرده و نظر خود را درباره آن ها بیان کنند.

    *** توجه: لطفا پیش از ارسال داستان، مشخصات خود را در موضوع : "اطلاع رسانی مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد" قرار دهید.
    اخبار مربوطه در این موضوع منتشر می شود.

  2. 4 کاربر مقابل از admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (10-10-15), زهرا خوش گفتار (20-11-15), شیدا (08-10-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    1
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    31
    تشکر تشکر کرده 
    46
    تشکر تشکر شده 
    68
    تشکر شده در
    25 پست
    آنلاين
    1 روز 2 ساعت 33 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 21 ثانيه
    فراخوان مسابقه داستان چهارمین جشنواره اندیشه آزاد

    با شروع سال تحصیلی 1395-1394، چهارمین جشنواره اندیشه آزاد در محور های مختلف برگزار می شود.

    موضوع مسابقه:

    این دوره در دو بخش ویژه و بخش آزاد برگزار می شود.
    بخش ویژه این دوره با موضوع کرمان می باشد. موضوع پیشنهادی نیز شهردار کرمان می باشد. (اگر شهردار کرمان بودم، من شهردار کرمان هستم و ...)

    مهلت ارسال آثار:
    مهلت ارسال آثار از پازده مهرماه نود چهار تا پایان اسفندماه نود چهار می باشد. شرکت کنندگان باید آثار خود را از 1394/06/15 تا 1394/12/29 در سایت اندیشه آزاد قراردهند.

    جوایز:
    برگزیدگان این جشنواره به این صورت می باشند:
    نفر اول بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر دوم بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر سوم بخش آزاد (لوح تقدیر و هدیه)

    نفر اول بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر دوم بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    نفر سوم بخش کرمان (لوح تقدیر و هدیه)
    این آثار توسط هیئت داوران انتخاب خواهد شد.
    در بخش دیگر، به برترین آثار از نظر اعضای سایت اندیشه آزاد نیز جوایزی تعلق خواهد گرفت.
    نوع هدیه، با توجه به پشتیبانی مالی و اسپانسر جشنواره متغیر می باشد و در صورت تامین بودجه، جوایز ارزنده ای به نفرات برگزیده تعلق خواهد گرفت.

    نحوه برگزاری:
    این مسابقه در تالارگفتگوی سایت اندیشه آزاد (andisheazad.ir) برگزار می شود. کلیه شرکت کنندگان در این مسابقه باید عضو این سایت شده و آثار خود را در موضوع (تاپیک) مسابقه داستان قرار بدهند. در مدت جشنواره تمامی کاربران سایت می توانند آثار ارسالی را مطالعه کرده و نظرات خود را ارئه نمایند و نویسندگان فرصت اصلاح آثارشان را تا پایان جشنواره دارند.
    پس از اتمام مهلت مسابقه، هیئت داوران آثار ارسالی را بررسی کرده و در دو مرحله نتایج آثار برگزیده را اعلام خواهد کرد.
    همچنین کلیه اعضای سایت می توانند در نظرسنجی شرکت کرده و به آثار منتخب خود رای بدهند.

    شرایط آثار:
    از آن جا که در عمل، تعریفی معتبر، معقول و دقیق و جامع از لحاظ مقبولیت، از قالب داستان کوتاه (از منظر حجم و تعداد کلمات) وجود ندارد، اثر ارسالی تنها باید از لحاظ فرمِ قالب هنری، در محدوده ی داستان کوتاه قرار گیرد. تصمیم گیری در مورد آثاری که در مرز مبهم قالب داستان کوتاه با سایر قالب های ادبیات داستانی قرار دارند، بر عهده ی هیئت داوران خواهد بود.
    شرکت در دیگر جشنواره ها و برگزیده شدن یا مقام آوردن آثار در دیگر جشنواره ها، برای شرکت آثار در این جشنواره هیچ محدودیتی ایجاد نخواهد کرد.
    آثار برگزیده در نشریه و در صورت امکان در کتابی به چاپ خواهد رسید.
    آثار ارسالی نباید پیش از این در هیچ مجله و کتابی منتشر شده باشند.

    یکی از ویژگی های این مسابقه، امکان نقد و نظر کاربران و سایر شرکت کنندگان می باشد و همچنین نویسندگان می توانند بر اساس نقد و نظرات سایرین، آثار خود را اصلاح نمایند.

    دبیر این دوره سرکارخانم فاطمه عطایی، یکی از مدیران اندیشه آزاد می باشند.

    سایت اندیشه آزاد توسط گروه اندیشه آزاد (گروهی از دانش آموختگان دانشگاه تهران) و با حمایت و پشتیبانی کانون اندیشه دانشجوی دانشگاه تهران اداره می شود. این سایت بر اساس طرح و نگرشی ایجاد شده و اهداف مخصوص به خود را دنبال می کند. هر ساله، جشنواره اندیشه آزاد با محور های علمی، شعر، داستان و ... برگزار می شود. اعضای این سایت دانشجویان و فرهیختگان می باشند. بخش شعر و داستان این سایت، با هدف کشف و پرورش استعداد های ادبی دانشجویان به فعالیت خود ادامه می دهد و تا کنون موفق به برگزاری چند مسابقه و پرورش استعداد های شماری از دانشجویان شود و نتیجه این آثار را در کتاب و مجله به چاپ برساند.
    مدیران این سایت از میان اعضای فعال آن انتخاب می شوند و محدودیتی برای مشارکت در مدیریت این سایت وجود ندارد.
    جهت اطلاع بیشتر از نحوه برگزاری مسابقه و جشنواره اندیشه آزاد با مدیر سایت یا دبیر مسابقه تماس بگیرید.

    آدرس ایمیل دبیر مسابقه: fatemeattayi@gmail.com

    شماره تماس دبیر مسابقه: 09135829708

    آدرس ایمیل مدیر سایت: m.sheikh@ut.ac.ir

    شماره تماس مدیر سایت: 09354336628

  4. 5 کاربر مقابل از admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (10-10-15), زهرا خوش گفتار (20-11-15), شیدا (08-10-15), فاطمه عطایی (08-10-15), مشتاق کربلا (21-11-15)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 55 ثانيه
    یک قاچ هندوانه نارس

    یک قاچ هندوانه سفید و نارس در آسمان شب آویخته شده، زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می گذرد.
    از پنجره های ساختمان بلندی که سر در آن نوشته اند دریا صدای قاشق و چنگال می آید، از نزدیک ترین پنجره اش به آسمان صدای شادی کودکانی که کیسه های خالی را از هوا پر کرده و به بیرون می اندازند، کیسه ها میان هوای راکد در کام جاذبه ناخوش آیند سقوط به زمین می آیند و کودکان این مسابقه سقوط را به شادی گذاشته اند.
    از کناردست فروشی می گذرم که بساط کتاب کهنه دارد. چند جوان کتاب ها را زیر و رو می کنندو با آب و تاب بحث سیاسی راه انداخته اند.
    کیسه های توی دست هایم را جا به جا می کنم، بادمجان، فلفل سبز، پیاز و صابون. صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    کلید را توی قفل در می چرخانم، چرخشی کوتاه، سرگیجه قفل و هشیاری در و گشوده شدن.
    خانه پر از صدای شادی و پای کوبی است، کیسه ها را روی میز آشپزخانه می گذارم، تلوزیون را خاموش می کنم، شادی به پایان می رسد.
    خوب هست توی این همه صدا خوابش رفته، سمعک ها کنار تختش است، می ایستم و نگاهش می کنم شب هااز سر بی خوابی می نشینم بالای سرش و چروک های صورتش را می شمارم واگر خوابم نرفت موهای سفیدش را می شمارم تا بالاخره خواب می روم.
    هر ماه پسرش که جهان گرد است و هیچ وقت ندیدمش به حساب بانکی حقوقم را واریز می کند.
    نیاز محبت و علاقه نمی آورد فقط شاید عادت بیاورد، انجام کارهای روزانه چه توسط من چه یک ربات! چه اهمیتی دارد که کی انجامشان دهد؟
    قرص ها، سر ساعت! تزریق انسولین توی شکم، فرو کردن شیاف در مقعد، دادن لگن برای اجابت مزاج، پختن غذای بدون نمک و او تمام روز تلوزیون تماشا کند یا توی جایش بچرخد سمت پنجره و خیره به بیرون نگاه کند به ساختمان مخروبه ای که دارد فرو می ریزد.
    من واو تفاوت های زیادی داریم، او یک جای صاف توی صورتش ندارد و من یک چروک، او یک موی سیاه توی سرش ندارد و من یک موی سفید، بیشتر اعضایش مصنوعی شده اند، دندانهایش، سمعکش، عینکش، پلاتین های توی بدنش و من عضو عاریه ای ندارم . اما یک وجه اشتراک بزرگ ما را عمیقا به هم پیوند داده است، اینکه هر روز ساعتها می نشینیم و از پنجره به ساختمان متروکه ای که در حال فرو ریختن است نگاه می کنیم وهر دوی ما داریم به یک چیز مشترک فکر می کنیم، به یک قاچ هندوانه سفید و نارس.


    صبا سلمان زاده
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  6. 5 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ابوالفضل (10-10-15), حجت (07-11-15), شیدا (08-10-15), عقل سرخ (06-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 55 ثانيه
    سنگ ها بر زمین می افتند

    چراغ مهتابی را روشن می کنم، نور خام سفیدش روی سرم می ریزد، می ایستم رو به روی آیینه به تماشای آنی که من نامیدندش، چین پیشانی ام دویده تا انتهای شقیقه، نقطه ته خط.
    قرن بیستم، انسان متمدن، بمب اتم، کشف فضا، پیوند اعضا، شعارهای مزخرفی که حالا هیچ کدامشان نمی توانند مرا به ادامه این زندگی وصل کنند.
    سیستم ایمنی بدنتان برعلیه خودش شورش کرده، نوعی اقدام به خود کشی. این را یکی از دکتر ها گفته بود. علت بیماری شما ناشناخته است و درمانی هم ندارد.
    صدای مفصل های بدنم توی گوشهایم پیچیده، لولاهای زنگ زده آن هم در سی سالگی، تشنه ام! می روم توی آشپزخانه، بطری آب از دستم می افتد، آخ از مچ دستم، خم می شوم بطری را بر دارم، وای از زانوهایم، غده توی سرم هم مثل توپ پینگ پنگ دائم جا عوض می کند ، می روم توی کاناپه دراز می کشم.
    من اینم و آنم، چنینم و چنانم، جبر و اختیار، فعل و انفعال، فاعل و مفعول، خدا و مخلوق، دنیای کوچک و تار، فکر های بیهوده، خوردن و خوابیدن و ویار. افکاری که سی سال تمام نشخوارشان کردم و با تمام وجود بهشان معتاد شده ام و حالا بدنم مثل یک بچه درسخوان هر چه یادش داده ام را دارد تحویلم می دهد.
    سرم روی کوسن مشکی است، کوسنی با قیطون دوزی های طلایی و آیینه های کوچکی که وقتی چشم باز می کنم برقشان زیر نور مهتابی توی چشم هایم می ریزد، چه قیطانهای خوبی و چه آیینه های قانعی و چه زر دوزی هایی که نور خام و سرد مهتابی را چنین زرد و گرم باز تابانده اند زیر پلکهای من و اما من؟
    توی مردمک چشمم لکه ای سیاه پیدا شده که کسی آن را نمی بیند، هر جا را نگاه می کنم لکه هم همانجا می آید، به خصوص وقتی به آسمان نگاه کنم یا به هر چیز سفید رنگ، دیگر باورم شده این لکه بخشی حقیقی از دنیای اطرافم است بخشی از یک دیوار، یک بشقاب، یا صورت یک آدم.
    چشم های دکتر از پشت عینک ضخیمش گرد شده و گفته بود عجیب است خانم، عجیب، سلولهای چشم هایتان علیه خودشان اقدام کرده اند ومن از میان صف طولانی بیماران منتظر گذشته بودم، از میان پیر مرد یک چشمی با عصا، زنی با شکم بر آمده و کودکی که خار گل در چشمش فرو رفته بود و مادر بی تابش چادر به دندان می گزید و من دیدم روی سرامیک سفید راهروی بیماران لکه سیاه جلوتر از من می رفت، روی شکم زن، روی دیوارها و گم شد روی سیاهی چادر زنی که آن را به دندان می گزید.
    امروز چند کیلومتر دور اتاقم پیاده راه رفتم و هر بار رو به روی آیینه ایستادم یک مکث و چرخشی دوباره و کشف هزار باره زوایای این مستطیل کوچک و محاسبه مساحت و محیط و طول و عرض زندگیم و بار هزارم یا هزارو یکم توقفی طولانی رو به روی آیینه که سر گیجه گرفته بود و تصویر تویش داشت فریاد می زد از دست من و خیره نگاهم می کرد و می گفت:
    تمامش کن این پوچی را، این دم و باز دم زورکی را، خودت را کوک زده ای به دنیا وصله ناهمرنگ؟ می ترسی از مرگ؟
    نمی ترسیدم اما این یک مرگ طبیعی نبود زجر کش می شدم، انگار داشتند سنگسارم می کردند اما به جزای کدام خیانت؟
    کاش مسیح دوباره ای پیدا می شد و سنگها بر زمین می افتادند.
    روزها را توی تقویم خط می زنم، زمستان نزدیک است درختها دارند عریان می شوند و آسمان هم پریده رنگ تر، معده ام غذا را پس می زند، پیشتر ها خودم تحریم غذایش می کردم، روی رگهای دستم خطوط کهنه ای به جا مانده از عصیان یک تیغ، دستم را آرام لمس می کنم اما نوازش را پس می زند محبت از خاطرش رفته، رو به روی آیینه می ایستم تصویر داخلش می گوید خائن، خائن به خویشتن، سنگسار.
    مثل مسافری که وقت رفتن تازه می فهمیم دوستش داریم خودم را توی آیینه نگاه می کنم، به نور خام مهتابی فکر می کنم به کوسن طلایی رنگ، تصویر آیینه می پرسد دوستم داری؟
    چیزی نمی گویم، نگاه کافیست، سنگها بر زمین می افتند یا مسیح مقدس.

    صبا سلمان زاده
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  8. 7 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Dostii (28-11-15), حجت (07-11-15), خیالِ کج (14-10-15), شیدا (08-10-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (06-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 55 ثانيه
    بیداری

    خوابم نمی آید، اما باید بخوابم، این هوشیاری آخر من را میکشد ، زن سی و چهار ساله دختر هشت ساله اش را به قتل رساند، افزایش سیزده درصدی آمار طلاق در کشور، در هر دقیقه پنج نفر در جهان خود کشی میکنند، آمار مرگ بر اثر سوء تغذیه در جهان روزانه به ... روزنامه را می اندازم پایین تخت درست کنار سوسکی که چند تکه شده است، یک پا و یک بالش یک طرف افتاده، بقیه اش هم ... زن نظافتچی رویش رفت، بی آنکه خودش هم بفهمد و هنوز هم نمیداند، تا فردا که بیاید امیدوارم مورچه ها برده باشندش، ترجیح میدادم زنده باشد و توی اتاق میان کاغذها و کتابهایم وول بخورد و صدای خش خش کلافه کننده اش مدام توی گوشم باشد تا اینجا روبه روی چشمم چند تکه شده باشد و نتوانم از جایم تکان بخوررم و جمع و جورش کنم، از اینجا کوچک تر پیداست، از روی تختم دارم می بینمش، مثل درمانده ای که از برجی خودش را پرت کرده باشد پایین و دور جنازه اش هیچ کس پیدا نشودو حتی از روی کنجکاوی هم کسی بالای سرش نیاید.
    توی آن برج زد به سرم، آیت کنارم بود، همان موقع که گفت همه چیز تمام شد، می خواستم خودم را بیندازم پایین حتی تجسمش هم کردم شاید هم انداخته بودم و حالا داشتم تماشایش میکردم، خودم را که پایم و یک دستم کنده شده بود و چند تکه شده بودم، من روی برجم روی تختی بلند که به جنازه آن سوسک لعنتی نگاه میکنم، محکومم به دیدنش اما روزنامه را رویش انداختم تا فردا که زن نظافتچی بیاید و ...
    نمی دانم چرا العان باید روی این تخت افتاده باشم، چرا ریاضیاتم از اول هم بد بود؟ محاسبه ارتفاع کم بود، باید بالاتر میرفتم هنوز شش طبقه دیگر مانده بود، گفت مهرت را آورده ام توی محضر طلاق بودیم، آره مهریه ام توی دستهایش بود، یک بغل گل رز، چه احمق بودم من، چرا دفتر طلاق طبقه آخر نبود؟ این منصفانه نیست که ارتفاع دفترهای طلاق از زمین کم باشد، باید کار را همانجا تمام می کردم.
    درد دارم برای همین نمیتوانم ا زجایم تکان بخورم، استراحت مطلق، سرم روی بالشت است گوشم را می چسبانم به بالشت، سینه هایم روی تشک به شکم خوابیده ام، دارم می شنوم، صدای قلبم است که دارد میتپد، پس هنوز دارمش، کاش نبود، کاش جا مانده بود همانجا کف زمین وقتی آمدند جمع وجورم کنند، کاش جا مانده بود، لعنت به تو آیت. مهرم را آورده بودی نمی دانم چه کارش کردی حتما تا حالا خشکیده، همیشه مهر میخشکد.
    خوابم نمی آید، اما باید بخوابم، این هوشیاری آخر من را میکشد، از بس توی جایم دراز کشیدم و خوابیدم دست و پایم ورم کرده، بدنم باد کرده، مثل ماهی مرده ای که روی آب تنگ معلق بماند، اتاقم تنگ است و هوایش مانده، زن نظافتچی که آمد دماغش را گرفت و اول از همه پنجره ها را باز کرد، بوی الکل و دارو توی اتاق پیچیده بود، بوی ادرار مانده می آمد، بوی جنازه آفتاب خورده، گیج بودم، نفهمیدم چکار میکرد، آرام بخشها، قرصهای خواب پشت سرهم، برای فرار از بیداری یا انتحاری دیگر، گیج بودم، فقط میدیدم که هیکل گنده اش را از این ور اتاق به آن ور می کشید و دمپایی های آیت توی پاهایش لق لق می کردند و بعد هم رفت روی آن سوسک، بی آنکه خودش بفهمد، به گمانم داشت همان لحظه گردن کلفتش را می خاراند.
    دست میکشم کنارم، جای او خالی است، نگاهم به گلهای رو تختی است، این چند روز چقدر شمردمشان؟ تا کنارم بود طرح رو تختی را ندیده بودم، فقط او بود، پیشانی بلندش، بینی استخوانی زشتش که من دوستش داشتم، بازوهای تنومندش، موهای جلوی سرش که تازه داشتند میریختند، لعنت به این بیداری، کاش باز هم بخوابم، باید چند تای دیگر از این قرص ها را بخورم، باید خواب بروم، پارچ آب را کنارم گذاشته، یادم آمد گردنش را نمی خاراند داشت پارچ آب را برایم میگذاشت که با دمپاییهای آیت رویش رفت.
    هر دو لج کرده بودیم، اما هیچ کداممان پا پیش نمیگذاشتیم، هر دو به هم بی توجه شده بودیم، به همان راحتی که کار به آنجا کشید میشد کار به جای دیگری بکشد، به یک جای خوب، لعنت، لعنت به چی یا به کی؟ نمیدانم باید یقه یکی را به عنوان مقصر بچسبم تا آرام بگیرم وگرنه میمیرم، خفه میشوم، کاش بخوابم، این بیداری آخر من را میکشد.
    یکی دیگر از این قرصهای خواب را بالا می اندازم، نباید فرصت بیداری به خودم بدهم، هوشیاری من را میکشد، خیلی های دیگر را هم تا حالا کشته است، همه آنهایی را که توی قبرستان ها خوابیده اندیا زیر خاک پوسیده اند همه شان از هوشیاری مرده اند هوشیاری قاتل آدم هاست، خودم دیدم همانطور که ردیف های خالی قبرها پر میشدند گورکنها قبرهای تازه را می کندند، وظیفه شناس مثل مورچه های کارگر، رفته بودند توی گور و بیل هایشان با خاک بیرون می آمد، خودشان هم مدفون شده بودند، گورکن ها توی خواب قبر میکنند و مرده شورها توی خواب مرده میشورند اگر توی بیداری و هوشیاری این کار را بکنند حتما می میرند، هوشیاری قاتل آدم هاست، اما من بیدار بودم، آیت هم، هر دو هوشیار بودیم، وقتی هیکل نحیف نوزادمان را توی گور گذاشتند، دنبال مقصر بودیم، آیت گریه نمیکرد، سینه ام هنوز پر شیر بود، برای مکش در دهانی کوچک و چشمهایی که خیره میشد به نگاهم و آرام بسته میشد هر وقت که در آغوشم بود. دکترها گفته بودند، وقتی هنوز توی تنم بود گفته بودندکه یک مشکلی هست، از قلب نوزاد بود، اما مقصر کی بود؟ من یا آیت؟ خسته بودیم، غمگین، بهانه جو، هر دو مثل هم، مقصر من بودم یا آیت؟
    میدانم که این روزها تنهاست، میداند که این روزها تنهام، دلم بهانه میگیرد که با یکی حرف بزنم، دفتر چه تلفن را باز میکنم ، صفحه اول الف، محل کار آیت، منزل مادر آیت، شماره همراه آیت، ...لعنت به این آیت.
    نگاهم روی حروف می گردد از الف که نه از ب تا ی، چشمهایم را میبندم، نیتی برای یافتن یک هم صحبت و صفحه را باز می کنم و دستم روی شماره ای میرود. پریسا، شماره اش را میگیرم، گوشی را بر می دارد اما حرفی نمی زند این یعنی سر کلاس دانشگاه است و نمی تواند که جواب بدهد، صدای استادش را میشنوم، نظریه داروین بر اساس اینکه انسات از نسل میمون است، گوشی را قطع می کنم، از نسل میمون بودن؟ هیچ موجودی غیر از انسان تاب این همه احساسات را دارد؟ کاش واقعا میمون بودم، حتی یک سوسک .
    از قرصها گیجم اما خوابم نمی رود، همانطور که روی تخت دراز کشیده ام نگاهم می رود روی دیوار، روی پوستر های چند زن هنرپیشه که همه شان مرده انداما هنوز دارند توی عکس هایشان لبخند میزنند و دندانهای سفیدشان را بیرون انداخته اند. دستم روی روتختی میرود، روی گلهایش، میشمارمشان نمیدانم برای بار چندم تا شاید خواب به چشمم بیایدیک گل، دو گل، سه گل، یک بغل گل مهرم بود میشد چند تا شاخه، تا چند بشمارم تا خوابم برود؟ نگاهم روی سوراخ روتختی است درست وسط یک گل، جای آتش سیگار من بود یا آیت، قول داده بودیم ترک کنیم هر دویمان با هم، سیگاری آتش میزنم و نفس عمیقی می کشم، من مقصر نیستم، مقصر این سوراخ لعنتی است که مرا یاد سیگار می اندازد ، یاد ....
    همیشه چیزی هست برای اینکه ما را یاد چیز دیگری بیاندازد، مثل این دفتر تلفن، این صفحه لعنتی اول، اگر الف حرف آخر دفتر تلفن بود وضع فرق میکرد، گلهای پارچه ای روتختی از آفتابی که از پنجره می آید پریده رنگ می شوند، گلهای واقعی از آفتاب رنگ می گیرند، امروز ابریست، فرصتی برای جاودانگی بیشتر گلهای پارچه ای، آه، دلم، امان از این دل درد که با مسکن هم درمان نمیشود، امان از این دردهای بی درمان، درست روبه روی چشمم هست روی دیوار پایین تر از پوسترهای هنرپیشه های مرده، در ارتفاع شانه هایم اگر کنارش بیاستم، اولش یک لکه قرمز بود بعدها قهوه ای شد، همان موقع که ماموریت بودی، آن روزها که بی مهری میکردی، همان وقت ها که به کل فراموشم کرده بودی و برای مریضی بچه دنبال مقصر میگشتی، تنها مانده بودم مثل حالا، بعد امانم را برید و مدام وزوز میکرد، نمی گذاشت که خواب به چشمم بیاید، من هم نشستم و کشیکش را کشیدم، روی دیوار که نشست با یک ضربه تمام شد، تمام که نه شروع شد، فقط یک شب با من بود، حالا سه ماه است که جایش روی دیوار مانده، درست روبه روی چشمهایم، هر وقت که توی تختم دراز میکشم و به رو به رویم نگاه میکنم ، آیینه دقم شده، فکر کردم که خلاص شده ام، ما فکر میکنیم که خلاص میشویم، فکر میکنیم که تمام میشود. این جور لکه ها همیشه توی زندگی آدم میمانند، وقتی که فهمیدی فقط سکوت کردی.
    لعنت به این دفترچه تلفن تبلیغاتی که رویش نوشته شده شرکت ساختمانی انبوه سازان کویر، ساختمان میسازند و بعد برایش خط تلفن میکشند و برای تلفنها دفترچه تلفن های بی مصرف درست میکنند، اسمهای الکی و شماره های الکی و آدم های الکی. تلفن های بی مصرف وخانه های بی مصرف و انبوه سازان بی مصرف و آدم های ...
    پانزده هزار تومان گذاشتم کف دستش، دگمه های مانتویش را به زور بست، حتی اسمم را هم نپرسید، تمام روز فقط چند کلمه حرف زد، کیسه زباله هاتون کجاست؟ چاه توالت جوهر نمک می خواهد، اگه نتونستید بلند بشید لگن زیر تخت هست، حرف دیگری نزد، نه کسی بهش زنگ زد نه او با کسی تماس گرفت، اسمش را هم نفهمیدم، شاید بهش بگم خانم خاویار. شبیه به یک موجود دریایی است، چاق و سرشار از مواد غذایی واسید های چرب، بد بو و لابد بد طعم، بوی دریا و ماهی میدهد هر بار که از کنارم رد میشود شاید همین بو اثر قرص های خواب را از سرم پرانده بود که فقط گیج بودم و خوابم نمی رفت.
    لباسهایت لبه مبل افتاده بودند انگار که تازه درآورده باشی یشان، به خانوم خاویار گفتم اتویشان بزند، میدانستم که دوست نداری خط اتویشان به هم بخورد، آه آیت، آیت،. ..اتو را گذاشته بود لبه آستین پیراهنت و خودش هم نمی دانم داشت چه غلطی میکرد، من سرش فریاد زدم همانجور که از قرصها گیج بودم سرش فریاد زدم خودش هم تعجب کرد آن فریاد چه طور از گلوی آدم گیج و منگی مثل من بیرون آمد، واقعا مهم بود چون این یکی را از همه بیشتر دوست داری، میدانم که اگر روزی برگردی نه به خاطر من شاید برای بردن آن یکی بیایی.
    چیزی که العان بهش احتیاج دارم خوابه، ناآگاهی، گیجی، سستی، چیزی غیر از بیداری، این هشیاری آخر من را میکشد. دفتر تلفن را باز میکنم چشم هایم را میبندم نیتی دوباره انگشت میگذارم و چشم باز میکنم، انگشتم روی جای خالی میماند، روی خط ممتدی بی نام، توی حرف ق خطی که میرود تا پایان صفحه، ق مثل قلب، خطی ممتد بی ضربانی یا علامت حیاتی، ق با تمام انواعش، مثل غربت، غریب یاغائب.
    این بار بی نیت شماره ای را میگیرم، شماره سوسن، گوشی را بر میدارد، توی آشپزخانه است و یک ریز حرف میزند، انگار نه انگار که من زنگ زده ام، دارد ماکارانی آبکش میکند، میدانم که گردنش را کج کرده و با شانه اش گوشی تلفن را گرفته است، بچه اش از آن ور اتاق مدام نق میزند و سوسن تند تند از مهمانی دیشب جاریش تعریف میکند، سرویس مهد کودک بچه اش که میآید سوسن خدا حافظی میکند بی آنکه فرصت کرده باشم که بگویم یک هفته است که توی تخت خواب افتاده ام، یا اینکه بگویم تا پای طلاق با آیت پیش رفتم، یا از بابت بچه حرفی بزنم، بابت لج بازیهای همیشگیمان، یا اینکه بگویم.... فقط میزنم زیر گریه، بابت اینکه هنوز دوستت دارم ،آخ ، آیت، آیت.
    دلم میخواهد به شرکت خدماتی زنگ بزنم و بپرسم میشود کسی را برای هم صحبتی بفرستند بپرسم بابت هم صحبتی ساعتی چقدر میگیرند، کاش بشود، فردا به خانوم خاویار میگویم تی و تاید و صابون و دستکش هایش را کنار بگذارد و تمام روز فقط بنشیند کنارم، تا من برایش حرف بزنم، گر چه می دانم او طوری نگاهم خواهد کرد که انگار یک جانور عجیب روبه رویش باشد و هیچ کدام از حرفهایم را هم نخواهد فهمید.
    لعنت به این دفتر تلفن که گورستان اسمها است، مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، مشترک مورد نظر تمامی تماس های دریافتی را مسدود کرده است، سلام شما با صندوق پستی من تماس گرفته اید لطفا پیام خود را بگذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیرم و اگر هم کسی جوابی بدهد غنیمتی به دست آورده برای گفتن نه گوشی برای شنیدن. آه، آیت، آیت.... تا کلمه آخر حرفهایم را چه خوب گوش میکردی، بد عادتم کردی آیت .
    این فاصله از کجا شروع شد؟ نگاهم میرود روی دیوار، آنجا که تا کمر کش دیوار نم کشیده است ، رنگ صورتی دیوار مثل پوست جذام گرفته ای روی دیوار ورم کرده است، عین صدها دمل، همه اش از رطوبتی است که زیر رنگ و روی دیوار رخنه کرده، همیشه چیزی هست برای فاصله انداختن، برای رخنه کردن. چرا هر چه دنبال مقصر میگردیم بی نتیجه میمانیم. با هم رنگ صورتی را انتخاب کردیم حتما یادت هست، حالا پر از تاول شده و بالا آمده است.
    دگمه پیراهنت شل شده، تا چند روز دیگر که بتوانم از جایم بلند شوم برایت میدوزمش، اما نه شاید زودتر بیایی و بخواهی اش، ، فردا که خانوم خاویار بیاید میدهم برایت محکمش کند. شاید فردا بیایی، شاید... شاید هم هیچ وقت ...هر دو لج کردیم، اما توی دل تو هم مثل من....میشناسمت آیت، یکی باید پا پیش بگذارد، کسی که مقصر تر است یا شاید کسی که عاشق تر است یا هشیار تر، بیدارتر.
    دفتر تلفن زیر دستم است، درست صفحه اول، الف، آیت، شماره ات را از زیر انگشتانم میگذرانم انگار که تبرکی کرده باشم، دارم چه کار میکنم؟ این من نیستم اما انگشتهایم دارند شماره ات را میگیرند، شاید وقتی، روزی، جایی، خواب بودم که بین ما این فاصله افتاد، گوشی زنگ میخورد، حواسم را جمع میکنم، چیزی که العان بهش احتیاج دارم بیداری است، بیداری و هشیاری . گوشی برداشته میشود، صدایت را میشنوم.
    آه، آیت،آیت،آیت....


    صبا سلمان زاده
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  10. 4 کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (08-10-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (06-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    یک قاچ هندوانه نارس

    یک قاچ هندوانه سفید و نارس در آسمان شب آویخته شده، زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می گذرد.
    از پنجره های ساختمان بلندی که سر در آن نوشته اند دریا صدای قاشق و چنگال می آید، از نزدیک ترین پنجره اش به آسمان صدای شادی کودکانی که کیسه های خالی را از هوا پر کرده و به بیرون می اندازند، کیسه ها میان هوای راکد در کام جاذبه ناخوش آیند سقوط به زمین می آیند و کودکان این مسابقه سقوط را به شادی گذاشته اند.
    از کناردست فروشی می گذرم که بساط کتاب کهنه دارد. چند جوان کتاب ها را زیر و رو می کنندو با آب و تاب بحث سیاسی راه انداخته اند.
    کیسه های توی دست هایم را جا به جا می کنم، بادمجان، فلفل سبز، پیاز و صابون. صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    کلید را توی قفل در می چرخانم، چرخشی کوتاه، سرگیجه قفل و هشیاری در و گشوده شدن.
    خانه پر از صدای شادی و پای کوبی است، کیسه ها را روی میز آشپزخانه می گذارم، تلوزیون را خاموش می کنم، شادی به پایان می رسد.
    خوب هست توی این همه صدا خوابش رفته، سمعک ها کنار تختش است، می ایستم و نگاهش می کنم شب هااز سر بی خوابی می نشینم بالای سرش و چروک های صورتش را می شمارم واگر خوابم نرفت موهای سفیدش را می شمارم تا بالاخره خواب می روم.
    هر ماه پسرش که جهان گرد است و هیچ وقت ندیدمش به حساب بانکی حقوقم را واریز می کند.
    نیاز محبت و علاقه نمی آورد فقط شاید عادت بیاورد، انجام کارهای روزانه چه توسط من چه یک ربات! چه اهمیتی دارد که کی انجامشان دهد؟
    قرص ها، سر ساعت! تزریق انسولین توی شکم، فرو کردن شیاف در مقعد، دادن لگن برای اجابت مزاج، پختن غذای بدون نمک و او تمام روز تلوزیون تماشا کند یا توی جایش بچرخد سمت پنجره و خیره به بیرون نگاه کند به ساختمان مخروبه ای که دارد فرو می ریزد.
    من واو تفاوت های زیادی داریم، او یک جای صاف توی صورتش ندارد و من یک چروک، او یک موی سیاه توی سرش ندارد و من یک موی سفید، بیشتر اعضایش مصنوعی شده اند، دندانهایش، سمعکش، عینکش، پلاتین های توی بدنش و من عضو عاریه ای ندارم . اما یک وجه اشتراک بزرگ ما را عمیقا به هم پیوند داده است، اینکه هر روز ساعتها می نشینیم و از پنجره به ساختمان متروکه ای که در حال فرو ریختن است نگاه می کنیم وهر دوی ما داریم به یک چیز مشترک فکر می کنیم، به یک قاچ هندوانه سفید و نارس.


    صبا سلمان زاده
    این که پیرمرد (یا پیرزن!) همیشه به ساختمان متروکه در حال فروریختن نگاه می کنه خیلی قشنگ بود. این قسمتش باعث شد که از این داستان خیلی لذت ببرم
    ولی به نظرم بعضی وقتا تکلف در تشبیه باعث از بین رفتن سادگی و روانی متن می شد.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. 4 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (14-10-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (06-11-15), فاطمه عطایی (16-10-15)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Oct 2015
    شماره عضویت
    802
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    1
    تشکر تشکر کرده 
    4
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    21 دقيقه 2 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    گرگ یوسف را تکه پاره کرد


    فرض کن یک روز بارانی پرکار و شلوغ را پشت سر گذاشته باشی. از فرط خستگی شام نخورده با همان لباس نم¬دار و جوراب چسبناک روی تخت افتاده باشی. ساعت حدود دو نصف شب باشد که زنگِ درِ واحدت به صدا درآید. ابتدا با بیخیالی، از تکرار صدای زنگ می¬گذری تا شاید به وهمی ناشی از خستگی روزانه بدل گردد اما سماجتِ واقعیِ انگشت¬هایِ روی زنگِ در، بر خواب تو چیره شود.با خود بگویی: "یا شاهزاده ابراهیم. کیه این وقت؟"
    با حالتی از خستگی که با تعجبی خوفناک آمیخته شده تمام وزنت را از تخت می¬کَنی و به سمت در راهی می¬شوی. آنقدر گیج هستی که متوجه باز بودن کمربندت نیستی و وقتی درست پشت در رسیدی، گوشه¬های آن را ببینی که روی شلوارت دلو دلو می¬خورد.
    از چشمیِ در، بیرون را نگاه کنی. سرت را از چشمی برگردانی و به صحت آنچه دیده¬ای شک کنی و باز دوباره بیرون را نگاه کنی و با خود بگویی : "یوسف؟!!"
    در را که باز کنی پسر دایی¬ات را روبروی خود ببینی. اولین چیزی که توجهت را جلب کرده چشمان اوست که زیرشان خوب گود افتاده است. آخرین باری که او را دیده¬ای در عروسی خواهرش بوده است. پانزده سال پیش. آن وقت¬ها هنوز کراوات می¬زدی. یادت هست؟ کت و شلوار ساتن براق مشکی و یک لباس سفید که روی گوشه¬ی یقه-اش نگین کاری شده. یک کراوات سرمه¬ای با خط¬های سفید¬رنگ و باریکِ راه راه که از بالا، اریب به پایین آمده بودند. آری¬، خوب یادت هست. مگر می¬شود فراموش کرد. لباس¬ها و قیافه¬ی تو و یوسف همیشه در میهمانی¬ها همه را مسحور خویش می¬کرد. موهای لخت و لطیف یوسف که رنگ خرمایی¬اش، نور را به خزیدن در خویش وا می¬داشت. و آن پالتو چرم که اگر کمی بیشتر نگاهش می کردی می¬شد رگه های پوست حیوانِ بخت برگشته را در آن جستجو کرد.
    و حال او روبروی تو بود. با موهایی کم¬پشت و بد¬حالت که گویا سال¬به¬سال حمام ندیده¬است. بیشتر به دریوزگان دوره¬گرد می¬مانست تا یوسف میهمانی¬های پرزلیخا. با کاپشن کهنه¬ی کرم رنگ که پارچه¬ی داخل جیبش بیرون زده بود. این برای یوسف عجیب است. عجیب تر از استعفای مدیر شرکت در هفته¬ی پیش و انتصاب یک کارمند ساده به عنوان رییس شرکت توسط هیئت مدیره تنها بخاطر منظم بودن و سر وقت آمدنش. و حتی عجیب¬تر از احتمال بارش برف در عسلویه یا زاهدان و یا سبز شدن نخل کبکاب در بیابان¬های سیبری.
    - سلام.
    - سلام. خودتی؟ واقعا خودتی؟ راه گم کردی؟
    - نه. یعنی آره. ببخشید این وقت شب مزاحمت شدم.
    - نه .خواهش میکنم. ولی خب یکم جا خوردم.
    - حق داری. ساعت دو نصف شب زنگ خونتو زدم و درِ آپارتمانت سبز شدم. باید هم جا بخوری...
    - نه. واسه اینکه ساعت دو یکی زنگ خونمو زده جا نخوردم. بیشتر تعجبم واسه اینه که "تو" زنگ خونمو زدی. میدونی که...؟
    - آره.خیلی وقته. فک کنم. نمیدونم.
    بدون اینکه من تعارف کنم قصد وارد¬شدن داشت. نمی¬دانم چرا من هم مقاومتی نکردم. کفشش را در¬آورد. جورابش را هم همین طور. مچاله کرد و یکراست توی کفش گذاشت. بوی سیگار می¬داد. آن هم نه از نوع خوبش. خوب که چه عرض کنم. نوع بهتر . . . بوی نوع بهتر را مدیرِ شرکت می¬داد. همان که استعفا داد. می¬گفتند عطرش هم هست و من درگیر این سوال که اول این عطر بوده که از روی آن سیگارش را ساخته اند یا برعکس.کاپیتان بلک . . .
    به هر حال آنچه شامه¬ام به ضرس قاطع می فهمید این بود که بوی نه چندان خوب سیگار یوسف به راحتی از یک-متری¬اش احساس می¬شود.
    - خونه چطورن؟
    - بد نیستن.خوبن. اگه بگم سلام میرسونن دروغ گفتم.
    و صدای خنده¬ی من که نه تنها سکوت اتاق را در¬نوردید که فضای راه¬پله¬ها را هم پر کرد. راست می¬گویی پسر دایی. پدران و مادرانمان که سایه¬ی هم را با تیر تفنگ سوزنی می¬زنند. خودمان هم که از هیچ چیزِ هم، خبری نداریم. اما حافظه که داریم عزیز. هنوز اخلاق خاصت از یادم نرفته. هنوز کله¬شقی¬هایت را در نرفتن ور¬دست پدرت در تابستان-ها. هنوز از مدرسه فرار¬کردن¬هایت را. شوراندن بچه محل¬ها بر علیه آقای زنگویی و زغال¬مالی¬کردنِ دیوارِ تازه سیمان سفید¬شده اش را، تنها بخاطر اینکه توپ پلاستیکی¬مان را پاره کرد. هنوز نامردی¬هایت را یادم هست پسر دایی. هنوز خیلی چیزها فراموشم نشده فامیل جان. خواستم بگویم تا آنجا که من یادم می¬آید، یوسف، آن جوان که خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می¬کرد این نبود. خواستم بگویم کیف چرمی¬ات کو، مَرد؟ ساعت رولکست کو؟ آن خنده¬های شیطنت¬آمیزت که هر وقت به چشمانم نگاه می¬کردی از سر و رویت می¬بارید کجاست؟ اما انگار باید بدنبال چیز با ارزش¬تری می گشتم. چیزی که قبلا در او بود و اکنون نیست.
    روی کاناپه نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. استخوان خرخره¬اش،بیشترِ حجم جلویی گلویش را احاطه کرده بود. با گردنی که رگه¬های سیاهِ افقی از راست به چپ خزیده و کل گردنش را هاشور زده بودند در خلسه¬ای فرو رفت.
    یوسف را اینگونه ندیده بودم. اصلا او را ندیده بودم. بعد از همان سال که آن جدل و دعوای بزرگ خانوادگی رخ داد. کم و بیش چیزهایی می¬شنیدم. شنیدم دانشگاه را رها کرده است. اما او را ندیده بودم.حتی اتفاقی. آدم اگر بخواهد کسی را ببیند و سعی کند نبیند، اتفاقی هم که شده، او را می بیند. اما اگر نخواهد ببیند، نخواهد دید، حتی اتفاقی. ترم دو بود که با خواهرم عقد کرد. و هشت ماه بعد جدا شد. و از آن وقت دیگر نه او را دیدیم، نه پدرش را، نه مادرش را، نه خواهرش را و نه دامادشان را.آن وقت¬ها یوسف هنوز دایی نشده¬بود. سیزده چهارده سال پیش.
    شنیده بودم دودی شده. می¬گفتند مثل دودکش قطار¬های زغال¬سنگیِ کهنه¬ی قدیمی، همینجور دود می¬دهد بیرون. اما نگفته بودند چرا. چرایش را کسی نمی¬دانست. چرایش را نه ما می¬دانستیم نه آنان که با ما در ارتباط بودند. شاید اصلا چرایی نداشت. به هر حال اصل موضوع هم¬اکنون روی مبل واحد من نشسته بود.
    - شام خوردی؟ گرسنه نیستی؟
    - آب هست؟
    لیوان را به شیر فشاریِ آبسرد کن فشار دادم. حباب¬های کروی شکل هوا که هر کدام به بزرگی یک لیمو سنگی بودند، به طور پیوسته با صدای قُلپ قُلپ از زیر مخزن پلاستیکی و شفاف به بالا صعود کردند و همزمان، از زیر شیر، جریانِ آب به راه افتاد. جریان چه بود؟ او اکنون اینجا چه می¬خواست؟ آن هم پس از این همه سال. آری. این همه سال. یعنی اگر من به جای اینکه به تازگی به فکر همدم بیفتم، همان سال¬ها ازدواج می¬کردم، امشب به جای من بچه¬ام در را برایش باز می¬کرد. زمان کمی نبود.
    لیوان آب را گرفت و آن را در یک نفس سرکشید.
    -کاری داشتی؟ اتفاقی افتاده؟
    چشمانش را از حالت بسته به حالت باز و سپس نیمه باز تغییر داد.
    -هیچی. حالم بدتر از اونی هست که بخوام دربارش حرف بزنم. تو هم نترس.همین امشب رو اینجا بمونم، فردا صبح میرم.
    هنوز ته مانده های غرورش به همراه فیگور مخصوص به خود در چهره و حالت صورتش کم¬وبیش به چشم می¬خورد.
    - نه.منظورم اینه اینوقت شب ؟ تو؟ با این وضع؟ اینجا؟
    - میشه سیگار روشن کنم؟
    - نمیدونم.نه مشکلی نیست.
    روشن کرد و پک زد. و باز پک زد. با هر دمی که از سیگار می¬گرفت، چشمانش را می¬بست. نه. خدای من. این شخص آن یوسف نبود.
    - تو هم توی دلت به حالم بخند. یا اگه خیلی بامرامی به حالم دل بسوزون.
    - چه به سر خودت آوردی یوسف ؟
    و زهرخندی که نمیدانم به حال خویش زد یا در استهزاي پرسش من.
    -مهران حالم خوش نیست. خیلی وقته همه چیزمو از دست دادم. خونه رو .پدرمو . مادرمو هیچکس رو ندارم. آدرس تو رو با هزار بدبختی پیدا کردم. اومدم اینجا اگه میشه چند¬روزی بمونم پیشت.
    -تو که گفتی فردا صب میری؟
    و خندیدم... و او نیز خندید. می¬دانست زیاد شوخی می¬کنم.
    - معتاد شدی؟قیافت خیلی تابلو شده. از دور داد می¬زنه.
    -کارم از قیافه گذشته.دارم از درد می¬میرم. تو میگی قیافه؟ حالا میشه چند روزی بمونم؟
    هم میخواستم نماند و هم دوست داشتم بماند. به گذشته که می¬اندیشیدم، به اتفاقات افتاده، به روزهای رفته. اینها را که به یاد می¬آوردم لحظه¬ای نمی¬توانستم او را تحمل کنم اما دوست داشتم ببینم چه بر سرش آمده. چه بر سر آن¬همه یال و کوپال و منم منم و دبدبه و کبکبه آمده. و حال تا حدودی داشتم می¬فهمیدم. حالتی که بر او مستولی شده بود چیزی شبیه به زلزله¬¬ای در مقیاس هشت ریشتر بود. خرابِ خرابش کرده بود. از او آواری ساخته بود که هر کس به خود این اجازه را می¬داد که روی خرابه¬های آن گام بردارد و لگدی بر سنگ¬های باقی¬مانده از آوار بزند.
    -بمون.
    - فقط می¬خوام یکی دو روز بمونم. دستت درد نکنه.
    مادر چند تا لحاف و تشک را به من داده بود تا در چنین روزهایی زیر پای مهمان پهن کنم. و اگر هم اکنون می-دانست مهمان من از خانواده¬¬¬ی برادرش است من و میهمان و لحاف و تشک را همه باهم وسط کوچه پرت می¬کرد.
    -خانه خودت چه شد؟
    -فروختم.
    -خانه¬ی پدری؟
    -با پدرم سه سال است رابطه ندارم.
    -مادر و خواهرت چه؟
    -اونها هم همینطور. مادر فقط گاهی برام پول میفرستاد که از آخرین باری که فرستاده دو سال میگذره. مهران با همه بهم زدم.توی یه خونه¬ی تیمی با چندتا از دوستام شبا میخوابیدیم و روزا می¬رفتیم کارگری. الان چند روزی هست که دلم درد می¬کنه. کمرم درد می¬کنه. تمام بدنم کرخت شده. واسه همین باهاشون نرفتم سر کار. لاکردارها دیشب انداختنم بیرون...
    -دیشب کجا بودی؟
    -توی پارک.
    -چی؟! یوسف؟! تو دیشب توی پارک خوابیدی؟!
    آرام روی تشک خوابید و رویش را برای چند ثانیه¬ برگرداند. من هم کنارش روی تشک بغل خوابیدم. دیگر هیچ نگفت. چشمانش را بست. من هم بستم. چشمانم را که باز کردم ساعت هفت بود. سرم را برگرداندم. یوسف نبود. گمان کردم دستشویی رفته. بلند شدم. درِ واحد باز بود. تعجب کردم. به سمتِ دستشویی گام برداشتم. آنجا هم نبود. اتاقها و حتی کوچه را هم چک کردم. نبود. رفته بود. ترسیدم شاید چیزی دزدیده باشد. خانه را ورانداز کردم. همه چیز سر جایش بود. صبحانه خوردم و به سمت شرکت حرکت کردم. از لحظه¬ی زدنِ استارت تا خاموش کردنِ ماشین ،بی وقفه به او فکر می¬کردم. به اینکه آدمی می¬تواند چه بر سر حال و روز خویش بیاورد.به اینکه انسان با تصمیم¬ها و کارهای مسخره اش چه با عزت¬نفسش می¬کند. به مقایسه¬ی اینکه در بازار اعتیاد و در معامله با مواد، چه می¬دهد و چه می¬گیرد.
    وسط اتوبان بودم که مادر زنگ زد.در آن بل بشو و ازدحام ماشین¬ها نمی¬شد کنار زد. به اطراف نگاه کردم ببینم ماموران راهنمایی رانندگی در این نزدیکی¬ها هستند یا نه. نبود. گوشی را جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی مادر گفت: " مهران.میخوام یه سوال ازت بپرسم.میگم این چند روز اون یوسف بی همه چیز که سمتت نیومده؟" و من متعجب از سوال سرِ بزنگاه مادر...
    می¬دانستم اگر بگویم آمده و دیشب در خانه¬¬ی من خوابیده دعوا به پا می¬شود. جواب دادم:"چطور؟" . گفت :" مردک خیلی وقته معتاد شده. دوره افتاده توی فک¬و¬فامیل. از همه یا پول قرض گرفته و نداده یا دزدیده. میدونم طرف ما نمیاد. یعنی جراتشو نداره. فقط گفتم حواست باشه". خواستم بگویم مادرِ من، همین دیشب او را دیدم که نه جرات برایش مهم بود و نه ترس و نه خجالت. با مادر خداحافظی کردم. به شرکت که رسیدم سید محمدرضا، همکار و دوست قدیمی¬ام با لبخندی که آبستن شیطنت بود آرام آرام به سمتم آمد و درِ گوشم گفت: " سلام آقای رییس".با پشت دست زدم توی شکمش که خندید و رفت.
    بعدازظهر در راه بازگشت به خانه، دلم هوس بستنی کرد. سوپرمارکتی دیدم. فرمان را در اندیشه¬ی پارک کردن بغل خیابان، به راست چرخاندم و کنار زدم. آنقدر در فکر بستنی رفته بودم که حتی یادم رفت راهنما را بزنم .
    سوپرمارکت¬ها معمولا بستنی¬ها را در فریزر¬های صندوقی می¬گذارند.به سمت یکی از آنها رفتم.درِ کشویی¬اش را کشیدم. من بودم و جعبه¬ی بستنی¬ها و موج هوای سردی که از داخل فریزر بر دستانم چنگ می¬انداخت. یکی برداشتم و به سمت صندوق رفتم.
    -چقدر می¬شود؟
    -قابلی نداره؟
    -متشکرم.
    -هزارتومن.
    دست در جیب پشتی شلوارم کردم. از دوران نوجوانی، کیف پولم را در آن جیب می¬گذاشتم.
    کیف پولم نبود . . .

    پایان

    حجت تنگسیراصل

  14. 4 کاربر مقابل از حجت عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (26-10-15), صبا (16-11-15), عقل سرخ (06-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 10 ثانيه
    من میترسم بازم نظر بدم و بهم بگن تو که تخصص نداری و چیزی بلد نیستی چرا نظر میدی... اما همه اینهارو به جون میخرم و نظر میدم...
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  16. 3 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    حجت (07-11-15), شیدا (05-11-15), صبا (16-11-15)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط حجت نمایش پست ها
    گرگ یوسف را تکه پاره کرد


    فرض کن یک روز بارانی پرکار و شلوغ را پشت سر گذاشته باشی. از فرط خستگی شام نخورده با همان لباس نم¬دار و جوراب چسبناک روی تخت افتاده باشی. ساعت حدود دو نصف شب باشد که زنگِ درِ واحدت به صدا درآید. ابتدا با بیخیالی، از تکرار صدای زنگ می¬گذری تا شاید به وهمی ناشی از خستگی روزانه بدل گردد اما سماجتِ واقعیِ انگشت¬هایِ روی زنگِ در، بر خواب تو چیره شود.با خود بگویی: "یا شاهزاده ابراهیم. کیه این وقت؟"
    با حالتی از خستگی که با تعجبی خوفناک آمیخته شده تمام وزنت را از تخت می¬کَنی و به سمت در راهی می¬شوی. آنقدر گیج هستی که متوجه باز بودن کمربندت نیستی و وقتی درست پشت در رسیدی، گوشه¬های آن را ببینی که روی شلوارت دلو دلو می¬خورد.
    از چشمیِ در، بیرون را نگاه کنی. سرت را از چشمی برگردانی و به صحت آنچه دیده¬ای شک کنی و باز دوباره بیرون را نگاه کنی و با خود بگویی : "یوسف؟!!"
    در را که باز کنی پسر دایی¬ات را روبروی خود ببینی. اولین چیزی که توجهت را جلب کرده چشمان اوست که زیرشان خوب گود افتاده است. آخرین باری که او را دیده¬ای در عروسی خواهرش بوده است. پانزده سال پیش. آن وقت¬ها هنوز کراوات می¬زدی. یادت هست؟ کت و شلوار ساتن براق مشکی و یک لباس سفید که روی گوشه¬ی یقه-اش نگین کاری شده. یک کراوات سرمه¬ای با خط¬های سفید¬رنگ و باریکِ راه راه که از بالا، اریب به پایین آمده بودند. آری¬، خوب یادت هست. مگر می¬شود فراموش کرد. لباس¬ها و قیافه¬ی تو و یوسف همیشه در میهمانی¬ها همه را مسحور خویش می¬کرد. موهای لخت و لطیف یوسف که رنگ خرمایی¬اش، نور را به خزیدن در خویش وا می¬داشت. و آن پالتو چرم که اگر کمی بیشتر نگاهش می کردی می¬شد رگه های پوست حیوانِ بخت برگشته را در آن جستجو کرد.
    و حال او روبروی تو بود. با موهایی کم¬پشت و بد¬حالت که گویا سال¬به¬سال حمام ندیده¬است. بیشتر به دریوزگان دوره¬گرد می¬مانست تا یوسف میهمانی¬های پرزلیخا. با کاپشن کهنه¬ی کرم رنگ که پارچه¬ی داخل جیبش بیرون زده بود. این برای یوسف عجیب است. عجیب تر از استعفای مدیر شرکت در هفته¬ی پیش و انتصاب یک کارمند ساده به عنوان رییس شرکت توسط هیئت مدیره تنها بخاطر منظم بودن و سر وقت آمدنش. و حتی عجیب¬تر از احتمال بارش برف در عسلویه یا زاهدان و یا سبز شدن نخل کبکاب در بیابان¬های سیبری.
    - سلام.
    - سلام. خودتی؟ واقعا خودتی؟ راه گم کردی؟
    - نه. یعنی آره. ببخشید این وقت شب مزاحمت شدم.
    - نه .خواهش میکنم. ولی خب یکم جا خوردم.
    - حق داری. ساعت دو نصف شب زنگ خونتو زدم و درِ آپارتمانت سبز شدم. باید هم جا بخوری...
    - نه. واسه اینکه ساعت دو یکی زنگ خونمو زده جا نخوردم. بیشتر تعجبم واسه اینه که "تو" زنگ خونمو زدی. میدونی که...؟
    - آره.خیلی وقته. فک کنم. نمیدونم.
    بدون اینکه من تعارف کنم قصد وارد¬شدن داشت. نمی¬دانم چرا من هم مقاومتی نکردم. کفشش را در¬آورد. جورابش را هم همین طور. مچاله کرد و یکراست توی کفش گذاشت. بوی سیگار می¬داد. آن هم نه از نوع خوبش. خوب که چه عرض کنم. نوع بهتر . . . بوی نوع بهتر را مدیرِ شرکت می¬داد. همان که استعفا داد. می¬گفتند عطرش هم هست و من درگیر این سوال که اول این عطر بوده که از روی آن سیگارش را ساخته اند یا برعکس.کاپیتان بلک . . .
    به هر حال آنچه شامه¬ام به ضرس قاطع می فهمید این بود که بوی نه چندان خوب سیگار یوسف به راحتی از یک-متری¬اش احساس می¬شود.
    - خونه چطورن؟
    - بد نیستن.خوبن. اگه بگم سلام میرسونن دروغ گفتم.
    و صدای خنده¬ی من که نه تنها سکوت اتاق را در¬نوردید که فضای راه¬پله¬ها را هم پر کرد. راست می¬گویی پسر دایی. پدران و مادرانمان که سایه¬ی هم را با تیر تفنگ سوزنی می¬زنند. خودمان هم که از هیچ چیزِ هم، خبری نداریم. اما حافظه که داریم عزیز. هنوز اخلاق خاصت از یادم نرفته. هنوز کله¬شقی¬هایت را در نرفتن ور¬دست پدرت در تابستان-ها. هنوز از مدرسه فرار¬کردن¬هایت را. شوراندن بچه محل¬ها بر علیه آقای زنگویی و زغال¬مالی¬کردنِ دیوارِ تازه سیمان سفید¬شده اش را، تنها بخاطر اینکه توپ پلاستیکی¬مان را پاره کرد. هنوز نامردی¬هایت را یادم هست پسر دایی. هنوز خیلی چیزها فراموشم نشده فامیل جان. خواستم بگویم تا آنجا که من یادم می¬آید، یوسف، آن جوان که خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می¬کرد این نبود. خواستم بگویم کیف چرمی¬ات کو، مَرد؟ ساعت رولکست کو؟ آن خنده¬های شیطنت¬آمیزت که هر وقت به چشمانم نگاه می¬کردی از سر و رویت می¬بارید کجاست؟ اما انگار باید بدنبال چیز با ارزش¬تری می گشتم. چیزی که قبلا در او بود و اکنون نیست.
    روی کاناپه نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. استخوان خرخره¬اش،بیشترِ حجم جلویی گلویش را احاطه کرده بود. با گردنی که رگه¬های سیاهِ افقی از راست به چپ خزیده و کل گردنش را هاشور زده بودند در خلسه¬ای فرو رفت.
    یوسف را اینگونه ندیده بودم. اصلا او را ندیده بودم. بعد از همان سال که آن جدل و دعوای بزرگ خانوادگی رخ داد. کم و بیش چیزهایی می¬شنیدم. شنیدم دانشگاه را رها کرده است. اما او را ندیده بودم.حتی اتفاقی. آدم اگر بخواهد کسی را ببیند و سعی کند نبیند، اتفاقی هم که شده، او را می بیند. اما اگر نخواهد ببیند، نخواهد دید، حتی اتفاقی. ترم دو بود که با خواهرم عقد کرد. و هشت ماه بعد جدا شد. و از آن وقت دیگر نه او را دیدیم، نه پدرش را، نه مادرش را، نه خواهرش را و نه دامادشان را.آن وقت¬ها یوسف هنوز دایی نشده¬بود. سیزده چهارده سال پیش.
    شنیده بودم دودی شده. می¬گفتند مثل دودکش قطار¬های زغال¬سنگیِ کهنه¬ی قدیمی، همینجور دود می¬دهد بیرون. اما نگفته بودند چرا. چرایش را کسی نمی¬دانست. چرایش را نه ما می¬دانستیم نه آنان که با ما در ارتباط بودند. شاید اصلا چرایی نداشت. به هر حال اصل موضوع هم¬اکنون روی مبل واحد من نشسته بود.
    - شام خوردی؟ گرسنه نیستی؟
    - آب هست؟
    لیوان را به شیر فشاریِ آبسرد کن فشار دادم. حباب¬های کروی شکل هوا که هر کدام به بزرگی یک لیمو سنگی بودند، به طور پیوسته با صدای قُلپ قُلپ از زیر مخزن پلاستیکی و شفاف به بالا صعود کردند و همزمان، از زیر شیر، جریانِ آب به راه افتاد. جریان چه بود؟ او اکنون اینجا چه می¬خواست؟ آن هم پس از این همه سال. آری. این همه سال. یعنی اگر من به جای اینکه به تازگی به فکر همدم بیفتم، همان سال¬ها ازدواج می¬کردم، امشب به جای من بچه¬ام در را برایش باز می¬کرد. زمان کمی نبود.
    لیوان آب را گرفت و آن را در یک نفس سرکشید.
    -کاری داشتی؟ اتفاقی افتاده؟
    چشمانش را از حالت بسته به حالت باز و سپس نیمه باز تغییر داد.
    -هیچی. حالم بدتر از اونی هست که بخوام دربارش حرف بزنم. تو هم نترس.همین امشب رو اینجا بمونم، فردا صبح میرم.
    هنوز ته مانده های غرورش به همراه فیگور مخصوص به خود در چهره و حالت صورتش کم¬وبیش به چشم می¬خورد.
    - نه.منظورم اینه اینوقت شب ؟ تو؟ با این وضع؟ اینجا؟
    - میشه سیگار روشن کنم؟
    - نمیدونم.نه مشکلی نیست.
    روشن کرد و پک زد. و باز پک زد. با هر دمی که از سیگار می¬گرفت، چشمانش را می¬بست. نه. خدای من. این شخص آن یوسف نبود.
    - تو هم توی دلت به حالم بخند. یا اگه خیلی بامرامی به حالم دل بسوزون.
    - چه به سر خودت آوردی یوسف ؟
    و زهرخندی که نمیدانم به حال خویش زد یا در استهزاي پرسش من.
    -مهران حالم خوش نیست. خیلی وقته همه چیزمو از دست دادم. خونه رو .پدرمو . مادرمو هیچکس رو ندارم. آدرس تو رو با هزار بدبختی پیدا کردم. اومدم اینجا اگه میشه چند¬روزی بمونم پیشت.
    -تو که گفتی فردا صب میری؟
    و خندیدم... و او نیز خندید. می¬دانست زیاد شوخی می¬کنم.
    - معتاد شدی؟قیافت خیلی تابلو شده. از دور داد می¬زنه.
    -کارم از قیافه گذشته.دارم از درد می¬میرم. تو میگی قیافه؟ حالا میشه چند روزی بمونم؟
    هم میخواستم نماند و هم دوست داشتم بماند. به گذشته که می¬اندیشیدم، به اتفاقات افتاده، به روزهای رفته. اینها را که به یاد می¬آوردم لحظه¬ای نمی¬توانستم او را تحمل کنم اما دوست داشتم ببینم چه بر سرش آمده. چه بر سر آن¬همه یال و کوپال و منم منم و دبدبه و کبکبه آمده. و حال تا حدودی داشتم می¬فهمیدم. حالتی که بر او مستولی شده بود چیزی شبیه به زلزله¬¬ای در مقیاس هشت ریشتر بود. خرابِ خرابش کرده بود. از او آواری ساخته بود که هر کس به خود این اجازه را می¬داد که روی خرابه¬های آن گام بردارد و لگدی بر سنگ¬های باقی¬مانده از آوار بزند.
    -بمون.
    - فقط می¬خوام یکی دو روز بمونم. دستت درد نکنه.
    مادر چند تا لحاف و تشک را به من داده بود تا در چنین روزهایی زیر پای مهمان پهن کنم. و اگر هم اکنون می-دانست مهمان من از خانواده¬¬¬ی برادرش است من و میهمان و لحاف و تشک را همه باهم وسط کوچه پرت می¬کرد.
    -خانه خودت چه شد؟
    -فروختم.
    -خانه¬ی پدری؟
    -با پدرم سه سال است رابطه ندارم.
    -مادر و خواهرت چه؟
    -اونها هم همینطور. مادر فقط گاهی برام پول میفرستاد که از آخرین باری که فرستاده دو سال میگذره. مهران با همه بهم زدم.توی یه خونه¬ی تیمی با چندتا از دوستام شبا میخوابیدیم و روزا می¬رفتیم کارگری. الان چند روزی هست که دلم درد می¬کنه. کمرم درد می¬کنه. تمام بدنم کرخت شده. واسه همین باهاشون نرفتم سر کار. لاکردارها دیشب انداختنم بیرون...
    -دیشب کجا بودی؟
    -توی پارک.
    -چی؟! یوسف؟! تو دیشب توی پارک خوابیدی؟!
    آرام روی تشک خوابید و رویش را برای چند ثانیه¬ برگرداند. من هم کنارش روی تشک بغل خوابیدم. دیگر هیچ نگفت. چشمانش را بست. من هم بستم. چشمانم را که باز کردم ساعت هفت بود. سرم را برگرداندم. یوسف نبود. گمان کردم دستشویی رفته. بلند شدم. درِ واحد باز بود. تعجب کردم. به سمتِ دستشویی گام برداشتم. آنجا هم نبود. اتاقها و حتی کوچه را هم چک کردم. نبود. رفته بود. ترسیدم شاید چیزی دزدیده باشد. خانه را ورانداز کردم. همه چیز سر جایش بود. صبحانه خوردم و به سمت شرکت حرکت کردم. از لحظه¬ی زدنِ استارت تا خاموش کردنِ ماشین ،بی وقفه به او فکر می¬کردم. به اینکه آدمی می¬تواند چه بر سر حال و روز خویش بیاورد.به اینکه انسان با تصمیم¬ها و کارهای مسخره اش چه با عزت¬نفسش می¬کند. به مقایسه¬ی اینکه در بازار اعتیاد و در معامله با مواد، چه می¬دهد و چه می¬گیرد.
    وسط اتوبان بودم که مادر زنگ زد.در آن بل بشو و ازدحام ماشین¬ها نمی¬شد کنار زد. به اطراف نگاه کردم ببینم ماموران راهنمایی رانندگی در این نزدیکی¬ها هستند یا نه. نبود. گوشی را جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی مادر گفت: " مهران.میخوام یه سوال ازت بپرسم.میگم این چند روز اون یوسف بی همه چیز که سمتت نیومده؟" و من متعجب از سوال سرِ بزنگاه مادر...
    می¬دانستم اگر بگویم آمده و دیشب در خانه¬¬ی من خوابیده دعوا به پا می¬شود. جواب دادم:"چطور؟" . گفت :" مردک خیلی وقته معتاد شده. دوره افتاده توی فک¬و¬فامیل. از همه یا پول قرض گرفته و نداده یا دزدیده. میدونم طرف ما نمیاد. یعنی جراتشو نداره. فقط گفتم حواست باشه". خواستم بگویم مادرِ من، همین دیشب او را دیدم که نه جرات برایش مهم بود و نه ترس و نه خجالت. با مادر خداحافظی کردم. به شرکت که رسیدم سید محمدرضا، همکار و دوست قدیمی¬ام با لبخندی که آبستن شیطنت بود آرام آرام به سمتم آمد و درِ گوشم گفت: " سلام آقای رییس".با پشت دست زدم توی شکمش که خندید و رفت.
    بعدازظهر در راه بازگشت به خانه، دلم هوس بستنی کرد. سوپرمارکتی دیدم. فرمان را در اندیشه¬ی پارک کردن بغل خیابان، به راست چرخاندم و کنار زدم. آنقدر در فکر بستنی رفته بودم که حتی یادم رفت راهنما را بزنم .
    سوپرمارکت¬ها معمولا بستنی¬ها را در فریزر¬های صندوقی می¬گذارند.به سمت یکی از آنها رفتم.درِ کشویی¬اش را کشیدم. من بودم و جعبه¬ی بستنی¬ها و موج هوای سردی که از داخل فریزر بر دستانم چنگ می¬انداخت. یکی برداشتم و به سمت صندوق رفتم.
    -چقدر می¬شود؟
    -قابلی نداره؟
    -متشکرم.
    -هزارتومن.
    دست در جیب پشتی شلوارم کردم. از دوران نوجوانی، کیف پولم را در آن جیب می¬گذاشتم.
    کیف پولم نبود . . .

    پایان

    حجت تنگسیراصل
    از لحاظ ادبی و جمله بندی و اصول داستان نویسی که چیز زیادی بلد نیستم. بیشتر سعی میکنم درباره مفهوم و محتوا نظر بدم.. البته از بعضی جملات خوشم اومدم و از بعضی هاش خوشم نیومد...
    اما درباره محتوا، فکر میکنم چیز خاصی نداشت. یعنی اولش که داستان رو دیدم که اینقدر طولانیه، تصور کردم محتوای بلندی هم داشته باشه اما اینطور نبود. اما بهرحال از خوندن داستان پشیمون نیستم و بدم نیومد. ابا عرض پوزش ن شاء الله موفق باشید.
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  18. 2 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (05-11-15), صبا (16-11-15)

  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    یک قاچ هندوانه نارس

    یک قاچ هندوانه سفید و نارس در آسمان شب آویخته شده، زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می گذرد.
    از پنجره های ساختمان بلندی که سر در آن نوشته اند دریا صدای قاشق و چنگال می آید، از نزدیک ترین پنجره اش به آسمان صدای شادی کودکانی که کیسه های خالی را از هوا پر کرده و به بیرون می اندازند، کیسه ها میان هوای راکد در کام جاذبه ناخوش آیند سقوط به زمین می آیند و کودکان این مسابقه سقوط را به شادی گذاشته اند.
    از کناردست فروشی می گذرم که بساط کتاب کهنه دارد. چند جوان کتاب ها را زیر و رو می کنندو با آب و تاب بحث سیاسی راه انداخته اند.
    کیسه های توی دست هایم را جا به جا می کنم، بادمجان، فلفل سبز، پیاز و صابون. صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.
    کلید را توی قفل در می چرخانم، چرخشی کوتاه، سرگیجه قفل و هشیاری در و گشوده شدن.
    خانه پر از صدای شادی و پای کوبی است، کیسه ها را روی میز آشپزخانه می گذارم، تلوزیون را خاموش می کنم، شادی به پایان می رسد.
    خوب هست توی این همه صدا خوابش رفته، سمعک ها کنار تختش است، می ایستم و نگاهش می کنم شب هااز سر بی خوابی می نشینم بالای سرش و چروک های صورتش را می شمارم واگر خوابم نرفت موهای سفیدش را می شمارم تا بالاخره خواب می روم.
    هر ماه پسرش که جهان گرد است و هیچ وقت ندیدمش به حساب بانکی حقوقم را واریز می کند.
    نیاز محبت و علاقه نمی آورد فقط شاید عادت بیاورد، انجام کارهای روزانه چه توسط من چه یک ربات! چه اهمیتی دارد که کی انجامشان دهد؟
    قرص ها، سر ساعت! تزریق انسولین توی شکم، فرو کردن شیاف در مقعد، دادن لگن برای اجابت مزاج، پختن غذای بدون نمک و او تمام روز تلوزیون تماشا کند یا توی جایش بچرخد سمت پنجره و خیره به بیرون نگاه کند به ساختمان مخروبه ای که دارد فرو می ریزد.
    من واو تفاوت های زیادی داریم، او یک جای صاف توی صورتش ندارد و من یک چروک، او یک موی سیاه توی سرش ندارد و من یک موی سفید، بیشتر اعضایش مصنوعی شده اند، دندانهایش، سمعکش، عینکش، پلاتین های توی بدنش و من عضو عاریه ای ندارم . اما یک وجه اشتراک بزرگ ما را عمیقا به هم پیوند داده است، اینکه هر روز ساعتها می نشینیم و از پنجره به ساختمان متروکه ای که در حال فرو ریختن است نگاه می کنیم وهر دوی ما داریم به یک چیز مشترک فکر می کنیم، به یک قاچ هندوانه سفید و نارس.


    صبا سلمان زاده
    نویسنده این داستان ها کیه؟ نگید صبا سلمان زاده ها...
    منظور اینه که جزء اندیشه آزادی ها هستن؟
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  20. 2 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (06-11-15), صبا (16-11-15)

  21. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضویت
    388
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.09
    محل سکونت
    باب الجنة
    نوشته ها
    3,644
    نوشته های وبلاگ
    12
    تشکر تشکر کرده 
    1,202
    تشکر تشکر شده 
    1,546
    تشکر شده در
    612 پست
    آنلاين
    2 روز 13 ساعت 56 دقيقه 29 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 10 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    سنگ ها بر زمین می افتند

    چراغ مهتابی را روشن می کنم، نور خام سفیدش روی سرم می ریزد، می ایستم رو به روی آیینه به تماشای آنی که من نامیدندش، چین پیشانی ام دویده تا انتهای شقیقه، نقطه ته خط.
    قرن بیستم، انسان متمدن، بمب اتم، کشف فضا، پیوند اعضا، شعارهای مزخرفی که حالا هیچ کدامشان نمی توانند مرا به ادامه این زندگی وصل کنند.
    سیستم ایمنی بدنتان برعلیه خودش شورش کرده، نوعی اقدام به خود کشی. این را یکی از دکتر ها گفته بود. علت بیماری شما ناشناخته است و درمانی هم ندارد.
    صدای مفصل های بدنم توی گوشهایم پیچیده، لولاهای زنگ زده آن هم در سی سالگی، تشنه ام! می روم توی آشپزخانه، بطری آب از دستم می افتد، آخ از مچ دستم، خم می شوم بطری را بر دارم، وای از زانوهایم، غده توی سرم هم مثل توپ پینگ پنگ دائم جا عوض می کند ، می روم توی کاناپه دراز می کشم.
    من اینم و آنم، چنینم و چنانم، جبر و اختیار، فعل و انفعال، فاعل و مفعول، خدا و مخلوق، دنیای کوچک و تار، فکر های بیهوده، خوردن و خوابیدن و ویار. افکاری که سی سال تمام نشخوارشان کردم و با تمام وجود بهشان معتاد شده ام و حالا بدنم مثل یک بچه درسخوان هر چه یادش داده ام را دارد تحویلم می دهد.
    سرم روی کوسن مشکی است، کوسنی با قیطون دوزی های طلایی و آیینه های کوچکی که وقتی چشم باز می کنم برقشان زیر نور مهتابی توی چشم هایم می ریزد، چه قیطانهای خوبی و چه آیینه های قانعی و چه زر دوزی هایی که نور خام و سرد مهتابی را چنین زرد و گرم باز تابانده اند زیر پلکهای من و اما من؟
    توی مردمک چشمم لکه ای سیاه پیدا شده که کسی آن را نمی بیند، هر جا را نگاه می کنم لکه هم همانجا می آید، به خصوص وقتی به آسمان نگاه کنم یا به هر چیز سفید رنگ، دیگر باورم شده این لکه بخشی حقیقی از دنیای اطرافم است بخشی از یک دیوار، یک بشقاب، یا صورت یک آدم.
    چشم های دکتر از پشت عینک ضخیمش گرد شده و گفته بود عجیب است خانم، عجیب، سلولهای چشم هایتان علیه خودشان اقدام کرده اند ومن از میان صف طولانی بیماران منتظر گذشته بودم، از میان پیر مرد یک چشمی با عصا، زنی با شکم بر آمده و کودکی که خار گل در چشمش فرو رفته بود و مادر بی تابش چادر به دندان می گزید و من دیدم روی سرامیک سفید راهروی بیماران لکه سیاه جلوتر از من می رفت، روی شکم زن، روی دیوارها و گم شد روی سیاهی چادر زنی که آن را به دندان می گزید.
    امروز چند کیلومتر دور اتاقم پیاده راه رفتم و هر بار رو به روی آیینه ایستادم یک مکث و چرخشی دوباره و کشف هزار باره زوایای این مستطیل کوچک و محاسبه مساحت و محیط و طول و عرض زندگیم و بار هزارم یا هزارو یکم توقفی طولانی رو به روی آیینه که سر گیجه گرفته بود و تصویر تویش داشت فریاد می زد از دست من و خیره نگاهم می کرد و می گفت:
    تمامش کن این پوچی را، این دم و باز دم زورکی را، خودت را کوک زده ای به دنیا وصله ناهمرنگ؟ می ترسی از مرگ؟
    نمی ترسیدم اما این یک مرگ طبیعی نبود زجر کش می شدم، انگار داشتند سنگسارم می کردند اما به جزای کدام خیانت؟
    کاش مسیح دوباره ای پیدا می شد و سنگها بر زمین می افتادند.
    روزها را توی تقویم خط می زنم، زمستان نزدیک است درختها دارند عریان می شوند و آسمان هم پریده رنگ تر، معده ام غذا را پس می زند، پیشتر ها خودم تحریم غذایش می کردم، روی رگهای دستم خطوط کهنه ای به جا مانده از عصیان یک تیغ، دستم را آرام لمس می کنم اما نوازش را پس می زند محبت از خاطرش رفته، رو به روی آیینه می ایستم تصویر داخلش می گوید خائن، خائن به خویشتن، سنگسار.
    مثل مسافری که وقت رفتن تازه می فهمیم دوستش داریم خودم را توی آیینه نگاه می کنم، به نور خام مهتابی فکر می کنم به کوسن طلایی رنگ، تصویر آیینه می پرسد دوستم داری؟
    چیزی نمی گویم، نگاه کافیست، سنگها بر زمین می افتند یا مسیح مقدس.

    صبا سلمان زاده
    قشنگ بود... مخصوصا اون لکه سیاه... منم ازش دارم. لامصب خیلی دوستش دارم. خیلی جالبه.
    حباب وار برای دیدن رخ یار ، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم...

  22. 2 کاربر مقابل از عقل سرخ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (06-11-15), صبا (16-11-15)

  23. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    807
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2
    تشکر تشکر شده 
    10
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    1 ساعت 55 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    7 ثانيه

    فلاش بک

    بوی ذرت بو داده. صدای مردی که برای بازی بینگو و دبلنا تبلیغ می کند.در صف شلوغ ایستاده ایم. صدای موسیقی ملایم گیشه با سروصدای بازی های دیگر قاطی می شود. تق! مردی یک میله ی فلزی را به روی پایم می بندد.قطار هوایی کم کم شروع به حرکت می کند.پدر و دخترکی پشت سرم نشسته اند. کودکی با یک عروسک پوستی در دست از پشت میله ها برایشان دست تکان می دهد. کمی آن سو تر همان دکه ی جایزه شانسی است که یک عروسک پوستی برایم برنده شده بودی.مدت ها روی تخت خوابم بود تا روزی که به کمد و بعد هم به چمدانی زیر تختم منتقل شد.
    جریان برق قطار را بر ریل های قرمز رنگ به حرکت وا می دارد.سرعت کم کم زیاد می شود.مثل صاعقه از یک پیچ عبور می کنیم.مسافران قطار تفریحی جیغ می کشند.آن شب هم من جیغ زده بودم.وقتی چراغ راهنمایی سبز شده بود و تو با خشم یک باره پا بر پدال گذاشته بودی. می رویم بالا، لحظه ای سر و ته می مانیم. آن پایین گروهی از بچه های مدرسه ای بر زمین نشسته اند و به اداهای دلقکی قاه قاه می خندند. چقدر در آن نیمه شب ِ خمار خندیده بودیم.
    ویــژژژ... از کنار گیشه ی فروش بلیط رد می شویم.با همان موسیقی ملایمی که از رادیوی مرد بلیط فروش خسته پخش می شود. تو موسیقی ملایم را برای رقص ترجیح می دادی.هرگز نمی توانستی آن طور که باید در ضرباهانگ بالا همراهی ام کنی.آن جلو یک پیچ تند هست.مثل ماری قرمز رنگ که به خود می پیچد. شب هایی که به پیچ و تاب لب هایم رژ قرمز می زدم چشم از من برنمی داشتی. درست مثل پسربچه های نوجوان.نه مرد سی و چند ساله ای با تجارب کاری بسیار.
    دیگر از چرخش مداوم قطار و بوی ذرت بوداده حالت تهوع گرفته ام. عجب گندی زده بودیم به صندلی های سینما. پاکت ذرت ها را با حواس پرتی به زمین انداخته بودیم.آن هم تنها برای چند لحظه بازی ِ گرم انگشتان مان در تاریکی. سردرد به حالت تهوع اضافه می گردد. بس که مسافران قطار جیغ می کشند. با تو شرط کرده بودم که در کنارم باشی و دستم را بگیری. به خصوص لحظه ی آن فشار آخر، جیغ آخر، و نمایان شدن سر بچه. دوست نداشتی جیغ زدنم را ببینی. اما زمان پدر شدنت دیگر علاقه یا عدم علاقه ات به جیغ من اهمیتی نداشت. یعنی نمی تواند اهمیتی داشته باشد.
    آه آدم های لعنتی، چقدر صدا می کنند! توی لعنتی هم نماندی.گفتی برمی گردی به همان شهر لعنتی محبوبت. که دوست داری بمیری در اتاق لعنتی خودت، پشت میز کار لعنتی خودت.بازهم گیشه ی فروش بلیط از جلویمان رد می شود.آن شبِ خمار در اتومبیل موسیقی محبوبت را گوش می دادی. تق تق تق تق. چرخ ها بر ریل قطار هوایی جرقه می زنند.آیا لاستیک های اتومبیل نیز می توانند زمان ترمز طولانی و کشیده شدن خط ترمز بر آسفالت جرقه بزنند؟ شاید بتوانند.
    شاید آن لحظه که شیشه های جلو در هم می شکستند، لاستیک ها جرقه باران می شدند. آن نوزاد بی جان که در دستم مثل عروسک های جایزه ای شهربازی می نمود.اگر بزرگ می شد و اگر می ماندی. شاید برایش عروسک پوستی می خریدی. یا از همان دکه ی جایزه شانسی، برایش عروسک برنده می شدی... آن پدر و دخترک ِ لعنتی پشت سرم حسابی دارند میان جیغ هایشان می خندند. لب هایم ورچیده می شوند. و ریل های سرخ در هم می پیچد.
    آن جلوتر همان سربالایی پیچانی است که سر و ته مان می کند.من به آهستگی میله ی فلزی محافظم را شل می کنم.هنوز دلقک ها آن پایین دارند شیرین کاری می کنند. و هنوز صدای گوش خراش چرخ ها و جرقه ها می آید.

    گربه ی ایرانی

  24. 4 کاربر مقابل از گربه ی ایرانی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    امین (10-11-15), شیدا (08-11-15), عقل سرخ (08-11-15), مشتاق کربلا (22-11-15)

  25. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط گربه ی ایرانی نمایش پست ها
    بوی ذرت بو داده. صدای مردی که برای بازی بینگو و دبلنا تبلیغ می کند.در صف شلوغ ایستاده ایم. صدای موسیقی ملایم گیشه با سروصدای بازی های دیگر قاطی می شود. تق! مردی یک میله ی فلزی را به روی پایم می بندد.قطار هوایی کم کم شروع به حرکت می کند.پدر و دخترکی پشت سرم نشسته اند. کودکی با یک عروسک پوستی در دست از پشت میله ها برایشان دست تکان می دهد. کمی آن سو تر همان دکه ی جایزه شانسی است که یک عروسک پوستی برایم برنده شده بودی.مدت ها روی تخت خوابم بود تا روزی که به کمد و بعد هم به چمدانی زیر تختم منتقل شد.
    جریان برق قطار را بر ریل های قرمز رنگ به حرکت وا می دارد.سرعت کم کم زیاد می شود.مثل صاعقه از یک پیچ عبور می کنیم.مسافران قطار تفریحی جیغ می کشند.آن شب هم من جیغ زده بودم.وقتی چراغ راهنمایی سبز شده بود و تو با خشم یک باره پا بر پدال گذاشته بودی. می رویم بالا، لحظه ای سر و ته می مانیم. آن پایین گروهی از بچه های مدرسه ای بر زمین نشسته اند و به اداهای دلقکی قاه قاه می خندند. چقدر در آن نیمه شب ِ خمار خندیده بودیم.
    ویــژژژ... از کنار گیشه ی فروش بلیط رد می شویم.با همان موسیقی ملایمی که از رادیوی مرد بلیط فروش خسته پخش می شود. تو موسیقی ملایم را برای رقص ترجیح می دادی.هرگز نمی توانستی آن طور که باید در ضرباهانگ بالا همراهی ام کنی.آن جلو یک پیچ تند هست.مثل ماری قرمز رنگ که به خود می پیچد. شب هایی که به پیچ و تاب لب هایم رژ قرمز می زدم چشم از من برنمی داشتی. درست مثل پسربچه های نوجوان.نه مرد سی و چند ساله ای با تجارب کاری بسیار.
    دیگر از چرخش مداوم قطار و بوی ذرت بوداده حالت تهوع گرفته ام. عجب گندی زده بودیم به صندلی های سینما. پاکت ذرت ها را با حواس پرتی به زمین انداخته بودیم.آن هم تنها برای چند لحظه بازی ِ گرم انگشتان مان در تاریکی. سردرد به حالت تهوع اضافه می گردد. بس که مسافران قطار جیغ می کشند. با تو شرط کرده بودم که در کنارم باشی و دستم را بگیری. به خصوص لحظه ی آن فشار آخر، جیغ آخر، و نمایان شدن سر بچه. دوست نداشتی جیغ زدنم را ببینی. اما زمان پدر شدنت دیگر علاقه یا عدم علاقه ات به جیغ من اهمیتی نداشت. یعنی نمی تواند اهمیتی داشته باشد.
    آه آدم های لعنتی، چقدر صدا می کنند! توی لعنتی هم نماندی.گفتی برمی گردی به همان شهر لعنتی محبوبت. که دوست داری بمیری در اتاق لعنتی خودت، پشت میز کار لعنتی خودت.بازهم گیشه ی فروش بلیط از جلویمان رد می شود.آن شبِ خمار در اتومبیل موسیقی محبوبت را گوش می دادی. تق تق تق تق. چرخ ها بر ریل قطار هوایی جرقه می زنند.آیا لاستیک های اتومبیل نیز می توانند زمان ترمز طولانی و کشیده شدن خط ترمز بر آسفالت جرقه بزنند؟ شاید بتوانند.
    شاید آن لحظه که شیشه های جلو در هم می شکستند، لاستیک ها جرقه باران می شدند. آن نوزاد بی جان که در دستم مثل عروسک های جایزه ای شهربازی می نمود.اگر بزرگ می شد و اگر می ماندی. شاید برایش عروسک پوستی می خریدی. یا از همان دکه ی جایزه شانسی، برایش عروسک برنده می شدی... آن پدر و دخترک ِ لعنتی پشت سرم حسابی دارند میان جیغ هایشان می خندند. لب هایم ورچیده می شوند. و ریل های سرخ در هم می پیچد.
    آن جلوتر همان سربالایی پیچانی است که سر و ته مان می کند.من به آهستگی میله ی فلزی محافظم را شل می کنم.هنوز دلقک ها آن پایین دارند شیرین کاری می کنند. و هنوز صدای گوش خراش چرخ ها و جرقه ها می آید.

    گربه ی ایرانی
    داستان خوبی بود، قلم روون و حرفه ای دارید.
    استفاده از واژه لعنتی هم خیلی خوب بود
    نمیدونم چرا یه کمی داستانتون قابل حدس زدن بود، شاید عیب از ذهن منه
    اما در کل تمام عناصر داستان درش رعایت شده بود
    البته من نه به عنوان ناقد (که نیستم!)، بلکه به عنوان یه خواننده نظرم رو گفتم شاید بدردتون بخوره
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  26. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    صبا (16-11-15), عقل سرخ (08-11-15)

  27. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    215
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.10
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    نوشته ها
    188
    تشکر تشکر کرده 
    3
    تشکر تشکر شده 
    7
    تشکر شده در
    5 پست
    آنلاين
    1 ساعت 11 دقيقه 45 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط گربه ی ایرانی نمایش پست ها
    خط ترمز بر آسفالت جرقه بزنند؟ شاید بتوانند.
    سلام داستان خوب بود...
    به نظرم اگه "شاید بتوانند" رو نم آوردید بهتر بود. جواب سوال رو به ذهن مغروق در داستان مخاطب واگذار می کردید بهتر بود.
    کلا مخالفم همه جا همه چیز درسته

  28. 2 کاربر مقابل از امین عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (10-11-15), صبا (16-11-15)

  29. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    شماره عضویت
    139
    عنوان کاربر
    مدیر
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    423
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    3 پست
    آنلاين
    53 دقيقه 31 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط گربه ی ایرانی نمایش پست ها
    بوی ذرت بو داده. صدای مردی که برای بازی بینگو و دبلنا تبلیغ می کند.در صف شلوغ ایستاده ایم. صدای موسیقی ملایم گیشه با سروصدای بازی های دیگر قاطی می شود. تق! مردی یک میله ی فلزی را به روی پایم می بندد.قطار هوایی کم کم شروع به حرکت می کند.پدر و دخترکی پشت سرم نشسته اند. کودکی با یک عروسک پوستی در دست از پشت میله ها برایشان دست تکان می دهد. کمی آن سو تر همان دکه ی جایزه شانسی است که یک عروسک پوستی برایم برنده شده بودی.مدت ها روی تخت خوابم بود تا روزی که به کمد و بعد هم به چمدانی زیر تختم منتقل شد.
    جریان برق قطار را بر ریل های قرمز رنگ به حرکت وا می دارد.سرعت کم کم زیاد می شود.مثل صاعقه از یک پیچ عبور می کنیم.مسافران قطار تفریحی جیغ می کشند.آن شب هم من جیغ زده بودم.وقتی چراغ راهنمایی سبز شده بود و تو با خشم یک باره پا بر پدال گذاشته بودی. می رویم بالا، لحظه ای سر و ته می مانیم. آن پایین گروهی از بچه های مدرسه ای بر زمین نشسته اند و به اداهای دلقکی قاه قاه می خندند. چقدر در آن نیمه شب ِ خمار خندیده بودیم.
    ویــژژژ... از کنار گیشه ی فروش بلیط رد می شویم.با همان موسیقی ملایمی که از رادیوی مرد بلیط فروش خسته پخش می شود. تو موسیقی ملایم را برای رقص ترجیح می دادی.هرگز نمی توانستی آن طور که باید در ضرباهانگ بالا همراهی ام کنی.آن جلو یک پیچ تند هست.مثل ماری قرمز رنگ که به خود می پیچد. شب هایی که به پیچ و تاب لب هایم رژ قرمز می زدم چشم از من برنمی داشتی. درست مثل پسربچه های نوجوان.نه مرد سی و چند ساله ای با تجارب کاری بسیار.
    دیگر از چرخش مداوم قطار و بوی ذرت بوداده حالت تهوع گرفته ام. عجب گندی زده بودیم به صندلی های سینما. پاکت ذرت ها را با حواس پرتی به زمین انداخته بودیم.آن هم تنها برای چند لحظه بازی ِ گرم انگشتان مان در تاریکی. سردرد به حالت تهوع اضافه می گردد. بس که مسافران قطار جیغ می کشند. با تو شرط کرده بودم که در کنارم باشی و دستم را بگیری. به خصوص لحظه ی آن فشار آخر، جیغ آخر، و نمایان شدن سر بچه. دوست نداشتی جیغ زدنم را ببینی. اما زمان پدر شدنت دیگر علاقه یا عدم علاقه ات به جیغ من اهمیتی نداشت. یعنی نمی تواند اهمیتی داشته باشد.
    آه آدم های لعنتی، چقدر صدا می کنند! توی لعنتی هم نماندی.گفتی برمی گردی به همان شهر لعنتی محبوبت. که دوست داری بمیری در اتاق لعنتی خودت، پشت میز کار لعنتی خودت.بازهم گیشه ی فروش بلیط از جلویمان رد می شود.آن شبِ خمار در اتومبیل موسیقی محبوبت را گوش می دادی. تق تق تق تق. چرخ ها بر ریل قطار هوایی جرقه می زنند.آیا لاستیک های اتومبیل نیز می توانند زمان ترمز طولانی و کشیده شدن خط ترمز بر آسفالت جرقه بزنند؟ شاید بتوانند.
    شاید آن لحظه که شیشه های جلو در هم می شکستند، لاستیک ها جرقه باران می شدند. آن نوزاد بی جان که در دستم مثل عروسک های جایزه ای شهربازی می نمود.اگر بزرگ می شد و اگر می ماندی. شاید برایش عروسک پوستی می خریدی. یا از همان دکه ی جایزه شانسی، برایش عروسک برنده می شدی... آن پدر و دخترک ِ لعنتی پشت سرم حسابی دارند میان جیغ هایشان می خندند. لب هایم ورچیده می شوند. و ریل های سرخ در هم می پیچد.
    آن جلوتر همان سربالایی پیچانی است که سر و ته مان می کند.من به آهستگی میله ی فلزی محافظم را شل می کنم.هنوز دلقک ها آن پایین دارند شیرین کاری می کنند. و هنوز صدای گوش خراش چرخ ها و جرقه ها می آید.

    گربه ی ایرانی
    داستانتون جالب بود ، گریزتون به زمینه ی اصلی داستان جالب تر ...
    شاید نکته ای که از نظر من میتونست جالب ترش کنه این بود که خیلی زود تکلیف داستان رو مشخص کردین انگار عجله داشتین که زود به آخر برسین یا شاید تاکید داشتین که مخاطب باید بفهمه ...
    کلا من آدم شاخی ام...

  30. کاربر مقابل از حمید پیشوا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    صبا (16-11-15)

صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1